جهت نشر نوشته های جدید در زمینه های فرهنگی و اجتماعی
 

نگارخانهء اندرز وحکمت

 

در منظومهء جهان نگری شاعرانهء رودکی، پند ، اندرز و حکمت جایگاه بلند و گسترده یی دارد. به گفته ء حکیم ناصر خسرو بلخی :

 اشعار زهد و پند بسی گفته ست

آن تیره چشم شاعر روشن بین 

در این نبشته به بیان جایگاه پند و اندز درشعر او می پردازیم .مرگ یک حقیقت است، هرچند تلخ؛ اما گویی مفهوم زنده گی بدون آن تکمیل نمی شود. امریست ازسوی خداوند. بااین حال ذهن جستجوگر انسانهاپیوسته  در تلاش گشودن این گره بوده است. انسان پیوسته در تلاش آن بوده است تا با آن مقابله کند.مفهوم تلخ مرگ در منظومهء فکری رودکی جایگاه مشخصی دارد. رودکی باربار به این امر پرداخته است ؛ اما در هربار، پندی و اندرزی را در میان نهاده است. او با بیان مرگ می خواهد شیوهء بهتر زیستن را به دیگران بیاموزد. از مرگ یاد آوری می کند نه به سبب آن که  ازمرگ می ترسد ؛ بلکه می خواهد هشدار دهدکه زنهار زنده گی را در دام حرص  و آز میفگنید که این سرای سپنج دل نهادن را نمی ارزد:

 به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشه گی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند

که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس

چشم بگشا،ببین ؛ کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست

گرچه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده

سرد گردد دلش ، نه نا بیناست

 هیچگاهی نمی دانیم و هیچگاهی نخواهیم دانست که  مرگ چه روزی و در چه هنگامی به سراغ ما می آید؛ اما این نکته روشن است که زنده گی چه دراز و چه کوتاه  روز ی به سر می آید. زنده گی شاید همین لحظه یی است که ما در اختیار داریم . آنچه که گذشته است دیگر در اختیار مانیست و از آن چه که نیامده است چیزی نمی دانیم  و آن نیز در اختیار ما نیست. مر گ می آید و همان لحظه یی را که ما  در اختیار داریم می گیرد و این  برای همه گان یک سان است.

 زنده گی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز

همه بر چنبر گذار خواهد بود

این رسن را، اگرچه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی

خواهی اندر امان به شدت و ناز

این همه روز مرگ یک سان اند

نشناسی زیکدیگر شان باز

 مرگ یک جبراست.سرنوشت محتوم آدمیست که ازآن گریزی نیست؛اما شیوهء زنده گی در اختیارماست. رودکی از این جبر انسان را به سوی این اختیار فرا می خواند.

مهتران جهان همه مردند

مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان

که همه کوشک ها برآوردند

از هزاران هزارنعمت و ناز

نه به آخربه جز کفن بردند

بود از نعمت آن چه پوشیدند

وانچه دادند و آن چه را خوردند

 زنده گی زنجیر دراز تجربه هاست.  هر گامی که انسان بر می دارد خود یک تجربه است. تجربهء یک شکست ، تجربه ء یک پیروزی. گویی زنده گی و روزگار با این پیروزیها و شکست های به هم پیوسته ما را اندرز می دهد، ما را هشدار می دهد. باید از چنین تجربه های آموخت . شاید حادثهء دیگری در پیش روی باشد.

 به روز تجربه ء روزگار بهره بگیر

که بهر دفع حوادث ترا به کار آید - *

 حسادت همان اژدهای چندین سریست که دروازهء هرشادمانی و سروری را به روی آدمی می بندد و انسان را از درون ویران می کند. چنین است که  حسودان را روانیست پیوسته در رنج و شکنجه. انسان باید از داشته های خویش بهترین استفاده را ببرد . نه این که در حسرت نداشته ها زنده گی را از حسادت بر خود جهنم سازد.

 زمانه پند آزادوار داد مرا

زمانه چون نگری سر به سر همه پند است

به روز نیک کسان گفت! تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز تو آرزو مند است

  حرص و آز اهرمنان درونی انسان اند. آنجا که حرص و آز غلبه می کند.انسان از مناعت تهی می گردد و انسان تهی از مناعت جز مجموعه یی به هم پیوستهء غرایز بهیمی چیز دیگری نیست. آن کی از  حفره های تاریک حرص و آز به سوی دیگران می بیند ، جز سیاهی چیز دیگری را نمی تواند دید  و اما  آن کی حرص و آز را در خود می کشد ، جهان همه در چشم او کریم و بخشنده تجلی می کند.

تاکی گویی که اهل گیتی

در هستی و نیستی لئیمند

چون تو طمع از جهان بریدی

دانی که همه جهان کریمند

 چنین است که او انسان را به قناعت فرا می خواند. قناعت یعنی شناختن حق خود و احترام  به حقوق دیگران. حق ما تا آن جا می تواند ادامه داشته باشد که حق دیگری آغاز می شود. هیچ حقی بدون مرز نیست. این جا قناعت  احترام به  حق دیگران وبه مفهوم تاًمین عدالت است. آن که به حق خود قناعت ندارد اختیارش در دستان اهرمن حرص و آز است و می رود تا مرز ها را درهم شکند و حق دیگران را پایمال کند.

باداده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مشو آزاد بزی

در به زخودی نظر مکن،غصه مخور

درکم زخودی نظر کن و شادبزی

 رودکی مردی و رادی را در حاکمیت  بر نفس اماره می داند. مرد آن کسی است که امیر بر نفس خویش است. این جا هدف از مرد همان انسان است. بسیارفرق است آن را که به دنبال نفس می رود تا آن کسی  که نفس را به  دنبال می کشد.

 گر برسر نفس خود امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده یی بگیری مردی 

این رباعی در هر مصراعی پند حکیمانه یی دارد. گویی رودکی از فراز قله های بلند بینش شاعرانه اش روزگار ما را نیز دیده است که چگونه از پای فتاده گان  لگد کوب می شوند و ناتوانان به گوشه های تاریک انزوا و بدبختی تبعید می گردند و توانمندان مروت را ازیاد می برند. او در هر حال انسان رابه نیکو کاری فرا می خواند. به توامندان و زورمندان هشدار می دهد که خداوند هیچ چیزی را فراموش نمی کند. هر صدایی چه نیک و چه بد پژواک خود را  در افق های زنده گی و روزگار پیدا می کند. آن  کی می کشد روزی به دست برتری  کشته خواهد شد. 

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند

انگور نه از بهرنبیذ است به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که کی راکشتی تا کشته شدی زار

تا باز که او را بکشد آن که ترا کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار

تا باز کی او بکشد آن که ترا کشت

تگشت مکن رنجه به در گوفتن کس

تا کس نکند رنجه  به در کوفتنت مشت

درختان بادام شیرین، گاهی بادام های تلخ نیز به بار می آورند و اما هیچ باغبانی چنین درختانی را به سبب به بارآوردن چند بادام تلخ از ریشه بر نمی کند.او باور دارد که انسان آمیزه یی از نیکی و بدی است که نباید به سبب اشتباهی همه نیکویی های او را نادیده گرفت.

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

گر خار بر اند یشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد ، تو عذر همی خواه

هر روز به نو یار دیگر می نتوان کرد 

خشم در آدمی خرد را زایل می سازد. انسان از خرد است که تاج کرمنا برسر دارد. چون خشم این تاج را از سر آدمی بر گیرد، دیگر زبان به  فرمان نیست و در اختیار نمی ماند. چون زبان را بند خرد رها گردد،  پای در بند آید.رودکی بازهم در پیوند به این امر از زبان زمانه پندی می دهد  و اندرزی : 

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بند  است ، پای در بند است

 رودکی  دوستی با سفله گان را به پرورش مار همانند می داند.  همانگونه که مار را هرچند پرورش دهی چون به خشم آید ، دندان های زهر آگین  در اندام تو فرو کند و زهر در رگان  تو ریزد. سفله نیز چنین است. هرچند او را نوازش دهی روزی ترا شرمسار سازد. چنین است که رودکی ما را  حتی از دیدن روی سفله نیز بر حذر می دارد.

 مار را هر چند بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله طبع مار دارد بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

  پاره یی از شعر های رودکی با کیش لذ ت Hedonisme)) آمیخته است. در چنین شعر هایی اگر رودکی پندی می دهد ، این است که زنده گی را ثباتی نیست و این جهان چنان فسانه و باد نا پایدار است، پس باید عمر به شادخواری گذرانید و از لحظه های زنده گی لذت برد. جهان از نظر او فسانه و باد است. آن چه گذ شته است ، دیگر جای افسوس ندارد برای آن که دیگر بر نمی گردد و از آن چه نیامده است، نباید نگران آن بود. برای آن که نمی دانیم با چه سیمای خواهد رسی. پس همین زمانی را که در اختیار داریم باید به شادکامی گذرانید. این گونه شعر ها بیان گر آن است که در یک جهت رودکی دست آن را دارد تا از لحظه هایی زنده گی خویش آن گونه کی می خواهد لذت ببرد؛ اما در جهت دیگر در می یابد که این لحظه ها را پایداری همیشه گی نیست. چنان که او خود در این امر را به تجربه دریافت. اوروزگاری این گونه از  لحظه های زنده گی خود لذت می برد و به شاد خواری می پرداخت:

شد آن زمانه، که اوشاد بود وخرم بود

نشاط او به فزون بود وبیم نقصان بود

همی خرید وهمی سخت،بی شمار درم

به شهر هرکه یکی ترک نار پستان بود

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو

به شب زیاری او نزد جمله پنهان بود

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف

اگر گران بد زی من همیشه ارزان بود

همیشه شاد و ندانستمی که:غم چه بود

دلم نشاط وطرب را فراخ میدان بود

 احسان طبری در«برخی بررسی ها ...» به این باور است که:« تبلیغ کیش لذت در افکار فلسفی و ادبیات بسیاری از ملل باستان جهان رواج کامل دارد.»او پیوستن به کیش لذت را نوع پر خاش اجتماعی می داند . به باور او:« کیش لذت وسیلهء گریزی افراد مرفه و درعین حال آگاهی بود که نه قصد نبرد با وضع موجود  داشتند، نه بدان تسلیم می شدند ونه آن را تحمل می کردند.» او می گوید که اگر خردمندان جامعه در یک جهت با پیوستن به کیش لذت در تلاش از میان برداشتن اندوه خود بودند در جهت دیگر می خواستند نا رضایتی و ناخورسندی خود از وضعیت را آشکار سازند.  احسان طبری نه تنها کیش لذت ؛ بلکه کیش ریاضت( (Ascetisme را نیز از شمار اشکال بروز پرخاش آگاهانهء اجتماعی می داند.یک چنین اندیشه های بعداً در رباعیات خیام گسترش بیشتری پیدا کرد. ازاین نقطه نظر می توان خطی درمیان رودکی و خیام کشید و آن دو را با هم مقایسه کرد. هرچند بازتاب اندیشه های لذت جویی و تبلیغ کیش لذت در رباعی های خیام بسیار چشمگیر است، اما ظاهراً چنین به نظر می آید که رودکی نخستین شاعری فارسی دری است که در پاره یی از شعر های او چنین اندیشه هایی را می توان دریافت.

 شاد زی با سیه چشمان شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زامده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن کسی که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان ، افسوس

باده پیش آر هرچه بادا باد

 در نمونه ء دیگر

 ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود

تا می خورم امروز که وقت طرب ماست

می هست و درم هست و بت لاله رخان هست

غم نیست و گر هست نصیب دل اعداست

یک نمونهء دیگر:

اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد

کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیت

ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیر

کز کشت سار نالد و از باغ عندلیب

  زنده گیی را رودکی توصیف می کند ، پیوسته سایهء مرگ را در پی دارد و  گاهی این سایه  مجال آن  را نمی دهد تا گامی  به سوی روشنایی آرزو ها  به پیش برداشت.

 نا رفته به شاهراه وصلت گامی

نا یافته ازحسن جمالت کامی

ناگاه شنیدم زفلک پیغامی

کز خم فراق نوش بادت جامی

 شعر حافظ شعر مقابله است و شعر پرخاش است در برابر آنانی که  با خرقهء ریا و فریب بر منبر ها به جلوه های دروغین و ریاکارانه می پردازند. موعظه می کنند ؛ اما پا بند به آن نیستند. شعر مقابله است در برابر زاهدان سالوس. مردم فریبی ، زهد ریایی و دروغ.  شعر پرخاش است در برابر صوفیانی که روی به مسجد و بت در آستین دارند . یک چنین مفاهیمی محتوای گسترده ء شعر های حافظ را تشکیل می دهد  ؛ اما این همه را گویی رودکی سده پیش از حافظ در یکی از شعر هایش با فشرده گی بیان داشته است:

 روی به محراب نهادن چه سود

دل به بخارا و بتان تراز

ایزد ما وسوسه ء عاشقی

از تو پذیرد نپذیرد نماز

 شعر رودکی گویی نگارخانه ء پند ، اندرز و حکمت است.شعر او را گاهی به کتابخانه ء همانند کرده اند که می توان جلوه های گوناگونی  دانش و حکمت بشری را در آن یافت . بادریغ  که بزرگترین و بیشترین ستون ها ی این نگار خانه فرو غلتیده است و آنچه را که امروزه  ما به نام دیوان رودکی در دست  داریم در حقیقت پاره های کوچکی از هستی فرو افتادهء این کاخ و این نگارخانه ء بزرگ است که به همت پژوهشگران نستوه ادبیات فارسی دری گرد آوری شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 سالهای دشوار، سالهای تاریک

 آن گونه که از پاره یی شعر های رودکی بر می آید او درسالهای اخیر زنده گی روزگار دشواری داشته است. ظاهراً از آن همه داشته چیزی بر جای نمانده است. به گفتهء خودش زمان زمان عصا و انبان است. دیگر با دربار در بخارا میانه یی ندارد.  وزیر دانشمند بلعمی، دوست و پشتیبان او دیگر در دیوان نیست. جیهانی بر جایگاه او نشسته است. در خانه نیز روزگار خوشی ندارد. شاید  زن بر او زبان طعن و ناسزا گشوده و بر رودکی پیوسته خشم می گیرد.

 گرنه بد بختمی، مرا که فگند

به یکی جاف جاف زود غرس

او مرا پیش شیربپسندد

من نتاوم برو نشسته مگس

گرچه نامردمست مهر و وفاش

نشود هیچ از این دلم یرگس

 در چنین روزگاری دیگر چشمان رودکی از  نور و روشنایی تهی شده است.آیا او تمام هستی بینایی اش را در بیت بیت شعر های بلندش برای  آینده گان ادب فارسی دری به یاد گار گذاشت و خود سر انجام در تاریکی نشست.می گویند که او در سالیان اخیر زنده گی، نابینا شده است؛ اما این نکته روشن نیست که اودقیقاً چه مدت زمانی عمر خود را در نابینایی و تاریکی زیسته و رنج کشیده است؟آیا او دراین سالهای دشوار، دراین سالهای تاریکی وشکنجه همچنان به سرایش می پرداخت و یا این که این بلبل هزاردستان خاموشی اختیار کرده بود. گفته می شود آن بخش از شعر های رودکی که شاعر بیشتر به بیان درد، اندوه، ناهمواری روزگار ، پند و اندرز گویی پرداخته است از سروده های همین سالهاست. این که رودکی پیرانه سر چرا و چگونه نابینا شده است، دو گونه روایت وجود دارد. نخست نابینایی او را بر بنیاد بیماری« آب مروارید» دانسته اند. در این بیماری روی چشمان بیمار پرده یی می افتد و در طب قدیم میل داغ بر چشم می کشیدند تا پرده یک سو گردد و بیمار بینایی خود را باز یابد.

این جا تصور می شود که طبیب بی تجربه نتوانسته بود تا میل را استادانه بر چشم رودکی بکشد و این امر بر جهان بین او صدمه زد و او او را نابینا ساخت.روایت دیگر که بیشتر بر آن تاکید می شود این است که رودکی را در بار امیرنصربن احمد سامانی نابینا ساختند و بعد او را از دربار بیرون راندند. ظاهراً رودکی دلشکسته ، نا امید و با چشمان میل کشیده به زادگاه خود بر گشت. مدت زمانی شعر های سوزناکی سرود تا این که چراغ زنده گی ش نیز خاموش و بی نور گردیدند.

پذیرفتن این روایت نیز چندان آسان به نظر نمی آید. برای آن که  رودکی خود ازمحتشمان و ندیمان خاص امیرنصر بود  پس چرا به یک چنین عقوبت خونین و جانگاهی گرفتار آمد! باید به مدارک وشواهدی دست یافت که نشان دهد رودکی در کشمکش های درون دفتری از جناحی بر ضد امیرنصر حمایت کرده و چون توطئه درهم کوبیده شده، بر چشمان او نیز میل آتشین کشیدند. تا هنوز مدرکی که بتواند چنین امری را ثابت سازد در اختیار قرار ندارد.عمده ترین دلایلی که در این زمینه ارائه می شود نخست این است که ابوالفضل بلعمی وزیر دانشمند سامانی که یکی از ممدوحان رودکی بود و به رودکی ارادت زیادی داشت واو را در شعر و شاعری در میان شاعران عرب وعجم بی مانند می دانست. از مقام وزارت برکنار ساخته شد، رودکی رودکی به یک چنین سر نوشتی رو به رو گردید.

هر چند دردربارهای مشرق زمین یک چنین رسم نا میمون پیوسته وجود داشته است که زمانی کسی از مقام و جایگاهش به پایین کشیده  شده  ویا قربانی توطئهء درون درباری گردیده، خانواده، دوستان ،یاران و نزدیکان او را نیز  محکوم به جزا کرده اند. تاریخ خلفای عباسی در سرکوبی خانواده های خراسانی و تاریخ معاصر افغانستان لبریز از چنین حوادثی است.این احتمال می تواند وجود داشته باشد که رودکی به سبب دوستی با ابوالفضل بلعمی از نظر نصر سامانی افتاده و دیگر نخواسته است که او را در دربار در مقام یک ندیم وشاعر محتشم نگهدارد.

اما این همه عقوبت سنگین و خونین رابه سبب دوستی با بلعمی نمی توان باور کرد. برای آن که عقوبت رودکی به مقایسهء جزای که به ابوالفضل داده شده است خونین تر و سنگین تر به نظر می آید. ابوالفضل بلعمی تنها از وظیفه بر کنار می شود در حالی که رودکی نه تنها جایگاه خود را به حیث ملک الشعرا از دست می دهد، بلکه بر چشمانش میل آتشین می کشند و بعد او را از دربار بیرون می رانند.البته این نظر نیز وجود دارد که بر چشمان او میل نکشیده اند؛ بلکه سر او را روی آتش زغال آنقدر گرفتند که چشمان او از بینایی و روشنایی ماند. یک چنین نظری در مقدمهء دیوان او نقل شده است که م م گراسیموف پیکر تراش و انسان شناس شوروی پس از آن که قبر او را به سال 1956 شگافت به چنین نتیجه یی رسید.

غیر از این شماری بر این باور اند که رودکی مذهب اسماعیلی داشت و به این سبب او را نابینا ساختند. این روایت را نیز نمی توان به آسانی پذیرفت. برای آن  که در دربار سامانیان آن تعصب مذهبی که در دربار سلطان محمود غزنوی وجود داشت، دیده نمی شد.  حتی روایاتی وجود دارد که امیرنصر سامانی خود  به مذهب اسماعیلیه گراییده بود . حتی در دربار او شماری از درباریان یا مذهب اسماعیلیه داشته اند و یاهم متمایل به آن بودند. پنداشته می شود که رودکی نیزاز این شماربود.ابو عبدالله محمد بن حسن معروفی بلخی از شاعران عهد سامانی، با تضمین مصراعی از رودکی گفته است:

 از رودکی شنیدم سلطان شاعران

کندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

 میر غلام محمد غبار مورخ  بزرگ کشور، در جلد نخست کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ » دربار سامانیان را نه تنها خالی از هر نوع تعصب مذهبی می داند ؛ بلکه آن را جایگاهی دانسته است که در آن بحث ها ومناظره های علمی نیزصورت می گرفت. او می نویسد:« بخارا پایتخت سامانی با کتاب فروشی خود وکتابخانهء سلطنتی مرکز علمی آن روزهء آسیای وسطی به شمار می رفت، ابن سینا در همین جا بود که با آثار ارسطو وفارابی آشنا گردید. درباربخارا محل مناظرهء علمی بود که درآن تعصب نفوذ نداشت، تا جایی که می توان آن را جانشین دربار خلفای اولیهء عباسی تا قرن سوم و دورهء الواثق عباسی نامید.

جنبش طریقهء اسمعیلیه، که دراوایل مبلغ منطق و فلسفه وتساوی حقوق افراد و درعین حال ضد تسلط عباسی بود،( در اسیای وسطی«قرامطه» نامیده میشد» چنان که در قرن نهم و دهم در شرق قریب از طرف خلفای فاطمیه حمایت می گردید. در شرق وسطی نیز از طرف دولت سامانی به شکل موافقت آمیزی مقابله می شد. حتی امیر نصربن احمد سامانی خود پیرو این طریقه گردید.»این که ابوالفصل بلعمی  دوست و حامی رودکی چگونه مقام وزارت سامانی را از دست داد، ما جزییات مساًله را نمی دانیم. دراین صورت اگر بپنداریم که او هم متهام به داشتن تمایل به اسماعلیه بوده ، جانشین او ابوعبدالله جیهانی را نیز احسان طبری در کتاب برخی بررسی ها روشنفکر متمایل به اسماعلیه خوانده است. اگر جیهانی مرد متعصبی در برابر اسماعلیه می بود شاید این تصور را قوت می بخشید در حالی که چنین نیست. این احتمال نیز بسیار ضعیف به نظر می آید که رودکی به سبب داشتن مذهب اسماعیلیه به چنین عقوبتی گرفتار آمده باشد.زرین کوب در کتاب« از گذشتهء ادبی ایران»  در پیوند به چگونه گی کشور داری نصر بن احمد سامانی می نویسد که :« همه کار ها را بر وفق رسم پیشینیان به مشورت پیران کار می راند .» او درهمین زمینه از زین الاخبار گردیزی نقل کرده است که:« در درگاه اورسمها و آیینها همهء ممالک از روم وترکستان وهندوستان وچین وعراق وشام ومصر و زنج مورد مطالعه  واقع می شد.» زرین کوب در ادامهء بحث تصویری ارائه می کند از بخارای آن روزگار به  قول ثعالبی در یتیمة الدهر:«  در زمان آنها بخارا مرکز عظمت و کعبهء قدرت و مجمع بزرگان عصر به شمار می آمد.» او خود در ادامه نوشته است که: عدهء بسیاری ار فقها و ادیبان در آن شهر می زیستند که به پارسی وتازی آثار ارزنده به وجود آوردند.بعضی از این امیران خود اهل فضل و ادب بودند واحیاناً در مجالس مناظره با علما هم شرکت می کردند.»

با چنین وضعیتی بسیار دشوار وغیر قابل قبول به نظر می آید که رودکی در دربار ابونصر قربانی یک تعصب کورمذهبی شده باشد! افزون بر این  در رابطه به میل کشیدن بر چشمان رودکی در دربار می توان پرسش های دیگری را نیز در میان گذاشت. تا زمانی که نتوان به مدارک و شواهد گویا تری در زمینه دست یافت دشوار است که این همه روایت را همینگونه به آسانی پذیرفت؛ اما این امر که او را در سالهای اخیر زنده گی که برابر با سالهای اخیر زنده گی ابونصر نیز است ، از درباربیرون راندن و یا خود گوشه نشینی اختیار کرده است ،غیر از روایت تذکره  نگاران، از شعر های شاعر نیز می توان نیز دریافت.

از این که ابوالفضل بلعمی به سال 326 از وزارت بر کنار گردید؛ بناً می توان گفت که رودکی در همین سال از دربار بیرون رانده شده است.بدین گونه او سه سال زنده گی را در بیرون دربار به سختی به سر بر ده است. رودکی نظم« کلیله و دمنه» را  باید پیش از سال 326   تکمیل کرده باشد. برای آن که بلعمی خود در نظم این کتاب او را تشویق و یاری کرده واین پیش از آن است که او از وزارت بر کنار شده است .   از شعر فردوسی که در رابطه به « کلیله و دمنه» در شاهنامه  چنین برداشتی صورت گرفته است که رودکی در هنگام نظم کلیله  نابینا بوده است. برای آن که او به« گزارنده » یی  نیاز داشته تا کلیله را برای اوبخواند تا او به نظم در آورد.

 گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت این چنین در آگنده را

 پیش از این نیز اشاره شد که « گزارنده» همان مترجم متن پهلوی است که کلیله را برای رودکی ترجمه کرده است. او زبان پهلوی نمی دانسته  است.  رودکی در هنگام نظم شاهنامه نا بینا نبوده است. این که کلیله در دربار نصر سامانی به نظم در آورده شده است، همه گان باوردارند. اگر شعر فردوسی را به نابینای رودکی توجیه کنیم. این امر می تواند به این مفهوم باشد که رودکی پس از آن که نابینا ساخته شده است، همچنان او را در دربار نگهداشته اند.ظاهراً این امر چندان منظقی به نظر نمی آید که او را به جرمی نابینا سازند وباز بخواهند که او همچنان در جایگاه خویش در دربار بماند. با در نظر داشت قدرت شاعری رودکی  کلیله باید در مدت زمان کمتر از یک سال سروده شده باشد. این درست هنگامیست که روزگار همچنان به  کام اوست. اوشاعر بزرگ دربار است ، نصر مهربان و چتر مواظبت وزیر دانشمند بلعمی بر افراشته. کس چه می داند شاید در یک لحظه همه چیز دیگر گون شده باشد. دیگر  نه نصر مهربان است و نه هم چتر مواظبت بلعمی بر افراشته، رودکی به زادگاهش بر می گردد . به بنجرود در رودک سمرقند . این احتمال را هم می توان مطرح کرد که او در حالی به زادگاهش بر گشته که دیگر از آن همه دارایی چیزی در اختیار نداشته است. همه دارایی او باید ظبت شده باشد. برای آن که بسیار منطقی به نظر نمی آید که رودکی با آن همه دارایی که  داشته در چند سالی به چنان  تنگدستی گرفتار آید که این سالها(326-329) را زمان« عصا و انبان » توصیف کند.. اگر عصا اشارهء به ناتوانی و کهنسالی اوست. انبان می تواند سمبولی تنگدستی وفقر جگر سوز اوباشد.

 Low Vision کم بینایی یا

 دقیقاً نمی دانیم که رودکی در چند سالگی چهره در پردهء خاک فرو کشیده است. برای آن که سال تولد او را نمی دانیم؛ اما پندارها چنین است که اودر سالهای میانی سدهء سوم هجری چشم به جهان گشوده است. با در نظر داشت سال خاموشی او329 می توان پنداشت که رودکی درآستانهء هشتاد ساله گی خاموش شده  است. همچنان پیش از این گفته شد که او در هشت ساله گی قران بیاموخت و آن را از بر کرد وشعر گفتن گرفت. اگر بپذیریم که او در ده ساله گی به سرایش آغاز کرد، پس در آن صورت او کما بیش شصت و پنج سال  شعر  سروده است.بر گردیم به قول رشیدی سمرقندی که شعر او را یک ملیون و سه صد  هزار بیت دانسته است. در این صورت او باید هر سال بیست هزار بیت  سروده باشد که هر روز می شود (54) بیت. این در حالیست که رودکی باید این کار را بدون گسستگی انجام داده باشد. هرچند سرودن  پنجا تا شصت بیت در یک روز برای شاعری با طبع فورانی چون رودکی امر  عادی  و ممکن  به نظر می آید ؛ اما ادامهء چنین کار مستدام در شصت واند سال خیلیها طاقت فرسا و دشوار می نماید. با در نظرداشت چنین کار فکری بزرگ و کم مانند است که می توان مساًلهء کم بینایی یا نیمه بینایی را در مورد رودکی مطرح کرد.

  نوعی کاهش بینایی دو طرفه است Low Vision کم بینایی یا که به میزان زیادی عملکردبینایی فرد را مختل می سازد. کم بینایی را نمی توان با روشهای متعارف پزشکی، جراحی و وسایلی کمک بینایی مانند عینک، لینز از میان برداشت. بجربه های علمی نشان داده است که نیمه بینایی یا کم بینایی بیشتر به صورت کاهش وضوح دید و یا حدت بینایی به میان می آید وهم چنان می تواند به صورت کاهش میدان بینایی و حساسیت در برابر نور نیز ظاهر شود.کم بینایی عوامل گوناگونی دارد. می تواندبه اثر مشکلاتی در هنگام زایمان پدید آید و یا هم به اثر صدماتی بر چشم و سالخورده گی و یا هم به اثر عوامل جانبی بیماری های دیگر ظاهر شود.خدمات که در این زمینه به بیمار ارائه می شود نمی تواند علت ایجاد مشکل بینایی را  از میان بردارد ؛ بلکه حد اکثر می تواند میزان و اندازهء بینایی باقی مانده را حفظ کند.

این که شاعرانی مانند حکیم ناصر خسروبلخی و دقیقی او را شاعر تیره چشم روشن بین خوانده اند می تواند بر همین دلیل استوار باشد که  او در سالهای اخیر زنده گی به بیماری کم بینای گرفتار شده است. با این همه آیا نمی توان این احتمال را مطرح کرد که رودکی در سالهای آخر زنده گی به سبب کهن سالی و این همه سرایش و کار طاقت فرسای فکری به کم بینایی یا نیمه بینایی مبتلا شده باشد! این امر بسیار پذیرفتنی تر به نظر می آید که بپنداریم یک روز امیر نصر از خواب بر می خیزد و فرمان می دهد که چشمان شاعر دلخوهش را نشتر بزنند و یا هم او را به وسیلهء شعله و حرارت زغال نابینا سازند.حتی اگر چنین افسانه یی را هم که بپذیریم نمی توانیم دلیل روشنی ارائه کنیم که چرا امیر نصر چنین کرد!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 دنیای رنگین ذهنی  استادرودکی

 پیش از این نیز گفته شد که رودکی درپاره یی از شعر هایش نه تنها به رنگ و رنگین بودن جهان اشاره کرده ؛ بلکه نام  گلها و رنگهای گوناگون را نیز درشعر  خود به کار برده است. البته این غیر از آن است که پاره یی ازتشبیهات درشعر های او بنا بر صفت مشترک رنگ در میان مشبه و مشبه به پدید آمده است.

 بنفش های طری خیل خیل بر سر کوه

چو آتشی که به گوگرد بر دویده کبود

 با یک نگاه گذرا  این رنگ ها و اشیای رنگین را می توان دردیوان رودکی پیدا کرد:سرخ ،عقیق، عقیقین، زرد، زرین، لعل، مرجان ،یاقوت ، بنفش ، عنابی ، حنایی ،حنا، خضاب ، خضیب ، بسدین ، گلگون، دینار گون، فاخته گون، سبز، سیمین،سپید کبود، کافور، سیاه،تیره ، قیر، عنبرین، زنگارگون، قیر اندود، قطران و...

به همین گونه رودکی از شماری گلها در شعر هایش نامبرده  و از آنها در تصویر سازی شعری خویش کار گرفته است.  در این تشبیهات وجه شبه را همان رنگ گلها تشکیل می دهد.مثلاً او از این گلها به تکرار در تشبیهات خود استفاده کرده است:یاسمین، سوسن، گل صدبرگ،ارغوان، نرگس،سنبل،نیلوفر، گل خیری، گلبن،لاله ، ریحان، گلاب، زعفران، گل سرخ و...در میان رنگها رودکی بیشتر به رنگهای گرم و روشن علاقه دارد . مثلاً او دست کم چهارده بار رنگ سرخ را به کار برده به همینگونه از  اشیای رنگینی مانند یاقوت، عقیق،مرجان، بنفش، زرین،بسدین،لعل، خضاب کلاً(21) بار در تصویر سازیهای رنگین  استفاده کرده است.

بدینگونه رودکی جمعاً(35) بار از رنگ های گرم و روشن استفاده است.از این که بگذریم در شعر رودکی ترکیب ها و واژگانی وجود دارد که نشان می دهد که جهان ذهنی شاعر بسیار رنگین است. مانند:ستارهء سحری، چشمهءخورشید، دوهفته ماه، ماهرو، نبیذ روشن، قطره باران، سهیل، رخشان،تابان، ستاره، بامدادان، روشن، ماه،روشنایی و...

پس از رنگ سرخ رنگ سیاه بیشتر در شعر های او وجود دارد.  وقتی من  این رنگ را در دیوان او بر شمردم دریافتم که رودکی ده بار رنگ سیاه و قیر را  درشعر هایش به کاربرده است. یک بار هم واژهء ظلمت را که خود همان سیاهی است. البته این اعداد می تواند تغیر کنند برای آن که من دریک دید کلی به این نتیجه رسیدم ، شاید اگر باربار به دیوان او رجوع کنیم نه تنها بتوانیم تا رنگ های دیگری را درشعر های او پیدا کنیم ؛بلکه شاید بتوانیم به شماره گان بالاتر در مورد کاربرد رنگها نیزدست یابیم.تنوع رنگها در شعر رودکی ثابت می سازدکه دنیای شعری اودنیای سادهءسیاه و سپید نیست؛ بلکه دنیایی است رنگارنگ ،پیچیده ، متنوع و دلپذیر.تنوع و رنگینی شعر های اوبدون تردید بازتاب دنیای متنوع ، رنگارنگ  و پیچیده ء ذهنی اوست. آن گونه که گفته شد این جهان ذهنی برای انسان زمانی دست می دهد که شبکهء حواس او بتواند پیوندی  در میان جهان پیرامون و ذهن او ایجاد کند.با این همه چگونه می توان موجودیت این ههمه رنگ و جهان رنگین ذهنی را در شعر شاعر نابینای مادرزاد توجیه کرد، جزآن که بپذیریم که رودکی نه در واقعیت ؛ بلکه در تذکره ها و روایات  نابینای مادرزاد است.

 تصویرآفرینی در شعر رودکی

 رودکی شاعری است با تخیل بلند و حافظهء نیرومند. با زبان ساده و روان و به دور از پیچیده گی های لفظی. واژگان عربی در شعر او کمتر راه دارند. باور داشت های مردم،ضرب المثلها و فرهنگ خراسان اسلامی در شعر او بازتاب گسترده یی دارد. ذهن شاعرانهء او درهمهء اجزای طبیعت ،زنده گی و جهان پیرامون حلول می کند. از این نقطه نظر او شاعری است صمیمی که نه تنها به محیط پیرامون؛ بلکه با جهان درونی ،زنده گی  ،زبان و چگونه گی روزگاری که در آن زیست می کند، تعهد نشان می دهد.

پند،اندرز،حکمت، زیست شادمانه ، بی ثباتی زنده گی ، توصیف نصربن احمد سامانی، ابوالفضل بلعمی و شماری از امرای دیگرخراسان، بیان اندوه و درد های خودی، توصیف جلوه های رنگ رنگ طبیعت،توصیف شراب؛ مضامین عمده ء شعر او را تشکیل می دهند.به تعبیری رودکی نه تنها باغیست پر درخت؛بلکه به جنگل بزرگی می ماند با درختان گشن بیخ و انبوه شاخه. با دریغ که بخشی بزرگ این جنگل پدرام  را آذرخش روزگاران از گرفته است.اساساً دوران او دوران ستایش طبیعت است.طبیعت در شعر این دوره حضور گسترده یی دارد . شاعران نه تنها مستقیماً به توصیف طبیعت می پردازند ؛بلکه در صورخیال خویش از اجزای طبیعت به میزان زیادی استفاده می کنند و آن اجزا را با صفات انسانی پیوند می زنند.

سخن گفتن اندرباب چگونه گی شعر رودکی کار دشواریست. برای آن که از آن همه سروده های شعر اندکی از او بر جای مانده است.  هر حکم و هر نتیجه گیری در پیوند به رودکی از دایرهء همین شعر های باقی مانده بیرون نمی شود. این در حالیست که در مورد انتساب پاره یی از شعر های آمده در دیوان او شک وتردید وجود دارد. غیر از این آن چه که رودکی سروده و امروزه در اختیار ما نیست دیگر به تاریخ پیوسته و ما نمی توانیم بر بنیاد آن چیزی بگویم.حالارودکی شاعریست با همین یک هزارو اندی بیت و شاید هم کمتر از این.

با این همه از همین مقدار شعر های باقی مانده  روشن می شود که او درشعر فارسی دری در جایگاه بلند و باشکوهی ایستاده است که شاعران بزرگی او را به استادی ستوده اند .از این بهتر جایگاهی برای شاعری نمی تواند وجود داشته باشد که امروزه از او به نام پدرشعرفارسی دری یاد می شود.دکتر شفیعی کدکنی درکتاب« صور خیال درشعرفارسی » رودکی سمرقندی را نمایندهء تمام عیارشعرعصرسامانی و اسلوب شاعری سدهء چهارم می داند. او در پیوند به چگونه گی شاعری او می گوید: « خیال شاعرانه در دیوان اوبیش و کم درقلمروعناصر طبیعت سیر می کند و آن گاه که از نفس طبیعت سخن می گوید او را بیشتر با انسان و طبیعت جاندار می سنجد...عناصر خیال او را دروصف طبیعت بیجان،انسان و جانوران دیگر که دارای حس و حرکتند تشکیل می دهد و همین امرسبب زنده بودن طبیعت در شعر اوست.»

تشبیه پایهء اصلی صور خیال رودکی را تشکیل می دهد. این تشبیه بیشتر تشبیه حسی است که پاره یی از طبیعت یا هستی محسوس دربرابر پاره یی دیگرآن قرار می گیرد.گاهی تشبیهات در شعر های رودکی ذهنی تر می شود. به این معنی که درچنین تشبیهاتی یک طرف تشبیه و گاهی هم هر دو طرف تشبیه را مفاهیم انتزاعی تشکیل می دهند.البته چنین تشبیهاتی در شعر های رودکی چندان زیاد نیستند و برخی از پژوهشگران در مورد انتساب یک چنین شعر هایی به رودکی شک و تردید نشان داده  و آن را بیرون از اسلوب تصویر سازی او می دانند.به گفتهء دکتر کدکنی« به دشواری می توان درمیان صورخیال اوتصویری یافت که امر انتزاعی را به امر انتزاعی پیوند داده باشد و تشبیهی از جنس این که طرب را در دل به دعای مستجاب مانند کند بسیارکم دارد.» کدکنی به همان خمریهء معرف رودکی ( بیارآن می که پنداری روان یاقوت نابستی) اشاره می کند که در آن تشبیهات از حالت حسی آن سو تر دامن می گسترانند. برای آنچه گفته آمد نمونه هایی می آوریم:

 طرفین حسی

در این شعر ها هر دو طرف تشبیه متشکل از اجزای محسوس طبیعت است.

یخچه می بارید از ابر سیاه

چون ستاره برزمین از آسمان

 

ساقش به مثل چوساعد حورا

پایش به مثل چوپای مرغابی

 

همچو چشمم توانگر است لبم

آن به لعل،این به لولوی شهوار

 

جوان چون بدید آن نگاریده روی

به سان دو زنجیر مرغول موی

 

دشمن ار آژدهاست پیش سنانش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

 

 بر کنار جوی بینم رستهء بادام و سرو

راست پندارم قطار اشترانی آبره

 

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

 

بر رخش زلف، عاشقست چون من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است ومن بر خار

 در این شعر رودکی خود  یا عاشق را به زلف یار همانند می کند. وجه شبه در میان همان بیقراری هر دود طرف است . او در این شعرصفت  بیقراری عاشق را که یک صفت انسانی است به زلف می دهد. در حالی که در نمونه های پشین تنها طبیعت بود که در برابر طبیعت قرار داشت. این شعر یکی از شعر های نادر رودکی است که در آن استعاره یی نیز به کار رفته است. در این جا« گل» استعاره ییست برای روی معشوق.

 چون برگ لاله بوده ام و اکنون

چون سیب پژمریده بر آونگم

 در این شعر رودکی روزگار جوانی و پیری خود را با یک دیگرمقایسه می کند که درروزگاری جوانی  چنان برگ لاله یی باطراوت بوده و امروز به سیب پژمرده یی آونگ شده می ماند. در این بیت رودکی درضمن تصویر سازی شاعرانه به یکی از  عادات مردم نیز اشاره می کند.در گذشته  هاخانواده ها در پاییز آن گاه که حاصل باغهای شان را بر می داشتند، سیب های سالم، سرخ و بزرگ را با تار هایی ازسقف خانه های شان می آویختند. سیب ها تا موسوم زمستان سالم می ماندند. آنها  بوی سیب را به سلامتی خود سودمند می دانستند. تا چند دهه پیش چنین رسمی در ولسوالی کشم ولایت بدخشان نیز رواج داشت. چنین سیب هایی با گذشت زمان پژمرده می شدند. رودکی چنین تصویری از پیری خود به دست می دهد، سیب پژمرده یی آویخته .

 کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار

زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان

 البته در دیوان او می توان چنین نمونه هایی را به فراوان می توان دید.

 طرفین حسی و انتزاعی

در این نوع تشبیهات سهم ذهنی شعر به مقایسهء شعر های که هر دو طرف تشبیه حسی است، بیشتر می باشد. برای آن یک طرف تشبیه را یک مفهوم انتزاعی تشکیل می دهد. رودکی در چنین تشبیهاتی است که طبیعت را بیشتر در پیوند به صفات انسانی و جانوران توصیف می کند. در چنین شعر هایی او، طبیعت بیشتر زنده و پویا به نظر می آید.

 مرا جود او تازه  دارد همی

مگر جودش ابر است و من کشتزار

 در این شعرجود، که یک امر انتزاعی است به ابر که یک امر محسوس و مادی است تشبیه شده است. ابر می بارد و کشتزار سر سبز می شود و به حاصل می رسد. جود ممدوح نیز زنده گی و آفرینش های شعری شاعر را سرسبز می سازد.

 مار است این جهان و جهان جوی مارگیر

از مار گیر، مار بر آرد همی دمار

 جهان که یک امر انتزاعی است به مار تشبیه شده است. می گویند زنده گی هر مارگیری هر چند ماهر هم باشد. روزی با نیش ماری درهم پیچیده می شود. به همان گونه آن  کی پیوسته در تلاش جهانگیری است سر انجام این جهان و این همه داشته خود چنان ماری سبب هلاکت او می شود.

 زمانه اسب و تو رایض،برای خویشت تاز

زمانه گوی و توچوگان برای خویشت باز

 زمانه امر انتزاعی به گوی که یک شی محسوس و مادی است تشبیه شده است. یعنی یک طرف تشبیه انتزاعی و طرف دیگر آن مادی و حسی است.

 این غم که مراست، کوه قاف است نه غم

این دل تراست، سنگ خاراست، نه دل

 غم امر انتزاعی به کوه تشبیه شده است. در مصراع دوم دل و سنگ خارا هردو حسی اند.

نمونهء دیگر

 ای روی تو چو روز دلیل موحدان

وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد

 

 طرفین  انتزاعی

در این نوع تشبیهات شعر های حالت ذهنی تری پیدا می کنند.  دیدیم که شعر های رودکی از تشبیهات محسوس به تشبیهات نیمه انتزاعی و در مرحله ء به تشبیهات انتزاعی تحول پیدا کرده است. همین  تشبیهات انتزاعی است که گاه گاهی استعاره نیز در شعر های رودکی چهره می نماید.

 چون روز علم زند به نامت ماند

چون یک شبه شود ماه به جامت ماند

تقدیر به عزم تیز گامت ماند

روزی به عطا دادن عامت ماند

 در این رباعی روز به نام و تقدیر به عزم تیزگام تشبیه شده است و بدینگونه هر دو طرف تشبیه انتزاعی است.چنین شعر هایی با چنین حالت انتزاعی در دیوان رودکی  زیاد به نظر نمی آیند. به همین دلیل گاهی  در انتساب چنین شعر های انتزاعی به رودکی تردید نشان داده شده است.

 بیا که گویی، اندر جام مانند گلابستی

به خوشی گویی اندر دیدهء بی خواب خوابستی

سحابستی قدح گویی و می قطرهء سحابستی

طرب،گویی، که اندر دل دعای مستجابستی

اگر می نیستی، یک سرهمه دلها خرابستی

اگر درکالبد جان را ندیدستی، شرابستی

 در این شعر، دربیت نخستین شراب به خواب و در بیت سوم به جان  تشبیه شده است. می دانیم که خواب و جان دوامر انتزاعی اند و شراب محسوس و مادی. اما در بیت دوم هردو طرف تشبیه انتزاعی اند.یعنی طربی که به اثر نوشیدن شراب در دل پدید می آید به دعای مستجاب همانند شده است رودکی زمانی که پدیده های بی جان طبیعی را صفات انسانی می دهد و بدینگونه به آنها پاره هایی از حس و روان خود را می بخشد، در حقیقت از صنعت تشخیص استفاده می کند؛ اما صنعت تشخیص در شعر های او حالت استعاری پیدا نمی کنند؛بلکه آن صفت انسانی در یک یا چند بیت گسترش می یابد و تشریح می شود. به همین دلیل دکتر کدکنی تشخیص در شعر او را تشخیص تفصیلی می خواند.یک چنین تصاویری را می توان در قصیدهءمعروف رودکی(آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب) بیشتر مشاهده کرد.مثلاً در  بیت های که می آوریم:

 چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

لشکرش ابر تیره وباد صبا نقیب

نفاط برق روشن و تندرش طبل زن

دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

آن ابر بین که گرید چون مرد سوگوار

وان رعد بین، که نالد چون عاشق کییب

خورشید را زابر دمد روی گاه گاه

چونان حصاریی، که گذر دارد از رقیب

  پیش از این گفته شد که با در نظر داشت تصاویر موجود در شعر رودکی نمی توان با روایاتی که او نابینای مادرزاد خوانده شده است، موافق بود. امروزه شمار طرفداران این نظر افزایش بیشتری پیدا کرده است.پس داستان نابینایی اوکه به چندین زبان روایت شده ، چگونه شکل گرفته است؟شماری براین باوراند که او درسالهای میانهء زنده گی و یاهم در سالهای اخیر زنده گی نابینا شده و یاهم او را نابینا ساخته اند ؛ اما چرا وچگونه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

رودکی  در چشم دیگران

 در کتاب« تاریخ ادبیات در ایران»  از ابوحیان توحیدی روایت شده است که او دررابطه به نابینایی رودکی  در کتاب الهوامل والشوامل ، گفته است که :« رودکی را که اکمه بود از مادر کور بزاد ، گفتند رنگ  در نزد تو چگونه است؟ گفت مانند شتر»این سخن ابوحیان با در نظرداشت جهان درونی یک نابینای مادرزاد بسیار دقیق به نظرمی آید. یک نابینای مادرزاد همانگونه که پیش ازاین گفته شد درک درستی از رنگ ندارد و اساساً رنگ را نمی شناسد  وتنها یک رنگ را می شناسد که تاریکی است.  پرسش این است در صورتی که رودکی رنگ را چنان شتری می دانسته، پس چگونه توانسته است تا گل لاله را در میان کشتزاردوری به مانند پنجهء حنا بستهء عروسی ببیند؟  جز آن که بپذیریم اوهم پنجهء عروس رادیده  وهم گل لاله را که  توانسته چنین تشبیهی را پدید آورد.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب«صورخیال در شعر فارسی» روایت دیگری از ابو حیان توحیدی دارد.او می نویسد که :« ابوحیان توحیدی در ابوالهوامل و الشوامل نقل می کند که یکی از طلاب حکمت از مردی کور مادرزار پرسید: توسپیدی را چگونه تصور می کنی؟ گفت: شیرین است.بعد ابوحیان توضیح می دهد که این مرد کورچون حس و درک سپیدی را نداشته،آن را به حاسهء دیگری که خود واجد آن بوده عبور داده است.»این روایت ابوحیان یک بار دیگر این امر را ثابت می سازد که کور مادرزاد نمی تواند حس و درک واقیعی از رنگ داشته باشد. این روایت نیز می تواند دلیل دیگری بر ابن امر باشد که رودکی نابینای مادر زاد نبوده است.

اگر در درستی روایت ابوحیان در رابطه به رودکی شکی نیست، پس می توان در مورد تمام شعر های او که در آنها از رنگ ها و عملیهء دیدن سخن رفته است ، شک کرد که سرایشگر آنها کسی دیگری غیر از رودکی است.به زبان دیگر می توان در برابر تمام صور خیال در شعر او علامت بزرگ پرسشی گذاشت. برای آن که تصاویری را که رودکی از طبیعت ارائه می  دهد، جز با حس دیداری نمی توان به آن دست یافت.هرچند امروزه پاره یی از شعر های آمده در دیوان رودکی را از او نمی دانند با این حال در همان شعر هایی که انتساب آنها به رودکی مسلم است نیز می توان با جلوه های طبیعت رنگین روبه روگردید.

با در نظر داشت صور خیالی که در شعر رودکی وجود دارد ،به پندار من نادرست پنداشتن روایت ابوحیان در مورد رودکی  بسیار پذیرفتنی تر است تا این که بگویم چنین شعر هایی از رودکی نیست. شاید این روایت ساخته و پرداختهء ذهنی کسی باشد که خواسته است تا از زبان خود رودکی ثابت سازد که او یک نابینای مادرزاد است. با وجود این همه شعر های رنگین اگر بازهم  روایت ابوحیان را بپذیریم  در آن صورت  این احتمال می تواند به میان آید که  تمام حس و درک رودکی از رنگ ، حس و درک شنیداری بوده، یعنی او از مردم در پیوند به رنگها، نور و روشنایی، بامداد، آفتاب ستاره گان ، ماهتاب، طلوع و غروب چیز های شنیده وبعداً این شنیده ها برای او توان باز آفرینی  درشعررا داده است. یا باید پذیرفت که اوجهان را از چشم انداز شعر شاعران پیش از خود و یاهم  شاعران همروزگار خود دیده وتخیلات رنگین خود را بر اساس تخیلات شعرآنها هستی بخشیده است. پس در این صورت  شعررودکی دریافت حسی او از زنده گی و جهان نیست. یعنی او از تجربه ء مستقیم خود از زنده گی  و طبیعت سخن نمی گوید ؛ بلکه از زنده گی و طبیعتی سخن می گوید که پیش از او در شعرشاعران دیگر تجلی یافته است.  به گفته ء دکتر رضابراهنی شعرنوع بروز حالت ذهنی برای شاعراست. البته این بروز حالت ذهنی در اثر پیوند ذهنی مستقیم شاعر با اشیا و پدیده های پیرامون دست می دهد. دشوار است بپذیریم که این همه بروز حالت ذهنی برای رودکی به سبب سخنان مردم ویا هم مطالعه ء شعر شاعران  دیگر دست داده باشد. در این صورت ما تمام خلاقیت ذهنی شاعری را که بر پایه ء روایات گوناگون بیشترین شعر  فارسی دری راسروده ا ست، نفی کرده ایم.شاعری که صور خیال در شعر او نه برپایه ء تجربهء مستقیم او ؛ بلکه بر اساس گفته های دیگران و یا هم خیالات شعر دیگران پدید آید، یک شاعری حقیقی نیست. در این صورت او را می توان یک شاعر مقلد خواند که جهان و زنده گی را نه بر اساس احساس و دریافت خود ؛ بلکه بر اساس گفته ها و احساس دیگران در شعر بیان داشته است.

 چنین چیزی را نمی توان در مورد رودکی پذیرفت. برای آن که  وقتی شعرهای او را می خوانی  او را شاعری می یابی  صمیمی که هم با خود  و هم با زمان و محیط خود  تعهد دارد .ابوزراعهء معمری جرجانی از شاعرانی است که در روزگار نزدیک به رودکی می زیسته است . از او روایت است که« امیر خراسان  او را گفت شعر چون رودکی گویی؟ اوگفت حسن نظم من از آن بیش است؛ اما احسان و بخشش تو در می باید! که شاعر مرضی همگان آن گاه گردد که نظر رضای مخدوم به وی متصل شود. پس این سه بیت درآن معنی نظم داد:

 اگر به دولت به رودکی نمی مانم

عجب مکن سخن از رودکی نه کم دانم

اگر به کوری چشم اوبیافت گیتی را

زبهر گیتی من کور بود نتوانم

هزاریک زان  کو یافت از عطای ملوک

به من دهی سخن آید هزار چندانم  »

 

ابوزراعه رودکی را کور خوانده است. آنهم در حالتی که امیر برای او می گوید که تومانند رودکی شعر می سرایی! بدون تردید این سخن طنعهء آزار دهنده یی برای او داشته است. در شعر او که در پاسخ به امیر گفته  نوع طعنه زنی نسبت به رودکی دیده می شود. به هر حا ل ابوزراعه او را کور مادرزاد نمی خواند.

دقیقی بلخی و ناصرخسروبلخی ،رودکی را به نام شاعر تیره چشم روشن بین یاد کرده اند:

دقیقی بلخی او را به استادی می ستاید:

 

استادشهید زنده بایستی

وآن شاعر تیره چشم روشن بین

تا شاه مرا مدیح گفتندی

بالفاظ خوش و معانی رنگین

 ناصر خسروبلخی

اشعار زهد و پند بسی گفتست

آن تیره چشم شاعر روشن بین

 ابوالقاسم فردوسی حماسه سرای بزرگ جهان درشاهکار جاودانه اش شاهنامه در پیوند به داستان« کلیله و دمنه » از نظم این کتاب به وسیلهء رودکی سخن گفته ا ست. او می گوید که« گزارنده » را پیش رودکی بنشاندند و او همه « کلیله و دمنه » را برای رودکی برخوانده و او آن را به نظم پارسی دری در آورده است:

کلیله به تازی شد  ازپهلوی

بدینسان که اکنون همی بشنوی

بهتازی همی بود تا گاه نصر

بدانگه که شددر جهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

 وزان  پس چو پیوسته رای آمدش

به دانش خرد رهنمای آمدش

همی خواست تا آشکار و نهان

ازو یادگاری بود در جهان

گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت این چنین در آگنده را

 برخی از پژوهشگران از کاربرد واژهء « گزارنده» چنین تنیجه گرفته اند که رودکی در زمان به نظم در آوردن کلیله  نابینا بوده و از این سبب «گزارنده » یی را آورده  اند تا کلیله را برای رودکی بخواند که اوبتواند آن را به نظم در آورد. اما این چنین نظری وجود دارد که واژهء « گزارنده» در این جا به مفهوم مترجم است. یعنی رودکی زبان پهلوی نمی دانسته و« گزارنده» آن را برای رودکی ترجمه کرده است.حال از« گزارنده »هربرداشتی که وجود داشته باشد ؛  نکته یی که باید بر آن تاکید کرد این است که فردوسی در این داستان اشاره یی به این امر ندارد که رودکی نابینای مادر زاد است.گذشته از این همه، رودکی خود در شعر هایش گاهی به نابینایی خود اشاره  یی ندارد.حتی درقصدهء معروف ( مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود) که یکی از قصیده های تقریباً مکمل بر جای مانده ازاو است وانتساب آن را به رودکی امرمسلم می دانند ، سخنی از نابینایی خود به میان نمی آورد. در حالی که او در این شعر از جاه و جلال  گذشتهء خود به حسرت سخن می گوید. از پیری ، درمانده گی، فقرو ناتوانی می نالد تا آن حد که می گوید:

 کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

 رودکی نه تنها در این شعر؛ بلکه درهیچ یک از سروده های دیگرش  به نابینایی خود اشاره یی ندارد.شاید در شعر هایی از بین رفته اش اشاره یی داشته است، اما این امر هیچگاهی روشن نخواهدشد.در شعر های باقی مانده از رودکی این قصیده مناسبترین فضای ذهنی را برای او ایجاد کرده بود تا به بیان چنان دردی بپردازد. وقتی شاعری با آن همه جاه وجلال و مکنت  و دارایی از عصا و انبان سخن می گوید که نهایت درمانده گی او را نشان می دهد، چرا نمی خواهد از نابینایی خود چه مادر زا د و چه پدید آمده  به وسیلهء میل کشی زورمندان و یا هم به سبب کهنسالی، سخنی بگوید. ازفضای ذهنی این شعر بر می آید که او این قصیده را در زمانی سروده است که دیگر با دربار پیوندی ندارد. گویی پس از آن که او را نابینای ساختند از دربار بیرونش کردند. در این صورت او چرا در پیوند به نابینایی خود خاموش است.درشعر های او تا جایی که من دیده ام تنها یک بار کلمه ء کوری را کار رفته آن هم نه نابینایی؛بلکه به مفهوم نشاط و شادی است. او در شعری که خطاب به «مج» راوی خود،  واژهء کوری را این گونه به کار می برد:

 ای مج، کنون توشعر من از برکن وبخوان

از من دل وسگالش، از تو تن وروان

کوری کنیم و باده خوریم و بویم شاد

بوسه دهیم بر  دولبان پریوشان

 به همین گونه یک  بار هم کلمهء کور را در یکی از رباعی هایش به کار برده است:

 گر بر سر نفس خود امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

 از آن چه گفته آمدیم یک بار دیگر می توان این نتیجه را به دست داد که رودکی  نابینای مادرزاد نبوده است. او نه با چشمان تیره ؛ بلکه با چشمان روشن به دنیا آمده، زیبایی های جهان را دیده و از آنها لذت برده و در شعر هایش به توصیف آن همه  زیبایی پرداخته است. شعر او نگارخانه یی از زیبایی های طبیعت است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

آن شاعرتیره چشم روشن بین

  آیا استاد شاعران، رودکی سمرقندی، هومرشعرفارسی دریست؟ آیا او به مانند هومر- آفرینشگر الیاد و ادیسه- نابینا به جهان آمده و گاهی هم نتوانسته است تا رنگ ها را ببیند و از طلوع و غروب خورشید لذت ببرد؟سده های درازیست که این پرسش بی پاسخ پژوهشگران ادبیات فارسی دری را به مبارزه فرا می خواند.رودکی به سال 329 به تعبیر خودش درمرثیهء مرادی، کالبد تیره را به  مادر(خاک)سپرد و روان پاکش رو به آسمان ها به سوی جاودانه گی پرواز کرد.

 جان گرامی به پدربازداد

کالبد تیره به مادر سپرد

  چنین می نماید که پاسخ این پرسش نیز در این سده های دراز همچنان چهره در نقاب  خاک نهفته است.در پیوند به نا بینایی رودکی مشخصاً این دو دیدگاه در کنار هم وجود داشته است. نخست این که رودکی نا بینا به دنیا آمده است! دو دیگر این که او بعداً در میانه سالی و یا هم در اواخر عمر نا بیا شده  و یا هم او را نا بینا ساخته اند!پیش از این که بر گردیم  وبه بررسی گفته های گذشته گان بپردازیم و از این یا آن تذکره نویس بر نابینایی یا بینایی او دلیلی بیاوریم  ، بهتر آن است نخست بدانیم ،که بینایی چیست وانسان اشیا و رنگ ها را چگونه می  بیند!

اساساً شبکهء پیوند انسان با جهان پیرامون همان حواس اوست. کسی که یک یا دو حس خود را کم دارد، جهان ذهنی او به مقایسهء جهان ذهنی یک انسان سا لم، جهان ناقصی است. برای آن که جهان ذهنی چیزی دیگری نیست جز بازتاب جهان پیرامون درذهن انسان. هربازتاب ناقص، جهان ذهنی ناقص به وجود می آورد. بازتاب ذهنی زمانی به وجود می آید که جهان پیرامون از طریق کانالهای حواس به مغز انسان برسد.  آن کی نا شنوا به دنیا آمده است هرگزنمی تواند صدای دریا را تا صدای سیلاب تمیز دهد. اساساً او نمی تواند تصور کند که دریا و سیلاب هرکدام صدایی دارد ؛ اما یک انسان سا لم، با شنیدن صدای دریا وسیلاب می تواند بفهمد که او به دریایی نزدیک شده و یاهم سیلابی از کوهستانی سرازیر گردیده است.اساساً درذهن یک نا شنوای مادرزاد مفهومی برای صدا وجود ندارد.  رویا های او نیز رویا های سکوت و بی صداییست.آن چه به نام گیرنده گانی حسی یاد می شوند ، در حقیقت چنان دروازه هایی هستند که انسان ها از طریق آنها با واقعیت جهان بیرون تماس پیدا می کنند و آن را می شناسند.  حس دیداری یا بینایی یکی از مهمترین این دروازه های پیوند است.

نابینایان جهانی را در آن زنده گی می کنند به وسیلهء حس لامسه یا بساوایی ، شنوایی، مزه، سرما و گرما می شناسد. بناً جهانی که از طرق دروازه های حواس آنها به مغز می رسد، جهان ناقص است. برای آن که دروازه حس بینایی آن ها بسته است. نابینایان مادر زاد حتی در خواب هم صورت ذهنی بینایی ندارند. آنها خواب های رنگین ندارند.عملیه ء بینایی  یک پروسهء پیچیده یی فزیولوژیک است.نور که دربردارندهء انگیزه یی است ،وقتی از عدسیهء چشم  می گذرد و روی شبکیه می افتد، تصویرشی  روی شبکیه پدیدار می گردد؛ اما چشم  نمی تواند تشخیص دهد که این شی چیست و یا این چگونه رنگ و انگیزه یی است؟این تصویر چنان انگیزه یی به وسیلهء عصب نوری به دماغ می رسد و در آن جا شناخته می شود که  شی دیده شده چه چیزی است وچه رنگی دارد.  مغز حکم خود را مبنی بر شناخت آن صادر می کند و شاید بهتر باشد بگویم که واکنش مناسب خود را نشان می دهد.آن هایی که مطلقاً نابینا به جهان آمده اند.با مفهوم نوربیگانه اند. آنها خورشید را به گونه یی یک گوی آتشین  و روشن که همهء جهان را در روشنایی غرق می کند نمی شناسند ؛ بلکه آنها خورشید را به گونهء منبع گرما می شناسند. جهان آنها سراپا تاریک است. رویا های آن ها نیز تاریک است.

برای آن که هیچگاهی نوری از طریق عصب نوری به دماغ آنها نرسیده است.اگرهم از نور تصویری در ذهن دارند، آن تصویر بر بنیاد گفته های دیگران به آنها دست داده است. تازه نمی دانیم که تصور چنین افرادی از نور چگونه خواهد بود. شاید هم همانند به تصور کوران از تمثیل پیل مولانا در مثنوی معنوی باشد.

اساساً باز آفرینی ذهنی برای آنهای می تواند دست دهد که پیش از آن اشیایی را دیده و تصویر آنها را در ذهن شان داشته باشند. شما زمانی چشمهای تان را می بندید ،  می توانید سیمای کسی را که پیش از این دیده اید روی پردهء ذهن تان باز آفرینی کنید.آن کی در قله پامیر یا همالیا زیست می کند نمی تواند به باز آفرینی ذهنی صحرای افریقا بپردازد. اوحتی تصور درستی از  مفهوم صحرا ندارد. برای آن که او صحرا را ندیده و ازصحرا تصویری در گنجینهء ذهن خود ندارد.اگر هم دربارهء صحرا تصوری دارد این تصور می تواند بر اساس شنیده هایش به وجود آمده باشد. ازقدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن.

وقتی بیدل می گوید:

 مژگان به هم آوردم و رفتم به خیالش

پرهیز تماشا به چنین نیرنگ شکستم

در حقیقت می خواهد آن دوست ذهنی خود را آن دوستی را که  سیمای او را در ذهن دارد،  تماشا کند. در حقیقت او به باز آفرینی سیمای ذهنی دوست خویش می پردازد. نا بینایان مادر زاد نمی توانند چنین کنند.در عملیهء دیدن به این سه عامل نیازاست:

نخست حس بینایی سالم ، دو دیگرنور،سه دیگر نظام عصبی سالم. برای آن که اگر دو عامل نخستین سالم باشند و اما مغز نتواند وظیفهء خود را به گونهء درست انجام دهد و از واکنش مناسب عاجز باشد در آن صورت  نیز نوع بینای ناقص رخ می دهد. برای آن که بیننده نمی تواند به درستی  اشیای دیده شده و به مفهوم دیگر انگیزه های رسیده به مغز را بشناسد.نوردرفزیک بحث گسترده و پیچیده یی است. خاصیت های گوناگون دارد. گاهی  خاصیت ذروی از خود نشان می دهد و گاهی هم خاصیت موجی. تعریف هایی هم که از نور شده با در نظرداشت خاصیت های گوناگون آن، متفاوت است.البته این امر بحث گسترده و پیچیده یی را در فزیک نورتشکیل می دهد.

نورازامواج  الکترومقناطیس تشکیل شده است و زمانی که با مادهء دیگری برخورد می کند، تغییراتی در آن پدید می آید.اسحاق نیوتن فزیکدان انگلیسی به سال 1666تجربه ء تجزیهء نور را با موفقیت اجرا کرد.او نورخورشید را از منشوری گذشتاند و نور به رنگهای قابل دید تجزیه گردید. او همچنان کشف کرد که هر رنگ ازیک طول موج مشخص تشکیل شده است که قابل تجزیه به رنگهای دیگر نیست .

 از این جا می توان گفت که هر رنگ یک طول موج مشخص است و انسانها آن رنگهای را می بینند که طول موج آنها در میان 400 نانومتر(آبی) تا 700 نانومتر( قرمز) قرار دارند. در حالی که حشراتی وجود دارند که می توانند آن رنگها را ببینند که انسانها دیده نمی توانند. گویی جهان آن حشرات رنگین تر از جهان ما انسانهاست.از این جا می توان گفت که رنگ صفت ذاتی اشیا نیست؛ بلکه مربوط به طول موجی است که ماده یی آن را بازتاب می دهد. مثلاً اشیای که تمام نور یا طول موج ها را بازتاب می دهد به رنگ سفید دیده می شوند. درمقابل آشیای که تمام  امواج نور را جذب می کنند به رنگ سیاه دیده می شوند. پس مفهوم رنگ زمانی در ذهن انسان پدید می آید که باید طول موج مشخصی در نتیجه ء بازتاب از اشیای ماحول از طریق حس بینایی  ما ، خود را به دماغ آنسان برساند.

اگر رودکی آن گونه که عوفی ، جامی  و دیگران گفته اند که، اکمه یا نابینای مادر زاد بود، این امر به این مفهوم است که هیپگاهی هیچ انگیزهء نوری به  مغز او نرسیده و در نهایت ذهن و دماغ او با مفهوم رنگ بیگانه بوده است.در حالی که رنگ ها در طیف شعری او جایگاه مشخصی دارد. این امر نشان می دهد که رودکی جهان را با همه رنگینی و زیبایی آن دیده  ودر شعر هایش به باز آفرینی آنها پرداخته  است.

این که پروسهء بینایی وابسته به موجودیت نور است و اگر نورنباشد چیزی دیده نمی شود و رنگها به سبب موجودیت نور دیده می شوند از شمار حقایق انکار ناپذیر فزیک نور است که به اثر تجربه ء دانشمندان در آزمایشگاهها به اثبات رسیده است.  اما مولانا جلال الدین محمد بلخی پیش از اجرای چنین تجربه های فزیکی ، در سدهء دوازدهم میلادی یک چنین حقایقی را  درمثنوی معنوی بیان داشته است:

 تا که بینی سرخ و سبز و فور را

تا نبینی پیش از این سه نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو

شد زنو آن رنگها رو پوش تو

چون که شب آن رنگها مستور بود

پس بدیدی دید رنگ از نور بود

 درجای دیگر باز هم  در همین رابطه :

 شب نبد نوری، ندیدی رنگ را

پس به ضد نور پیدا شد ترا

دیدن نور است آن گه دید رنگ

وین به ضد نور دانی بیدرنگ

 هنوز هم می توان در پیوند  به چگونه گی نور، رنگ و چگونه گی عملیهء دیدن سخن گفت . سخنانی استوار بر تجربه های علمی و آزمایشگاهی ؛اما  همین مقدارکافیست تا بتوانیم  به این نتیجه برسیم که باز آفرینی ذهنی رنگها برای کسی که به گونهء نابینای مطلق از مادر زاده شده است، عملیه یی است نا ممکن. پس در این صورت این همه رنگ و این همه پدیده های رنگین در شعر رودکی چگونه پدید آمده است؟ این همه رنگ و این همه احساس رنگین می تواند این نکته را ثابت سازد که رودکی نه با چشمان تاریک؛ بلکه  با چشمان روشن وتیز بین به جهان آمده است.به شعر های رودکی بر می گردیم و بعداً می پردازیم به گفته های تذکره نگاران و شاعران همروزگاراو.

پاره یی از شعر های رودکی  شعرهای اند با تشبیهات حسی رنگین. چنین شعرهایی می توانند دلیل روشنی باشند بر بینایی او. افزون بر این او شعر های دارد که در آن ها به حس دیداری خود و عملیهء دیدن اشاره می کند. چنان که او گاهی ما را به دیدن و تماشای  چیزی فرا می خواند و گاهی هم تاکید می کند که  « من دیدم یا من می بینم » ،نمونه هایی می آوریم از چنین شعر هایی:

 در آن زمین که تویک ره برو قدم بنهی

هزارسجده برم خاک آن زمین ترا

هزاربوسه دهم برسخای نامهء تو

اگر ببینم بر مهر او، نگین ترا

 یکی ازشعر های رودکی که در آن از رنگ هاو جلوه های گونه گون طبیعت، سخن رفته و شاعر به حس دیداری خود اشاره می کند، قصیده ییست که در توصیف بهار سروده شده است. این قصیده یکی از زیبا ترین شعرهایی اوست.او دراین شعر طبیعت و بهاررا در پیوند به انسان وطبیعت جاندار توصیف می کند.

 آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

باصد هزار نزهت و آرایش عجیب

نفاط برق روشن و تندرش طبل زن

دیدم هزارخیل و ندیدم چنین مهیب

آن ابر بین، که گرید چون مرد سوگوار

وآن رعد بین،که نالد چون عاشق کَییب

خورشید را زابر دمد روی گاه گاه

چونان حصاریی، که گذر دارد از رقیب

باران مشک بوی ببارید نو به نو

وز برگ بر کشید یکی حلهء قصیب

تندر میان دشت همی باد بر دمد

برق از میان ابر همی بر کشد قضیب

لاله میان کشت بخندد همی زدور

چون پنجهء عروس به حنا شده خضیب

 آن گونه که گفته شد رودکی دراین شعر به جلوه های گوناگون طبیعت صفات انسانی می دهد.مثلاً ابر انسانی است سوگوار. رعد به مانند عاشقی کییب می نالد و مثالهای دیگر که تقریباً در هر بیت می توان یکی را یافت.به دشواری می توان پذیرفت که  شاعرنابینایی بتواند یک چنین حس و دریافتی از بهار داشته  باشد. او در این شعرهمه زیبایی های بهار و طبیعت را می بیند.  بهاروطبیعت در روان شاعرانهء او حلول می کند، با دریافت های اجتماعی او در می آمیزد  و صفات انسانی پیدا می کند.چنین است که شعرهای او طبیعتی است آمیخته با هستی و روان آدمی. نه تنها بهار؛ بلکه رنگارنگی پایز نیز او را به سرایش وا می دارد  و بدینگونه جلوهء دیگر طبیعت یعنی پاییز نیز در شعر های او با رنگهایش راه پیدا می کند.

 تاک رز بینی شده دینارگون

پرنیان سبز او زنگارگون

 بازهم در توصیف بهار و پاییز

 آن صحن چمن، که از دم دی

گفتی که دم گرگ یا پلنگ است

اکنون زبهار مانوی طبع

پر نقش و نگار همچو ژنگ است

 باز هم  ما را به تماشای زیبایی فرا می خواند

 ورتوخواهی فرشته ای که ببینی

اینک اویست آشکارا رضوان

خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی

تا تو ببینی برین که گفتم بر هان

 رودکی زلف پیچان یار را می بیند. اگراین  زلف پیچان  را با حس دیداری بیرونی دیده است ، با حس دیداری درونی هزار جان و هزار دل را در هر بند و در هر پیچ آن نیزدیده است.

 زلف دیدم ، سر از چمان پیچیده

وندر گل سرخ ارغوان پیچیده

در هر بندی هزار دل در بندش

در هر پیچی هزار جان پیچیده

 او خم می را به چشمهء تابان تشبیه می کند و این تشبیه می تواند بزرگترین دلیل بینایی او باشد. او در این دو بیت به تکرار به عمل دیدن تاکید دارد.

 آن گه اگرنیمه شب درش بگشایی

چشمهء خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی

گوهر سرخست به کف موسی عمران

  وقتی پوپک یا هدهدی را می بیند، پرهای رنگین او را به چادر رنگین دخترکی همانند می سازد که هردو طرف تشبیه به بینایی او اشاره دارد.

 پوپک دیدم به حوالی سرخس

بانگک بر برده با بر اندرا

چادرکی دیدم رنگین برو

رنگ بسی گونه بر آن چادرا

 خورشید در پشت ابری پنهان می شود. اونتیجه می گیرد که باید یار پرده از رخ  بر گرفته باشد که خورشید از شرمساری چنین کرده است.

 به حجاب اندرون شود خورشید

گر تو برداری از دولاله حجیب

 باز هم یک تشبیه حسی دیگر که زنخدان یار را به سیب همانند می سازد . هردو طرف تشبیه  حس دیداری است.

 وان زنخدان به سیب ماند راست

اگر از مشک خال دارد سیب

 رودکی ازکسی به نام  ( مج)  یاد می کند که راوی شعر های او بوده است.

 ای مج، تو شعر من ازبر کن وبخوان

از من دل وسگالش ،از تو تن وروان

 اگر رودکی نابینای مادرزاد می بود،غیر از مج ،به کس دیگری نیز نیاز داشت تا پیوسته با او می بود و چون آن شاعر نابینا می سرود اوسروده ها را می نوشت. در این ارتباط  نه رودکی چیزی گفته و نه هم شاعران و تذکره نگاران چیزی نوشته اند.ظاهراً نتیجه چنین است که رودکی  کسی یا کسانی  را نداشته تا شعر های او را ثبت می کردند.بدون تردید یک شاعر نابینا به چنین کسی نیاز دارد.  آن هم شاعری مانند رودکی که به قول عوفی صد دفتر شعر سروده است .ظاهراً چنین کسی در زنده گی فرهنگی رودکی وجود نداشته است. برای آن که اگر وجود می داشت حتماً رودکی جایی و به بهانه یی از اویاد می کرد. پس نتیجه این است که او خود شعر های خود را می نوشت.اگر او نابینای مادرزاد بوده چگونه و با استفاده ازچه شیوه یی این همه شعر را نوشته است.  از شعر های او می توان دریافت که اوحروف عربی را می شناسد. می داند که حرف جیم  خمیده است مانند زلف یار و اگر یار خالی داشته باشد آن خال نقطهء آن جیم می شود.یعنی زلف چنگ یار با آن خال سیاه حرف جیم را در ذهن شاعر تداعی می کند. یک تشبیه حسی دیداری که شاعر دو محسوس راهمانند کرده است.هر حرف خود یک صداست و این صدا با رسم الخطی که دارد تجسم دیداری پیدا می کند .یک انسان نابینا حروف را بر اساس صدای آن می تواند بشناسند  امروزه خط بریل آنها را کمک می کند تا با استفاده از حس بساوایی یا لامسه صورت نوشتاری  صدا ها را نیز بشناسد.

 زلف ترا جیم که کرد، آن که او

خال ترا نقطهء آن جیم کرد

وان دهن تنگ تو گویی کسی

دانگکی نار به دو نیم کرد

 همین مفهوم و همین تصویر را بعداً در شعر حافظ   می بینیم که گویی حافظ این تصویر را از رودکی به عاریت گرفته و شاید هم زلف چنگی را با خال سیاهی دیده و چنین تصویری را ایجاد کرده است.

 در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطهء دوده که در حلقهء جیم افتادست

 یکی اززیباترین شعر های رودکی همان قصدهء معروف اوست که درسالهای پسین زنده گی، سرگذشت خود را در پیوند به  فراز و فرود روزگاراستادانه بیان داشته است. گویی او در این شعربه نوع واقعه نگاری می پردازد. در  این شعر نیز نوع صور خیال، تشبیه است و آن هم تشبیه حسی دیداری.  در همان نخستین بیت دندان به چراغ تابان، ستاره ء سحری و قطرهء باران تشبیه شده است!

 مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود

نبود دند ان لا بل پراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و در و مرجان بود

ستارهء سحری بود و قطره مرجان بود

شد آن زمان که رویش به سان دیبابود

شد آن زمان که مویش به سان قطران بود

 همیشه چشم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

 این شعر درکلیت خویش  لبریز از چنین تشبیهاتی است و بسیار دشوار به نظر می آید که تصور کرد که ذهن یک شاعر نا بینا بتواند چنین تشبیهاتی را پدید آورد.او در شعر زیر از آفتاب گرفته گی و ماهتاب گرفتگی سخن می گوید:

 ابری پدید نی، کسوفی نی

بگرفت ماه وگشت جهان تاری

 او می داند که در تاریکی و شب های ظلمانی  چشمان  انسان  نمی تواند دید. او در این جا یکی از دقیقترین تجربهء بینایی خود را بیان می کند .

 شبی دیرند وظلمت را مهیا

چو نابینا درو دوچشم بینا

 در شعری از آتش افروزی در شب های برات  یاد می کند و معلوم می شود که این سنت در خراسان اسلامی عمری  داشته است، بیش از هزار سال.

 چراغان در شب چک آن چنان شد

که گیتی رشک هفتم آسمان شد

 در راه نیشایور دهکده یی دیده و آن را این گونه توصیف می کند:

 در راه نشابور دهی دیدم بس خوب

انگشتهء او را نه عدد بود و نه مره

 رودکی جایی در توصیف شراب آن را به یاقوت مذاب و  تیغ یا شمشیر بر کشیده در برابر خورشید تشبیه می کند و از بازتاب نورخورشید  در دم تیغ سخن می گوید.

 بیارآن می که پنداری روان یاقوت ناب هستی

ویا چون بر کشیده تیغ پیش آفتاب هستی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 شعر وشاعری رودکی

ابوعبدالله رودکی سمرقندی ، پدر شعر فارسی دری  چنان کوهی بشکوهی در آن سوی سده های دورایستاده است. چنان کوه بشکوهی که گویی  همهء  دریای خروشان و پهناور شعر فارسی دری از آن سرچشمه می گیرد.چنین است که او را به نام استاد شاعران و گاهی هم  به نام  سلطان شاعران ستوده اند .

  دیوان رودکی که بر اساس نسخهء سعید نفیسی در ایران به نشر رسیده است دربر گیرندهء  نوشتهء پژوهشی زیر نام « شرح احوال رودکی» نیزمی باشد. دربخشی از این نوشته در پیوند به جایگاه رودکی در شعر فارسی دری چنین آمده است: « در بیان مقام رودکی همین بس که او راه شاعری و زبان آوری را بر امثال دقیقی و کسایی مروزی و فردوسی کشود و پایه ء استوار شاعری سراینده گانی مانند عنصری و فرخی عسجدی و منجک و ناصر خسرو را بنا نهاد.»رودکی را در خراسان اسلامی  نخستین شاعر صاحب دیوان خوانده اند؛اما این نکته قابل تاًمل است که  دست کم صد سال پیش از رودکی حنظله ء بادغیسی(220)  شعر می سروده  و شاعر صاحب دیوان بوده است. آن حکا یت نظامی عروضی در چهارمقاله بسیار معروف است که از ابوعبدالله خجستانی پرسیدند که تو مرد خربنده بودی ، به امیری خراسان چون  افتادی؟ او در پاسخ گفته بود : به بادغیس درخجستان روزی دیوان حنظلهء بادغیسی همی خواندم ،بدین دوبیت رسیدم: 

مهتری به کام شیر در است

شو خطر من زمام شیر بجوی

یا بزرگی عزو نعمت و جاه

یا  چو مردانت مرگ رویا روی

ادامه ء داستان همان است که در چهار مقاله عروضی آمده است. البته امرزوه ما دیوان حنظله را در دست نداریم .از آن  دیوان تنها دو قطعه شعر برجای مانده است. همانگونه که ازآن همه شعر های رودکی که به گفته ء رشیدی سمرقندی :« شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار»  بیشتر از یک هزار و چند بیت بر جای نمانده است.

رودکی بدون تردید نخستین سراینده و نخستین شاعر صاحب دیوان  فارسی دری نیست؛ اما نخستین شاعری است که تقریباً همهء انواع شعر فارسی دری به او بر می گردد.شعر او چه از نظر فرم و چه از نظرمحتوا بسیار گسترده وگوناگون است. یک دسته بندی محتوایی  نشان می دهد که ذهن شاعرانهء او در تمامی اجزای طبیعت، زنده گی ، جامعه ، بینشها و منشهای انسانی ، عشق، زهد ، پند و اندرز و حکمت ، می و معشوق و مرگ نفوذ کرده وبا آنها رابطه ذهنی شاعرانه تنیده است. زمانه و روزگار را چنان آموزگاری می بیند که باید در هر گام از آن چیزی آموخت  تا بهتر زیست کرد.

 هر که نامخت از گذشت روزگار

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

شعر فارسی دری با ظهور رودکی به ویژه گیهای دست یافت که آن ویژه گیها تابه امروز ادامه دارد. او تقریباً در تمامی انواع و قالب های مهم و عمده، شعرسرود و آن را به بالنده گی و پخته گی رساند . بعداً شاعران سده های پسین از شگرد های شاعری او پیروی کردند و مقام شاعری و پیشوایی او را ستودند.دورهء سامانی که رودکی در آن  می زیست، یکی از درخشان ترین دوره ء ادبی در تاریخ ادبیات فارسی دری به شمار می آید.بخارا بزرگترین و پر شکوه ترین مرکز دانش،علم ومدنیت بود.چنین است که رودکی آن را با بغداد عباسیان  مقایسه می کند.

 امروز به هر حالی بغداد بخاراست

کجا میر خراسان است، پیروزی آن جاست

 تاریخ نویس نستوه ونام آور کشور، استاد میر غلام محمدغباردر جلد اول کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ» در پیوند به چگونه گی وضعیت علمی – فرهنگی آسیای میانه، شهر های افغانستان و دربار سامانیان چنین تصویری به دست می دهد: « شهر های افغانستان و ماورالنهرمرجع علما،شعرا وهنروران سایر ممالک بود.دربار سامانی مشوق وحامی علم وهنر بود و رجال و وزاری فاضل وعلم پروری داشت ،مانند ابوالفضل محمد بن عبدالله بلعمی ، حامی قافله سالار نظم دری رودکی بخارایی، ابو علی محمد بن ابوالفضل بلعمی مترجم تاریخ طبری،ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی فاضل ومولف، ابوعلی بن ابوعبدالله جیهانی، ابوعبدالله احمد بن ابوعلی جیهانی مولف کتاب المسالک وآیین و مقالات وعهودالخلفا و کتاب الزیادات، ابوالفضل محمد بن ابوعبدالله جیهانی، ابومنصورعبیدالله بن نصر جیهانی، ابومصعب، ابوالحسن عتبی وغیره- و این همه در نشر علم و هنر تاثیر بارزی داشتند.»

غباردورهء سامانیان را به سبب ایجاد آثاری بزرگی در نظم و نثر، دروهء انکشاف وشگوفایی زبان فارسی دری می داند:« تفسیر طبری مثل تاریخ طبری و کلیله ودمنه، درزبان دری ترجمه شد، عجایب البلدان ابوالموید بلخی،شهنامهء منثور منصوری، شهنامهء منظوم مسعودی، حدودالعالم جوزجانی وکتاب الابنیه فی حقایق الادویه هروی تالیف گردید، شعرایی چون شهید بلخی، رودکی بخارایی، دقیقی بلخی و رابعهء بلخی و دهها نفر دیگر ظهور نمود، نمونهء کامل نثردری آن روزهم تاریخ بلعمی و کتاب حدودالعالم است که درآن لغت دری برلغات عربی فزونی دارد.فلاسفه وعلمای این دوره از پیش قدمان علمی دورهء اسلامی خراسان هستند.از قبیل ابوزید بلخی ، ابوسعید سجزی، ابوسلیمان منطقی، ابوجعفرخازم وابوالوفا جوزجانی وغیره. در علوم دینی ابوسلیمان بستی، ابو حاتم بستی، محمد بن الکاتب وغیره. از همه مشهورتر محصول قرن نهم و دهم، ابونصر فارابی وابن سینای بلخی است.» به قول دکترشفیعی کدکنی در کتاب « صور خیال در شعر فارسی» :« رودکی نمایندهء کامل وتمام عیار شعر عصر سامانی و بر روی هم اسلوب شاعری قرن چهارم است.»شعر او دارای زبان ساده و روان بوده و از مفاهیم پیچیده به دور می باشد.مبالغه های اغراق آمیز در شعر های  او به ندرت راه پیدا می کند ؛امایک چنین مبالغه هایی گاهی در خمریه های او دیده می شوند.

 زان می، که گر سرشکی از آن درچکد به نیل

صد سال مست باشد از بوی او نهنگ

آهو به دشت اگر بخورد قطره یی از او

غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ

  در مدح نیز به مبالغه متوسل نمی شود، حتی زمانی که خود را با شاعران نام آور عرب چون جریر ،ابوتمام طایی وحسان  مقایسه می کند؛ در این صورت هم به اغراق و غلو در مورد ممدوح خود نمی پردازد؛  بلکه می خواهد آن چه را بگوید که سزاور امیر است:

 اینک مدحی چنانک طاقت من بود

لفظ همه خوب و هم به معنی آسان

جز به سزاوار میر گفت ندانم

ورچه جریرم به شعر وطایی و حسان

  او زبان عربی می دانسته وبا شعر عرب اشنایی داشته است. به عقیدهء کدکنی در حوزهءخمریات بعضی از تصویر ها و خیال های او نزدیک به شعرگوینده گان تازی است. بخصوص از شعر ابونواس در زمینهءتصویر خمری استفاده کرده است. شیوهء تصویر سازی او عمدتاً بر توصیف و تشبیه استوار است.در ابداع معانی از توانایی بزرگی دارد و شعر او با این همه سادگی در لفظ و بیان از معانی لطیف، تازه و ژرفی بر خوردار است.

 رودکی وقصیده

 قصیده  از اوایل سدهء چهارم تا اواخر سدهء ششم  نوع شعری مسلط و رایج در شعر فارسی دری  است که از شعر عرب تقلید شده است. اواج تسلط قصیده یه سدهء پنجم ونمیهء سدهء ششم هجری می رسد. دکتر ذبیح الله صفا در کتاب« تاریخ ادبیات در ایران»  رودکی را نخستین شاعری می داند که قصیده را در شعر فارسی دری رایج ساخته است. او  در این مورد می گوید:«نخستین کسی که ساختن قصاید کامل وتمام را با تشبیب و مدح و دعا معمول کرد رودکی است ودیگران درین باب همه تابع او شمرده می شوند و او همچنان که در بسیاری از ابواب شعر پیشوای گوینده گان قدیم بوددرین فن هم راهنمای آنان شمرده شده است.»دکر شمیسا در کتاب انواع ادبی دررابطه به محتوای قصیده می نویسد:«هرچند شاعرانی چون ناصر خسرو به قصیده های مذهبی ومسعود سعد به حبسیه معروفند؛ اماباید به طور کلی مضمون وقصد اصلی قصیده را مدح محسوب داشت.»

مادر می را بکرد باید قربان

بچهء او را گرفت و کرد به زندان

 یگانه قصیدهء مکمل باقی مانده از رودکی است که در آن تمام اجزای یک قصیده دیده می شود. همین شگرد قصیده سرایی رودکی در دوره های پسین به وسیلهء شاعران دیگر دنبال شده است.چنان که در سده های پنجم و ششم که اوج قصیده سرایی بود شاعران در ساختار قصیده های شان خود را مکلف به مراعت اجزای چهار گانهء آن می دانستند.

 رودکی و غزل

  غزل نیز به مفهوم دقیق کلمه با رودکی آغاز شده و به بالنده گی رسیده است. چنین است که او را استاد غزل خوانده اند. عنصری ملک الشعرای دربار سلطان محمود  حسرت می خورد که غزل های او چنان غزل های رودکی نیکونیست و آرزو دارد که چنان بسراید که رودکی می سراید.

 غزل رودکی وار نیکو بود

غزل های من رودکی وار نیست

اگرچه بکوشم به باریک وهم

بدین پرده اندر مرا بار نیست

 استاد شجاع الدین خراسانی در کتاب «از حنجرهء سبز غزل»، رودکی را در غزل سرایی استاد ویگانهء روزگار می داند او می نویسد:« استا دمسلم این نوع در عهد سامانی رودکی است که خود علاوه بر طبع شاعری از فن موسیقی نیز علماً وعملاًبهرهء کافی داشت و به نیروی این دوقوه در ساختن غزل غنایی چندان ماهر بود که یگانهء عصر خود شناخته می شد.»شعر عنصری نیز خود توصیف رودکی در مقام استادی اوست؛ امااین که در آن روزگار شاعران از غزل چه دریافتی داشته اند ، موضوع دیگریست.

بدون تردید غزل یکی از انواع شعری عمده، مسلط و پویا در شعرفارسی دریست.در پیوند به چگونه گی پیدایی یا منشای آن تا هم اکنون دیدگاه واحدی وجود ندارد. شماری از پژوهشگران آن رابه اصطلاح فرزند قصیده می دانند که در آغاز از قصیده جدا شد و بعداً در برابر آن ایستاد و گام به گام قصیده را از میدان بیرون راند. چنان که امروز غزل با تحولاتی که پذیرفته به گونهء غزل مدرن  حتی در کنار شعر آزاد عروضی وشعر بی وزن راه می زند.دکتر سروش شمیسا در کتاب« انواع ادبی» غزل را همان تغزل جدا شده از قصیده می داند. او در این کتاب می نویسد:« غزل، درقرن ششم که در ارکان قصیده خللی وارد شده بود پاگرفت و به اصطلاح نوع مخاصم یامقابلounter-genre

C

 شد و درقرن هفتم قصیده را به عقب راند وخود قالب رایج ومسلط شعر فارسی گردید.ممدوح رفته بود و معشوق آمده بود.»به باور او غزلهای نخستین شباهت تامی به تغزل دارند. با این حال او فرق غزل با تغزل را یکی در مقام معشوق ودیگری درلحن شعر می داند از نظر دکترشمیسا « لحن تغزلات شاد ولحن غزل غمگینانه است. تغزل برون گرایانه وغزل درونگرایانه است.زبان تغزل، به سبک خراسانی وزبان غزل مشتمل بر خصوصیات سبک عراقی است . تغزل حماسی وغزل غنایی است.»

بر بنیاد دیدگاه شماری از محققان ، غزل هیچگاهی به گونهء یک قالب مستقیل وجود نداشته ؛ بلکه همان تغزل قصیده بوده  که بعداً خود را از آن جدا ساخته است. اگر چنین دیدگاهی را بپذیریم پس شعر عنصری را چگونه می توانیم توجیه کنیم. براساس شعر عنصری غزل فارسی دری در وجود رودکی شاعر سالهای میانهء سدهء سوم و اوایل سدهء چهارم به چنان پختگی رسیده بود که عنصری را بر آن داشت تا  به تحسین و ستایش رودکی بر خیزد.

یعنی غزل پیش از سدهء پنجم ، ششم و هفتم وجود داشت. به زبان دیگر غزل از همان سدهء سوم و چهارم به گونهء یک قالب مستقیل پدید آمد رشد کرد و به یک نوع ادبی مسلط و فرا گیر بدل بدل شد.یکی  از دلایل محققانی که می پندارند غزل  از قصیده جدا شده است کار برد تخلص شاعر درمقطع شعر است.آن ها می گویند که شاعران قصیده سرا در آن روزگار قصیده را قالب مناسبی برای ممدوحان خود یافته بودند و در توصیف ممدوح بیشتر از قصیده استفاده می کردند، آنهاقصیده را با تغزل  یا تشبیب آغاز می کردند و بعد باآوردن تخلص خود می رسیدند به توصیف ممدوح.بر اساس نظریهء جدایی غزل از قصیده همین تخلصی که امروزه در پایان غزل می آید در حقیقت همان تخلص پایانی بخش تشبیب قصده است.

شجاع خراسانی در کتاب« حنجرهء سبز غزل» در پیوند به چگونه گی غزل آن روزگار می نویسد:« غزل از ابتدا تا سدهء پنجم مقطعات چند بیتی بوده است مستقل و جدا از قصیده ومشتمل بر فنون عشقیات به طوری که علاوه بر وزن عروضی دارای وزن ایقاعی هم بوده ،یعنی با الحان و نغمات موسیقی نیز هماهنگی داشته است و آن را درجشنها و مجالس بزم و شادمانی با ساز و آواز می خوانده اند.»البته بحث تغزل و غزل بحث گسترده دامنی است که این جا مورد بحث ما نیست.در این میان دید گاه دیگری نیز وجود دارد و آن این است که هردو نظر بالا در آن مطرح می شود گویی نظر سوم تلفیق آن دو نظر پشین است . یعنی  غزل  از همان آغاز  چنان انواع دیگر شعری وجود داشته و بعداً با جدا شدن بخش تشبیب قصیده  دامنهء آن گسترش بیشتری پیدا کرد.

اگر در آغاز غزل قالبی بود برای بیان موضوعات عاشقانه ، حدیث نفس شاعر  و توصیفی بود برای معشوق؛ اما  بعداً در غزلهای عارفانه وصوفیانهء شاعران و عارفان بزرگ چون حکیم سنایی غزنوی شیخ فریدالدین عطار، مولانا جلال الدین محمد بلخی ، جای معشوق زمینی  و غریزی را معشوق آسمانی اشغال کرد.حافظ این همه را با مسایل اجتماعی در هم پیچید و غزلی  را بامحتوای چندین بعدی پدید آورد. امروزه غزل تنها بیان عشق، عرفان و توصوف نیست؛ بلکه شاعران امروز غزل را چه از نظر زبان و چه از نظر مموضوع گسترده تر ساخته اند. موضوعات روزمره، امروزه بخش بزرگ محتوای غزل مدرن فارسی دری را تکشیل می دهد.

رودکی و مثنوی

 رودکی  در مثنوی سرایی نیز از پیشوایان است. بخش بزرگ شعر های او که با دریغ به ما نرسیده است ،همان مثنوی های اوست. بزرگترین کار او در این زمینه  نظم کلیله و دمنه در قالب مثنوی است . این که رودکی کلیله و دمنه را به نظم در اورده است تردیدی وجود ندارد ؛ اما این که رودکی در کدام سال کلیله را به نظم در اورده است ؛ دید گا های گوناگون وجود دارد. شماری گفته اند که رودکی به سال 320 این کار بزرگ را انجام داده است ؛ به هر حال سرایش کلیله باید پیش از سال 326، سال بر کناری ابوالفضل بلعمی از وزارت سامانی صورت گرفته باشد نه بعد از آن. برای آن که  رودکی این کار را به ترغیب او انجام داده است و در این هنگام رودکی هنوز در دربار بود.

چند بیت از کلیله و دمنه:

 شب زمستان بود،کپی سرد یافت

کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت

کپیان آتش همی پنداشتند

پشتهء آتش بدو برداشتند

 این چند بیت دیگر نیز ابیاتی باقی مانده از کلیله و دمنه است.

 تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند وگرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

 شاید این معروفترین بیتی است که از کلیله به ما رسیده و به سبب محتوای بزرگی که دارد در میان مردم  به نوع مثل سایر بدل شده است.

 هر که نامخت از گذشت روزگار

هیج ناموزد زهیچ آموزگار

 مثنوی یکی از قالب های خاصی شعرفارسی دری ست. در شعر عرب رواج چندانی ندارد. به قول دکترشمیسا نخستین کسی که در عربی مثنوی( مزدوج) سروده  بشار بن برد است.اگر شعر فارسی دری از همان سده های سوم وچهارم تا به امروز از نظر کاربرد قالب بررسی شود دیده می شود که بخش اعظم و چشمگیر این شعر را  قصیده، غزل و مثنوی تشکیل می دهد. شماری از بزرگترین شاهکار های شعری فارسی دری در قالب مثنوی سروده شده اند.در شعر فارسی از مثنوی بیشتر در داستان سرایی  استفاده شده است. گاهی این داستانها حماسی اند ، گاهی غنایی و گاهی هم برای بیان  موضوعات  تعلیمی و صوفیانه به کار رفته است.رودکی نیز عمدتاً از  مثنوی در جهت بیان منظوم داستانها و موضوعات تعلیمی استفاده کرده است.

دکتر ذبیح الله صفا  دررابطه به مثنوی های رودکی به استناد« شرح احوال و آثار رودکی» نوشتهء سعید نفیسی  در کتاب « تاریخ ادبیات در ایران» چنین می نویسد:« رودکی غیر از منظومهء کلیله و دمنه مثنویهای دیگری نیزداشت و از آن جمله است یک مثنوی به بحر متقارب( فعولن فعولن فعولن فعولن) ویک مثنوی به بحرخفیف(فاعلاتن مفاعلن فعلن) ویک مثنوی به بحر هزج مسدس(مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل) و یک مثنوی دیگر به بحر سریع(مفتعلن مفتعلن فاعلات) که از همه ابیات پراگنده یی در دست داریم.»

نوع دیگری که رودکی بیشتر به آن توجه داشته است، رباعی است. رباعیات او بیشتر محتوای عاشقانه دارد و به مقایسهء قصاید و غزلهایش تصاویر در آنها از سهم ذهنی بیشتری بر خوردار است. در رباعی های او تشبیهات بیشتر انتزاعی شده است. از همین سبب شماری از محققان با مقایسهء صور خیال در شعر های دیگر او،  انتساب پاره یی از این رباعیات به رودکی را قابل تردید دانسته اند.این که رودکی سخنوری بوده است با طبع دریا وار، همه گان متفق القول اند.  گویی رودکی یک تنه می خواسته است تا تمام انواع شعر فارسی دری را به پخته گی  و کمال برساند. از همین جهت نه تنها برابر با چندین شاعر  شعر سروده؛ بلکه در هر شعر و در هر بیتی خواسته است تا یک پیام انسانی به دیگران، از خود به یادگار بگذارد. رشیدی سمرقندی می گوید که او شعر های رودکی را برشمرده  که یک ملیون سه صد هزار بیت بوده است. چنین است  که از قول عوفی گفته شده است که شعر های او به صد دفتر می رسیده است. در این ارتباط بعداً چیز های بیشتری گفته خواهد شد. این هم شعر رشیدی سمرقندی:

 گرسری آید به عالم کس به نیکو شاعری

رودکی را بر سر آن شاعران زیبد  سری

شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار

هم فزون آید اگر چونان که باید بشمری

 این گفته ء رشیدی را که  رودکی  یک ملیون و سه صد هزار بیت سروده است، اگر مبالغه ء  بزرگ هم بدانیم بازهم می توان به این نتیجه رسید که رودکی شاعری بوده است  ، به تعبیر بیدل اگر مصراعی می خواست آغاز کند،آن مصراع می رفت و خود را به غزل و قصیده یی بدل می کرد.بادریغ از این همه نگارخانهء شعر به گفتهء سعید نفیسی « 1047» بیت در قالب های گوناگون باقی مانده است. این امر نشان می دهد که فارسی دری سو گمندانه یکی از بزرگترین گنجینه ها ی بزرگ معنوی خود را از دست داده است.

از دست دادنی که دیگر هیچگاهی جبران نخواهد شد .جز این که به  تصادف و احتمالی دلشاد کنیم که شاید روزی و روزگاری  چشم پژوهشگری در کتابخانه یی  به پاره یی  ویاهم به پاره هایی از این  نگارخانه بزرگ  بیفتد و ما را آگاهی دهد و به تما شا فرا خواند!به تعبیر دیگر می توان گفت که دست سیاه حوادث آن خم جوشان معرفت را چنان فرو ریخت که جز قطره های چندی در آن بر جای نماند ؛ با این همه عطر گوارای  همین قطره های بر جا مانده  هنوز در کران تا کران  حوزه ء شکوهمند فارسی دری  می پیچد ، مرز ها را در می نوردد ، جانها را نوازش می دهد و دلها را با هم پیوند می زند.این بحث را با رثای  یکی از شاعران همروزگار او به پایان می آوریم:

رودکی رفت و ماند حکمت اوی

می بریزد  نریزد از وی بوی

شاعرت  کو کنون که شاعر رفت

نبود نیز جاودانه چنوی

خون گشت آب چشم از غم وی

زاندهش موم گشت آهن و روی

نالهء من نگر شگفت مدار

شو به شب زار زار نال بر اوی

چند جویی چنو نیابی باز

از چنو در زمانه دست بشوی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

    

   

رودکی سمرقندی

پدر شعر فارسی دری

 پنجره

 باید پنجره یی گشود تا از آن بتوان جهان گستردهء شعر وبینش شاعرانه ء رودکی پدر شعر فارسی دری را تما شا کرد. هر چند پنجره های کوچک و روزنه های تنگ، نمی توانند چشم انداز خوبی باشند به فراخنای هستی  معنوی او. با این حال هر پنجرهء گشوده کوچک می تواند بهتر از پنجره های بزرگ بسته است. من آز آن روح بزرگ شعر – رودکی سمرقندی  - کمک می خواهم تا بتوانم  روزنه یی بگشایم  به تماشای آن نگارخانهء عشق ؛ پند وحکمت وتاریخ  وزیبایی .این پنجره را با دستان ظریف یکی  از زیبا ترین شعر های او می گشایم و تو خواننده ء عزیز را به تماشای آن  چیز های فرا می خوانم که توانسته ام در این جهان بزرگ  ببینم:

 بیارآن می که پنداری روان یاقوت نابستی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی

به پاکی گویی، اندر جام مانند گلابستی

به خوشی گویی اندر دیدهء بی خواب خوابستی

سحابستی قدح گویی و می قطرهء سحابستی

طرب،گویی، که اندر دل دعای مستجابستی

اگر می نیستی، یک سرهمه دلها خرابستی

اگر درکالبد جان را ندیدستی، شرابستی

اگر این می به ابر اندر،به چنگال عقابستی

از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی

 درست به خاطر ندارم که این شعر استاد شاعران رودکی سمرقندی را چه زمانی شنیده ام و یا هم چه زمانی خوانده ام ؛ اما این قدر دانم که از دوره های کودکی این شعر چنان ستاره یی همواره در ذهن من بیدار بوده و بسیار و بسیار بر زبان من جاری شده است.این شعر برای من دریاچه ء لذتیست که هربار خواسته ام تا در آن شنا کنم.شاید این شعر را در زادگاهم دهکدهء جرشاه بابا آن گاه که مشغول آموزشهای دورهء میانه بودم از زبان کدام یک از استادان فزانه ام در مضمون قرائت فارسی شنیده ام .فکرمی کنم که این شعربخشی از درسهای مضمون قرائت فارسی در آن روزگار بود.این شعررودکی در روان من تاثیر بزرگی بر جای گذاشته وپیوسته پنجرهء خیالات بلندی را برمن گشوده است .

من با پدر شعر فارسی دری، رودکی سمرقندی با همین شعرآشنا شده ام  و این شعر یکی از آن شعر های است که ملکه و قریحت شعر و شاعری را در من پرورش داده است.دکتر ذبیح الله صفا در کتاب« تاریخ ادبیات در ایران» به قول سمعانی در الانساب کنیه ، نام و نسب او را« ابو عبدالله جعفربن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم » نوشته است.رودکی لقب شاعری اوست. او خود نیز در شعرهایش خود را به نام رودکی یاد کرده است . به یکی چند مورد اشاره می  شود:

 رودکی چنگ برگرفت و نواخت

باده انداز ،کو سرود انداخت

*

بیا اینک نگه کن رودکی را

اگر بی جان روان خواهی تنی را

*

تو رودکی را ای ماهرو همی بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

*

هلا رودکی از کس اندرمتاب

بکن هرچه کردنیست با مدام

*

نیست شگفتی که رودکی به چنین جای

خیره شود بی روان و ماند حیران

 در این رباعی نیز او خود را رودکی خوانده است.

 درعشق چو رودکی، شدم سیر از جان

ازگریهء خونین مژه ام شد مرجان

القصه که از بیم عذاب و هجران

در آتش رشکم دگر از دوزخیان

 در میان مردم و شاعران همروزگار و شاعران  دوره های بعدی نیز به همین نام شهرت داشته  است و شاعران زیادی او را به همین نام  به استادی ستوده اند. معلوم نیست که او در چه سالی چشم به جهان گشوده است ؛ اما زادگاه او دهکده ییست به نام  بنُج که همه  دانشمندان براین امر اتفاق  دارند.( Banoj)سال خاموشی او را 329 هجری نوشته اند. بر این اساس بیشترپنداشته می شود که اوباید درسالهای میانهء سدهء سوم هجری چشم به جهان گشوده باشد.

. بنُج یکی ازدهکده های بزرگ رودک سمرقند  ومرکز آن بود. چنین است که او به رودکی سمرقندی شهرت یافته است. شماری راهم  باور بر این است که او رود نیکو می نواخت ، از این سبب به لقب رودکی شهرت یافت.به گفته دکتر صفا اگر چنین  می بود میبایست « رودی» گفته شود. به قول او، سمعانی نیز زادگاه رودکی را  دهکده ء رودک می داند و نسبت رودکی را به رودک دانسته است نه رود.این که دوران کودکی او چگونه سپری شده است در زمینه اطلاعات چندانی در دست نیست .شاید عوفی نخستین کسی است که در لباب الالباب درپیوند به دوران کودکی ، آموزش و توانایی های فکری و قریحت شاعری او سخن گفته است. در « تاریخ ادبیات در ایران » به حواله ء لباب الالباب عوفی  که سال تاًلیف آن را (618) هجری می دانند ، چنین می خوانیم :« چنان ذکی و تیز فهم بودکه در هشت ساله گی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می گفت چنانک خلق بروی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آواز خوش وصوتی دلکش داده بود و به سبب آواز در مطربی افتاده بود و از ابوالعبک بختیار که در آن صنعت صاحب اختیار بود بربط بیاموخت و درآن ماهر شد و آواز او به اطراف و اکناف عالم برسید و امیرنصربن احمد سامانی که امیرخراسان بود او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت...»

به همینگونه عوفی از معدود کسانیست  که رودکی را نابینای مادر زاد خوانده  و در لباب الالباب گفته است:« رودکی بصر نداشت ؛ ولی بصیرت داشت .چشم ظاهر بسته داشت و چشم باطن گشاده .»در پیوند به بینایی و نا بینایی رودکی دیدگاههای متفاوت و متضادی وجود دارد که بعداً به این امر پرداخته می شود.

در دیوان رودکی سمرقندی  که  براساس نسخهء سعید نفیسی در ایران به نشررسیده است، تحقیق گسترده یی زیر نام «شرح احوال رودکی» نیز وجود دارد. در این نوشته آمده است که:« رودکی در میانهء  سالهای 290 در زاد بوم خود که اکنون در شمال تاجیکستان به نام  قشلاق بنُجرود معروف است،به عنوان شاعر و خنیاگر شهرتی به هم رسانده بود. به این ترتیت دربار سامانیان  از او دعوت کرد و این  دعوت به عنوان پذیرفتن بلوغ یک شاعر بود...» بدینگونه در این سالها رودکی هنوز در زادگاه خویش به سر می برد و اما آوازهء نیک شاعری اش تا دربار سامانیان در بخارا و شهر های دیگر خراسان رسیده بود.

زنده گی او در دبار سامانیان عمدتاًمربوط به دوران پادشاهی امیر نصربن احمدبن اسماعیل سامانیست(301-330). هرچند این احتمال هم داده شده است که او زمان امیر اسماعیل سامانی(301) را نیز دریافته باشد. به هر صورت عمده ترین رویداد های شاعری و ماجرا های زنده گی او مربوط به زمان نصربن احمد سامانی می شود. در این دوران دولت سامانی در اوج شکوه وعظمت خود قرار دارد.نظامی عروضی سمرقندی در« چهار مقاله» از دولت سامانیان در دوران امیر نصر بن احمد ، چنین تصویری به دست می دهد:« اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود، و اسباب تمنُع و علل ترفع در غایت ساختگی بوده ، خزاین آراسته و لشکر جرار و بنده گان فرمانبردار...»عروضی  در ادامه  ملک را بی خصم و بخت را موافق توصیف می کند:« جهان آباد، و ملک بی خصم، و لشکر فرمانبردار، وروزگار مساعد و بخت موافق.»

رودکی از شمار آن شاعرنیست که شهرت و آوازهء سخنش در زمان حیات او شهر ها و سرزمین های گسترده یی را در نوردیده بود. او خود به این امر این گونه اشاره می کند:

 شد آن زمان که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

 او یکی از ندیمان محتشم امیرنصرسامانی بود وشعر و سخن او  نزد امیر ارزش و جایگاه بلندی داشت به همینگونه ابوالفضل محمدبن عبدالله بلعمی وزیرامیرنصر سامانی که خود مردی بود دانشمند به رودکی عنایت بزرگی داشت و جایگاه سخن او را در  میان شاعران عرب و عجم بلند تر از همه گان می دانست. او در این روزگار چنان عنصری در دربار سلطان محمود به جاه و جلال چشمگیری دست یافت. هدایا وصله های بزرگی از امیر و یزرگان دیگر به دست می آورد. چنان که خود گوید:

 بداد میر خرسانش چل هزار درم

درو فزون یک پنج میر ماکان بود

ز اولیاش پراگنده نیز شصت هزار

به من رسید بدان وقت، حال خوب آن بود

 عروضی سمرقندی« در چهار مقاله»  در داستان اقامت چهارسالهء امیر نصر سامانی در بادغیس و هرات می گوید که:(( سران لشکر و مهتران،ملک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند- و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم تر و مقبول القول تر از او نبود- گفتند:« پنج هزار دینار ترا خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این جا حرکت کند،که دلهای ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما در اشتیاق بخارا همی برآید.»رودکی شعری سرود و بامدادی که امیر صبوحی کرده بود،  آمد و به جایگاه نشست و چنگ بر گرفت و در پردهء عشاق این قصیده را برخواند:

 بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب  جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شادباش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماهست بخارا آسمان

ماه سوی آسمان اید همی

میر سرو است وبخارا بوستان

سرو سوی بوستان اید همی

ماجرا همان است که امیر از تخت فرود  می آید و بی موزه پای در رکاب می کند و روی به بخارا. عروضی می گوید :« رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکربستد.» او همچنان در ادامهء این حکایت آورده است که:«شنیدم به سمرقندبه سنهءاربع خمسمائه از دهقان ابورجا احمدبن احمد بن عبدالصمد العابدی که گفت: جد من ابورجا حکایت کرد که چون درین نوبت رودکی به سمرقندرسید، چهارصد شتر زیربنهء اوبود.»عروضی سمرقندی باور دارد که:« الحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود»به قول عوفی در لباب الالباب گفته اند که : رودکی دوصد غلام داشت.

با این همه او در آخر زنده گی با تنگ دستی رو به رو شده و روزگارسخت و ناهمواری داشته است. دیگر از آن همه اشتران؛ غلامان و کنیزکان خبری نیست، دیگر غلامانی در قفای او راه نمی زنند؛ بلکه تنهاست و تنها اسبی برای او مانده است ، لنگ و اعور:

 بود اعور و کوسج و لنگ و پس من

نشسته برو چون کلاغی بر اعور

 این شعر فقر استخوان سوز مردی را بیان می کند که روزگاری چهار صد شتر زیر بنه داشت .  این شعر باید در  سالهای سروده شده باشد که  رودکی دیگر با دربار میانه یی ندارد وبه زاد گاه خود بر کشته است. به زبان دیگر او را از دربار به زادگاهش رانده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

Morgaret Keating

 ترجمهء پرتونادری

  بخشندهء آتش

 روزی و روز گاری، دو برادر در كنار هم زنده گی می كردند .پدر آن ها از Titan هایی بود كه سالهای درازی بر ضد ژوپیتر« Jupiter» خدای خدایان جنگیده بود، اما سر انجام ژوپتر بر او پیروز شد و او را همراه با پهلوانان دیگر به زنجیر كشید و به عالم پایین تبعید كرد. با این حال ژوپتر این دو برادر را تبعید نكرد و گذاشت تا آن ها در نزدیكی قلمرو خدایان زنده گی كنند. برادر بزرگ «Prometheus » پرومیتوس نام داشت. پرومیتوس مرد دور اندیش و با احتیاطی بود. او همیشه در بارهء آینده می اندیشید. برادر جوانتر اپیمیتوس

« EpimeTheus» نام داشت و او را عادت چنان بود كه پیوسته به گذشته فكر كند. او هر گز در بارهء آینده نمی اندیشید.این دو برادر در کمرگاه كوهی زنده گی می كردند كه آن كوه قلهء بلندی داشت پوشیده از ابر كه در آن جا خدایان زنده گی می  داشتند. خدایان كمتر كار می كردند و بیشتر وقت خود را به خوردن خوراكه های بهشتی و نوشیدن نوشابهء كه به آن ها زنده گی جاودانی می داد، می گذشتاندند. پرومیتوس این گونه زنده گی را دوست نداشت و علاقه یی هم به نوشیدن آن نوشابه و خوردن خوراكه های بهشتی نشان نمی داد. او آرزو داشت جهان را از آنچه كه هست زیبا تر بسازد تا مردم به زیبایی و شادمانی در آن زنده گی كنند.

پرومیتوس می دانست كه انسان ها در زمان حاكمیت « Saturn » پدر ژوپیتر كه بر مردم و خدایان دیگر حكمروایی داشت زنده گی خوبی داشتند. پرومیتوس پیوسته می خواست تا بداند كه انسان ها حالا در دوران ژوپیتر زنده گی خود را چگونه به سر می برند چنان بود كه او روزی از خانه خود از دامنهء آن كوه به پایین آمد تا حال انسان ها را بداند، اما دل او از غم و اندوه فشرده شد. چون دید كه انسان ها نه تنها زنده گی شادی ندارند، بلكه با سختی های بزرگی نیز دست و گریبان اند.  او دید كه انسان ها در دامنهء تپه ها در مغاره های سرد زنده گی مصیبت باری دارند. آن ها آتش نداشتند تا مغاره های خود را گرم كنند. آن ها از شدت سرما به خود می لرزیدند و از گرسنه گی می مردند. شماری هم به وسیلهء جانوارن درنده در جنگل ها شكار می شدند انسان ها در چنان وضعی مصیبت باری زنده گی می كردند كه پیش از این پرومیتوس حتی چنین مصیبتی را هر گز تصور نكرده بود.

آن هابه كوچكترین وسایل زنده گی دسترسی  نداشتند. پرومیتوس با خود اندیشید كه انسان ها پیشتر از هر چیزی به آتش نیاز دارند تا خود را گرم كنند و برای خود غذا فراهم نمایند. پس از آن باید یاد بگیرند كه چگونه وسایل و افزاری را كه نیاز دارند، بسازند و برای خود سر پناه و خانه درست نمایند.

پرومیتوس تصمیم گرفت تا به هر گونه یی كه می شود باید، آتش را به انسان ها برساند، اما آتش دراختیار ژوپیتر بود، پرومیتوس به نزد او رفت و جرأتمندانه از او خواست تا اجازه دهد كه آتش برای انسان ها فرستاده شود! او به ژوپیتر گفت كه انسان ها در وضع بسیار ناگواری زنده گی می كنند و اگر به آن ها آتش فرستاده شود، می توانند در زنده گی خود پیشرفت كند. اما ژوپیتر با خشونت به پرومیتوس پاسخ داد:

آن ها نباید به آتش دسترسی پیدا كنند، چون اگر آتش برای شان فرستاده شود، زود خواهد بود كه آن ها خوراكه های بهشتی و نو شابهء زنده گی همیشه گی را نیز خواهند خواست. بگذار كه آن ها در مغاره های خود بلرزند! و مانند جانوران زنده گی كنند. بگذار انسان ها هم چنان در نادانی به سر ببرند و اگرنه آن ها به زودی فكر خواهند كرد كه به مانند خدایان خرد مند اند.

اگر آن ها به خرد مندی برسند ما قلمرو خود در میانهء این ابر ها را از دست خواهیم داد و نخواهیم توانست به حاكمیت خویش ادامه دهیم. من نمی خواهم كه انسان ها پیشرفت كنند بناءً یك جرقه آتش هم برای آن ها نخواهم فرستاد! اما پرومیتوس عهد كرده بود كه آتش را به انسان ها برساند. او در یكی از روز ها در كنار دریاچه یی كه آن جا نیزاری وجود داشت قدم می زد .او یكی از  نی ها را شكسته و با خود اندیشید كه اگر آتشی در مغز سپید نی گذاشته شود، مغز نی به آهسته گی خواهد سوخت، و آتش مدت زمانی درازی در آن باقی خواهد ماند! او اندیشید كه حالا می تواند آتش را به انسان ها انتقال بدهد. آن گاه بر ژوپیتر مستبد لعنتی فرستاد.

پرومیتوس رو به خانهء خورشید شتافت، جرقهء آتشی از آفتاب بر گرفت و آن را بر مغز نی گذاشت و مغز نی شروع به سوختن كرد. او آن نی آتش گرفته را به سرزمین انسان ها انتقال داد و آن ها را صدا زد تا از مغاره های شان بیرون بیایند و آن گاه به آن ها نشان داد كه چگونه می توانند از آتش استفاده كنند و برای خود آتش تهیه كنند. هم چنان به آن ها یاد داد كه چگونه باید از آتش جهت گرم كردن خود كار بگیرند. پیش از این انسان ها استفاده از آتش را یاد نداشتند.

آتش به زودی در مغاره های انسان ها تقسیم گردید و آن ها یاد گرفتند كه چگونه می توانند از آتش استفاده های گوناگونی به عمل آورند.آن ها پختن خوراك های خود را به وسیلهء آتش یاد گرفتند. پرومیتوس گاه گاهی به سرزمین انسان ها سری می زد و نظارت می كرد كه آن ها چگونه برای خود خانه می سازند. زمین را كشت می كنند و كله های گوسفندان و جانوارن وحشی را رام می سازند.

انسان ها از پرومیتوس یاد گرفتند تا به كندن كاری زمین بپردازند و چنین بود كه آن ها آهن و مس را كشف كردند و از آن ها در ساختن وسایل زنده گی استفاده كردند. وقتی پرومیتوس آرامش و شادمانی انسان ها را دید به آنها فریاد زد كه این دورهء  زنده گی به مراتب روشن تر و بهتر از آن آرامش و شادمانی است كه شما در دوران پدر ژوپیتر داشتید!

روابط و داد و ستد در میان انسان ها دوستانه و صلح آمیز شده بود. آن ها به پیشرفت های بزرگی دست یافته بودند. انسان ها همچنان به پیشرفت خود ادامه می دادند كه روزی ژوپیتر متوجه شد كه آن ها به آتش دسترسی پیدا كرده اند! او بسیار خشم آگین بود كه چه كسی توانسته است آتش را به انسان ها برساند. آن گاه ژوپیتر آهنگر خود « ولكان » را كه كورهء آهنگری او در هانهء آتشفشانی قرار داشت، صدا زد و با خشونت پرسید كه آیا تو به انسان ها آتش فرستاده ای؟‌

ولكان گفت كه او هر گز چنین كاری را نكرده است. ژوپیتر دانست كه حتماً پرومیتوس آتش را به انسان ها فرستاده است. ژوپیتر آن گاه مقدار خاك رس را به ولكان داد و با خشم به او دستور داد كه تا این خاك را به كورهء آهنگری خود برده و آن را در قالب زن زیبایی شكل بدهد. ولكان به كورهء آهنگری خود بر گشت و دستور ژوپیتر را به جای آورد.

وقتی ولكان آن خاك را به گونهء پیكرهء زن زیبایی در آورد، آن را به اورنگ ژوپیتر برد. پیكرهء زن بسیار زیبا بود، اما هنوز زنده گی نداشت و ژوپیتر به او زنده گی داد. ژوپیتر از الهه های دیگر خواست تا تحفه هایی برای این زن بدهند. الهه ها هر كدام تحفه های زیبایی برای او دادند یكی شرم و حیای خود را و دیگری صدای دلنشین خود را تحفه داد. به همینگونه او از الهه دیگری مهربانی و مهارت در هنر ها را چنان تحفه یی دریافت كرد. آخرین تحفه یی كه این زن زیبا از الهه ها به دست آورده حس كنجكاوی بود.

بعداً ژوپیتر او را پندورا« Pandora» زنی با تحفه های گوناگون، نام نهاد. ژوپیتر به پندورا گفت: پس از این تو در میان انسان ها زنده گی خواهی كرد، آن ها با تو خوشحال خواهند بود شاید به وسیلهء تو انسان ها یاد بگیرند تا هیچگاهی نكوشند تا مانند خدایانی كه بر آن ها حكومت می كنند، خردمند باشند.

 صندوقچهء وسواس

  میركیوری پیامبر خدایان بود، روزی ژوپیتر اورا صدا زد و صندوقچه یی را كه شباهت به صندوقچهء جواهرات داشت به او داد . ژوپیتر گفت این صندوقچه تحفه یی است برای پندورا، اما زمانی كه او به خانهء نو خود در زمین برسد تو او را در این سفر همراهی كن، تو باید او را به خانهء اپیمیتوس برسانی. پندورا زن او خواهد بود. اما پیش از این كه پندورا اورنگ ژوپیتر را ترك كند آتینا الههء باد ها او را دید. آتینا از راز آن صندوقچه می دانست. آتینا به پندورا هشدار داد : دخترم هیچگاهی این صندوقچه را باز نكنی!

وقتی پندورا به خانهء اپیمیتوس رسید هنوز آواز آتینا در گوشش بود كه می گفت: دخترم هشدار كه هیچگاهی این صندوقچه را باز نكنی!

پندورا نمی دانست كه پرومیتوس به برادرش اپیمیتوس هشدار داده بود كه هیچگاهی تحفه یی را كه ژوپیتر می فرستد نه پذیرد. تنها او می دانست كه اپیمیتوس با خوشحالی او را به زنی پذیرفته است. همه چیز به خوشی به پیش می رفت، در این میان حتی پرومیتوس نیز خوشحال بود كه پندورای زیبا در خانهء برادر او زنده گی می كند. زمان زیادی نگذشته بود كه پندورا صندوقچه یی را كه آتینا برایش گفته بود كه هر گز باز نكند به یاد آورد. پندورای زیبا لبریز از حس كنجكاوی شده بود كه در درون صندوقچه چیست؟ احساس كرد كه در صندوقچه زیورات گران قیمتی خواهد بود. او از تصور پوشیدن چنان زیوراتی لبریز از شور و هیجانی گردید.

گاهی از خود می پرسید كه اگر من ندانم كه در این صندوقچه چیست، پس ژوپیتر چرا آن را به من هدیه داده است. اندیشهء باز كردن صندوقچه تمام وجود او را فرا گرفته بود و این اندیشه او را پریشان می ساخت. سر انجام او نتوانست حس كنجكاوی خود را مهار كند، از این رو تصمیم گرفت تا سرپوش صندوقچه را اندكی باز نموده و از آن نیم نگاهی به درون صندوقچه بیندازد تا بداند كه در آن چیست؟‌پندورا با احتیاط و آهسته گی سرپوش صندوقچه را اندكی باز كرد كه ناگهان سرپوش از درون با شدت بالا زده شد و صد های گیج كننده یی گوش های پندورا پر ساخت. تا پندورا بفهمد كه این صد های گیج  كننده چیست، موجودات زشت و عجیبی كه او حتی پیش از این تصورش را هم نكرده بود از درون صندوقچه در فضای خانه به پرواز در آمدند و بر فراز سر او پر پر می زدند.

اما با سرعت از فضای خانهء پندورا ناپدید شدند و در خانه های مردم پنهان شدند. پندورا حیرت زده شده بود، اما بیشتر حیرت زده می شد اگر می دانست كه با رهایی این موجودات شگفتی انگیز و زشت جهان چه چیز هایی خوبی خود را از دست می دهد. در آن صندوقچه چیزی جز نفرت، كینه، حسادت و حرص نبود كه از صندوقچه بیرون بر آمدند و در خانه های انسان ها پنهان شدند.  یقیناً ژوپیتر می دانست كه نفرت، حسادت، كینه و حرص و چیز های شیطانی دیگر می توانند سبب مصیبت های بزرگی برای انسان ها گردند. شماری از خدایان نیز از چنین چیز های شیطانی رنج می بردند، ژوپیتر خود از حرص جاه و قدرت رنج می رد.

او به آنانی كه نسبت به او بیشتر محبوبیت داشتند حسادت می ورزید. هم چنان به آن هایی كه با شادمانی زنده گی می كردند نیز با چشم حسادت نگاه می كرد. او از تمام آن هایی كه از دستور او سرپیچی می كردند نفرت داشت. ژوپیتر خدای خدایان چون از تخت خود به پایین نگاه كرد، فهمید كه آن موجودات شیطانی از صندوقچه پندورا بیرون بر آمده اند. او با خود اندیشید كه حالا انسان ها به آن اندازه در میان خود مشكلات دارند كه هیچگاهی در بارهء اورنگ خدایان نیندیشند او اما او تصمیم گرفت تا پرومیتوس را به سبب انتقال آتش به انسان ها مجازات كند

مجازات پرومیتوس باید درسی باشد برای تمام آن های كه تا هنوز ندانسته اند كه قانون چیزی دیگری جز آرزو های من نیست. ژوپیتر یك روز به خدمتگاران خود دستور داد تا پرومیتوس را دستگیر كنند و او را به بلند ترین قلهء یكی از كوه های بلند بیرند. ژوپیتر همچنان به ولكان آهنگر خود دستور داد تا پرومیتوس را با زنجیر های آهنین در آن قلهء بلند چنان بر صخره ها در زنجیر بكشد كه او حتی نتواند دست و پای خود را هم تكان بدهد.

ولكان هر چند نمی خواست كه پرومیتوس دوست خود را در صخره های كوه به زنجیر بكشد، اما جرأت آن را نداشت تا از دستور ژوپیتر سرپیچی كند. بدینگونه پرومیتوس دوست بزرگ انسان ها در قلهء كوه بلندی به زنجیر كشیده شد. باد های توفانی بر او می وزیدند، باران و ژاله براو فرود می باریدند عقابان بر فراز سر او چرخ می زدند و پاره هایی گوشت اندام او را با چنگال خود بر می كندند.

سده ها پشت هم می گذشتند و پرومیتوس شكنجه های بزرگی را تحمل می كرد. با این همه پرومیتوس همیشه تنها نبود، برای آن كه هلیوس« Helios» رانندهء خورشید با او حس همدردی و دلسوزی داشت. او هر روز آن گاه كه چرخ خورشید را در آسمان می راند، به سوی پرومیتوس لبخند می زد و خیل خیل پرنده گان را به آن سوی می فرستاد تا خبر پرومیتوس را برای او بیاورند. او پری های دریایی را نیز به سوی پرومیتوس می فرستاد تا برای او ترانه بخوانند، به همینگونه انسان ها نیز گاه گاهی به دیدار پرومیتوس می آمدند. آن ها دست های شان را روی چشمان شان سایه بان می ساختند و با دلسوزی پرومیتوس را در آن قلهء بلند تماشا می كردند. آن ها بر ضد آن بیداد گری كه پرومیتوس را چنین جزای سختی داده و به این سرنوشت بد گرفتار ساخته بود فریاد می زدند.

در یكی از روز های بهاری گاو سپیدی كه زیبایی شگفت انگیزی داشت از آن جا گذشت. گاو زیبا چشمان بزرگ و غمناكی داشت و روی او به روی انسان ها همانند بود. او به بالا نگاه كرد و دید كه پیكر بزرگی بر صخرهء بلند كوه به زنجیر بسته شده است.

پرومیتوس با مهربانی گفت: من می دانم تو كی هستی؟‌تو آی او، «IO» هستی؟ روز گاری تو پری زیبایی بودی! اما ژوپیتر بیداد گر و ملكه حسود او، تو را به این شكل در آورده اند. مگر نا امید مباش، تو دوباره سیمای اصلی خود را خواهی یافت، اما برای این هدف تو باید. به سوی جنوب حركت كنی و پس از آن به سوی غرب. چند هفته بعد تو به كنار دریای بزرگ نیل خواهی رسید. آن جا دوباره به شكل انسانی در خواهی آمد، اما زیباتر و قشنگتر از آنچه كه در گذشته بودی! و پادشاه سر زمین نیل ترا به زنی خواهد گرفت. از تو بچه یی به دنیا خواهد آمد، آن بچه قهرمانی خواهد شد و او است كه می تواند زنجیر های مرا بشكند و مرا از این بند رها سازد.

بیچاره (آی او) نمی توانست سخن بگوید، اما چشمان غمناكش را یك بار دیگر به سوی پرومیتوس دوخت تا آخرین بار به قهرمان  به زنجیر كشیده نگاهی بیندازد. پس از آن او سفر دراز خود به سوی نیل را آغاز كرد. سالهای های درازی گذشت تا این كه روزی هر كولیس آن قهرمان بزرگ به آن جایی رسید كه پرومیتوس را به زنجیر كشیده شده بودند. هركولیس از داندانه های كوه بالا رفت و خود را به قلهء كه پرومیتوس در زنجیر بود رسانید.

تیر های آتشینی و ترسناك ژوپیتر و توفان های خوفناك نتوانست مانع كار او شود. هركولیس عقابانی را كه بر فراز سر قهرمان گشت می زدند و از گوشت های بدن او شكار می كردند به دور راند و زنجیر های دست و پای او را شكست و  او را آزاد ساخت. پرومیتوس گفت: من می دانستم كه تو می آیی بسیار پیش از این من با (ای او) در بارهء تو سخن گفته بودم هركولیس (ای او) مادر قبیله یی است كه من ز آن جا می آیم.

پرومیتوس- تو كار نیكی انجام دادی و من هر گز آن را فراموش نخواهم كرد. من بیشتر در بارهء آینده می اندیشم و گاهی حوادثی را كه در آینده رخ می دهند می فهمم.من می دانستم كه تو این كار بزرگ را انجام می دهی و مرا رهایی می بخشی! شهرت تو همه جا در میان انسان ها گسترده خواهد شد. حالا كه من رها شده ام همچنان برای انسان ها كمك خواهم كرد تا آن ها زنده گی آسوده داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 سرگذشت سرگردان کلیله و دمنه

 چگونه گی کتاب کلیله و دمنه

کلیله ودمنه رشته حکایت های تمثیلی به هم پیوسته است از زبان جانوران که  در یک پیوند اجتماعی ظاهر می شوند.  سخن می گویند، مناظره می کنند، همدیگر را یاری می رسانند و یاهم توطئه پردازی می کنند، به جنگ و منازعه بر می خیزند. شاهی دارند و دادگاهی و جهت دادخواهی به دادگاه فرا خوانده می شوند و چیز های دیگر که دریک جامعهء انسانی وجود دارد. اساساً نویسنده و یا نویسنده گان این کتاب که تا هنوز به یقین نمی دانیم چه کسی یا کسانی بوده اند ، خواسته  اند تا چگونه گی مناسبات اجتماعی وشیوه های حکومتداری انسانها را  از زبان پرنده گان و جانوران دیگر بیان کنند. شاید این کتاب به گونهء اندرز نامه های جداگانه  برای امرای روزگار به وسیلهء  نویسنده گانی در زمانه های گوناگونی نوشته شده و بعداً چنان کتابی تدوین گردیده است. شاید هم این  کتاب ریشه در ادبیات و دانش عامیانه دارد! از این نقطه نظر کلیله انبانی است از پند واندرز ، حکمت عملی ،  دانش و شیوهء رهبری و حکومت داری  که در جامهء حکایت های تمثیلی از زبان جانوران بیان شده اند.در ادبیات غرب یک چنین حکایات تمثیلی را که از زبان جانوران به هدف پند و اندرز می آورند، فابل

 می گویند.(Fable) .

دکتر سیروس شمیسا در کتاب« انواع ادبی» معمول ترین فابل  را ، فابل حیوانات می داند.(Beast Fable).   او می گوید که« در این نوع حکایات، جانوران نماینده و ممثل آدمیانند، مانند آدمیان عمل می کنند و سخن می گویند. قدیمترین نمونهء این نوع فابل، فابل های منسوب به ازوپ (( Aesopاست که برده بوده و در قرن ششم قبل از میلاد در یونان می زیست ویاد آور لقمان است.کلیله و دمنه عالی ترین فابل در ادبیات فارسی هم از این نوع است که از مجموعهءفابل های کهن هندی موسوم به پنچه تنترا اخذ شده است»منبع اصلی  کلیله و دمنه را به درجهء اول همان کتاب پنجه تنتره                                             

 ( پنج کتاب یا پنج دریا) و به در جهء دوم مهابهاراتهPanchatantara

) می دانند که هر دو به زبان سنسگریت نوشته شده است.Mahabharata)

ملک الشعرا محمد تقی بهار در جلد دوم کتاب معروف خویش« سبک شناسی»  در رابطه به نام اصلی کلیله و دمنه می نویسد که:(( نام اصلی کتاب به زبان سنسگریت«  کرتکا دمنکا» بوده است و در زبان پهلوی« کلیگ و  دمنگ» گفتند، و در زبان دری که گافهای اواخر کلمات به هاءغیر ملفوظ بدل می شود« کلیله و دمنه » شده است.)) هرچند هنوز نویسنده یا نویسنده گان کتاب ناشناخته مانده اند، با این حال برهمنی به نام بید پای را راوی این حکایت ها می دانند. دکتر غلام حسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» می نویسد که:« افسانه های کلیله و دمنه را بر همنی به نام « بید پای» به اشارهء رای هند- دابِشلیم- برای او روایت کرده است .در حقیقت پیوند این قصه ها با یکدیگر همین وحدت راوی و مخاطب اوست وبس»او همچنان  به قول دکتر ایندو شیکهر در« پنجاتنترا » آورده است که کلمهء« بید پای» صورت تحریف شدهء   وید یا پاتی  است که مرد دانا معنی دارد.(Vidyapati)

کلیله و دمنه در درازای زمانه ها پیوسته مورد توجه سلاطین و ملوک خاور زمین بوده است. آن را می خواندند. گویی این کتاب برای آن نوشته شده بود تا کتاب ویژهء سلاطین و آنهایی باشد که اندیشهء سلطانی در سر می پروریدند .ملک الشعرامحمد تقی بهار در جلد دوم کتاب «سبک شناسی » آن جا که در پیوند به کلیله و دمنه سخن می گوید  در همین زمینه چنین نوشته است:« وقتی  جاسوسی از لشکر بهرام چوبین پس از آن که با هرمزد خلاف آشکار کرده بود به مداین باز گشت شاهنشاه از وی در ضمن سوالها پرسید که بهرام اوقات فراغت را چگونه می گذراند؟ آن مرد گفت: بهرام هنگام فراغت در خرگاه به خواندن کلیله و دمنه وقت می گذراند.»

امروزه کلیله و دمنه  یک کتاب جهانیست وشاید کمتر کتابی را بتوان یافت که در نزد مردمان جهان، زبانها و فرهنگ های گوناگون این همه مورد پذیرش و مقبولیت واقع شده است.  این کتاب به شمار زیادی از زبانها جهان چون فارسی دری، پشتو، عربی ،  یونانی،ترکی، اسپانیایی، روسی، آلمانی و ارمنی ترجمه شده است.

غیر از این  به سال 1287 خورشیدی ترجمهء سریانی از کلیله پیدا شده است که« پرودیوت» یک روحانی عیسوی مذهب آن را بر اساس ترجمهء پهلوی به سال 570  میلادی،  نه سال پیش از در گذشت انوشیروان به سریانی ترجمه کرده است.دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» کلیله ودمنه را از جملهء منت های دانسته است که هند بر فرهنگ  و تمدن جهانی دارد.با این حال این همان ترجمهء پهلوی بوزرجمهر  حکیم یا برزویه طبیب بود که  راه کلیله را به سوی زبانها و فرهنگ های گوناگون جهان باز کرد. تا پیش از این  کلیله کتابی بود که رای هندی آن را چنان گنجینه یی در گنجورخانهء خویش نگهداری می کرد. اجازهء خواندن و نسخه برداری از آن را به کسی نمی داد. اگر برزویه نامهء انوشیروان را نمی داشت  شاید هیچگاهی نمی توانست به این کتاب دسترسی پیدا کند .

 برزویهء طبیب به دنبال کلیله و دمنه

کلیله سرگذشت درازی دارد. سده های دوری را پشت سر گذاشته تا به ما رسیده است. در ین سفر دراز گاهی بر آن چیزی های افزوده و گاهی هم چیز های از آن کاسته اند؛ اما در تمام این کاهش ها و افزایش ها کوشیده شده است تا پیام اصلی کتاب که  همانا گسترش دانش ، حکمت و اندرز و بیان شیوه های بهتر زیستن ، فن و مهارت های کشور داری  و حکومت داری می باشد،کماکان نگهداری شده و پرورش بیشتری یابد. بر اساس  گفتار فردوسی درشاهنامه،  کلیله و دمنه کتابی بوده است از هندوان که  درروزگارانوشیروان خسرو پسر قباد پادشاه ساسانی که در میان سالهای (531-579) میلادی حکمرانی داشت، به وسیله ء بر زویه یا برزوی، بزرگ پزشکان دربار او از هند به ایران  آورده شد. فردوسی در داستان کلیله و دمنه به روایت  (  شادان برزین   )می گوید که  برزویهء طبیب روزی به نزد انو شیروان می شود و می گوید که در دفتر هندوان خوانده است که در یکی از کوهای هند گیاهیست که داروی آن  می تواند مرده یی را به سخن در آورد:

من امروز در دفتر هندوان

همی بنگریدم به روشن روان

چنین بد نبشته که بر کوه هند

گیاییست چینی چورومی پرند

که آن را چو گرد آورد رهنمای

بیامیزد و دانش آرد به جای

چو بر مرده بپراگند بی گمان

سخنگوی گردد هم اندر زمان

 این سخنان در نزد انوشیروان شگفتی انگیز می نماید و می گوید  که شاید، رمزی در میان باشد و باید آن را آزمون کرد:

 اگر نوشگفتی شود در جهان

که این گفته رمزی بود در جهان

انوشیروان نامه یی به رای هند می نویسد و هدایای نیز برای او بر می گزیند. برزویه با نامه و هدایای انوشیروان  راهی  سر زمین  جادویی هند می شود. نامه را به رای می دهد . رای برزویه را گرامی می دارد و گروهی از طبیبان را با او یار می سازد تا در کوهستان ها به تحقیق و جستجوی چنان گیاهی بپردازند. برزویه ازگیاهانی زیادی دارو می سازد و دارو ها را  می آزماید؛ اما به نتیجه یی نمی رسد. سر انجام بروزیه از آن جماعت سراغ پیر دانا ، کارآزموده و روزگار دیده یی را می گیرد تا شاید او بتواند این راز را بگشاید. از چنین کسی به برزویه می گویند و او به نزد آن پیر دانا می رود . وقتی به پیر دانا از موجودیت چنین گیاهی در کوه هند می گوید، پیر دانا چنین پاسخ می دهد:

 گیاه چون سخن  دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او را شکوه

تن مرده چون مرد بی دانش است

که دانا به هر جای با رامشست

به دانش بود بی گمان زنده مرد

چو دانش نباشد به گردش مگرد

چو مردم زدانایی آید ستوه

گیاه چون کلیله ست و دانش چو کوه

کتابی به دانش نماینده راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

چو بشنید برزوی زو شاد شد

همه رنج بر چشم او باد شد

پیر دانا آن  راز  را بر برزویه  می گشاید و می گوید که این کوه همان  انسان دانشمند و آن گیاه سخنان اوست. مرده گان همان جاهلانند. این همه سخنان در کتابی گرد آمده است که آن را کلیله و دمنه گویند که در گنجور خانهء شاه است که باید از شاه خواسته شود.

برزویه به نزد رای هند بر می گردد و می گوید آن چه من در جستجوی آنم ، کتابیست که در گنجور خانهء شماست و از رای هند، می خواهد که آن  کتاب را در اختیار او بگذارد تا آن  را ببیند و بخواند. تقاضای دشواری  است ؛ اما رای نمی خواهد فرستادهء انوشیوان را نا امید از بارگاه خویش بر گرداند .  دستور می دهد تا کتاب را در اختیار برزویه قرار دهند.اما برزویه تنها آجازه می یابد تا روزها به کتابخانه رفته و کتاب  را در همانجا بخواند. اجازهء بیرون بردن و نسخه برداری آن را ندارد. برزویه هر روز به کتابخانه می رود و بابی از کتاب را می خواند و آن را تکرار می کند و به حافظه می سپار؛ اما بعداً آن را از حافظه روی کاغذ می ریزد و پیوست نامه هایی به انوشیروان می فرستد. تا این که کتاب تمام می شود.  بدینگونه برزویه نه تنها بخش های کتاب را همراه با نامه هایش به انوشیروان می فرسستد؛ بلکه کلیله دیگری را نیز در حافظه دارد.

 کلیله بیاورد گنجور شاه

همی  بود او را نماینده راه

هران در که از نامه بر خواندی

همه روز بر دل همی راندی

زنامه فزون زانکه بودیش یاد

زبر خواندی نیز تا بامداد

همی بود شادان دل و تن درست

به دانش همی جان روشن بشست

 چو زو نامه رفتی به شاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

بدین چاره تا نامهء هندوان

فرستاد نزدیک نوشین روان

 ترجمه ء کلیله و دمنه به زبان پهلوی

برزویه آن گاه که تمام بخش های کتاب را به گونهء نامه های جداگانه به انوشیروان می فرستد ، خود از رای هند اجازهء سفر می خواهد و بر می گردد. او را  مترجم کلیله و دمنه از سنسگریت به پهلوی نیز دانسته اند؛ اما در شاهنامه  بیت های در رابطه به کلیله و دمنه وجود دارد که می توان  بوزرجمهر یا بزرگمهربختکان حکیم وزیر انوشیروان را مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی دانست.  برزویه که چنین با دستان  پر از هند بر گشته است، نزد شاه ، قدر و منزلتی بیشتر از پیش   می یابد؛ با این حال اواز شاه پاداشی  نمی خواهد ؛ اما خوهشی را در میان می گذارد تا  بوزرجمهر در کتاب بابی به نام او اضافه کند.پرسشی که  پدید می آید این است که اگر برزویه خود کار ترجمه را به پیش می برد ، نیازی به این امر نداشت تا خوهشی کند که بوزرجمهر بابی به نام اوبگشاید. او که خود کتاب را از  هند آورده بود می توانست در ترجمهء پهلوی بابی به نام خود بگشاید. در جهت دیگر باید پذیرفت که برزویه زبان سنسگریست می دانست د ر غیر آن نمی توانست کتاب را  در کتابخانهء رای بخواند و به حافظه بسپارد. این امر این احتمال را که او باید خود، مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی بوده باشد تقویت می کند. با این همه  بر اساس  بیت های زیرین از شاهنامه می توان گفت که باید کلیله و دمنه  از سنسگریت به پهلوی به وسیله ء بزرجمهر ترجمه شده باشد.

 چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

نخستین در از من کند یادگار

بفرمان پیروز گر شهریار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

زداننده رنجم نگردد نهان

  چنین است که  باب  برزویه در کلیله افزوده شد:

 نویسنده از کلک چون خامه کرد

زبرزوی یک در سر نامه کرد

نبشت او بر آن نامهء خسروی

نبود آن زمان خطی جز پهلوی

  بدینگونه کلیله در روزگار انوشیروان به  وسیلهء وزیر دانشمند او بوزرجمهر بختکان  از سنسگریت به پهلوی یا فارسی میانه تر جمه شده است.

 ابن مقفع وترجمهء کلیله و دمنه به زبان عربی

پس از اسلام ،عبدالله بن مقفع نخستین بار کلیله و د منه را بر اساس تر جمهء پهلوی آن  به زبان عربی ترجمه کرد. او را از بزرگترین مترجمان حکمت در زبان عربی دانسته اند. نیا کان ابن مقفع  از مردمان فارس بوده اند که بعداً در بصره جاگزین شدند . ابن مقفع در همین شهر در سالهای 106 یا 109 هجری قمری به دنیا آمد. نام اصلی او روزبه  است پدرش داودیه نام داشت . خانوادهء او زردشتی بودند. چون روز اسلام آورد عبدالله نام گرفت و به این مقفع شهرت یافت.

او مردی بود حکیم ، دانشمند ،ادیب،.با اندیشه ها ی بزرگ، از همان چهره های که در تاریخ  د انش واندیشه بشری گاه گاهی چهره می نماید. او نخستین عجمی است که منطق ارسطو و حکمت یونان باستان را از پهلوی به لغت عربی بر گردانیده است.  نثر او را در عربی در حد کمال ، زیبایی و بلاغت دانسته اند.او با ترجمه ها و آثاری که به زبان عربی نوشته است نه تنها سبب  بالنده گی نثر عربی گردید؛ بلکه زمینهءیک رشته بحث ها  و گفتگو های منطقی و استدلا لی را در میان اندیشه گران نیز سبب سبب شده است.از این نقطه نظر او حق بزرگی بر ادبیات عرب دارد. احسان طبری در« برخی بررسیها در بارهء جهان بینی ها...»  ابن مقفع را تا امروز  استادی بی همتای نثر عربی می داند و باورمند است که  او از بنیاد گذاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسی می باشد.این مقفع زنده گی کوتاه ولی پر ثمری داشت. هنوز 36 ساله بود که  با تذویر و فریب به دست سفیان بن معاویه بن یزید بن ملهب، امیر بصره و به دستور ابوجعفر منصور، خلیفهء عباسی به سال 145 هجری قمری  به شهادت رسید. . گاهی هم شهادت او را بین سالهای 142و143 نیز نوشته اند.

شغل عمدهء او منشی گری  در دستگاه امرا بوده چنان که در آغاز کاتب داود بن یوسف از امرای بنی امیه بود . بعداً به خدمت دو کاکای ابوجعفر منصور خلیفهء عباسی( عیسی و سلیمان بن علی ) در آمد آمده است که چون عبدالله بن علی یکی ازکاکا های دیگری منصور خلیفهء عباسی به دعوی خلافت بر ضد او قیام کرد. منصور ابومسلم خراسانی را به مقابله وی فرستاد و عبدالله بن علی  از ابومسلم شکست یافت و  پای به فرار گذاشت. چون شفاعت عبدالله نزد منصور نمودند او پذیرفت که با امضای امان نامه یی  عبدالله را به زنده گی اطمنان دهد و او را ببخشاید!

ابن مقفع در این هنگام منشی عیسی بن علی کا کای  منصور بود. نوشتن این امان نامه  به ابن مقفع محول گردید. آمده است که ابن مقفع در این امان نامه شرایط دشواری پیش پای منصور گذاشت . چنان که آن امان نامه دارای یک چنین شرایط دشوار و آزار دهنده برای خلیفه بوده است:« اگر امیرالمومنین به عم خود عبدالله غدر کند زنانش به طلاق و ستورانش وقف و بنده گانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند»عهد نامه را چون جهت توشیح به نزد منصور خلیفه بردند از چنین شرایطی سخت بر آشفت و پرسید که این  امان نامه را چه کسی نوشته است. گفتند کسی به نام ابن مقفع که منشی عیسی بن علی-  کاکای تو است.

سفیان که از گذشته کینهء ابن مقفع در دل داشت از خلیفه خواست تا او را از میان بردارد و خلیفه نیز چنین دستوری داد.اما چرا سفیان کینهء ابن مقفع را در دل داشت؟ در زمینه  روایات جالبی وجود دارد که:  ابن مقفع سفیان را ابن مغتلمه می  خوانده است. ابن مغتلمه یعنی فرزند زن بسیار شهوت. این سخن برای امیر بصره  گران  می آمد. همچنان روایت است که  سفیان بینی بزرگی داشت و هرگاهی که ابن مقفع بر او می آمد می گفت: سلام علیکما! یعنی سلام بر هر دوی شما، سلام بر تو وبر بینی تو!

گویند سفیان به فریب عبدالله ابن مقفع را به خلوتگاه خود فرا خواند.  از المداینی روایت است که «  چون ابن مقفع به حجرهء سفیان در آمد، سفیان او را گفت آنچه مادر مرا بدان بر می شمردی بیاد داری؟ ابن مقفع بهراسید و به جان خویش زنهار طلبید و او گفت مادر من چنان که تو گفتی مغتلمه بادا اگر ترا نکشم، به کشتن نو و بی مانند، پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اعضای بدن  را یکی یکی جدا می کرد و در پیش چشم او به تنور می افگند تا جمله اعضای او جدابشد.  پس سر تنور استوار کرد و گفت بر مثلهء تو مرا مواخذتی نرود چه تو زندیقی بودی و دین  بر مردمان تباه کردی»

ایا ابن مقفع به سبب نوشتن آن امان نامه و طعنه های که به سفیان حاکم بصره می زده است، به یک چنین سر نوشت خونینی رو به رو گردید یا این که این همه تنها بهانه یی بود  تا یک چنین مرد متفکر و دانشمندی  را از میان بر دارند ، همان گونه که آنها از همان آغاز دستان شان به خون روشنفکران خراسان و اندیشه وران غیر عرب الوده بود. چنان که  روشنفکران و آزادیخواهان زیادی به دست آنان به اتهام زندیق سر به نیست شدند.امروزه گفته می شود که قتل ابن مقفع  که یکی از مبلغان حکمت یونانی بود  و با وجود رو آوردن به اسلام همچنان زردشتی پنداشته می شد  و او زندیق می خواندند ، دلایل سیاسی و ایدیو لوژیک دارد که  این چنین به دستور منصور خلیفه و به دستان پلید سفیان به وحشیانه ترین شیوه یی به قتل رسید. قتل او در حقیقت ادامهء همان قتل های روشنفکرانی غیر عرب بود که داعیهء میهن و مردم خود را در سر می پرورانیدند! آثار او را در سه بخش دسته بندی کرده اند:

 نخست، آثار که از فارسی میانه  به عربی ترجمه شده است. مانند گاهنامه و آیین نامه ، کلیله و دمنه و خداینامه یا سیرالملوک، کتاب مزدک و کتاب تاج.دو دیگرآثاری از فرهنگ و منابع یونانی که به زبان عربی ترجمه شده است. مانند کتب منطقی ارسطو. بیشتر این احتمال وجود دارد که آثار یونانی نیز از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده است. پنداشته می شود که چنین آثاری  در گام نخست در زمان انوشیوان از یونانی به وسیلهء روحانیون نسطوری به پهلوی ترجمه شده است.دسته سوم اثاریست که ابن مقفع خود نوشته است. مانند ادب الکبیر ،ادب الصغیر و رسالهء الصحابه. ترجمهء کلیله و دمنه که از متن پهلوی صورت گرفته است، یکی از در خشانترین  کار های  ابن مقفع به شمار می آید. به قول احسان طبری او« چنان در ترجمهء آن مهارت به خرچ داده  که در واقع خود را در تصنیف آین کتاب شریک ساخته است»

 ترجمهء منظوم کلیله و دمنه

نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان عربیست. شاعر سدهء دوم هجری ابان بن عبدالحمید بن لاحقی از مداحان برامکه نخستین بار کلیله و دمنه را به نظم عربی ترجمه کرده که به قول ملک الشعرا بهار در سبک شناسی از این ترجمه بیش از هفتاد و شش بیت باقی نمانده است. این ترجمهء منظوم نیز به مانند ترجمه رودکی دستخوش حواث شده و از میان رفته است.نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان فارسی دری به وسیلهء استاد شاعران رودکی سمرقندی  در دوران نصر بن احمد سامانی(   301-330  هجری قمری ) صورت گرفته است.  ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه این رویداد بزرگ را این گونه بیان می کند:

  کلیله به تاز ی شد از پهلوی

بدینسان که اکنون همی بشنوی

به تازی همه بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

به دانش خرد رهنمای آمدش

همی خواست تا آشکارو نهان

از او یاد گاری بود در جهان

 گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت این چنین در آگنده را

 این که رودکی کلیله و دمنه را به نظم در آورده است تردیدی وجود ندارد ؛ همه ء پژوهشگران در این زمینه متفق القول اند؛ اما این که رودکی در کدام سال کلیله را به نظم در اورده  ؛ دید گا های گوناگون وجود دارد. شماری گفته اند که رودکی به سال 320 هجری این کار بزرگ را انجام داده است ؛ به هر حال سرایش کلیله باید پیش از سال 326، سال بر کناری ابوالفضل محمد بلعمی از وزارت سامانی صورت گرفته باشد نه بعد از آن. برای آن که  رودکی این کار را به ترغیب او انجام داده است و در این هنگام رودکی هنوز در دربار بود و ابوالفضل بلعمی بر جایگاه.نظم کلیه و دمنه یکی از بزرگترین کار های رودکی به شمار می آید که با دریغ بیت های معدودی از آن بر جای مانده است.نخستین بیت کلیله و دمنهء رودکی با پند  بزرگی آغاز می شود:

 هر که نامخت از گذشت روزگار

هیج ناموزد زهیچ آموزگار

 شاید این معروفترین بیتی است که از کلیله به ما رسیده و به سبب محتوای بزرگی که دارد در میان مردم  به نوع مثل سایر بدل شده است.ین چند بیت دیگر نیز ابیاتی باقی مانده از کلیله و دمنه است.

 تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند وگرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

 پندار ها چنین است که کلیله و دمنهء منظوم رودکی دست کم دوازده هزار بیت داشته است که شاید در کمتر از یک سال سروده شده اند. چون با روایت رشیدی سمرقندی( شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار) پنداشته می شود که او در هر سال کمابیش بیست هزار بیت می سروده است.  بادریغ از کلیلهء منظوم رودکی نسخه یی در دست نیست . دستان وحشی حوادث آن گنجینه یی اندرز و حکمت را نا بود کرده است . گویی از آن دریای شفاف تنها چند قطره یی  بر جای مانده است و بس. یعنی از آن همه  شعر، صد واند بیتی در کتابها و فرهنگهای گوناگون  باقی مانده است که بعداً در دیوان او گرد آوری شده است.

مثلاً

شب زمستان بود،کپی سرد یافت

کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت

کپیان آتش همی پنداشتند

پشتهء آتش بدو برداشتند

*

من سخن گویم توکانایی کنی

هرزمانی دست بر دستی زنی

از همان شعر های بر جای مانده از کلیله و دمنهء رودکی دانشمندان به این نتیجه گیری رسیده اند که او در نظم کلیله و دمنه از تر جمهء آزاد پیروی کرده و اندیشه ها و مطالبی از خود را نیز در کتاب آورده است.

 ابوالمعالی نصرالله و ترجمهء کلیله و دمنه

ابوالمعالی نصرالله بن محمد بن عبدالحمیدمنشی یکی از  دانشمندان و نویسنده گان سدهء ششم هجریست.هرچند شماری او راشیرازی دانسته اند ؛اما  او  در غزنی  زاده شده  ودر محیط ادبی و فرهنگی آن پروش یافته است . چنین است که او را چه در روزگار خودش و چه پس  از آن از شماردانشمندان و افاضل غزنین خوانده اند.ابوالمعالی نصرالله در جوانی به درباربهرامشاه غزنوی( 511-552 قمری) راه یافت و ترجمهء کلیله و دمنه را بر اساس ترجمهء عربی عبدالله ابن مقفع در  دربار آغاز کرد.

گفته شده است زمانی که ابوالمعالی بخشهایی از کلیله و دمنه را ترجمه کرد ،این ترجمه مورد توجه بهرامشاه قرار گرفت و  ابوالعمالی را که منشی دربار  بود تشویق کرد تا این کار را تمام کند. او نیز چنین کرد .  این نظر نیز وجود دارد که کار ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی دست کم سه سال را در بر گرفته است. چون ابوالمعالی ترجمهء کتاب تمام کرد، آن را به نام بهرامشاه نمود و چنین است که این ترجمه به نام کلیله و دمنهء بهرامشاه شهرت یافته است.

ابوالمعالی به قول دکترذبیح الله صفا در جلد دوم « تاریخ ادبیات در ایران» در دوران خسرو ملک(559-583) به مقام وزارت رسید؛ اما به زودی به سبب توطئه های درون درباری به زندان افتاد، سالیانی در زندان به سر برد تا این  که به حکم سلطان در زندان کشته شد. گویی یک بار دیگر سلسله غزنویان تراژیدی حسنک وزیر را تکرار کردند.آن جا مسعود وزیری به دانشمندی حسنک را بر دار کرد، این جا خسرو ملک وزیر نویسنده،  مترجم وشاعری را در زندان از پای می اندازد.ابوالمعالی به زبانهای فارسی دری و عربی  شعر نیز می سرود. از اوشعر های زیادی بر جای نمانده ؛اما در جلد دوم تاریخ ادبیات در ایران، این دو  شعر از او آمده  که از زندانیه های اوست:

ای شاه مکن آنجه بپرسند از تو

روزی که تو دانی که نترسند از تو

خرسند نیی به ملک و دولت زخدای

من جون باشم به بند خرسند از تو

*

از مسند عز اگرچه ناگه رفتیم

حمداللهکه نیک آگه رفتیم

رفتند وشدند و نیزآیند و روند

ما نیز توکلت علی الله رفتیم

 باور ها چنین است که  ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی یکی از شاهکار های نثر مصنوع فارسی دری  بوده  و در حد کمال بلاغت  قرار دارد.  زرین کوب در کتاب « از گذشتهء ادبی ایران »  کلیله و دمنهء بهرامشاهی را تنها یک ترجمه ساده نمی داند؛ بلکه می نویسد:« اثر وی ترجمهءساده یی نیست. از حیث انشاء غالباً از مقولهء ابداع به نظر می آید.» دکتر ذبیح الله درجلد اول« تاریخ ادبیات در ایران» کلیله و دمنهء بهرامشاهی را از نخستین آثار نثر مصنوع فارسی می داند. او در پیوند به چگونه گی زبان نوشتاری این کتاب می نویسد:« الحق کلیله و دمنه بهرامشاهی از حیث سلاست انشاء وقوت ترکیب عبارات و حسن اسلوب و آراستگی کلام، یکی از عالی ترین نمونه های نثر پارسی است.»

 این کتاب با داشتن چنان نثر بلیغ  و تمثیلات دلنشین از همان روزگاران قدیم تا روزگاران ما نه تنها پیوسته مورد توجه دانشمندان و نویسنده گان بوده ؛ بلکه از آن به گونه یی یک کتاب درسی نیز استفاده شده است. ابوالمعالی گذشته از حکایات هندی شماری از حکایات  دلنشین از فرهنگ خودی را نیز بر آن افزوده است. او در ترجمهء خویش از شیوهء ترجمهءآزاد استفاده کرده و این کتاب به سبب فصاحت وبلاغتی که دارد سبب شده است که آن را از این نقطه نظر با اثار بزرگی چون تاریخ بیهقی،اسرارالتوحید و گلستان سعدی مقایسه کنند و  آن را همردیف با چنان آثاری  بدانند. چنین است که این کتاب در درازای سده ها پیوسته یکی از کتاب های تاثیر گذار بر منشیان و نثر  نویسان فارسی دری بوده است.یکی از بزرگترین ویژه گیهای این کتاب جا به جایی آیات ، احادث، شعر های عربی و فارسی است که ابوالمعالی با توانایی  بزرگ ادبی چنان از آنها کار گرفته است که فکر می شود که بخش اصلی کتاب بوده است.

این مساله است که ترجمهء منظوم میر بهادر واصفی را به چالش فرا می خواند. در حقیقت واصفی با ترجمهء خود به مقابله در برابر یکی از شاهکار های بزرگ نثر ادبی فارسی دری قرار گرفته است.چنان که در تدریس نثر فارسی دری نه تنها در مکاتب ؛ بلکه در دانشگاه های کشور های حوزهء گستردهء زبان فارسی دری پاره هایی از کلیله و دمنهء بهرامشاهی در کنار شاهکار های ادبی دیگر، آموزش داده  می شود و در سیر تطور نثر فارسی دری از آن به حیث یک نثر بلیغ نمونه می آورند.  ترجمهء واصفی باید با یک چنین واقعت سر سختی مبارزه کند تا راه خود را در میان دانش آموزان و دانشجویان مکاتب و دانشگاهها باز کند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 باد دهانی کوتاه

 دوستان یازدهیمن گزینهء  شعری من زیر نام با گامهای نخستین در این روز های تلخ به نشر رسید. در این گزینه شعر های باقی مانده از دوران جوانی گرد آمده است  تجربه های نخستین و یاد  ها و خاطره و عاطفه های آن سالهای که هوای این قدر سربی و سنگین نبودند. این مشا را به خواند مقدمه و شماری از شعر های این گزینه فرا می خوانم.

پرتونادری

 

صدای گامهای نخستین

گزینهء شعری«با گام های نخستین»، تجربه های نخستین من اند، مانند پرپر زدن پرندهءجوانی که می خواهد نخستین پروازرا تجربه کند. پرپرمی زند و به آسمان نگاه می کند، از ژرفا و پهنای آسمان می هراسد، به بالهایش نگاه می کند و پرپر می زند و تا می خواهد پروازکند که حس نا شناخته ای در رگهایش می دود و می هراسد که مباد بالهایش درآسمان از پروازبماند ونفس سوخته چنان پاره سنگی بر زمین افتد. کس چه می داند که نخستین پرواز برای پرندهء جوانی چه تجربهء لذت بخشی است! شاید لذتبخش تراز نخستین دیدارعاشقانه در یک شب مهتابی.

 شعرهای گرد آمده در گزینهء شعری«با گامهای نخستین» گویی به نخستین گامها جوانی بی تجربه یی می ماند،  که اشتیاق هم آغوشی با موج ها او را بیتابانه به سوی دریا می کشاند. گامهای های هراسناک، گامهای کوتاه و لرزان و بی اعتماد؛ اما سینه پرازشورو اشتیاق هم آغوشی با دریا. این اشتیاق اورا به سوی دریا می کشاند؛ اماغریو موجها تخم هراس در دل او می افشاند. گام برمی دارد وآب ازساقهای او بالاترمی آید، اومی هراسد ومی ایستد، به دریا نگاه می کند تا بداند که چقدر با دریا درآمیخته است، اما هنوز ازهم آغوشی با موجها هراسناک است ؛ بر می گردد و نفس تازه می گیرد و این بار با گامهای آشنا تربه سوی دریا برمی گردد وباز گامهای اوست که در دل دریا به پیش می رود. موجهای شفاف روی سینه ء اوبه رقص می آیند و لذت شیرنی او را به خنده در می آورد؛ اما هنوز از هم آغوشی با موجها هراسان است، بر می گردد وباز دل به دریا می زند تا این که با زبان موجها آشنا می شود و موجها با او.آن گاه او خود نیزبه پاره یی از دریا بدل می شود . بی تابی دل او با بی تابی موجهای دریا در هم می آمیزد و دریا اورا در آغوش می گیرد واو دریا را.

در پشاور بودم  درغربت ،در سالهای انفجار تندیس های بودا، درسالهای فرو ریختن برج چکری، درسالهای تاراج ساحات باستانی، درسالهای که خانهء نصیرالله بابر به موزیم آثار باستانی افغانستان بدل شده بود، در سالهای که بلند ترین صدا ،صدای شلاق بود، و زیبا ترین ترانه، سکوت و برنده ترین برهان مسلمانی، ریش.سالهای تعصب کور.سالهای که حتی گیاهان از سبز شدن هراس داشتند که مبادا لگدکوب چنین تعصب کوری شوند. سالهای تشنه گی زمین، سالهای تنگدستی آسمان. درچنین سالهایی من در پشاور بودم، شعرمی سرودم ومی نوشتم و این نوشتن مرا یاری می داد تا کوله بارغربت و تنهاییم را بر دوش بکشم . باری شعری سرودم که بعداً نامش را گذاشتم « استعداد بزرگ». آن شعر را این جا می آورم، چون در پیوند به آن یکی دو سخنی دارم.

  استعداد بزرگ 

                                         

رابطهء من با آفتاب قطع شده است

و در لایتناهی مرگ

 مدار حقیقت زنده گی را گم کرده ام

با این حال

از نردبانی می روم بالا

 تا چراغ افتخار خویش را

بر رواق خاک آلود تاریخ

                              روشن کنم 

 حساب شده سخن می گویم

حساب شده می نویسم

کبوتر وجدانم را

در قفس دموکراسی

به نرخ روزگار

           ارزن می ریزم

و عقل سر کش بد لگامم را

در اصطبل در بستهء تعارف

                      نخته بند کرده ام

                                  تا هیچگاهی توسنی نکند.

من استعداد بزرگی دارم

و کتاب آیین دوست یابی  دلکارانکی را

واژه واژه از بر کرده ام

و می دانم چگونه به زشت  ترین دختر شهر بگویم

که تمام عاشقانه های من برای توست

و تو به اندازهء عاشقانه های من زیبایی

من حساب شده سخن می گویم

حتی وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند

دست من به سوی سنگی  دراز نمی شود

وقتی سگ همسایه  به سوی من پارس می زند

کلاه غیرت از سر بر می دارم

 و با  صدای ابرشمینی می گویم

     بفرمایید منتظر شما بودم

در کوچه اگر با خرسی مقابل می شوم

با لبخندمضحکی می گویم

                 از دیدار تان خوشحالم

و الاغ سر کار

اگر گوشی به سوی من تکان داد

از تفکر چینی بر جبین می اندازم

و می گویم

شما درست می فرمایید

        من هم همینگونه فکر می کنم

 

من استعداد بزرگی دارم

و پس از پنجاه سال تجربه

حقیقت  خوشبختی را کشف کرده ام

که باید جویی ازغیرت کم کرد

و نان به نرخ روزگار خورد.

 

من استعداد بزرگی دارم

 خدا را شکر

سازمان جهانی مهاجرت

به من نامی داده است

درازتر از  نام شیخ الریس ابو علی سینای بلخی

من استعداد بزرگی دارم

پنجاه ساله یاد گرفتم

که چگونه مرد حسابی باشم

پای  روی دم هیچ کسی نگذارم

و دست درکاسهءهیچ «جوانمرد قصاب» ی دراز نکنم

                                 من پنجاه ساله یاد گرفته ام

 

خدای من بعضی چیزها چقدر رازناک است ،نمی دانم  پس ازسرایش این شعرچگونه متوجه شدم که پنجاه گام بی ثمر به سوی مرگ بر داشته ام. در این شعر نمی دانم که چگونه این همه ازپنجاه سال تجربه سخن گفته ام. من هیچگاهی جشن سالروز تولد نداشته ام؛ اما پنجاه ساله گی نیم سده زندگیست و شاید در پنجاه ساله گی چشم انتظاری کسی هستی تا برایت بگوید: پنجاه ساله گیت مبارک باد! اما من چنین صدایی را نشنیدم و راستش را بگویم هیچ درانتظار چنین صدایی نیز نبودم. نمی دانم این اندیشه ها چگونه مرا بر آن وا داشت تا بر پیشانی این شعر بنویسم :« به پنجاه ساله گی خودم». سخنی از طنز نویس بزرگ ترک، عزیز نسین یادم آمده بود که باری در مقدمهء یکی ازگزینهء طنز هایش خوانده بودم:« بچهء غریب خود ناف خود را می برد.» من نیز خود خواسته بودم تا با این شعر، پنجاه ساله گی خود را برای خودم مبارک باد گویم!

 بعد تراین شعر درسایت های افغانهای مقیم غرب به نشر رسید به تکرار و به تکرار. دریکی ازروزها که تیلفون دفتر به صدا درآمد، من در کنار تیلفون بودم. تا گوشی را برداشتم  صدای بانویی را شنیدم که سلام می فرستاد با مهربانی واز یک یک اعضای خانواده ام می پرسید، با نام. به شگفتی اندر شده بودم که این صدای کیست که حتی اعضای خانوادهء مرا نیزبا نام می شناسد.او سخن می گفت و من به صدای اومی اندیشیدم، تا این که شناختمش، زنده یاد لیلای صراحت بود که از هالند تماس گرفته بود.شعرپنجاه ساله گی مرا خوانده بو وخواسته بود تا پنجاه ساله گیم را مبارک باد گوید!

برایم گفت:« پرتو تصویرت را در جایی دیدم وتو چقدر پیر وافسرده شده ای! تصویرت را دیدم، گریستم ، بسیار گریستم» گفتم مگر مرا این همه دوست داری که تصویر پیری من ترا به گریه در آورده است؟ گفت شماراهمیشه دوست می داشتم.»یادم آمد که در یکی از زمستانهای که جای برف از آسمان شهرکابل راکت می بارید، خبر شدیم که مادر لیلا از جهان چشم پوشیده است. ما همه گان بی خبر مانده بودیم و شرمساراز این بیخبری که در آن روز های سنگین اندوه و مصیبت نتوانسته بودیم ، با لیلای شعر افغانستان غمشریکی کنیم.

مدتی با من، با شهید قهارعاصی و حمید مهرورزکه درانجمن نویسنده گان افغانستان کار می کردیم ،سخن نمی گفت، تا ما را می دید خود را کنار می کشید.گویی که ما را انگار ندیده است !بعد ها هم که سخن می گفت به آن محبت پیشین نبود. در مانده بودیم که چگونه عذر خواهی کنیم. به گونه یی استاد واصف باختری عذرما را درمیان گذاشته بود. لیلا به استاد واصف باختری چیزی گفته بود که تا هم اکنون که به یادم می آید اشک در چشمهایم حلقه می زند .لیلا گفته بود: « من چشم به راه بودم تا این ها می آمدند و تابوت مادرمرا یک جا با برادرم بر دوش می کشیدند.»

 لیلا با من طولانی سخن گفت، من در سخنانش اندوه بزرگی را احساس می کردم ،تا این که خواستم با او خدا حافظی کنم. گفتم این همه به درازا سخن می گویی مگر مصرف تیلفون برتو گران نمی آید؟ گفت آن  پول اندکی را که برای من می دهند بخش بیشتر آن را مصرف تیلفون می کنم. تا دلتنگ می شوم به دوستان زنگ می زنم و ساعتها سخن می گویم.در دلم گشت چرا دیگران که پس از سالها زنده گی درغرب، شاید وضع بهتری اقتصادی دارند، به او زنگ نمی زنند!! برای یک لحظه از تمام شخصیت های فرهنگی افغانستان که درغرب زنده  گی می کردند بدم آمد که لیلای شعر معاصر فارسی دری افغانستان ، این همه تشنهء یک قطرهء صدای آن هاست ؛ اما آنها زنگ نمی زنند وبه اندوه پریشانی و تنهایی او گوش نمی نهند! این آخرین صدای لیلا بود که شنیدم. گاهی خود می گفت و خود می خدید. خنده های دراز، خنده های بلند که گویی می خواهد زنده گی را وهمه چیز را تحقیر کند! او آن روز ها تنهایی تنها بود و زنده گی او خود شعر کوتاهی بود از تنهایی.

او نخستین کسی بود که پنجاه ساله گیم را برایم مبارک باد گفت! به همین مناسبت نیز برایم زنگ زده بود و دلتنگ بود که من چگونه ظرف چند سال در پشاوراین همه پیر وافسرده شده ام.بعد شنیدم که بیمار است،باری دوست عزیزنصیرمهرین که به کابل آمده بود، سری به خانهء من زد. از لیلا پرسیدم، گفت مدتیست که در شفاخانه است، خاموش مانند یک تندیس، تنها چشمهایش بیداراند که درهر نگاه هزار سخن دارند و تو نمی دانی لیلا با آن نگاه های خاموش و ساکت می خواهد چه پیامی را برای تو برساند! دلم فشرده شد، تا این که چندی بعد لیلا به سر زمین خویش بر گشت ما به استقبالش رفتیم به میدان هوایی کابل ؛ اما او در تابوت بر گشته بود. ما به دنبال او راه می زدیم تا این که او درشهدای صالحین در آغوش مادر به خواب همیشه گی فرو رفت. یادش جاودانه باد که دلش همیشه اندوهخانهء مردم و سرزمینش بود. درپشاوربودم که روزی شماره یی از مجلهء آسمایی به دستم رسید. در آن شماره نوشته یی دیدم از استاد لطیف ناظمی زیر نام« نامهء سر گشاده یی برای پرتونادری به تقریب پنجاه ساله گی او». وقتی نوشته را خواندم، برایم شگفتی آور بود که چگونه استاد ناظمی این همه به سروده های من از همان سالهای نخستین،تا این هنگام، توجه نشان داده است .او نوشته بود:«عمرت دراز باد پرتونادری و توفیق رفیق راهت که فراتر از چکاد پنجاه ساله گی نیز افتخار بیافرینی و" دختر بالا بلند و گیسو زرین شعر، از میان همه باغ ها و دشت های پر گل و عطر آگین، صدای ملکوتیش را به گوشت رساند." از بیست سال بدینسو که می شناسمت، بی آن که ترا دیده باشم. از آن سالها که با نخستین گامهای لرزان در کاجستان شعر،به راه افتاده بودی؛ سالهای که هر روز منصور دیگری را بردار می کشیدند و تو فریاد می زدی:

چه کس بانگ انالحق زد درین شهر

که منصور زنو بر دار کردند»

برای استاد ناظمی عمردراز آرزو می کنم که از همان روزگاری که با شعر آشنا شده ام، او راشناخته ام و او در ذهن من همیشه جایگاه بلند وبا شکوهی داشته است و چنان که هم اکنون نیز دارد. شعر های اوبرای من همیشه خیال انگیز و الهام بخش بوده است. این نخستین نوشته یی بود که این شاعر بزرگوار به مناسبت پنجاه ساله گی من نوشته بود، کتاب « لحظه های سربی تیرباران» زیر چاپ بود و من آن نوشته را گذاشتم به گونهء مقدمه در کتاب که تا هم اکنون می اندیشم که کار بایسته یی کرده ام.

تا یادم نرفته است باید بگویم که وقتی گزینهء شعری «با گامهای نخستین»آمادهء نشر شده بود، هنوز نمی دانستم چه نامی بر آن بگذارم. تا این که آن نوشتهء استاد یادم آمد وآن گامهای لرزان ومن به الهام از تعبیراستادنا ظمی، نام این دفتر را گذاشتم:« با گامهای نخستین».آری شعرهای این گزینه همان گامهای لرزان اند. خوب ما همه گان راه رفتن را با گامهای لرزان آغاز کرده ایم. شاید کسانی هم باشند که بگویند نه جانم من درنخستین گامها دریک مسابقهء جهانی دوش به مقام نخستین دست یافتم! من می گویم این گزافه مبارکت باد! خداوند برای هر انسانی استعدادی داده است. پرنده گان همه پرواز می کنند، اما فاصلهء پرواز ها و بلندی پرواز ها همیشه همگون نیستند.شاعران همه شعر می سرایند، اما شعرهمه شاعران همگون نیستند. اگر همگون می بودند، دیگر زیبایی مرده بود.

من در دانشگاه کابل بودم که به شعر آغاز کردم. دردانشکدهء ساینس که با شعر میانه یی ندارد. باری در گفتگویی باصبور سیاهسنگ، در پیوند به این امر گفته بودم : «نخستین شعرهايم را در سال (1353 ) خورشیدی كه هنوز در صنف سوم فاكولتهء ساينس درس مي خواندم،سروده ام .ازآن سال ها به بعد چيزهاي زيادي به نام شعرسروده ام. دربهارسال(1354 ) نخسین بارشعري ازمن درمجلهَ «پشتون ژغ » نشريهَ راديو افغانستان به چاپ رسيد و در جوزای همین سال بود که نخستین جایزهء شعری خود را به مناسبت روز مادر به دست آوردم. در دوران آموزش در دانشگاه  چيز هاي ديگري غير از شعر و ادبيات ذهنم را مي انباشت.موضوع دلچسب وجالبي بود . براي آن كه مغزم و اندیشه ام در جايى مصروف بودند ، ذوق و روانم درجای ديگری .همراه با صنفى همه اش يا با سمارق هاي زهر دار گفتگو داشتيم يا به سراغ آميزش تيزاب ها و القلى ها مي رفتيم و مي ديديم كه آن ها چگونه باهم مى درآميزند و چگونه نمك هايى را به وجود مى آورند.

گاهى هم به تماشاى گلسنگها مي رفتیم ووقتى درمي يافتیم  كه اين گل هاى بيچاره هستى شان را چه  قدر محتاج الجى ها و فنجى ها اند.دل من برايشان تنگ مي شد وفكرمي كردم كه هستى اين گل ها ازخود شان نيست.براى ما زيبايى گل ها مطرح نبود. گل ها فقط وسيله هاي بودند كه براى ازدياد نسل و ايجاد ميوه به كار مى آمدند...

هنوز اين خاطره را ازياد نبرده ام كه چه گونه ما گل سرخ و زيبايى را درمرتبان پرازگاز كلورين غرق كرديم و ديدم كه چي سان آن گاز تمام شيرهء زنده گي آن گل زیبا راخشكاند، طراوت و زيباييش را ازاوگرفت و آن گل زيبا و پر طراوت را به برگ هاي بيرنگ و پژمرده يي بدل ساخت. بدون كوچكترين خود خواهى مي خواهم بگويم كه هنوز دلم براى آن گل زيبا مي سوزد و فكر مي كنم كه ما با دست هاى خود،دخترجوان و زيبايى را در سياه چاهی فرو افگنديم و او را كشتیم.

آن جاه پنجره يى در برابر ما گشوده مي شد،پنجره يى كه ما از آن چهرهء طبيعت را مي ديديم واندك اندك به راز هاى درونى آن پي مى برديم وگاهى هم كه از مرزهاى منجمد طبيعت غير زنده به مرز هاى طبيعت زنده مي رسيديم ،دنيا، دنياى،غرايز بود كه می نگريستيم. گاهى با پاهاي كاذب آميبى راه مي زديم و گاهى با نهنگى امواج توفانى اوقيانوس ها را در می نوردیدیم .انسان فقط موجودى بود فقاريه و پستاندار مجموعه يى بود ازغرايز پیشرفته و متکامل ، ظرفيت اجتماعى نداشت.فقررا نمي شناخت.

گاهي سلسه هاي زنجيرى و حلقه يى هايدروكاربن ها درپاى ما فرومي افتادند و به تعبیرشاعر به مانندعنكبوتی تمام ، رواق انديشهء ما را فتح مي كردند .گاهي به شكارحشره ها و پرنده ها مي رفتيم. آن ها را در جعبه های شیشه یی با سنجاق ها مصلوب مي ساختيم و كلكسيون هایی درست مي كرديم و اندوخته هاي نظرى خود را بر آن ها تطبيق مي كرديم. بعد وقتى كه اين شعر فروغ فرخزاد را خواندم :

و مغز من هنوز

 لبریز از وحشت پروانه ییست

که او را  

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودم

حسرتم آمد كه چرا اين شعررا من نسروده ام ؟ چرا که من به تجربه حالت پروانه یی را که سنجاق را روی پشتش فرو می برند می دانم. بارها از خود پرسيده ام كه فروغ اين تجربه را از كجا آموخته است؟ نکند که او هم به شکار پروانه های می رفته است.كارها همه اش از همين  دست بود.كبوترى را مي كشتيم گوشتش را ازاستخوان هايش جدا مي كرديم واسكليتش را در جعبه یی می ساختیم و می بردیم به استاد؛ اما من نمي دانم كه چي گونه شد که يكباره گى راهم به سوى شعرازپشت آن همه دخمه هاي مفاهم مجرد و از وراى آن همه شبكه هاي قوانين ، مقولات واحكام گشوده شد و بهتراست بگويم نمي دانم چى گونه شد كه دختربالا بلند و گيسو زرين شعر از ميان آن همه باغ ها و دشت ها ی پرگل وعطرآگين صداى ملكوتيش  را به گوشم سرداد و در برابر چشمانم پنجره يى راگشود. پنجره يى كه از آن توانستم چيز هاي را ببينم كه ازپنچرهء نخستين ديده نمي توانستم.رازصداى پرنده گان را دريافتم ،از رازونياز باد ها با درختان چيزهاي فهميدم و لذت بردم ،آدم ها را شناختم.آدم ها را با دردهاي شان،با اميد هاي شان،با نااميدى هاي شان، با شكست وپيروزي های شان با عشق و نفرت شان، با كاميابى و ناكامى شان ،با دروغ و صداقت شان،با غرور و زبونى شان، با ظرفيت هاي اجتماعى شان ، خلاصه با تمام هست و بود شان شناختم.با آنها قهر كردم و با آنها آشتى كردم،با آنها همدردى كردم و با آنها رازهاى دلم را گفتم  واز راز هاى آنان با آنان  سخن گفتم. حالا من دو پنجرهء گشوده در برابر خويش دارم . دو پنجره  یی كه مرا با زنده گى و طبيعت پيوند مي زند . من در كنار اين پنجره ها می نشينم و شعرهايم را مي نويسم.»

بلی گامهای نخستین وگامهای لرزان من ،این گونه آغاز یافتند این که تا رسیدم به«دهکدهء بی بامداد» که تا کنون آخرین گزینهء شعر های سپید من است، این که چه فاصلهء دور و منزلهای را کوبیده ام، خود نمی دانم. مانند آن است که در بی خودی راه زده ام.اما به هر جایی که رسیده باشم، این گامهای نخستین بودند که مرا از ایستایی بازداشته اند. ازسرایش بخش بیشتر« با گامهای نخستین» چند دهه می گذرد و می توان گفت که دراین درازای زمان درافغانستان دو نسل شاعر قامت بر افراشته است. تردیدی نیست که آنها شعر معاصر فارسی دری را تا اوجهای بلند تری به پیش برده اند و گام گام با پیروزی به پیش می روند.من نیز در این مدت زمان در کنار نسل های تازه دم شعر وادبیات افغانستان در حد توان خویش نیز گام بر داشته ام. البته چگونه گی حضور شاعر و نویسنده یی در ادبیات معاصر یک کشوررا زمان  مشخص می سازد، من نمی خواهم در مورد چگونه گی حضور خویش چیزی بگویم. با این حال این جا و آن جا در پیوند به چگونه گی شعر های خویش چیز هایی خوانده ام. من در مورد این گفته ها با انصاف و گشاده رویی بر خورد کرده ام.گاهی دیدگاه  آن شماردوستانی که می توانند پشت پوستهء واژه ها،سطرها و تر کیب ها را بخوانند، برای من بسیارآموزنده بوده است.گاهی آرزو کرده ام که ای کاش چنین دیدگاههایی را پیش از انتشاراثر خویش در می یافتم .البته چیز های نیز شنیده ام وخوانده ام که این گفته ها جز تموج صدا در فضا چیزی دیگری نیست.یک تموج بی محتوی و یاهم غرض آلود بر خاسته از سر دلتنگی های حسادت یا خود نمایی و در صورت نخست بر خاسته از سر نا آگاهی . آن کی بیشتر نا آگاه است ، بیشتر زور مند است.من برای چنین سخنانی به گفتهء معروف پیاز هم میده نمی کنم.

این که در «دهکدهء بی بامداد» چگونه گام برداشته ام بازهم منتقد بیغرض زمان آن را مشخص می سازد. اما شاید کسانی بگویند چه نیازی درمیان بود که بر گشتی به آن گامهای نخستین، به آن گامهای لرزان! می خواهم بگویم من آن گامهای لرزان را از گامهای لرزان کهن سالی بیشتر دوست دارم .درآن نشاط است و در این اضطراب فرو افتادن و من از فرو افتادن می ترسم.من این هراس را دوست دارم که پیرانه سرمرا از فرو افتادن نجات می دهد.من در شعرهای این دفترخوم را می بینم با عشقها و اندیشه های جوانی ام، گاهی در شهرفیض آباد بدخشانم، گاهی در گیزاب ارزگان وگاهی هم در جوزجان و کابل.هرجا که می روم جاسوسان سرکارچنان کامرهء مخفی مرا دنبال می کنند، تا این که می کشند به شکنجه گاهها وزندان پلچرخی!

نمی دانم چرا انسان پیرانه سر این همه به گذشته برمی گردد و خاطره های تلخ وشیرین خود را مرور می کند و حتی گاهی هوایی درسرش می زند که قلم بر دارد واین خاطره ها را بنویسد.

در ماههای اخیر وقتی به این شعر ها مراجعه کردم هرکدام پنجره یی ازخاطره یی را برمن گشود و من گم شدم در سیمای جوانی ام وسایهء سنگینم که آمیزه یی بود ازرنج،فقر، تهدید وتبعید وتنهایی. شاید بیشترازهرزمانی انسان درزندان ودرکهن سالی است که این همه به خاطره های خویش پناه می برد.انتشاراین گزینه درحقیقت همان پناه بردن من است به گذشته های دور. می خواهم دوستانم  وخواننده گانم دریابند که من راه را چگونه آغاز کردم و چگونه به شعر رسیدم.این نکته را باید بگویم که این تمام سروده های من در آن سالها نیستند، بلکه بخش بیشتر آن در زیرخاک پوسیدند و بخشی هم درزمانی که در زندان بودم در جربان بازجویی خانه ام به دست جلادان خاد پرچم افتاد که با خود بردند و دیگر بر نگشتاندند که نفرین خداوند بر آنها باد!

سالهای که در دانشگاه کابل درس می خواندم بخش بیشتر پولهای را که پدر برایم می داد کتاب می خریدم و در تعطیلات تابستانی وزمستانی با خود می بردم به زادگاهم ولسوالی کشم بدخشان. این کتاب ها دراختیارمعلمان و علاقمندان کتاب قرارمی گرفت و بدینگونه نخستین سنگ بنای فرهنگ مطالعه در این ولسوالی گذاشته می شد.

تا طبل سرخ کودتای ثور بر بام رسوایی تاریخ کوبیده شد.یکی از خانواده های که زیر دوربین جاسوسی (خلقیها و پرچمیها) قرارداشت وپیوسته تهدید می شد، خانوادهء ما بود ودلیل عمدهء آن نیزهمین بود که از این جا کتاب دراختیار معلمان، جوانان و باسوادان منطقه قرارداده می شد.بسیاری ازاین خلقی ها وپرچمی ها پیش از کودتای خونین ثور، خود نیز ازخانهء ما کتاب می بردند وبا اساسات دانش های ادبی، اجتماعی و سیاسی آشنا می شدند؛ اما بعداً همین ها بودند که مرا به دوردستان تبعید کردند و چندین بار به زندان افگندند و سر انجام خود به نفرتخانهء همیشه گی تاریخ فرو افتادند!

خلقی ها و پرچمی ها بار بار به باز جویی خانهء ما پرداخته بودند ونخستین پرسش آنها درهرباراین بود که این همه کتاب در خانهء شما چه می کند؟ آنها همان گونه که انسانها را به دوستهء انقلابی و ارتجاعی دسته بندی می کردند و از میان آنها خط  سرخ را عبور می دادند، به همانگونه کتاب و فرهنگ و دانش را نیز به دو دستهء انقلابی و ضد انقلاب دسته بندی کرده بودند. آنها گاه گاهی پس از باز رسی خانه،برخی از کتاب ها را با خود می بردند. به پدرم می گفتند که: کاکا اجازه است که این چند جلد کتاب را با خود ببریم و مطالعه کنیم ! پدرم با خوشرویی می پذیرفت تا دست کم از شر آنان در بدل چند جلد کتاب رهایی یابد.

درآغاززمستان 1358خورشیدی گروهی زیرنام مجاهد بردهکده های ما پیروز شدند و درنخستین گام بخشی ازمکتب( لیسهء کشم) را به آتش کشیدند و بدینگونه تحویلخانهء مکتب با آن همه کتاب و قرآنی که در آن جا وجود داشت در کام آتش مقدس !!! آنان به دود وخاکستر بدل شد. به مکتب و مکتب داری علاقه یی نداشتند.چنان بودکه دروازهء مکتب را بستند، خانهء ما همچنان مورد باز جویی اینان نیز قرارمی گرفت و درهربار این کتاب هاسبب درد سر برای پدرم می شد که باید آنها را قناعت می داد.حال تو یک بی سوادی تفنگدارحسود را چگونه می توانی قناعت بدهی که این همه کتاب، آثاری اند در زمینه های تاریخ، علوم ، ادبیات ، سیاست و دانشهای دیگر بشری!

تا نفسی راحتی نکشیده بودی که روز دیگر سپاهیان دولت می رسیدند و تنفنگداران مجاهد! می گریختند در دامنه های کوهای بلند.سپاهیان دولت به باز جویی خانه ها می پرداختند وکسانی را نیز با خود می بردند به نام «اشرار». باز هم جنجال کتاب ها برای پدرم. سر انجام پدرم این شش بکس کتاب را نمد پیچ نموده در گوشهء باغی گور کرده بود.سالهای بعد وقتی بکس ها را بیرون می کند، به جز چند جلد کتاب دیگر همه آن کتاب ها همراه با هر چیزی که من از نوشته و مدرک علمی داشتم، پوسیده بود. حتی دیپلوم دانشگاه و دیگ اسناد آموزشی ، تصاویر و چیز های زیادی که هر کدام به بخشی از زنده گی من مربوط می شد.دراین میان چند کتابچه ازشعرهای آن سالها نیزسالم مانده بودند که امروز « با گامهای نخستین» به سوی تو خوانندهء عزیز آمده است. این نکته را باید یادآوری کرد دراین گزینه ،پاره یی از شعر های سالهای پسین نیز دیده می شوند. به هر صورت در کلیت  کتاب همان گام های نخستین اند که مرا به سوی دهکدهء بی بامداد، فرستاده است.جای دارد از دوست عزیز خانواده گی مان ، فرزند خواندهء پدرم  ازمرحوم محمد طاهر که در میان مردم به نام «محمد طاهر ازبک» شهرت داشت یاد آوری کنم که این دوست عزیر بعداً این کتابچه ها را درمیان بوری های برنج انداخته و در کابل به من رساند. خداوند بر او ببخشایاد که جوانمرد روزگار خویش بود.

 پرتونادری

دلو 1389خورشیدی، شهرک قرغه- کابل

 

سودا های دور

 

 وه چه شوری در دلم افگنده ای

ای تمام هستیت تُنگ شراب

در چنین توفان به یادم می رسد

خانه های سست و لرزان حباب

 

همچو امواج پریشان خیال

می گریزد خامشی ها از برم

می شگوفد همچو گلها پی به پی

باز سودا های دوری در سرم

 

کشتی بشکستهء جان مرا

عشقی در آغوش توفانها کشید

می خروشم در دل این موج ها

هست این جا گرچه ساحل ناپدید

 

حوت 1358

شهر شبرغان

  

رویا های رنگین

 

دلم خواهد که چون خورشید روشن

جهان گلخانه یی سازم پر از نور

زنم با نیزه های روشنایی

به چشم تیره گی تا شب شود کور

 

دلم خواهد که هر شب تا سحرگاه

به ماه و اختران افسانه گویم

به باغ آسمان راهی گشایم

گلی از لاژورد شب ببویم

 

دلم خواهد که چون ابر بهاران

به جان تشنه گی آتش بریزم

بر افروزم چراغ سبز باران

برای هستی جنگل ستیزم

 

دلم خواهد که چون فوج ستاره

ستیزم با سیاهی های دلگیر

بریزم شعله در کام سیاهی

کشانم دیو  ظلمت را به زنجیر

 

 دلم خواهد چو روح چشمه ساران

شگافم سینهء سنگین کوهی

به دشتستان  رسانم مژده ء آب

 به بزم دره ها بخشم شکوهی

 

دلم خواهد که چون امواج دریا

فرو ریزم سکوت سرد ساحل

بگویم با همه بی تابی موج

به توفان قصهء سر بستهء دل

 

دلم خواهد که چون پیک بهاران

دل هر ذره را بخشم خروشی

شوم در دشت تاریک زمانه

به ره گمگشته گان بانگ سروشی

 

دلم خواهد که چون برق فروزان

به گوش شب حدیث نور گویم

دلم خواهم که با این باک جانی

رهء ازاده گان پر شور جویم

 

دلو 1354

شهر تالقان

 

 مژدهء فردا

 

 تا که پیش نظرم حسن دل آرایی هست

در دل من به خدا شور تمنایی هست

ای که گفتی به فراموشی او راحت تست

تو چه دانی به سرم باز چه سودایی هست

ره من گرچه دراز است و خطر ها به کمین

می شتابم که مرا مژدهء فردایی هست

هیچ از درد دل « پرتو» آشفته مپرس

که زمرگ دل من بر تو چه پروایی هست

 

زمستان 1354

کشم بدخشان

  

 دوست دارم

 

 توفان موج ها را بسیار دوست دارم

شیپور مدعا را بسیار دوست دارم

در کشتی که دریا دربر گرفته تنگش

تدبیر ناخدا را بسیار دوست دارم

در دشت آسمانها اندر ستیز ظلمت

فوج ستاره ها را بسیار دوست دارم

دلبسته گان خورشید، سوی دیار روشن

یک رنگی شما را بسیار دوست دارم

از دشت شب نخیزد، غیر از غبار ظلمت

روشنترین فضا را بسیار دوست دارم

من در سکوت ساحل شوری به سر ندارم

آغوش موجها را بسیار دوست دارم

 

رمستان 1354

 ولسوالی کشم بدخشان

 

 سفر دور

 

با دل سرشار از عشق و امید

می نهم پا در رهء دور سفر

سینهء من پر زنور آرزو

راه من لبریز از رنج و خطر

 

عشق من عشق بزرگ و آتشین

منزل من روشن همچون آفتاب

عزم من چون کوه سرکش استوار

گام من چون موج دریا پر شتاب

 

در دلم افشانده برق زنده گی

خندهء یک اختر ظلمت شکن

باز می بینم که آن جا پشت ابر

می زند چشمک امیدی سوی من

 

می روم زین مرز تاریک و خموش

تا دیار روشن گلهای نور

می روم تا کوله بار رنج ها

جاودان  از شانه ها گردد به دور

 

بهار 1355

کشم بدخشان

مهتاب

 

 از پاره ابر دور برون گشته ماهتاب

چون سینهء سپید تو از چاک پیرهن

دل مانده در هوای تو چون سایه یی بر آب

بشکسته بر لبان من هنگامهء سخن

 

زمستان 1354

شهر کابل

 

دل من

 

دل من دامن صحرای درد است

که هرگز ریزش باران ندیده

دل من جنگل دامان گوهیست

که ظلمت بر فرازش پر کشیده

 

دل من  شاهین بشکسته بالیست

که مانده در هوای پر گشایی

دل من راندهء درگاه عشق است

که می سوزد به داغ آشنایی

 

دل من آسمان تیره شامیست

که چشم اخترانش رفته در خواب

دل من چون دل شبهای غربت

ندیده جلوهء رنگین  مهتاب

 

دل من این دل دیوانهء من

کبوتروار در چنگ عقاب است

دل من سر به زیر پر کشیده

دل من خانهء رنج و عذاب است

 

زمستان 1354

کشم بدخشان

 

فرار

من سر انجام از دیارت می روم

چون پرستو های کوچی با بهار

می شوم تنها اسیر درد خویش

می نهم پا در رهء سرد فرار

 

در غروب خویش می بینم که شب

می کشد در بر تمام هستیم

ساغر لبریز، بودم من زعشق

ای دریغا تو مگر بشکستیم

 

همچو مرد تشنه کامی در سراب

می دوم آشفته هر سو نا امید

جرعهء آبی نمی یابم دریغ

رگ رگم را آتش سوزان دوید

 

ای تنت هنگامهء شهر بلور

دگرم امید دیدار تو نیست

می روم ؛ اما دلم را پس بده

کان دل دیوانه ام کار تو نیست

 

سنبله 1355

شهر فیض آباد

 

 کوی دوست

 

عمری بود که باده به ساغر نکرده ایم

لب ها به بوسه های لبی تر نکرده ایم

شد شامها که باز علاج جنون دل

با آب لاله گون چو آذر نکرده ایم

ما خاک کوی دوست به مژگان کشیده ایم

وزبانگ تیشه گوش کسی کر نکرده ایم

 

ثور 1356

خط  شهاب

 

دوران اضطراب چه می آورد پدید

آرامش و شتاب چه می آورد پدید

دانم من از کتاب کهن گشتهء زمان

این مرد بی کتاب چه می آورد پدید

از ابر های تیره نشد روشنی پدید

باشد خط شهاب چه می آورد پدید

دانی تو ای سکوت که امواج مست رود

در خانهء حباب چه می آورد پدید

 

حمل 1357

شهر کابل

 

آوای صبحدم

 

 

امشب صدای قافلهء نور می رسد

بر  تاک شب ستارهء انگور می رسد

با صد زبان ستاره سخن سر نموده است

موسای انتظار من از طور می رسد

از دور از کرانهء سبزسرود من   

مهتاب همچو فاتح مغرور می رسد

شب از بساط هستی من کوچ می کند

آوای گام صبحدم از دور می رسد

 

عقرب 1374

شهر کابل

 

 با عشق آفتاب

 

 

آیینه مشربیم به هر جا که رفته ایم

از نور گفته ایم هرانچه که گفته ایم

در شعر من تو گوهر اندیشه ام بجوی

تا تو نگویی باز که ما در نسفته ایم

*

شد روزگار دور که با عشق آفتاب

از مرز سرزمین سیاهی گذشته ایم

از ما به جز رموز نهان زمان مخواه

چون نا خدا به قایق معنی نشسته ایم

ای رهروی که هیچ نیابی دیار نور

از خاطر تو باز پریشان و خسته ایم

ما پایمال هر کس و نا کس نمی شویم

چون نیزه یی به چشم زمانه نشسته ایم

 

 

بهار 1356

گیزاب ارزگان

 

شام گیزاب

 

زورق آفتاب می لغزد

روی امواج بیقرارغروب

می فتد روی جلگه های کبود

پردهء زرد زرنگار غروب

 

درافق لاله می زند لبخند

چون می اندر پیالهء گلگون

تا که جوشد ز چشمهء خورشید

موج خون بر کرانهء گردون

 

روی دشت کبود می پیچد   

نغمهء جویبار تنهایی

از خم و پیچ راه می آید

دختر دلفریب و زیبایی

 

گوییا آفتاب در دم مرگ

گرد طلا به هر سو می ریزد

موج بازیگر نسیم غروب

عطر گل در فضا همی بیزد

 

روی قایق نشسته مرد غمین

می رود سوی موج ها آرام

نغمهء رود هیرمند کبود

قصه گوید ز تندی ایام

 

در نوای نیی که می آید

گل بروید ز باغ حسرت من

گویی با هر نوای او خنددد

غصه های سیاه غربت من

 

آسمان نیمه روشن و خاموش

چون دروغین سحر ز چهرهء شام

مرد ماهیگیری به صد امید

می کشد از درون دریا، دام

 

 

ثور1365 خورشید

گیزاب ارزگان

 

 

چشمهء صواب

 

 

بگذار تا شراب برقصد به جام ما

امشب ز هرچه هست گذشتم به جز شراب

بی رنگ باده نیست جهان را تبسمی

گرچه به مرگ خویش بخندد گل حباب

 

لبخند ساغر است به چشمان شوق من

چون لاله یی که سر زند از چشم آفتاب

امشب نگاه سرد گنه مرده در دلم

جاریست گویی در دل من چشمهء صواب

 

 

جدی 1355

گیزاب ارزگان

 

پرستوی غمین

 

ای بهاران پر از لالهء من

بی تو در رنج خزان پژمردم

شعلهء سر کش مستی بودم

بی تو ای وای کنون افسردم

 

تا کجا ها ز برم دور شدی

ای فدایت همهء هستی من

هست شبها مگرم تا به سحر

یاد چشمت سبب مستی من

 

گل شبوی قشنگم تو بیا

تا کنی خانهء من عطر آگین

بی تو هر لحظه دلم می نالد

بی تو مانند پرستوی غمین

 

میزان 1357

شهر فیض آباد

  

چراغ

 

 بهار آمد پرستو های عاشق

به شهر روشنی پرواز کردند

درون باغهای روشن نور

سرود تازه یی آغاز کردند

 

نمی دانم شقایق های رنگین

نشان قطرهء خون دل کیست

نمی دانم شفق ها در کران ها

تلاش زنده گی را منزل کیست

 

 تو می گویی که با لاله طبیعت

چراغان کرده گور کشته گان را

تو می گویی که می سوزد چراغی

تام گور های بی نشان را

 

بهار 1359

شهر شبرغان

 

 

 پسته زاران لبخند

 

با خيالت شب چراغان خانه  ام

پر زنورآيينه بندان خانه  ام

خاطرم  از غربت ياران گرفت

کاش بودی  کوهساران خانه ام

تا به يادم می رسد  لبخند تو

می شود  چون پسته زاران خانه ام

 

تابستان 1359

شهر شبرغان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

رویین و شگفتن در سترون خاک

 رویین یکی از پیشگامان شعر آزاد عروضی یا شعر نیمایی در افغانستان است. اگر دقیق تر گفته شود او از شمارشاعران  موج دوم شعرآزاد عروضی فارسی دری درکشور به شمار می آید.این نکته را باید درهمین جا روشن کرد که شعر آزاد عروضی در افغانستان با سروده های همین شاعران است که تشخص و هویت خود را به  حیث یک جریان شعری در ادبیات معاصر افغانستان به اثبات رسانیده است. نخستین گزینه ء شعری که  می تواند ما را در رابطه به پیدایی شعر آزاد عروضی در کشور کمک کند، همانا کتاب« نوی شعرونه یا اشعارنو » می باشد. این کتاب در اسد 1341 خورشیدی به وسیله ء  ریاست مستقل مطبوعات به نشر رسیده است.

در بخشی فارسی این کتاب53 پارچه شعر از آرین پور،یوسف آیینه ،رحیم الهام ،بارق شفیعی،حبیب الله بهجت، توفیق،استادخلیل الله خلیلی، شفیع رهگذر، دکترآصف سهیل، ابراهیم صفا، ضیاقاریزاده ، محمود فارانی، سلیمان لایق،مایل هروی، فتح محمد منتظر وموسای نهمت به نشر رسیده است.بدون تردید شعر های آمده در این کتاب نخستین تلاش های شاعران افغانستان  در جهت ساختار شکنی ، نو جویی و سرایش در اوزان آزاد عروضی می باشد.با این حال فرم عمده ء شعری در این گزینه همان چهارپاره است که گاهی از آن به نام دوبیتی های پیوسته نیز یاد کرده اند.  گاهی هم  چهارپاره را  پلی  دانسته اند که شعر کلاسیک رابا شعر آزاد عروضی پیوند می زند.

به هر حال چهار پاره را نمی توان فرم کاملاً  تازه یی انگارید. برای آن که  نمونه های آن را می توان در سروده های گذشته گان نیز پیدا کرد.با این حال ،  این نکته قابل یاددهانیست که شعر معاصر افغانستان پیش از رسیدن  به اوزان آزاد عروضی تجربه های گسترده یی را در چهارپاره سرایی پشت سر گذاشته است.  گویی چهارپاره سرایی نوعی آماده گی ذهنی و زبانی شاعرانی بوده است که بعداً وارد میدان گسترده ء اوزان آزاد عروضی شده اند.

از سال انتشار کتاب اشعار نو(1341)  می توان به این نتیجه رسید که دههء سی خورشیدی سالهای نو جویی وسالهای شکل گیری شعرآزاد  عروضی در افغانستان است. در همین سالها بود که شماری از شاعران آگاهانه و شاید هم شماری بر بنیاد تفنن در جهت بر هم زدن  تساوی طولی مصراع ها تلاشهایی به خرچ دادند و به پیروزیهایی نیز دست یافتند.بعداًبر بنیاد همین  تجربه های دههء سی  خورشیدی است که شعر آزاد عروضی در دههء چهل از زبان و نگرش تازه تری  بر خوردار می گردد. تجربه و دید و دریافت فردی شاعر بیشتر در شعرها بازتاب پیدا می کند. شاعران با اشیا پیرامون رابطه ذهنی پویا تری  بر قرار می کنند.

از شاعران این دوره  می توان به نام موج دوم شاعران شعر آزاد عروضی یاد کرد که جایگاه رویین  از نظر زمانی در همین جاست. نخستین شعر های رویین ،عمدتاً غزل های او  به سال 1342 خورشیدی  در مطبوعات شهر مزارشریف  و کابل به نشر رسیده است . از این جا می توان گفت که  رویین شاعری را با غزل آغاز کرده  است .

دراین زمان رویین سیزده سال دارد و اما زمانی که شعر های  او را در این سالها می خوانی به شگفتی اندر می شوی که چگونه شاعری سیزده ساله یی به یک چنین حس ، زبان و دریافت شاعرانه دست یافته است.شماری از این غزلها در نخستین گزینه ء شعری او« شگفتن در سترون خاک » که در زمستان 1363 خورشیدی به وسیله ء  اتحادیه ء  نویسنده گان افغانستان  انتشار یافته است ، نیز آمده اند.بیت ها یی  می آورم از یکی از غزلهای سروده شده  به سال 1342 خورشیدی که زیر نام « آغوش سحر»  درگزینه ء « شگفتن در سترون خاک» به نشر رسیده است.

 بگو ای زهره از من ماهتاب هرزه گردم را

که تا کی تیره خواهی داشت رنگ شام دردم را

زبس بگرفته  امشب با سرود آرزو ها گرم

نبیند دل زجوش بیقراری آه سردم را

شفق چون لاله خونین می دمد آن گه که می بیند

ز آغوش سحر در شبنم غم ، چهر زردم را

 بیت های از غزل دیگری که به سال 1343 سروده شده است:

 بیا که سوز سخن  های عاشقانه توای

بمان که نغمه ء جاوید این ترانه تو ای

بلور پیکرمن ، یار ناز پرور من

گل نیاز من از گلشن زمانه توای

 نمونه ء دیگر

 تا درسپهر خاطر ما آرمیده ای

ای ماهتاب روشنی هر دو دیده ای

ای نغمه ساز هستیم  ازمن چه دیده ای

کزشاخ پرشگوفه ء عشقم پریده ای

در ماهتاب سینه ء دلدار سیر کن

ای آرزو که از دلم امشب رمیده ای

 این ها غزلهای شاعر سیزده تا چهارده ساله یی است که در پایان همین سال تلاش می کند  تا ازدیوار های پست و بلند اوزان عروضی آن سوی تر گام بردارد.چنین است که او در همین سال (1343) بانوع محافظه کاری ساختاری و نوع قافیه  سازی نخستین تجربه هایش در اوزان آزاد عروضی را به علاقمندان  شعرش ارائه می دارد.البته نخستین تجربه های او در اوزان آزاد عروضی بیشتر به نوع چهارپاره سرایی همسویی نشان می دهد. پاره یی از شعر« دیدار در مرزاندوه » را می خوانیم  که در جدی همین سال سروده شده است:

 تو شعر جاودانی

تو آن شعری که بر لب های شاعر

خموش افتاده ، اما ناله داری

سرود عشقی و آهنگ امیدی

که شور خفته دردنباله داری

 تو بوی وحشی گلهای دشتی

که رو کردی زود از من گذشتی

نپاییدی دمی در آشیانم

نکردی تازه ، افسردی روانم

دربخش پایانی شعر با نوع استحاله ء  ساختاری رو به رو می شویم و می بینیم که شعر رنگ و بوی شعر آزاد عروضی را به خود می گیرد.

 تو ای نا آشنا ، ای مرغ وحشی

که از شاخ  امیدم پر گشودی

هنوز از لانه ء تو

هنوز از درد نای سینه ء  من

خموش و بیصدا، آرام و سنگین

نوای دلنشینت می تراود

خیال روشن و یاد تو هرشب

به رویم  روزن خود می گشاید

شبی ای نوشخندت بخت بیدار

به یاد من دلی بسپاربسپار

 از شعر های آمده درگزینهء شگفتن درسترون خاک ، بر می آید که نیمایی سرایی رویین با نوع  مسوولیت و آگاهی شاعرانه به همراه بوده است. این امر بسیار قابل توجه است که شاعر چهارده ساله یی  چگونه توانسته است تا با یک چنین مسوولیتی به کار شعر وشاعری بپردازد و با آگاهی و مسوولیت  گام بردارد. در حالی که ما هنوز  شاعرانی داریم که ذهن شاعرانهء آنان حتا پس از چند دهه  سرایش هنوز با  محیط پیرامون  و تجربه های فردی پیوند نخورده است.شاعرانی که هیچگاهی نتوانسته اند تا با روزگار خود،  جامعهء خود ، زبان و خویشتن خویش پیوند ذهنی و صمیمانه یی برقرار کنند. شاعرانی  که نتوانستند تا جهان را از پشت پنجرهء گشودهء ذهن و روان خود تماشا کنند. شاعرانی که تا گامی برداشتند ، پای بر نقش گامهای دیگران گذاشتند.

« غربت غروب» یکی از سروده های رویین در اوزان آزاد عروضی  است که به سال 1344 خورشیدی هنگامی که شاعر در صنف دهم لیسه ء باختر مزار شریف درس می خواند، سروده شده است. مضمون اصلی این شعر فقر است ، بی عدالتی اجتماعی که  این فقر پدید می آورد . دختر جوانی روی تخت کهنهء چوبینی از شدت بیماری جان می دهد و پدر جز پیاله آبی ،  دارویی دیگری برای درمان دختر در اختیار ندارد و دختر جوان در برابر چشمان پدر خاموش می شود.

 باد سردی می کند غوغا

شهر درخوابست زیر برف نرم ، بیفریاد

مردمان در خانه ها آسوده در خوابند

خواب خوش، بی آرزو، دلشاد

 در میان کلبه ء خاموش

روی تخت کهنه ء چوبین

می درخشد پیکر پر درد

 پای شیطانک چراغ تیلی چرکین

گاه گاهی ازشکنج درد آتشبار

پیکر تبگیر برنا دختری بیمار

روی تخت کهنه می لرزد

می رود در ژرفنای تلخ رویا ها

رنگ می گیرد لبش از خنده ء هذیان

دست سردی می نشاند بوسه بر پیشانی گرمش

تاب آوازی به گوشش نرم می پیچد

« دخترم زینب!

آب می نوشی، لبت خشک است...»

دیگر آوازی نمی خیزد

 رویین سرایش در اوزان آزاد عروضی را در دههء چهل خورشیدی آغاز کرده است. امروزه که از او به نام یکی از پیشگامان شعر آزاد عروضی یاد می شود بیشتر به این دلیل است که او همگام  با چند تن از شاعران گرانقدر دیگر شعر آزاد عروضی را به مرز های از زیبایی ، تعالی  و پخته گی رسانده است. البته دقیقاً او دردههء پنجاه و شصت خورشیدی است که بیشتر به این امر توفیق پیدا می کند.

 رویین و سپید سرایی

در پیوند به پیدایی شعر سپید در افغانستان دیدگاههای گونه گونی وجود دارد. من پیش از این در گفتگو ها و  نوشته های دیگر،  برداشت های خود  را درپیوند به پیدای و رشد شعر سپید در افغانستان بیان داشته ام . به پندار من تاریخ  پیدایی شعر سپید یا شعر بیوزن به مفهوم امروزین  آن  درافغانستان از  دههء پنجاه آن سو تر نمی رود. آنانی که نمونه های چنین شعری را در سراج الاخبار جستجو می کنند، راه به ترکستان برده اند برای آن که  نثر ادبی شعر سپید نست. بدون تردید رویین در این زمینه نیز یکی از پیش گامان است .«حماسه ء شعر» یکی  از شعر های سپید  رویین است که به سال 1350 سروده شده و بعداً در مجله ء عرفان  به نشر رسیده است :

 گفتی شعری برایم بگو

که مضمونش من باشم

که چنان آهنگ شاد مرا از خود تهی سازد

تو به چه می اندیشی

شاید،

هنگامی که به سفره ء رنگین ذهن  خویش

می نگری

به بشقابک آشک  که هوسانه است

و توآن را دوست داری

                            و اما شعر را حماسه ییست

 به بالای سرت نگاه کن

آنه جا خورشید به سخاوتمندی بیداد می درخشد

و خورشید واقعیت است

که نمی توان انکارش کرد

اگر بتوان چشم گشود

اگر بتوان سیاهی را در سپیدی و سپیدی را در سیاهیها دید

خورشید و حقیقت را  وحماسه را می توان شناخت

 من ترا شناختم

چنان که شب را

فریاد های رهایی همه حماسه های شعر اند

حماسه های( ما ) یند

با من از من سخن مگو

من اگر به ما نیندیشم  چه شاعر پوچی خواهم بود

به پوچی آن شاعر پاچه مثلث

که هنگام عبور از کوچه ء فقر زدهء شهر

گامهایش را به چالاکی می کشد

و تفی بر زمین می اندازد

دستمال سپیدی را بر سیاهی دماغش می فشرد

و به خندهء مهربان کودک آبله رو

با چشم خشم آلود

پاسخ شاعرانه می گوید

چرا که کوچه و کودک هر دو  کثیف اند

و شهر نو زیبا

او به ( من ) خود می نگرد

و مردمان دیگر

گناهکاران اصلاح نا پذیر

 و این هم حماسه ییست عزیزم

حماسه ها را باید شناخت

و حماسه ء شعر را نیز

چرا که قرن ما قرن حماسه است

 در یک نگاه به گزینه ء شعری « شگفتن درسترون خاک » می توان دریافت که  عمدتاً شعر های نیمایی و سپید رویین در بر گیرنده ء محتوای  سیاسی – اجتماعی  است. حتا گاهی چنین شعر هایی  رنگ و بوی ایدیو لوژیک نیز پیدا می کنند. او دراین  گونه شعر ها بر ضد بی عدالتی و استبداد می ایستد و مردم را به مبارزه فرا می خواند. این گونه شعر های او از نوع شعر های پایداری یا مقاومت  است که مردم  به مبارزه   در برابر استبداد فرا می خواند . او  راه نجات مردم از استبداد و بی عدالتی را در  سرنگونی نظام سیاسی حاکم  در کشور می داند.

 البته  یک چنین ویژه گی را می توان در شعر نیمایی سرایان یا سپید سرایان دیگر آن روزگار نیز پیدا کرد. شاید بتوان  گفت که شعر آژاد عروضی و شعر سپید در افغانستان از  همان سپیده دم پیدایی با محتوای سیاسی  - اجتماعی  هستی یافته است . برای این که این دو نوع شعر بیشتر به وسیلهء شاعرانی  سروده شده است  که کما بیش همه ء آنها خواهان  تحولات اجتماعی – سیاسی در کشور بودند.« شعر احساس »  نیز در عوالم شعر سپید در عقرب 1351 خورشیدی  سروده شده است.  شعر احاساس  یک شعرسیاسی است با امیزه های از بینش ایدیولوژیک. از تاریخ سرایش شعر به نظر می آید که شاعر در این روز در توقیف خانه ء کابل  زندانی بوده است .

 دربیرون زندان

سه عقرب فریاد می کشد

و هوا،

در ریزش برگهای فصل

همهمه ء پرنده گان را

                         تکرار می کند

آن جا

در سرزمین شهدا

لاله ها به قیام ایستاده اند

و به رستخیز فردا،

باران ناگهانی رحمت را

                          زمزمه می کند

و این جا

چشمها  ،

به آسمان مستطیلی زندان

هر صبح

سلام سرنوشت مکتوم را

غمگینانه پاسخ می گویند

چرا که تکان دست ها

                        به سلام رهایی نمی شتابد

بدینگونه نخستین سروده های رویین درعوالم شعر سپید یا شعر بی وزن یا هر نام دیگری که برایش داده اند و یا می دهند در نخستین سالهای  دههء پنجاه خورشیدی  سروده شده است.  اگر تلاشها در  جهت نوجویی و سرایش در اوزان آزاد عروضی  در افغانستان به دههء سی خورشیدی بر می گردد، می توان دههء پنجاه را دهه ء آغاز شعر سپید در افغانستان خواند که رویین می توان  یکی  از نخستین سپید سرایان در کشور دانست.

 سنگ شکن و زبان گفتار

سنگ شکن یکی  از آن شعر های  رویین است که از چند دهه بد ینسو در  شعر معاصر فارسی دری در افغانستان جایگاه بلندی یافته است . این شعر نه تنها پیوسته در زبان روشنفکران و مبارزان راه  آزادی و عدالت اجتماعی جاری بوده ؛ بلکه در حلقات فرهنگی و در میان شاعران نیز  جایگاه تحسین بر انگیزی دارد.می توان گفت سنگ شکن با نام رویین پیوند یافته است. به پندار من این  امر برای هر شاعری  بسیار مهم است که باید پاره یی از شعر های او  به چنان پذیرشی در میان مردم و آگاهان جامعه برسد که بتواند ادامه هستی شاعر را  تضمین کند.اگر شاعری نتواند در زنده گی خویش یک چنین سروده هایی داشته باشد  شاعر ناکامی خواهد بود .  شمار شاعران بسیار گوی کنم نیستند  که در چند دهه شاعری حتی  بیتی و مصراعی از آنها اقبال پذیرش در جامعه را نیافته است.

 شعر سنگ شکن برای من از دو نقطه نظر بسیار اهمیت دارد. نخست از نظر زبان دو دیگر از نظر محتوا.این شعر با استفاده از زبان گفتار سروده شده است .شاید چنین کاری   برای آنهایی که به اشرافیت زبانی معتاد اند چندان خوش آیند  به نظر نیاید و شاید هم  چنین کاری را امر ساده یی انگارند.اما به پندار من سرایش با استفاده  از زبان گفتار آنهم برای شاعرانی که شعر شان  پیوسته از  نوع زبان  متعالی  و فاخر بر خوردار بوده است، کاریست دشوار.

رویین این کار را با موفقیت انجام داده است  . آنهم در وزن آزاد عروضی ، در دهه پنجاه خورشیدی که هنوزاین شیوه راه کوبیده شده و همواری نبود.من در ادبیات معاصر به یادندارم تا شاعردیگری در  چنین فرمی  با چنین زبانی دست به سرایش زده باشد؛ اما پیش از رویین در ایران شاعران بزرگواری چون احمد شاملو و فروغ فرخزاد شعر های بلندی با استفاده از زبان گفتار سروده اند که می توان از پریا ی شاملو و مرز پر گهر فروغ یاد کرد.

شعر سنگ شکن  شعری است  سیاسی و آمیخته با نوع بینش طبقاتی .این شعربیان نامه ء  زنده گی سنگ شکنی است به نام شیر. شاعر او را الگویی می سازد برای پیش آهنگی یک حرکت تحول طلبانهء اجتماعی ، شاید هم  یک انقلاب اجتماعی. برای آن که این  سنگ شکن  می تواند زنجیر شکن نیز باشد و می تواند دریک انقلاب سیاسی -  اجتماعی  اشتراک کند وزنجیر ها و صخره هایی را که در میان  انسان ها  تفاوت  ایجاد کرده اند  بشکند.

شیر در دامنه ء کوهی سنگ می شکند و این سنگ ها در ساختمانهای چندین طبقه یی  سرمایه داران، زور مندان و منعمان جامعهء به کاربرده می شود و اما او خود سرپناهی ندارد. زن و کودکش را نمی تواند نان شکم سیر بدهد. شاعر می خواهد بگوید که در جامعهء او آنانی که  تولید می کنند ، از تولید اجتماعی  سهمی  ندارد. این امر خود نیاز انقلاب اجتماعی را به بار می آورد.  شیر تنها نیست کمبغلهای دیگر نیز با اوست . آنهای که آب شان با آب زورمندان در یک جوی جاری نمی شود. شیر دوستی دارد  به نام  شریف . او نیز سنگ شکن است . در پایان شعر  سیر به بد بختی هایش می اندیشد  و سخنان شریف به  یاد  می آورد که می گفت : در میان تهی دستان و منعمان  جنگ است .  شیر از سر سنگ قامت  بر می افرازد  و شریف را صدا می زند . این صدا صدای همبسته گی آنهاست .آین صدا در کوه ها می پیچد گویی  همه ء کوه ها را به داد خواهی می خواهد .صدا های آنها با هم در می آمیزد. بلند تر و رساتر می شود. پژواک صدا های آنها همه ء کوهستان را بیدار می سازد. گویی کوه ها با آن ها همصدا می شوند.شاعر با در هم آمیزی این صدا ها می خواهد  این پیام را بفرستد که اتحاد  و همبسته گی  تهی دستان در برابر زورمندان یگانه راه نجات آنهاست . هدف از این اتحاد همانا رفتن به سوی یک انقلاب اجتماعیست است.

 سالها بود  که شیر

زن و فرزند خوده

کت یک پای چلاق

کت یک بیل و کلنگ

                          نان می داد

 سوبکی وخت  که ابرای سفید

به سر خانه ء او می آمد

سوبکی وخت که نیش افتو

از سر کوه نمایان می شد

غم هر روزه ء او گل می کد

به غم یافتن نان می شد

 سنگ شکن بود

او به همراه (شریف) سنگش

همه روزای دراز

لنگ لنگان می رفت

از همو پیچ و خم راه که راه دیگراس

سون سنگای کلان

کت یک بیل و جبل

کت یک دانهء نانی که زنش

بین دستمال گل سیب سرش می بستش

 چشمش امروز تراس

غمش امروز به رنگ دیگراست

وختی از خانه برآمد

نه کسی نانش داد

نه کسی گفت فلانی

شو که شد دیر نیایی که تنا می مانیم

پیش چشمش زن دلخواهش مرد

 نیمه ء روز پس از سنگ کنی خسته شد ، شیشت

او به مانند دگه کم بغلا

سون بد بختی و بیچاره گیش

چرت بردیش

ای عجب ملک خراب!

اینجه هر سو که ببینی درد اس

اینجه هر سو که ببینی  مرگ  اس

تا بکی بد بختی ،

تا بکی صبر

مه که سالای دراز

سنگ تامیر بزرگا ره به ای پای چلاق

کندم و کندم و آخر

هی  چی شد ؟ هیچ!

یک  شو ام طفلم و بیچاره زنم

به شیکم سیر نشد

دست پر اوله ده  اینجه خوار اس

همه از دیدن ما بیزار  اس

اف که نادان بودم

حالی  می دانم که

بخت ما کم بغلا یک رنگ اس

روی اونای دیگه

همه از زردی رخساره ء ما گلرنگ اس

خون ما میره به یک جوی از اونا یک جوی

راست می  گفت شریف:

بین خانا و فقیرا جنگ اس

 قامت شیر از سر سنگ بلن گشت

او به خورشید که مغرور و بزرگ

سون او می خندید

خیره شد

خشم در چهره ء او می جوشید

به صدا گفت : شریف ... شریف ...شریف !

 و از آن سوی صدایی بر خاست :شیر!

کوه ها گفت که شیر...شیر...شیر!

 حمل  ثورخورشیدی 1351

 البته  پیش از رویین شاعرانی در فرم های کلاسیک نیز در شعر های شان از زبان گفتار  استفاده کرده اند . سید ابراهیم زنده  یکی  از آنهاست. او از ولسوالی کشم بدخشان بود. از قریحت بلندی برخوردار بود . زبان و نگاهش  تازه و اموزین به نظر می آمد . بیشتر غزل می سرود ؛ اما در عزل هایش بیشتر به بیان مسایل اجتماعی می پرداخت . از وضعیت  انتقاد می کرد. شعر هایش را چاشنی طنز در هم می آمیخت و این امر به تاثیر گذاری و زیبایی شعر های او می افزود.او در جوانی چشم از جهان بست و این دریغ بزرگی بود. او می توانست در یکی  دو دهه شاعری  به نام درخشان و بلندی بدل شود.

شعر های او هنوز در ذهن شماراز همولایتی هایش  باقیست. از مجموعهء سروده های او خبری نیست. شنیده ام که در نزد یکی  از نزدیکانش است که نمی خواهد بیرون دهد . اگر چنین باشد این ستم بزرگی  نه تنها در حق  روان شاد زنده است ؛ بلکه جفایی در حق  شعرمعاصر بدخشان نیز به شمار می آید. بیت ها ی  از یکی از شعر های زنده را در حافظه دارم  و می خواهم این جا بنویسم . خدا کند  آنچه که در ذهن من باقی مانده  است با اصل شعر زنده  تفاوتی نداشته باشد.دراین شعرزنده به بیان مصیبت های اجتماعی ،  فقر و تنگدستی می پرداز. شعر با زبان  گفتار و  با استفاده ا ز چاشنی طنز  سروده شده است که خیلیها دلنشین و زیباست.  شاید بتوان گفت که  همین شعر زنده کافیست تا نام او را تا سده های  دوری  زنده نگهدارد: 

 قیغوی منی فلاکته کس نخوره

ترسم به سرم تیاق ترسس نخوره

ای گنده درون گپاته فهمیده بزن

مسلوقی که بو گرفت کرگس نخوره

احوال مرا به مردم گشنه رسان

ارمان کسی که آشه فرتس نخوره

از من تو بگو به لندک کیسه کسل

بیهوده غم دختر قد رس نخوره

تا زنده اگر زنده در این دور جهان است

نان و نمکی زدست چلفس نخوره

 در سالهای پسین شعر های زیادی دیدم که با استفاده ا ز زبان گفتار هزاره گی سروده شده است. البته  سرایش در زبان گفتار این محدودیت را دارد که همه ء خواننده گان  حوزه ء فارسی دری تمام واژه ها و اصطلا حات و تعبیر های به کار رفته درشعر را نخواهند فهمید . این امر آن گونه که دیده شده است شاعر را ناگزیر از آن می سازد  تا  در پایان شعر فهرستی  از مفاهم واژه گان را نیز بنویسد. در این صورت خواننده ناگزیر از ن است هر بار به فهرست واژه ها ها مراجعه کند و این امر مطالعه ء شعر را به مطالعه ء  یک متن تحقیقی همانند می سازد و   است و سبب می شود تا خواننده لذت کمتری از شعر ببرد. شاید سودمندی سرایش در زبان گفتار در این امر باشد که شماری زیادی  از واژه گان  گفتار ، تعبیر ها و اصطلاحات مردمی وارد زبان ادبی و شعر شده و هستی ادبی پیدا کنند.از این مساًله که  خود بحث جداگانه ییست بگذریم ، رویین پس از انتشار « شگفتن در سترون خاک» گزینه های « بر نطع افتاب » و « از سالهای توت و ابریشم » را در زیرآسمان عربت در بلغاریا انتشار داده ا ست.

آرزو دارم تا روزی بتوانم درارتباط به این دو گزینه ء شعری نیز چیزی بنوسم !

 پرتو نادری 

شهرکابل

عقرب 1587

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

جلیل شبگیر پولادیا ن وشعر مقاومت

 جلیل شبگیر پولادیان یکی از نماینده گان برجستهء شعر مقاومت افغانستان است . او در دههء شصت  خورشیدی  با سرایش قصاید بلندی، آن  فرم  کهن و فراموش شده  را نفس تازه یی بخشید. پولادیان در این سالها  در حالی از نردبان  قوافی و اوزان دشوار رو به سوی بام بلند قصیده به پیش می رفت که سپید سرایی در افغانستان  به  گرایش قابل توجهی  در شعر آن روزگار بدل شده  بود . چنان که شاعرانی  چند با آگاهی از ظابطه های شعری و دریافت های تازه از سپید سرایی با استواری در این میدان راه می زدند و اما  شماری هم به سبب نفس کوتاهی ادبی – هنری چتر پاره پاره یی را به نام  شعر سپید فراز سر خویش بر افراشته بودند. به هر صورت   در همین   دهه بود که زیبا ترین نمونه های شعر سپید  در ا فغانستان پدید آمد .در جهت دیگر مانند آن بود که پولادیان می خواست یم بار دیگر نشان دهد که هنوز می تواند درد های روزگار را  از حنجرهء قصیده نیز فریاد زد  و هنوز قصیده ظرفیت مقابل با فرم های دیگر را دارد.

 شعر پولادیان  کمتر  تغزلی  و  بیشتر  سیاسی-  اجتماعی است  . او شاعریست  آرمان  گرا و پیوسته در هوای حق و عدالت سروده است . مخالفت او با نظام حاکم در آن دوران   مخالفتی است آگاهانه  و بینشورانه .اساساً در  دههء شصت خورشیدی  در ادبیات افغانستان    دو جریان  ادبی  دربرابر هم   شکل گرفتند  .نخست جریان ادبی دولتی . دو دیگر جریان ادبی غیر دولتی .  هرچند جریان ادبی دولتی جریان مسلط بود ؛ ولی جریان غیر دولتی نیز اندک اندک رو به رشد و کمال به پیش می رفت . چنان  که امروزه آن چه  به نام شعر مقاومت درون مرزی  مطرح  است ،  از  همین جریان  ادبی غیر دولتی سر به در آورده است .

 در رابطه به چگونه گی شعر مقاومت درون مرزی دیدگاههای گوناگون و گاهی هم متضادی وجود دارد ، شماری کاملاً از موجودیت  شعر مقاومت در داخل کشور انکار می کنند.  به پندار من  چنین دیدگاهی بی انصافی بزرگی در حق   شعر معاصر کشور است . هرچند  شعر مقاومت درون مرزی هنوز به یک  جریان مشخص بدل نشده بود و در ارتباط به چگونه گی آن بحث های کار شناسانه یی  صورت  نمی گرفت.  با این حال  نوع شعر مقاومت

در سروده های شماری از  شاعران  به روشنی دیده می شد که امروزه می توان بااطمنان از آنها به نام شاعران شعر مقاومت درون مرزی یاد کرد.آنکار از  شعر مقاومت درون مرزی  میتواند  به مفهوم انکار از  درخشان ترین بخش شعر   شاعران نام آوری  چون  واصف باختری ، لطیف ناظمی ، شبگیر پولادیان ، قهارعاصی ، سمیع حامد ، لیلاصراحت روشنی ، شجاع خراسانی ،افسر رهبین ، صبورسیاه سنگ و... بوده باشد . البته شعر مقاومت این  شاعران هرکدام  ويژه  گیهای خاص خود را دارد که باید  این ویژه گیها شناسایی شوند تا در کلیت  بتوان چگونه گی شعر مقاومت افغانستان را مشخص کرد. دست کم  این دو مساله را می توان در رابطه به شعر مقاومت درون مرزی  افغانستان مطرح کرد . نخست این که بخش اعظم شعر مقاومت درون مرزی افغانستان عمدتاً  در اوزان نیمایی و فورم  سپید سروده شده اند. البته  این در حالیست که  این دو فورم در افغانستان هنوز  نتوانسته ا ست تا فورم غزل ، مثنوی  و حتی  قصیده  را که با ذوق ادبی مردم بیشتر آشناست ، از  میدان بیرون کند.

   بزرگترین نقیصه ء شعر مقاومت درون مرزی  افغانستان پراگنده گی آن  است . شعر مقاومت درون مرزی هنوز شعر جزایر جداگانه بود  در حالی که جریان ادبی  دولتی با نوع سازماندهی و تبلیغ و هیاهو  به پیش می رفت. اگر در سالهای اشغال شاعران مخالف دولت  به  نوع همسویی ادبی وایجاد روابط سازنده و پویا در میان همدیگر دست می یافتند بدون تردید شعر مقاومت درون مرزی می توانست صدای بلند تری پیدا کند و در نهایت به یک جریان شعری بدل گردد.یکی از شاعرانی که در دههء شصت کوشید تا با ایجاد  یک نهاد ادبی زیر زمینی نوع همسویی در میان شاعران مخالف دولت ایجاد کند شبگیر پولادیان است.

فکر می کنم آن چه را که پولادیان می خواست زیر نام  بنیاد آزادی فرهنگ بسازد  شکل منظم سازمانی نیافت . من  به دعوت  پولادیان   در نخستین  نشست های که  به هدف ایجاد یک  حرکت ادبی ضد دولتی راه اندازی شده بود اشتراک داشتم .   . به یاد دارم که پس از یک رشته تفاهمات بنیادی ،  در یکی از نشست ها پولادیان وظیفه یافت تا برای چنین نهادی اساسنامه یی بنویسد . اساسنامه نوشته شد و اما تا گامهای دیگری برداشته شود یاسین طهیر که به این جمع پیوسته بود ، به وسیلهء خاد دستگیر شد . فکر می کنم یک تن  دیگر از این جمع  نیز زندانی گردید.

این حادثه همه گان را وحشت زده ساخت و سلسله ء چنان نشست هایی قطع گردید . من که تازه از زندان بیرون شده بودم و هنوز سایه ء تعقیب خاد را بر سر خویش احساس می کردم دستگیری یاسین طهیر را برای خود و دوستان دیگر خطر بزرگی تلقی می کردم . چنان بود که مدت زمانی نخواستم در چنان جلساتی اشتراک کنم . یکی از پیشنهاد های پولادیان چنین بود که باید  رسانه ها را تحریم کرد.او پس از آن تا آن گاهی که کشور را در  اواخرسال 1368 خورشیدی ترک کرد به پیشنهاد خود وفا دار ماند و در نشریه های دولتی و حزبی شعر و نوشته یی به نشر نرساند .

پولادیان یکی از پایه گذاران کانون دوست داران مولانا جلال الدین محمد بلخیست که این کانون  رسماً  در بهار1988میلادی اعلان موجودیت کرد.  کانون دوست داران مولانا جلال الدین بلخی  بعداً به منبرقابل اعتماد  شاعران مخالف دولت بدل شد و پولادیان نیز شعر های خود در مخالفت با دولت را  که بیشتر درفرم قصیده بودند از همین  منبر  به گوش شهروندان کابل می رساند .

پولادیان  در این سالها نشان داد که  در سرایش قصیده توفیقی چشمگیری دارد. می  توان گفت که اودر قصیده سرایی  در شعر معاصر فارسی دری در افغانستان یکی از نام آوران است  و قصاید او را می توان با قصاید استادان مکتب خراسانی مقایسه کرد.او  در این سالها به سبب  شرایش  چنین قصاید استادانه نه تنها در حلقات ادبی و فرهنگی کشور ؛ بلکه در میان شهروندان کابل نیز  به شهرت قابل توجهی دست یافت.  چنین است که  در بررسی ادبیات معاصر افغانستان پیوسته از پولادیان  به نام شاعر قصیده سرا یاد می شود که این امر می تواند تعریف نا تمامی از او باشد .برای آن که  پولادیان  در شعر مدرن افغانستان نیز یکی از چهره های در خشان به شمار می آید . او  در اوزان  نمیایی نمونه های بلندی ارائه کرده است.

پولادیان به سال 1334 در شهرک رستاق در ولایت تخار چشم به جهان گشود.  از کودکی در محیط  خانواده با شعر و ادبیات  آشنا شد . بعداً در دوره ء مکتب به سرایش شعر آغاز کرد و در دوران آموز ش عالی در دانشگاه کابل با جدیت بیشتری به سرایش شعر و مطالعات ادبی پرداخت.او به سال 1356 در رشتهء ژورنالیزم از دانشگاه کابل دانشینامهء لیسانس به دست آورد.مدتی در هرات در بخش باستان شناسی کار کرد بعداً عضویت علمی  اکادمی علوم افغانستان به دست آورد  . در این سالها بود که  با انتشار نوشته ها و شعر هایش در نشرات اکادمی و شماری از نشزیه های فرهنگی پایتخت ،  توانست خود را به حیث یکی از چهره های در خشان شعر و ادبیات معاصر فارسی دری  در کشور معرفی کند . فراز برج  خاکستر نخستین گرینهء شعر های پولادیان است که به سال1995 در جرمنی انتشار یافته است .

پولادیان به سال 1989 جایزهء نخست  شعری کانون حکیم ناصر خسروبلخی را  به دست آورد  و او در همین سال نیز به سبب شرایط دشوار سیاسی کشور  را ترک گفت.  او در سفر درازی که در پیش روی داشت ، نخست به ترکیه و بعداً به آلمان پناهنده شد  و هم اکنون در هامبورگ زنده گی می کند .او در هامبورگ در همکاری با شماری از شخصیت های فرهنگی پناهنده ء افغانستان،  نشریه یی را زیر نام  چراع انتشار داد که  پس از مدتی کار نشراتی آن متوقف گردید .

 

پرتو نادری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

گربجویند به صد قرن نیابند، كمال

بلبلی چون تو خوش الحان به چمنهای خجند

(كمال)

 

در كوچه باغهای شعر كمال خجندی

 پیش در آمد

خجند، چه طنینی دارد این نام! چه دشوار است و غم انگیز كه شكوه و عظمت در هالهء اندوه جلوه گر شود. این شهر چه نامهایی را تداعی می كند و چه سر گذشتی بر آن رفته است! پرورشگاه دهها دانشمند بزرگ، فیلسوف، سخنور و هنر مند كم بدیل، اما در برهه های از تاریخ اسیر زنجیر تسلط بیگانهء فرهنگ ستیز و زدایندهء هر چه معنویت و اصالت و هر چه رنگ و بوی سنتی و بومی. دلها غرقهء شادی می شود كه دیگر خجند از بند ها رسته است و طلسمها شكسته و امید فراوانست كه باز بتواند فرزندانی بپرورد كه صلابت نام شان در گنبد تاریخ هیا هو برانگیزد. كمال از آن پرورده گان دامان پاكیزهء خجند است كه تا زبان فارسی دری زنده است و تا شعر فارسی دری بر لبها جاری و بر روانها ساریست آرامگاهش گلباران است و روحش نور باران.

شعر او یك جریان ملایم و یك جویبار زلال است كه اگر چه گاهی سرچشمه هایی در نظیره گویی دارد، دلنشین است و خواندنی و در لحظه های ناب زنده گی می توان از آن چتر سبزی فراز سر افراشت. شاید امروزه جز خبره گان اهل تاریخ كمتر كسی آگاه باشد كه سلجوق نیای بزرگ سلجوقیان در همین خجند به خاك سپرده شده است، ولی كیست كه نداند خجند گهوارهء كمال است و كمال در همین مهد زرین پرورش یافته است تا بدانیم كه سطوت زور مندان روزی بیش نیست، اما آواز شاعران را نمی شود در گلوگاه آنان خاموش كرد.

در كلیت می توان گفت كه شعر كمال خجندی آمیزهء ییست از لطافت كلام، رقت معانی و دقت در مضمون آفرینی، ولی با این حال شعر نزد او پیوسته چنان وسیله یی برای بیان اندیشه های بلند عرفانی و احساس و عواطف عارفانه مطمح نظر بوده است.با این پیش زمینهء ذهنی گلگشتی داریم در باغستان شعر و اندیشهء این سخن پردازنام آور.

یك نگاه كلی:

كمال عمدتاً شاعریست غزلسرا و غزلهای او چنان طیفی از نور با موجهای رنگینی از تصوف، عرفان، انسان دوستی، عشق و آزاده گی آمیخته است. به همین گونه آمیزه های طنزی در زبان شعری كمال كار برد گسترده یی دارد، چنان كه او بدین شیوه همهء زاهدان سالوس و صوفیان دروغین و مصلحتی روزگار را به آوردگاه فرا می خواند و آن همه سالوس و دروغ را آماج تیر انتقاد خویش قرار می دهد:

صوفیان گویند چون ما خیز و در رقص كمال

حالت و وجد ریایی خوش نمی آید مرا

 از نظر او هر كسی لیاقت قرب دوست را ندارد و تنها آنهایی كه از هالهء سودای هر دو جهان فارغ اند و سینه را از حب جاه و مال خالی ساخته اند، سزاوار این مرتبت اند:

دست بوس دوست می خواهی بشو دست از دو كون

دست آلوده نشاید مرحبای دوست را

دوستی های همه عالم بروب ازدل كمال

پاك باید داشتن خلوت سرای دوست را

سماع و حالت كمال از گونهء دیگر است. غبار ریا را بر ان راهی نیست و از این روست كه ریا پیشه گان روز گار به چنان حالتی نمی توانند برسند.

سماع ما به زاهد در نگیرد

در این صحبت مگر بیگانه یی است

و اما بیگانه گی در میان كمال و زاهد از كجا سرچشمه می گیرد؟‌درست از این جا كه اندیشه های عرفانی كمال تا آن سوی دنیا و عقبی سیر می كند، در حالی كه زاهد به بهشت میاندیشد و به بهشت عشق می ورزد و كمال به مالك بهشت.

زاهدان كمتر شناسند آن چه ما را رهبر است

فكر زاهد دیگرو سودای عاشق دیگر است

ناصیحا دعوت مكن ما را به فردوس برین

كاستان همت صاحبدلان زان بر تر است

ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز

همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است

چنین است كه كمال چنان سیمرغی با بالهای عشق و عرفان اوجهای آزاده گی را تسخیر می كند و بر بام عنایت سلطانی فرو نمی آید.

عالم آزاده گی خوش عالمیست

ای دل آن جا رو كه آن جا خوشتر است

اندرین پستی دلت نگرفت هیچ

عزم بالا كن كه بالا خوشتر است

عاشقان را دل به وحدت می كشد

مرغ آبی را به دریا خوشتر است

كمال از آن جهت از عنایت هر سلطان بی نیاز است كه او خود را در اقلیم عشق و آزاده گی سلطانی میداند.

كمال از پادشاه دارد فراغت

به وقت خویش از هم پادشاه بود

بدون تردید این تاثیر اكسیر عشق است كه این قاف نشین فقر و عرفان را به اورنگ پادشاهی معنویت می رساند.

عشق حرفیست كه دال است به آیات كمال

آن كه در قال فروماند نشد واقف حال

زاهد خشك در انكار محبان جان داد

گو بخور خاك كه محروم شدی ز آب زلال

ورق علم بگردان قلم زهد شكن

ساكن راه یقین شو گذر از كوه خیال

تن چه كار آید اگر جان سوی جانان برود

سیل چون ریخت به دریا چه كشی رنج سفال

دل گمگشته زنقصان فراق آید باز

اگرش داعیهء وصل رساند به وصال

كمال به مانند شاعران عارف دیگر باور مند است، آن عده كسانی كه بت غرور در بر دارند و اژدهای نفس خویش را پرورش می دهند و هیچگاهی آماده به شهادت در راه حقیقت نمی شوند، بی تردید كه به سر زمینهای بامدادی عشق نمی توانند برسند.

از عشق دم مزن چو نگشتی شهید عشق

دعوی این مقام درست از شهادت است

بشكن بت غرور كه در دین عاشقان

یك بت كه بشكند به از صد عبادت است

آن گونه كه مولانا جلال الدین محمد بلخی می گوید:

مادر بتها بت نفس شماست

زان كه آن بت مارو این بت اژدهاست

شیخ كمال به خاطر طی مراحل و عبور از شهر هفت گانهء عشق به داشتن مرشد و سالك باور مند است و از این نقطه نظر او یك عارف اویسی نیست.

سفر عشق تو بی واسطهء راهبری

حد مانیست كه این ره رهی نامحدود است

او زمانی كه عقل را در برابر آیینهء عشق قرار می دهد و یا زمانی كه در راه رسیدن به آن حقیقت بر تر، عشق را با عقل مقایسه می كند به باورد داشتهای زیرین می رسد:

به آب علم بشویید روی دفتر عقل

به نور عشق رخ عقل را سیاه كنید

و یادر بیت زیرین:

به نور عقل نتوان رفت راه عشق ای عاقل

ز مجنون پرس اگر داری طریق حی لیلی را

و به همین گونه در جای دیگری:

خلعت عشق نیست لایق عقل

كاین قبا بر قد دل آمد راست

در نزد كمال مراد ازعلم، مل است و آنانی را كه علم آموخته اند، ولی توسن عمل در برهوت جهالت و ظلمت می رانند نكوهش می كند.

هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید

عنا كشیدی و زانسو عنایتی نرسید

و در جای دیگر:

در علم محققان جدل نیست

از علم مراد جز عمل نیست

 غزلهای كمال از نظر وزن و ردیف گسترده گی قابل تأملی دارند. حتی كمال در وزن شاهنامه نیز غزلی دارد به این مطلع:

بباید بر آن دیده بگریست زار

كه محروم ماند زدیدار یار

در هم آمیزی بیش از حد شعر كمال با صنعت مبالغه گاهی سبب می شود تا جنبه های عاطفی شعر او صدمه ببیند. غیر از این او با آن كه در شماری غزلهایش از قوافی و ردیفهای دشواری استفاده می كند با این حال این استادی را از خود نشان داده است تا روانی و سلاست سروده های خود را حفظ كند. از این نقطه نظر شعر او با شعر حسن دهلوی شباهت های زیادی به هم می رساند. اساساً در مورد كمال عقیدهء پژوهشگران چنین است كه او در شاعری از حسن دهلوی تتبع می كرده است. چنان كه مولانا عبدالرحمان جامی در نفحات الانس در این ارتباط نوشته است: "در ایراد و امثال و اختیار بحرهای سبك با قافیه ها و ردیفهای غریب كه سهل ممتنع نماست، تتبع از حسن دهلوی می كند، اما آن قدر معانی لطیف كه در اشعار وی هست در اشعار حسن نیست و آن كه وی را دزد حسن می گویند بنا به همان تتبع می تواند بود. در بعضی دیوانهای او دیده شده است كه:

كس بر سر هیچ رخنه نگرفت مرا

معلوم همی شد كه دزد حسنم"

كمال عمدتاً غزلهای خود را در هفت بیت می سراید و آن گونه كه خود گفته است:

 به بوستان سخن مرغ طبع من اكثر

به هفت بیت شود نغمه سازو و قافیه سنج

گاهی هم كه غزلی از هفت بیت كوتاه تر می شود، این گونه مسأله را بیان می كند:

كمال این یك غزل گوباش كوتاه

زكوتاهی چه نقصان زبور است

 كمال و عمر خیام

باغستان شعر كمال هر چند با گلهای رنگین عشق، عرفان و تصوف آراسته شده است، با این حال گاه گاهی در این باغستان پدرام می توان به جلوه های از اندیشهء حكیم بزرگ، عمر خیام نیز دست یافت:

 كمال:‌

رو غنیمت شمر امروز كمال این دم را

زان كه اندر دو جهان خوشتراز این دم نیست

 عمر خیام:

این قافلهء عمر عجب می گذرد

دریاب و می كه با طرب می گذرد

ساقی غم فردای قیامت چه خوری

پیش آر پیاله را كه شب می گذرد

 كمال:

دست ندید عاشق مسكین به گردنی

تا روز گار خاك و جودش سبو نكرد

 عمر خیام:

این كوزه چو من عاشق زاری بود است

در بند سر زلف نگاری بود است

این دسته كه بر گردن او می بینی

دستیست كه بر گردن یاری بود است

 

كمال:

كنون گر فرصتی داری منه یك لحظه جام از كف

كه خواهد كوزه گر روزی زخاك ما سبو كردن

 عمر خیام:

بر خیز و بیا بتا برای دل ما

حل كن به جمال خویشتن مشكل ما

یك كوزه شراب تا به هم نوش كنیم

زان پیش كه كوزه ها كنند از گل ما

 به همین گونه می توان نمونه های دیگری از شعر های كمال ارائه كرد كه اندیشه های فلسفی عمر خیام بر آنها سایه انداخته است. با این حال كمال در دیوان غزلیات خود تا جایی كه من دیده ام مستقیماً از عمر خیام یاد نمی كند و گاهی هم در اندیشهء آن نیست تا شعر خود را با او مقایسه كند.شاید به دلیل این كه كمال عمدتاً علاقه دارد تا با شاعران غزل سرا به مصاف بر خیزد و عمر خیام چیزی به نام غزل ندارد، و هر چند او با همان ترانه های معدودش توانسته تا خود را در صف بزرگترین شاعران كلاسیك فارسی دری جای دهد. غیر از این ممكن كمال دریافته بوده است كه ترانه سرایی با عمر خیام ختم شده و ترانه های خود را قابل مقایسه با ترانه های او ندانسته است. این در حالیست كه سه قلهء عظیم غزل سرایی فارسی دری سعدی، مولانا، و حافظ را به آوردگاه سخنوری خود فرا می خواند و از مقابله كردن با آن ها هراسی ندارد.

 كمال و حافظ

كمال در میان شاعران همروزگار خویش از همه بیشتر به خواجهء رندان حافظ شیراز نظر داشته است. با این حال یكی از غزلهای كه به اقتفای حافظ سروده او را در غزل سرایی هم عنان خویش نمی داند كه بدون تردید كمال با آن نفس عارفانهء كه داشته است در این ارتباط دستخوش فوران احساسات شده است. به قول شاعر و ادبیات شناس بزرگ كشور واصف باختری شمار غزلهای كمال به پیروی و اقتفای حافظ سروده شده است دست كه به پنجاه غزل می رسد.

 حافظ:

شراب تلخ می خواهم كه مرد افگن بود زورش

كه تا یك دم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش

 كمال:

دل مسكین كه می بینی از این سان بی زرو زورش

به خاك میكده كردند خوبان مفلس و عورش

 حافظ:

فاش می گوم و از گفتهء‌ خود دلشادم

بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم

 كمال:

باز در عشق یكی دل به غلامی دادم

خواجه راگو كه بیاید به مباركبادم

 حافظ:

بیا تا گل بیفشانیم و می در ساغر اندازیم

فلك را سقف بشگافیم و طرح نو در اندازیم

كمال:

بیا ساقی كه بیخ غم به دور گل براندازیم

بت گلرخ طلب داریم و مل در ساغر اندازیم

 حافظ:

به مژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم

 بیا كز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

 كمال:

چه خوشتر دولتی زینم كه یك دم با تو بنشینم

كه سیری نیست از رویت مرا چندان كه می بینم

 حافظ

كمال:‌من از این خرقهء آلوده كه در بردارم

عار باشد اگر از خویش نباشد عارم

 حافظ:

مژدهء وصل تو كو كز سر جان بر خیزم

طایر قدسم و از هر دو جهان بر خیزم

 كمال:

نقد جان چیست كه در دامن جانان ریزم

گر بخواهد زسر جان و جهان بر خیزم

 حافظ:

منم كه شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم كه دیده نیالوده ام به بد دیدن

 كمال:

چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن

گر اختیار كنی خاك پاش بوسیدن

 حافظ:

آن سیه چرده كه شیرینی عالم با اوست

چشم می گون لب خندان دل خرم با اوست

 كمال:

آن چه روییست كه حسن همه عالم با اوست

دل در آن كوی نه تنهاست كه جان هم با اوست

 حافظ:

زان یار دلنوازم شكریست با شكایت

گرنكته دان عشقی بشنو تو این حكایت

 كمال:

ای ابتدای در دت هر درد را نهایت

عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت

 حافظ:

زلف آشفته و خوی كرده و خندان لب و مست

پیرهن چاك و غزل خوان و صراحی در دست

 كمال:

ما در این دیر فتادیم هم از روز الست

رند و دیوانه و قلاش و خراباتی و مست

 حافظ:

كی شعر تر انگیزد خاطر كه حزین باشد

یك نكته ازین معنی گفتیم و همین باشد

 كمال:

گر مه به زمین باشد آن زهره جبین باشد

دوری طلبد از ما، مه نیز چنین باشد

 حافظ:

 

كمال:‌

مرا كه ساغر چشم از غم تو خون است

چه جای ساقی و جام شراب گلگون است

 حافظ:

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان

 كمال:

نقش كن خواجه علی رغم صراحی شكنان

بادهء تلخ به یاد لب شیرین دهنان

بان این همه اگر در یك جهت كمال خجندی در پاره یی از غزلهایش به استقبال حافظ می رود در جهت دیگر بنا بر عقیدهء برخی از پژوهشگران عرصهء ادبیات كلاسیك فارسی دری او از شماری آن شاعرانیست كه به نوعی بر شعر حافظ اثر گذار بوده اند. در همین حال آن شمار عرافانی كه به صحبت شیخ كمال و حافظ رسیده بودند بدین باور بوده اند كه صحبت شیخ بهتر از شعر او بوده است، در حالی كه شعر حافظ را نسبت به صحبت او بهتر دانسته اند.

 كمال و شیخ سعدی

دومین شاعری كه بیشتر مورد توجه كمال قرار گرفته شیخ اجل سعدی شیرازیست. شیخ كمال در پاره یی از غزلهایش به سعدی اقتفا كرده و در مواردی خواسته است تا به غزلهای سعدی پاسخ گوید.

 سعدی:

ای به خلق از جهانیان ممتاز

چشم خلقی به روی خوب تو باز

 كمال:

آرزو برده ام كه چشم تو باز

كشدم گه به عشوه گاه به ناز

 سعدی:

زمن مپرس كه از حال او دلت چون است

از او بپرس كه انگشتهاش در خون است

 كمال:

خوش است اگر به حدیث كمال داری گوش

لطافت سخنانش چو در مكنون است

 سعدی:

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و نازو و عتاب و ستمگری آموخت

 كمال:‌

ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت

تو از دو چشم و دو چشم از تو ساحری آموخت

 سعدی:

تو آن نه ای كه دل از صحبت تو بر گیرند

وگر ملول شوی صاحب دگر گیرند

 كمال:

به مجلسی كه زروی تو پرده بر گیرند

چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند

 از مضمون پاره یی از غزلهای كمال چنین می آید كه او جداً با خواجهء شیراز حافظ و شیخ اجل سعدی داعیهء همچشمی داشته و شعر آن دو را بر تر از شعر خود نمی دانسته كه جای تأمل است.

چنان كه زمانی او این غزل حافظ را:‌

 ستاره یی بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیدهء ما را انیس و مونس شد

 استقبال می كند و در مقطع غزل حافظ را هم عنان خود نمی داند.

نشد به طرز غزل هم عنان ما حافظ

اگر چه در صف سلطان ابولفوارس شد

 همچنین در  غزلی كه در اقتفای سعدی سروده است، بدینگونه خود را با او مقایسه می كند:‌

گفتم جوابی نه كم از گفتهء سعدی

بل این دو غزل خوبتر از یك دیگر افتاد

این لاف نه در خورد كمال است و لیكن

((بارستم دستان بزند هر كه در افتا))

مصراع آخرین از سعدی است كه كمال آن را تضمین كرده است.

كمال در شاعری نه تنها خود را از حافظ و سعدی كمتر نمی انگارد، بلكه زاد گاه خویش، خجند را نیز با شیراز به گونهء زیرین مقایسه می كند:

گر بنگرد روانی آب سخن كمال

از چشمه سار خویش رود خضر شرمسار

خاك خجند را كه ز شیراز كم نهد

آرد به روز گار تو آبی به روی كار

 فلكلور در شعر كمال:

یكی از ویژه گیهای غزلهای كمال این است كه در آیینهء غزلهای او گاه گاهی جلوه های از ادبیات و باور داشت های مردم چون ضرب المثلها، كنایه ها، مصطلحات و باور داشت های مردم نیز تجلی می یابند و این امر می تواند سبب رنگینی بیشتر شعر های او می گردد.

 1- ضرب المثل ها

 *- دیوار ها موش دارند موشها گوش دارند

دیوار گوش دارد و اغیار نیز چشم

ما چون كنیم با تو زبیرون در سخن

 *- تا باد نباشد درخت نمی جنبد

راست گویند كه هواییست زتو بر سر سرو

كه نجنبد به یقین هیچ درختی بی باد

 *- كج بنشین، راست بگو

ابرویش گفت كه فتنه كار من است

كج نشتست و راست می گوید

 *- مامور معذور است

بر غمزه منه گناه خونم

مامور بود همیشه معذور

 *- خدا عقلش بدهد یا مرگ

ناصحم گفتا به خوبان دل منه

ای خدا عقلش بده یا آن دگر

 *- آب كه از سرگذشت چه یك نیزه چه صد نیزه

منی گریان چكنم زان مژه و غمزه حذر

چه یكی نیزه چه صد چون بگذشت آب از سر

 *- آتش كه در گرفت، خشك و تر می سوزد

تا خشك و تر نسوزد منشین به دل فروزان

پروانه سوخت آن گه با شمع شد مجالس

 *- سیب بخور ترا به باغ چه كار

به بوسه، سیب دقن گفتمش گلشن كیست

 كمال گفت تو انگور خور مپرس از باغ

 *- چیزی كه عیان است چه حاجت به بیان است

گفته ای صورت او مظهر معنیست كمال

خود عیان است چه حاجت به بیان است

 2- كنایه ها

 *- انگشت نما:

كنایه از شهرت در میان مردم است كه گاهی این شهرت می تواند بار منفی نیز داشته باشد.

 آن چنان زار و نزار است ز سودات كمال

كه چو ماه نو از ابروی تو انگشت نماست

 *- لب گزیدن:

كنایه از حسرت و افسوس خوردن و گاهی هم كنایه از تعجب است.

گفتمش از دهانت ای بت چین

كام من غیر لب گزیدن نیست

 *- بی آب شدن:

كنایه از رسوایی و بی آبرو شدن است

بر درت بی آب شد اشكم زبسیار آمدن

بعد ازین می خواهم از چشمم گهر بار آمدن

 *-فلك زده:

كنایه از انسان بد بخت و تلخكام

بر فلك می زنم ناوك آه

تا بدانی كه ما فلك زده ایم

 سودای خام یا سودا پختن:

كنایه از آرزوی محال است

دل كه سودای تو می پخت كبابش كردی

بود غمخانهء دیرینه خرابش كردی

 *- از خود رفتن:

كنایه از بیهوش شدن است

عكس رویت چو فتد در آب، آب از خود رود

گر فشانی زلف مشكین، مشك ناب از خود رود

 *- دندان طمع بر كندن:

كنایه از نا امیدیست

گر به سنگ ستمم عشق تو دندان شكند

دل زلبهای تو دندان طمع بر نكند

 *- گوشمالی دادن:

كنایه از تهدید كردن و جزا دادن است

چشم مستت گوشمال نرگس پرتاب داد

طاق ابرویت شكست گوشهء محراب داد

 *- كجدار و مریز:

گفته ای زلف كجم دار به دست دگری

ماند این نكته همان كه كجدار و مریز

 و یا:

كرد خون همه بر گردن زلف

گفت كجدار طره را و مریز

 *- گندم نمای جو فروش:

كنایه از انسان دو روی

روی گندمگون نمود و جان من چون جو فروخت

از چه رو شد این چنین گندم نمای جو فروش

 *- كارد به استخوان رسیدن:

كنایه از نهایت تحمل و حوصله است

لیكن نبرم ز تیغ تو مهر

گر كارد رسد به استخوانم

 *- دست شستن:

كنایه از صرفنظر كردن است

كمال از خضرپرسش كرد وصف چشمه اش گفتا

چو آن لب دیده ام زان آب اكنون دست می شویم

 *- دهان باز:

كنایه از حیرت است

آن لب لعل كزو ماند دهان همه باز

باز بپرسید كه دو شینه به دندان كی بود

 *- زخم زبان:

كنایه از طعنه زدن

دلم به زخم زبانها نگردد آزرده

كه عشاق تو بود كندهء تبر خورده

 كندهء تبر خورده خود كنایه ییست از انسانی كه مصیبتهای زنده گی را با خاموشی تحمل كرده و پیوسته از دوست و دشمن شكنجه دیده است. می شود گفت كندهء تبر خورده یعنی مردم افغانستان.

 *-چربیدن:

كنایه از توان پیروزی و برتری است.

چراغ روی تو بر آفتاب می چربد

لبت ز قند چو حلوای ناب می چربد

و یا:

به حسن از ماه می چربی و پروین

اگر منكر شوی اینك ترازو

 3- سنت ها و باور داشت های مردم

كمال همچنان به باور داشتهای مردم و سنت های حاكم در جامعه نظر داشته و گاهی از چنین مسایلی در بیان اندیشه های شاعرانهء‌خود سود برده است.به گونهء نمونه در میان مردم چنین باوری وجود دارد كه زمرد چشم اژدها را كور می كند و انسان را از تأثیرات نظر بد در امان نگهمیدارد. البته این امر پیش از كمال در شعر شاعران دیگر نیز دیده شده است، ولی كمال با استفاده از چنین باور داشتی خواسته است تا یك بار دیگر ضدیت خود با زاهدان سالوس را بیان كند.

شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون

كه زاهد افعی وقتست می سازم بدین كورش

 به همین گونه رسم نان و نمك به گونهء یك سنت پسندیه در میان تاجیكان همچنان باقیست. سال 1375 خورشیدی كه به مناسبت جشن استقلال تاجیكان با شمار دیگری از شخصیت های فرهنگی كشور به تاجیكستان دعوت شده بودیم در فرود گاه شهر دوشنبه همین كه از هواپیما فرود آمدیم از ما با نان و نمك پذیرایی شد. البته سنت نان و نمك خود ریشه های ژرفی در آیین عیاری و جوانمردی دارد و از فلسفهء گسترده یی بر خوردار است كه عجالتاً‌ جای بحث آن نیست. كمال بار بار در شعر های خود به این رسم دیرین سال اشاره هایی دارد. چنان كه در بیت زیرین.

گر كشی خوان وصل، لب بگشا

كه نخست از نمك كنند آغاز

 كمال و شاعران دیگر

در دیوان كمال افزون بر سعدی و حافظ نام شاعران دگری نیز آمده است. كمال مرتبهء شاعری خود را با آنها در ترازوی مقایسه می گذارد كه نهایتاً پلهء شعر های خود را نسبت به آنان سنگین تر می یابد. تنها از آن میان به مولانا جلال الدین محمد بلخی و شیخ فرید الدین عطار با نوع احترام بر خورد می كند.

یار چو بشنید گفتار كمال

گفت مولانایی و عطار ما

و باز هم در ارتباط  به عطار:

صوفیان مست شدند از از سخنان تو كمال

كه در انفاس تو بوی سخن عطار است

به هر حال آن گونه كه دیده می شود كمال به گونه یی می خواهد خود را چه در سخنوری و چه در نفس عارفانه همسنك با شیخ فرید الدین عطار، مولانا، سعدی و حافظ بنمایاند. به همین گونه از حكیم نظامی گنجه یی نیز به احترام یاد می كند. او را مالك گنجینهء معانی می داند. مصراعی از ((مخزن الاسرار)) او را تضمین می كند و با این تضمین میخواهد از قول او قلم خود را كلید در گنج حكیم توصیف كند.

 كرد حكیمی ز نظامی سوال

كای به سر گنج معانی مقیم

هست در انگشت كمال آن قلم

یا نه عصاییست به دست كلیم

گفت قلم نیست عصا نیز نیست

"هست كلید در گنج حكیم"‌

 شاعران دیگری كه در دیوان او چهره نموده اند، نه تنها از آن ها به احترام یاد نشده است، بلكه مورد انتقاد های شدید او نیز واقع شده اند. به گونهء نمونه او عصار تبریزی را شاعری می داند كه خون هزار دیوان را به گردن دارد.

عاقبت عصار مسكین مرد و رفت

خون دیوانها به گردن بردو رفت

سخنان سلمان ساوجی را هیچ می داند:

یكی شعر سلمان از این بنده خواست

كه در دفترم زان سخن هیچ نیست

بدو گفتم این نكته ها را جواب

كزان سان دری در عدن هیچ نیست

من از بهر تو می نویسم، ولی

سخنای او پیش من هیچ نیست

 كمال اسماعی را در سخنوری همپایهء خود نمی داند.

بود وقتی، كمال اسماعیل

شرف روز گار اهل سخن

به كمال تو در سخن امروز

آن كمال این شرف نداشت كه من

از سوزنی سمرقندی چنین تصویری به دست می دهد:

آواز حزین سوزنی را

مشنو كه كنند عیب بسیار

خشك است و غمین و تیز و باریك

چون سوزن خار های دیوار

 به همین سان از ظهیر و انوری نیز یاد كرده است، ولی آن دو را نیز در عرصهء سخنوری هماورد خود نمی داند:

دیوان تو گر كسی بخواند

در پیش سخنوران عالم

زین گفته رود ظهیر از جای

چه جای ظهیر انوری هم

 چون كوه خجند آمد این شعر

با آب بلند نام  محكم

كمال از این همه مقابله و مقایسه سر انجام به چنین نتیجه یی می رسد:

ختم شد بر كمال لطف سخن

هر چه بعد از كمال نقصان است

كمال نه تنها لطف سخن را بر خویش ختم شده می داند، بلكه می پندارد كه طرب آباد سخن نیز از شعر های او آبادان است.

تا فكرت من نهاد بنیاد سخن

آباد شد از من طرب آباد سخن

می خواست سخن داد ز دست بی طبعان

دادم به بشارت خرد داد سخن

سخن آخر این كه شعر های كمال نخستین بار به وسیله یكی از مریدانش به سال 798 هجری گرد آوری شده است. سال خاموشی او را 803 هجری دانسته اند. در ارتباط به سالروز تولد او هنوز اطلاعاتی روشنی و دقیقی در دست نیست و اما از تاریخ خاموشی كمال معلوم می شود كه او باید در اوایل سدهء هشتم هجری در خجند به دنیا آمده باشد.

 اسد – 1375 خورشیدی

شهر كابل

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 چو شب   آمد  خطا   بسیار   کردند   

   غمان  خفته    را  بیدار  کردند

   چه کس بانگ انالحق زد دراین شهر  

   که  منصوری   زنو   بر دار  کردند  

پرتونادری

   ازحسنک وزیرتا اجمل نقشبندی

مدتیست که بادها ی نا موافقی کران تا کران کشور را زیر پر گرفته است .بادهایی  ویرانگری که از دشت های  خشم و خشونت می آیند!مدرسه یی در کام آتش به خاکستر بدل می گردد و ترانهء مکتب در گلوی کودکان خاموش می شود. آموزگاری را در برابر دیده گان وحشت زده ء شاگردانش سر می برند. شاید او به شاگردانش یاد داده است که آفتاب در سرزمین ما از خاوران سر می زند ! کودکی را حلق آویز می کنند.مدافعان حقوق بشر،آزادی بیان ، روزنامه نگاران و  فعالان جامعهء مدنی  را به گلوله می بندند.این همه را چگونه می توان تعبیر کرد .جز آن که بگوییم که انبوهی از خودکامه گان تاریخ  با خرد ،وجدان و ایمان مردم به دشمنی برخاسته اند.

آنهایی که می خواهند درسکوت و تاریکی توطئه کنند. آنهایی که پلاس چرکین وجدان خود را بر درگاه شب آویخته اند  با چراغ و سرود ، روشنی و آزادی دشمن اند . به خورشید نفرین می فرستند و بر گلخانه ء فرهنگ سنگ می اندازند.آن که می خواهد بگوید که خورشید آز آن سوی دیوار سکشته ء دیورند طلوع نمی کند سر بریده می  شود.  آن که می خواهد  بگوید که گرسنه گان تاریخ را نمی توان با شعار کاذب دموکراسی سیر ساخت ، امش در صدر فهرست سیاه شبکهء مافیایی قدرت حاکم قرار می گیرد. آن که می خواهد بگوید که دستگاه حاکمه به مجمع الجزایر گروه های مافیایی بدل شده است ؛ مباح الدم خوانده می شود ! به گفته ء شاعر روزگار عجیبست نازنین!آن جا ترا به جرم  دموکراسی می کشند واین جا ترا در زیر چتر پینه خوردهء دموکراسی آن چنانی روزگار، در چنگال  اختاپوت مافیایی خورد و خمیر می سازند!آن جا کسی به نام دین ترا سر می زند  و این جا  به بهانه ء( کلتور ملی! ) زبان ترا می برند!تا که می بینی دست  های سیاهی است و تیغ های آخته در زیر آفتاب سوزان شقاوت! و زبانها و سر های بریده. گویی این تند باد برگی بر درختی زنده گی و آزادی باقی نمی گذارد. به گفتهء حافظ :

سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.اگر دیروز منصور حلاج را سربریدند وبه گفتهء حافظ جرمش این بود که: (اسرار هویدا می کرد) و حسنک وزیر را بر دار آویختند و سلطان بزرگ غزنه به ابوریحان بیرونی فریاد  می زد که: (سخن برمدار نیت سلطان بگوی نه برمدار علم خود!)  همه اش بیانگر شقاوت است و بیانگر آن است که تاریخ ما تاریخ خونین است و در تاریخ خونین نه تفاهمی وجود دارد، نه گفتمانی! و نه درک مشترکی از آن !

گویی ما مردمانی هستیم که در هیچ مقطع روزگار گفتمانی نداشته ایم .این درحالیست که همهء مردمان جهان از خیابان گفتمانهای درازی گذشته اند، به همدیگر گوش داده اند وهمدیگر را پذیرفته اند تا بر سکوی بلند ملت شدن تکیه زده اند.این چی دستان سیاه و اهریمنی بود که تیغ بر گلوی اجمل نقشبندی گذاشت.در حماسه بزرگ جهان،  شاهنامهء فردوسی می خوانیم که گروی بیدادگر بر دستور افراسیاب تیغ بر گلوی سیاووش گذاشت که سمبول صلح و آزادی بود.  خون پاکش را روی صخره ها فروریخت اما از درون آن صخره ها گلی سر زد که امروزه مردم بدخشان آن را به نام « خون سیاووش» یاد می کنند.

خون سیاووش همه ساله به دادخواهی بر می خیزد و برهرچه افراسیاب و بی دادگر است نفرین می فرستد و گویی می خواهد این پیام را بفرستد که بی داد را فراموش مکن که  بی دادگر سزاوار بخشش نیست . مگر نقش بندی یک سیاووش ، یک منصور حلاج و یک حسنک وزیر در مقیاس تاریخ نیست.؟شاید دژخیمانی وابسته به بیگانه شاید فرهنگ ستیزانی بی دادگر هراس از آن داشتند  که  او پرده از چهره سیاه آنها برخواهد داشت و خواهد گفت که دراین دالان دودآگین تعصب جز خفاشان کور خون  آشام پرنده ء  دیگری آشیان ندارد و اگر تو  می خواهی آشیانی بیارایی  باید درهییت خفاشی درآیی.شهادت اجمل نشان داد که ما هنوز مردمانی هستیم که حتا تا پشت دروازه های گفتمانهای مدنی راه نیافته ایم. ما باید سخن زورمندان را بپذیریم و یا هم باید در برابر شمشیر تعصب گردن بگذاریم؛ اما این گردن گذاشتن دورباد از مردمانی که پیام مبارزه و ایستاده گی دربرابر بیداد را از خداوند دریافت کرده اند!

 یک سال از آن روز خونین می گذرد که خون اجمل را چنان سیاووشی به خاک ریختند. تاریخ روشن فکری افغانستان و تاریخ روزنامه نگاری افغانستان و تاریخ آزادی بیان افغانستان این حادثه خونین را به یاد خواهد داشت و این روز را به نام سیاه ترین روز حاکمیت استبداد به حافظه خواهد سپرد. اگر از خون سیاووش گلی رویید امروزه خون نقشبندی مشعل فروزانیست که همه روزنامه نگاران افغانستان را به سوی آفتاب راه نمایی می کند.حادثه بسیار بزرگ و تکان دهنده بود؛ اما باید این امر را بپذیریم که بازتاب آن درمیان نهادهای مدنی، سازمان های دفاع از حقوق بشر، سازمان های خبرنگاران و رسانه های مدنی کشور بسیار پر تحرک و گسترده نبود. گویی پژواک اندوه ناکی بود که در افق پیچید و بعد خاموش گردید، شاید دلیل آن باشد که ما هنوز جماعت پریشانی هستیم. به گفتهء شاعر:

گوسفندی ببرد گرگ مزور همه روز  

  گوسفندان دگر خیره در او می نگرند

دولت اجمل را به فراموشی سپرد، از دولتی که در چنین مواردی یک کمیسون دارد و بعد یک نقطهء فرجام چه  می توان انتظار داشت دولت که گویی حافظه سیاسی ندارد. دولتی که سهل انگاریهایش، تیغ به دست آن زنگی مست داده است. دولتی که همهء هستی اش سازش های پشت پرده است؛ سازش های نه برای خیر همه گان؛ بل سازش های برای تامین امتیاز خانواده و قبیله!

چنین است که دشمن پیوسته با زبان تیغ سخن می گوید. چنین است که وابسته گان آنها در درون دستگاه حاکمیت  به فرهنگ زدایی و فرهنگ ستیزی می پردازند. اگر آنها در آنجا گوش خدمتگاران مکاتب را می برند اینها در این جا زبان شاعر، نویسنده و روزنامه نگار را با تیغی بهانه های من درآوردی خود می برند.آن ها چیزی به نام دموکراسی و آزادی  بیان را به رسمیت نمی شناسند و این جا با دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان بازی می کنند و بدینگونه  در دو سوی هوا خواهان سکوت و استبداد ایستاده  و از مردم می خواهند آنچه را انجام دهدند و آن چه رابگویند که آنها می خواهند. گویی از روزگار حلاج تا زمانه ء ما گردونه زمان همچنان ایستاده است.گویی ما هنوز در پای دار حسنک ایستاده ایم  و خاموشانه پیروزی استبداد و دروغ راتماشا می کنیم .  وقتی تاریکی است باید چراغی افروخت، وقت سکوت است باید فریاد زد، بگذار این فریادها با هم در آمیزند و سرود آزادی را کران تا کران کشور به پرواز درآورند! بگذار از هر قطره خون نقشبندی ها و همه شهیدان راه فرهنگ و آزادی مشعل فراراه نسل ها روشن گردد تا آینده گان بدانند که کاروان آزادی بیان دراین سرزمین بلا دیده از چی کوره راه های خونینی گذشته است.

 حمل یا فروردین ماه 1387

قرغه - کابل
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

سرگذشت سرگردان کلیله و دمنه

 چگونه گی کتاب کلیله و دمنه

کلیله ودمنه رشته حکایت های تمثیلی به هم پیوسته است از زبان جانوران که  در یک پیوند اجتماعی ظاهر می شوند.  سخن می گویند، مناظره می کنند، همدیگر را یاری می رسانند و یاهم توطئه پردازی می کنند، به جنگ و منازعه بر می خیزند. شاهی دارند و دادگاهی و جهت دادخواهی به دادگاه فرا خوانده می شوند و چیز های دیگر که دریک جامعهء انسانی وجود دارد. اساساً نویسنده و یا نویسنده گان این کتاب که تا هنوز به یقین نمی دانیم چه کسی یا کسانی بوده اند ، خواسته  اند تا چگونه گی مناسبات اجتماعی وشیوه های حکومتداری انسانها را  از زبان پرنده گان و جانوران دیگر بیان کنند. شاید این کتاب به گونهء اندرز نامه های جداگانه  برای امرای روزگار به وسیلهء  نویسنده گانی در زمانه های گوناگونی نوشته شده و بعداً چنان کتابی تدوین گردیده است. شاید هم این  کتاب ریشه در ادبیات و دانش عامیانه دارد!

از این نقطه نظر کلیله انبانی است از پند واندرز ، حکمت عملی ،  دانش و شیوهء رهبری و حکومت داری  که در جامهء حکایت های تمثیلی از زبان جانوران بیان شده اند.در ادبیات غرب یک چنین حکایات تمثیلی را که از زبان جانوران به هدف پند و اندرز می آورند، فابل

 می گویند.(Fable) دکتر سیروس شمیسا در کتاب« انواع ادبی» معمول ترین فابل  را ، فابل حیوانات می داند.(Beast Fable)

   او می گوید که« در این نوع حکایات، جانوران نماینده و ممثل آدمیانند، مانند آدمیان عمل می کنند و سخن می گویند. قدیمترین نمونهء این نوع فابل، فابل های منسوب به ازوپ (( Aesopاست که برده بوده و در قرن ششم قبل از میلاد در یونان می زیست ویاد آور لقمان است.

کلیله و دمنه عالی ترین فابل در ادبیات فارسی هم از این نوع است که از مجموعهءفابل های کهن هندی موسوم به پنچه تنترا اخذ شده است»منبع اصلی  کلیله و دمنه را به درجهء اول همان کتاب پنجه تنتره                                               

 ( پنج کتاب یا پنج دریا) و به در جهء دوم مهابهاراتهPanchatantara

) می دانند که هر دو به زبان سنسگریت نوشته شده است.Mahabharata) ملک الشعرا محمد تقی بهار در جلد دوم کتاب معروف خویش« سبک شناسی»  در رابطه به نام اصلی کلیله و دمنه می نویسد که:(( نام اصلی کتاب به زبان سنسگریت«  کرتکا دمنکا» بوده است و در زبان پهلوی« کلیگ و  دمنگ» گفتند، و در زبان دری که گافهای اواخر کلمات به هاءغیر ملفوظ بدل می شود« کلیله و دمنه » شده است.)) هرچند هنوز نویسنده یا نویسنده گان کتاب ناشناخته مانده اند، با این حال برهمنی به نام بید پای را راوی این حکایت ها می دانند. دکتر غلام حسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» می نویسد که:« افسانه های کلیله و دمنه را بر همنی به نام « بید پای» به اشارهء رای هند- دابِشلیم- برای او روایت کرده است .در حقیقت پیوند این قصه ها با یکدیگر همین وحدت راوی و مخاطب اوست وبس»

او همچنان  به قول دکتر ایندو شیکهر در« پنجاتنترا » آورده است که کلمهء« بید پای» صورت تحریف شدهء   وید یا پاتی  است که مرد دانا معنی دارد.(Vidyapati)کلیله و دمنه در درازای زمانه ها پیوسته مورد توجه سلاطین و ملوک خاور زمین بوده است. آن را می خواندند. گویی این کتاب برای آن نوشته شده بود تا کتاب ویژهء سلاطین و آنهایی باشد که اندیشهء سلطانی در سر می پروریدند.ملک الشعرامحمد تقی بهار در جلد دوم کتاب «سبک شناسی » آن جا که در پیوند به کلیله و دمنه سخن می گوید  در همین زمینه چنین نوشته است:« وقتی  جاسوسی از لشکر بهرام چوبین پس از آن که با هرمزد خلاف آشکار کرده بود به مداین باز گشت شاهنشاه از وی در ضمن سوالها پرسید که بهرام اوقات فراغت را چگونه می گذراند؟ آن مرد گفت: بهرام هنگام فراغت در خرگاه به خواندن کلیله و دمنه وقت می گذراند.»

امروزه کلیله و دمنه  یک کتاب جهانیست وشاید کمتر کتابی را بتوان یافت که در نزد مردمان جهان، زبانها و فرهنگ های گوناگون این همه مورد پذیرش و مقبولیت واقع شده است.  این کتاب به شمار زیادی از زبانها جهان چون فارسی دری، پشتو، عربی ،  یونانی،ترکی، اسپانیایی، روسی، آلمانی و ارمنی ترجمه شده است.غیر از این  به سال 1287 خورشیدی ترجمهء سریانی از کلیله پیدا شده است که« پرودیوت» یک روحانی عیسوی مذهب آن را بر اساس ترجمهء پهلوی به سال 570  میلادی،  نه سال پیش از در گذشت انوشیروان به سریانی ترجمه کرده است.

دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» کلیله ودمنه را از جملهء منت های دانسته است که هند بر فرهنگ  و تمدن جهانی دارد.با این حال این همان ترجمهء پهلوی بوزرجمهر  حکیم یا برزویه طبیب بود که  راه کلیله را به سوی زبانها و فرهنگ های گوناگون جهان باز کرد. تا پیش از این  کلیله کتابی بود که رای هندی آن را چنان گنجینه یی در گنجورخانهء خویش نگهداری می کرد. اجازهء خواندن و نسخه برداری از آن را به کسی نمی داد. اگر برزویه نامهء انوشیروان را نمی داشت  شاید هیچگاهی نمی توانست به این کتاب دسترسی پیدا کند .

برزویهء طبیب به دنبال کلیله و دمنه

کلیله سرگذشت درازی دارد. سده های دوری را پشت سر گذاشته تا به ما رسیده است. در ین سفر دراز گاهی بر آن چیزی های افزوده و گاهی هم چیز های از آن کاسته اند؛ اما در تمام این کاهش ها و افزایش ها کوشیده شده است تا پیام اصلی کتاب که  همانا گسترش دانش ، حکمت و اندرز و بیان شیوه های بهتر زیستن ، فن و مهارت های کشور داری  و حکومت داری می باشد،کماکان نگهداری شده و پرورش بیشتری یابد. بر اساس  گفتار فردوسی درشاهنامه،  کلیله و دمنه کتابی بوده است از هندوان که  درروزگارانوشیروان خسرو پسر قباد پادشاه ساسانی که در میان سالهای (531-579) میلادی حکمرانی داشت، به وسیله ء بر زویه یا برزوی، بزرگ پزشکان دربار او از هند به ایران  آورده شد. فردوسی در داستان کلیله و دمنه به روایت           (  شادان برزین   )می گوید که  برزویهء طبیب روزی به نزد انو شیروان می شود و می گوید که در دفتر هندوان خوانده است که در یکی از کوهای هند گیاهیست که داروی آن  می تواند مرده یی را به سخن در آورد:

 من امروز در دفتر هندوان

همی بنگریدم به روشن روان

چنین بد نبشته که بر کوه هند

گیاییست چینی چورومی پرند

که آن را چو گرد آورد رهنمای

بیامیزد و دانش آرد به جای

چو بر مرده بپراگند بی گمان

سخنگوی گردد هم اندر زمان

 این سخنان در نزد انوشیروان شگفتی انگیز می نماید و می گوید  که شاید، رمزی در میان باشد و باید آن را آزمون کرد:

 اگر نوشگفتی شود در جهان

که این گفته رمزی بود در جهان

انوشیروان نامه یی به رای هند می نویسد و هدایای نیز برای او بر می گزیند. برزویه با نامه و هدایای انوشیروان  راهی  سر زمین  جادویی هند می شود. نامه را به رای می دهد . رای برزویه را گرامی می دارد و گروهی از طبیبان را با او یار می سازد تا در کوهستان ها به تحقیق و جستجوی چنان گیاهی بپردازند. برزویه ازگیاهانی زیادی دارو می سازد و دارو ها را  می آزماید؛ اما به نتیجه یی نمی رسد.سر انجام بروزیه از آن جماعت سراغ پیر دانا ، کارآزموده و روزگار دیده یی را می گیرد تا شاید او بتواند این راز را بگشاید. از چنین کسی به برزویه می گویند و او به نزد آن پیر دانا می رود . وقتی به پیر دانا از موجودیت چنین گیاهی در کوه هند می گوید، پیر دانا چنین پاسخ می دهد:

 گیاه چون سخن  دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او را شکوه

تن مرده چون مرد بی دانش است

که دانا به هر جای با رامشست

به دانش بود بی گمان زنده مرد

چو دانش نباشد به گردش مگرد

چو مردم زدانایی آید ستوه

گیاه چون کلیله ست و دانش چو کوه

کتابی به دانش نماینده راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

چو بشنید برزوی زو شاد شد

همه رنج بر چشم او باد شد

پیر دانا آن  راز  را بر برزویه  می گشاید و می گوید که این کوه همان  انسان دانشمند و آن گیاه سخنان اوست. مرده گان همان جاهلانند. این همه سخنان در کتابی گرد آمده است که آن را کلیله و دمنه گویند که در گنجور خانهء شاه است که باید از شاه خواسته شود.برزویه به نزد رای هند بر می گردد و می گوید آن چه من در جستجوی آنم ، کتابیست که در گنجور خانهء شماست و از رای هند، می خواهد که آن  کتاب را در اختیار او بگذارد تا آن  را ببیند و بخواند. تقاضای دشواری  است ؛ اما رای نمی خواهد فرستادهء انوشیوان را نا امید از بارگاه خویش بر گرداند .  دستور می دهد تا کتاب را در اختیار برزویه قرار دهند.

اما برزویه تنها آجازه می یابد تا روزها به کتابخانه رفته و کتاب  را در همانجا بخواند. اجازهء بیرون بردن و نسخه برداری آن را ندارد. برزویه هر روز به کتابخانه می رود و بابی از کتاب را می خواند و آن را تکرار می کند و به حافظه می سپار؛ اما بعداً آن را از حافظه روی کاغذ می ریزد و پیوست نامه هایی به انوشیروان می فرستد. تا این که کتاب تمام می شود.  بدینگونه برزویه نه تنها بخش های کتاب را همراه با نامه هایش به انوشیروان می فرسستد؛ بلکه کلیله دیگری را نیز در حافظه دارد.

 کلیله بیاورد گنجور شاه

همی  بود او را نماینده راه

هران در که از نامه بر خواندی

همه روز بر دل همی راندی

زنامه فزون زانکه بودیش یاد

زبر خواندی نیز تا بامداد

همی بود شادان دل و تن درست

به دانش همی جان روشن بشست

 چو زو نامه رفتی به شاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

بدین چاره تا نامهء هندوان

فرستاد نزدیک نوشین روان

 ترجمه ء کلیله و دمنه به زبان پهلوی

برزویه آن گاه که تمام بخش های کتاب را به گونهء نامه های جداگانه به انوشیروان می فرستد ، خود از رای هند اجازهء سفر می خواهد و بر می گردد. او را  مترجم کلیله و دمنه از سنسگریت به پهلوی نیز دانسته اند؛ اما در شاهنامه  بیت های در رابطه به کلیله و دمنه وجود دارد که می توان  بوزرجمهر یا بزرگمهربختکان حکیم وزیر انوشیروان را مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی دانست.  برزویه که چنین با دستان  پر از هند بر گشته است، نزد شاه ، قدر و منزلتی بیشتر از پیش   می یابد؛ با این حال اواز شاه پاداشی  نمی خواهد ؛ اما خوهشی را در میان می گذارد تا  بوزرجمهر در کتاب بابی به نام او اضافه کند.پرسشی که  پدید می آید این است که اگر برزویه خود کار ترجمه را به پیش می برد ، نیازی به این امر نداشت تا خوهشی کند که بوزرجمهر بابی به نام اوبگشاید. او که خود کتاب را از  هند آورده بود می توانست در ترجمهء پهلوی بابی به نام خود بگشاید. در جهت دیگر باید پذیرفت که برزویه زبان سنسگریست می دانست د ر غیر آن نمی توانست کتاب را  در کتابخانهء رای بخواند و به حافظه بسپارد. این امر این احتمال را که او باید خود، مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی بوده باشد تقویت می کند. با این همه  بر اساس  بیت های زیرین از شاهنامه می توان گفت که باید کلیله و دمنه  از سنسگریت به پهلوی به وسیله ء بزرجمهر ترجمه شده باشد.

 چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

نخستین در از من کند یادگار

بفرمان پیروز گر شهریار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

زداننده رنجم نگردد نهان

  چنین است که  باب  برزویه در کلیله افزوده شد:

 نویسنده از کلک چون خامه کرد

زبرزوی یک در سر نامه کرد

نبشت او بر آن نامهء خسروی

نبود آن زمان خطی جز پهلوی

  بدینگونه کلیله در روزگار انوشیروان به  وسیلهء وزیر دانشمند او بوزرجمهر بختکان  از سنسگریت به پهلوی یا فارسی میانه تر جمه شده است.

 ابن مقفع وترجمهء کلیله و دمنه به زبان عربی پس از اسلام ،عبدالله بن مقفع نخستین بار کلیله و د منه را بر اساس تر جمهء پهلوی آن  به زبان عربی ترجمه کرد. او را از بزرگترین مترجمان حکمت در زبان عربی دانسته اند. نیا کان ابن مقفع  از مردمان فارس بوده اند که بعداً در بصره جاگزین شدند . ابن مقفع در همین شهر در سالهای 106 یا 109 هجری قمری به دنیا آمد. نام اصلی او روزبه  است پدرش داودیه نام داشت . خانوادهء او زردشتی بودند. چون روز اسلام آورد عبدالله نام گرفت و به این مقفع شهرت یافت.

او مردی بود حکیم ، دانشمند ،ادیب،.با اندیشه ها ی بزرگ، از همان چهره های که در تاریخ  د انش واندیشه بشری گاه گاهی چهره می نماید. او نخستین عجمی است که منطق ارسطو و حکمت یونان باستان را از پهلوی به لغت عربی بر گردانیده است.  نثر او را در عربی در حد کمال ، زیبایی و بلاغت دانسته اند.او با ترجمه ها و آثاری که به زبان عربی نوشته است نه تنها سبب  بالنده گی نثر عربی گردید؛ بلکه زمینهءیک رشته بحث ها  و گفتگو های منطقی و استدلا لی را در میان اندیشه گران نیز سبب سبب شده است.از این نقطه نظر او حق بزرگی بر ادبیات عرب دارد. احسان طبری در« برخی بررسیها در بارهء جهان بینی ها...»  ابن مقفع را تا امروز  استادی بی همتای نثر عربی می داند و باورمند است که  او از بنیاد گذاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسی می باشد.

این مقفع زنده گی کوتاه ولی پر ثمری داشت. هنوز 36 ساله بود که  با تذویر و فریب به دست سفیان بن معاویه بن یزید بن ملهب، امیر بصره و به دستور ابوجعفر منصور، خلیفهء عباسی به سال 145 هجری قمری  به شهادت رسید. . گاهی هم شهادت او را بین سالهای 142و143 نیز نوشته اند. شغل عمدهء او منشی گری  در دستگاه امرا بوده چنان که در آغاز کاتب داود بن یوسف از امرای بنی امیه بود . بعداً به خدمت دو کاکای ابوجعفر منصور خلیفهء عباسی( عیسی و سلیمان بن علی ) در آمد

آمده است که چون عبدالله بن علی یکی ازکاکا های دیگری منصور خلیفهء عباسی به دعوی خلافت بر ضد او قیام کرد. منصور ابومسلم خراسانی را به مقابله وی فرستاد و عبدالله بن علی  از ابومسلم شکست یافت و  پای به فرار گذاشت. چون شفاعت عبدالله نزد منصور نمودند او پذیرفت که با امضای امان نامه یی  عبدالله را به زنده گی اطمنان دهد و او را ببخشاید!

ابن مقفع در این هنگام منشی عیسی بن علی کا کای  منصور بود. نوشتن این امان نامه  به ابن مقفع محول گردید. آمده است که ابن مقفع در این امان نامه شرایط دشواری پیش پای منصور گذاشت . چنان که آن امان نامه دارای یک چنین شرایط دشوار و آزار دهنده برای خلیفه بوده است: « اگر امیرالمومنین به عم خود عبدالله غدر کند زنانش به طلاق و ستورانش وقف و بنده گانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند»

عهد نامه را چون جهت توشیح به نزد منصور خلیفه بردند از چنین شرایطی سخت بر آشفت و پرسید که این  امان نامه را چه کسی نوشته است. گفتند کسی به نام ابن مقفع که منشی عیسی بن علی-  کاکای تو است.

سفیان که از گذشته کینهء ابن مقفع در دل داشت از خلیفه خواست تا او را از میان بردارد و خلیفه نیز چنین دستوری داد.اما چرا سفیان کینهء ابن مقفع را در دل داشت؟ در زمینه  روایات جالبی وجود دارد که:  ابن مقفع سفیان را ابن مغتلمه می  خوانده است. ابن مغتلمه یعنی فرزند زن بسیار شهوت. این سخن برای امیر بصره  گران  می آمد. همچنان روایت است که  سفیان بینی بزرگی داشت و هرگاهی که ابن مقفع بر او می آمد می گفت: سلام علیکما! یعنی سلام بر هر دوی شما، سلام بر تو وبر بینی تو!

گویند سفیان به فریب عبدالله ابن مقفع را به خلوتگاه خود فرا خواند.  از المداینی روایت است که «  چون ابن مقفع به حجرهء سفیان در آمد، سفیان او را گفت آنچه مادر مرا بدان بر می شمردی بیاد داری؟ ابن مقفع بهراسید و به جان خویش زنهار طلبید و او گفت مادر من چنان که تو گفتی مغتلمه بادا اگر ترا نکشم، به کشتن نو و بی مانند، پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اعضای بدن  را یکی یکی جدا می کرد و در پیش چشم او به تنور می افگند تا جمله اعضای او جدابشد.  پس سر تنور استوار کرد و گفت بر مثلهء تو مرا مواخذتی نرود چه تو زندیقی بودی و دین  بر مردمان تباه کردی»

ایا ابن مقفع به سبب نوشتن آن امان نامه و طعنه های که به سفیان حاکم بصره می زده است، به یک چنین سر نوشت خونینی رو به رو گردید یا این که این همه تنها بهانه یی بود  تا یک چنین مرد متفکر و دانشمندی  را از میان بر دارند ، همان گونه که آنها از همان آغاز دستان شان به خون روشنفکران خراسان و اندیشه وران غیر عرب الوده بود. چنان که  روشنفکران و آزادیخواهان زیادی به دست آنان به اتهام زندیق سر به نیست شدند.امروزه گفته می شود که قتل ابن مقفع  که یکی از مبلغان حکمت یونانی بود  و با وجود رو آوردن به اسلام همچنان زردشتی پنداشته می شد  و او زندیق می خواندند ، دلایل سیاسی و ایدیو لوژیک دارد که  این چنین به دستور منصور خلیفه و به دستان پلید سفیان به وحشیانه ترین شیوه یی به قتل رسید. قتل او در حقیقت ادامهء همان قتل های روشنفکرانی غیر عرب بود که داعیهء میهن و مردم خود را در سر می پرورانیدند! آثار او را در سه بخش دسته بندی کرده اند: نخست، آثار که از فارسی میانه  به عربی ترجمه شده است. مانند گاهنامه و آیین نامه ، کلیله و دمنه و خداینامه یا سیرالملوک، کتاب مزدک و کتاب تاج.

دو دیگرآثاری از فرهنگ و منابع یونانی که به زبان عربی ترجمه شده است. مانند کتب منطقی ارسطو. بیشتر این احتمال وجود دارد که آثار یونانی نیز از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده است. پنداشته می شود که چنین آثاری  در گام نخست در زمان انوشیوان از یونانی به وسیلهء روحانیون نسطوری به پهلوی ترجمه شده است.دسته سوم اثاریست که ابن مقفع خود نوشته است. مانند ادب الکبیر ،ادب الصغیر و رسالهء الصحابه.ترجمهء کلیله و دمنه که از متن پهلوی صورت گرفته است، یکی از در خشانترین  کار های  ابن مقفع به شمار می آید. به قول احسان طبری او« چنان در ترجمهء آن مهارت به خرچ داده  که در واقع خود را در تصنیف آین کتاب شریک ساخته است»

 ترجمهء منظوم کلیله و دمنه

نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان عربیست. شاعر سدهء دوم هجری ابان بن عبدالحمید بن لاحقی از مداحان برامکه نخستین بار کلیله و دمنه را به نظم عربی ترجمه کرده که به قول ملک الشعرا بهار در سبک شناسی از این ترجمه بیش از هفتاد و شش بیت باقی نمانده است. این ترجمهء منظوم نیز به مانند ترجمه رودکی دستخوش حواث شده و از میان رفته است.نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان فارسی دری به وسیلهء استاد شاعران رودکی سمرقندی  در دوران نصر بن احمد سامانی(   301-330  هجری قمری ) صورت گرفته است. ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه این رویداد بزرگ را این گونه بیان می کند:

  کلیله به تاز ی شد از پهلوی

بدینسان که اکنون همی بشنوی

به تازی همه بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

به دانش خرد رهنمای آمدش

همی خواست تا آشکارو نهان

از او یاد گاری بود در جهان

 گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت این چنین در آگنده را

 این که رودکی کلیله و دمنه را به نظم در آورده است تردیدی وجود ندارد ؛ همه ء پژوهشگران در این زمینه متفق القول اند؛ اما این که رودکی در کدام سال کلیله را به نظم در اورده  ؛ دید گا های گوناگون وجود دارد. شماری گفته اند که رودکی به سال 320 هجری این کار بزرگ را انجام داده است ؛ به هر حال سرایش کلیله باید پیش از سال 326، سال بر کناری ابوالفضل محمد بلعمی از وزارت سامانی صورت گرفته باشد نه بعد از آن. برای آن که  رودکی این کار را به ترغیب او انجام داده است و در این هنگام رودکی هنوز در دربار بود و ابوالفضل بلعمی بر جایگاه.نظم کلیه و دمنه یکی از بزرگترین کار های رودکی به شمار می آید که با دریغ بیت های معدودی از آن بر جای مانده است.نخستین بیت کلیله و دمنهء رودکی با پند  بزرگی آغاز می شود:

 هر که نامخت از گذشت روزگار

هیج ناموزد زهیچ آموزگار

 شاید این معروفترین بیتی است که از کلیله به ما رسیده و به سبب محتوای بزرگی که دارد در میان مردم  به نوع مثل سایر بدل شده است..این چند بیت دیگر نیز ابیاتی باقی مانده از کلیله و دمنه است.

 تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند وگرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

 پندار ها چنین است که کلیله و دمنهء منظوم رودکی دست کم دوازده هزار بیت داشته است که شاید در کمتر از یک سال سروده شده اند. چون با روایت رشیدی سمرقندی( شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار) پنداشته می شود که او در هر سال کمابیش بیست هزار بیت می سروده است.  بادریغ از کلیلهء منظوم رودکی نسخه یی در دست نیست . دستان وحشی حوادث آن گنجینه یی اندرز و حکمت را نا بود کرده است . گویی از آن دریای شفاف تنها چند قطره یی  بر جای مانده است و بس. یعنی از آن همه  شعر، صد واند بیتی در کتابها و فرهنگهای گوناگون  باقی مانده است که بعداً در دیوان او گرد آوری شده است.

مثلاً

شب زمستان بود،کپی سرد یافت

کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت

کپیان آتش همی پنداشتند

پشتهء آتش بدو برداشتند

 

من سخن گویم توکانایی کنی

هرزمانی دست بر دستی زنی

از همان شعر های بر جای مانده از کلیله و دمنهء رودکی دانشمندان به این نتیجه گیری رسیده اند که او در نظم کلیله و دمنه از تر جمهء آزاد پیروی کرده و اندیشه ها و مطالبی از خود را نیز در کتاب آورده است. 

ابوالمعالی نصرالله و ترجمهء کلیله و دمنه

ابوالمعالی نصرالله بن محمد بن عبدالحمیدمنشی یکی از  دانشمندان و نویسنده گان سدهء ششم هجریست.هرچند شماری او راشیرازی دانسته اند ؛اما  او  در غزنی  زاده شده  ودر محیط ادبی و فرهنگی آن پروش یافته است . چنین است که او را چه در روزگار خودش و چه پس  از آن از شماردانشمندان و افاضل غزنین خوانده اند.ابوالمعالی نصرالله در جوانی به درباربهرامشاه غزنوی( 511-552 قمری) راه یافت و ترجمهء کلیله و دمنه را بر اساس ترجمهء عربی عبدالله ابن مقفع در  دربار آغاز کرد.

گفته شده است زمانی که ابوالمعالی بخشهایی از کلیله و دمنه را ترجمه کرد ،این ترجمه مورد توجه بهرامشاه قرار گرفت و  ابوالعمالی را که منشی دربار  بود تشویق کرد تا این کار را تمام کند. او نیز چنین کرد .  این نظر نیز وجود دارد که کار ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی دست کم سه سال را در بر گرفته است. چون ابوالمعالی ترجمهء کتاب تمام کرد، آن را به نام بهرامشاه نمود و چنین است که این ترجمه به نام کلیله و دمنهء بهرامشاه شهرت یافته است.ابوالمعالی به قول دکترذبیح الله صفا در جلد دوم « تاریخ ادبیات در ایران» در دوران خسرو ملک(559-583) به مقام وزارت رسید؛ اما به زودی به سبب توطئه های درون درباری به زندان افتاد، سالیانی در زندان به سر برد تا این  که به حکم سلطان در زندان کشته شد. گویی یک بار دیگر سلسله غزنویان تراژیدی حسنک وزیر را تکرار کردند.آن جا مسعود وزیری به دانشمندی حسنک را بر دار کرد، این جا خسرو ملک وزیر نویسنده،  مترجم وشاعری را در زندان از پای می اندازد.ابوالمعالی به زبانهای فارسی دری و عربی  شعر نیز می سرود. از اوشعر های زیادی بر جای نمانده ؛اما در جلد دوم تاریخ ادبیات در ایران، این دو  شعر از او آمده  که از زندانیه های اوست:

 ای شاه مکن آنجه بپرسند از تو

روزی که تو دانی که نترسند از تو

خرسند نیی به ملک و دولت زخدای

من جون باشم به بند خرسند از تو

 

از مسند عز اگرچه ناگه رفتیم

حمداللهکه نیک آگه رفتیم

رفتند وشدند و نیزآیند و روند

ما نیز توکلت علی الله رفتیم

 باور ها چنین است که  ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی یکی از شاهکار های نثر مصنوع فارسی دری  بوده  و در حد کمال بلاغت  قرار دارد.  زرین کوب در کتاب « از گذشتهء ادبی ایران »  کلیله و دمنهء بهرامشاهی را تنها یک ترجمه ساده نمی داند؛ بلکه می نویسد:« اثر وی ترجمهءساده یی نیست. از حیث انشاء غالباً از مقولهء ابداع به نظر می آید.»

 دکتر ذبیح الله درجلد اول« تاریخ ادبیات در ایران» کلیله و دمنهء بهرامشاهی را از نخستین آثار نثر مصنوع فارسی می داند. او در پیوند به چگونه گی زبان نوشتاری این کتاب می نویسد:« الحق کلیله و دمنه بهرامشاهی از حیث سلاست انشاء وقوت ترکیب عبارات و حسن اسلوب و آراستگی کلام، یکی از عالی ترین نمونه های نثر پارسی است.»

 این کتاب با داشتن چنان نثر بلیغ  و تمثیلات دلنشین از همان روزگاران قدیم تا روزگاران ما نه تنها پیوسته مورد توجه دانشمندان و نویسنده گان بوده ؛ بلکه از آن به گونه یی یک کتاب درسی نیز استفاده شده است. ابوالمعالی گذشته از حکایات هندی شماری از حکایات  دلنشین از فرهنگ خودی را نیز بر آن افزوده است. او در ترجمهء خویش از شیوهء ترجمهءآزاد استفاده کرده و این کتاب به سبب فصاحت وبلاغتی که دارد سبب شده است که آن را از این نقطه نظر با اثار بزرگی چون تاریخ بیهقی،اسرارالتوحید و گلستان سعدی مقایسه کنند و  آن را همردیف با چنان آثاری  بدانند. چنین است که این کتاب در درازای سده ها پیوسته یکی از کتاب های تاثیر گذار بر منشیان و نثر  نویسان فارسی دری بوده است.یکی از بزرگترین ویژه گیهای این کتاب جا به جایی آیات ، احادث، شعر های عربی و فارسی است که ابوالمعالی با توانایی  بزرگ ادبی چنان از آنها کار گرفته است که فکر می شود که بخش اصلی کتاب بوده است.

این مساله است که ترجمهء منظوم میر بهادر واصفی را به چالش فرا می خواند. در حقیقت واصفی با ترجمهء خود به مقابله در برابر یکی از شاهکار های بزرگ نثر ادبی فارسی دری قرار گرفته است.چنان که در تدریس نثر فارسی دری نه تنها در مکاتب ؛ بلکه در دانشگاه های کشور های حوزهء گستردهء زبان فارسی دری پاره هایی از کلیله و دمنهء بهرامشاهی در کنار شاهکار های ادبی دیگر، آموزش داده  می شود و در سیر تطور نثر فارسی دری از آن به حیث یک نثر بلیغ نمونه می آورند.  ترجمهء واصفی باید با یک چنین واقعت سر سختی مبارزه کند تا راه خود را در میان دانش آموزان و دانشجویان مکاتب و دانشگاهها باز کند.

 

 

پرتو نادری

شهر کابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 

از واژه های اشک تا قطره های شعر

بخش دوم

 

* در بارهء این كلمات احساسات و درونیاتت را بنویس!

طبیعت!

هر وقت كه به ماورای طبعیت رسیدم، آن گاه برایت خواهم گفت، طبعیت چیست؟‌

تو پنداری جهانی غیر از این نیست

زمین و آسمانی غیر از این نیست

همان كرمی كه در گندم نهان است

زمین و آسمان او همان است

امریكا!

سرزمینی كه به سال 1981 میلادی ویروس HIV در آن جا كشف شد.

فردا!

غم امروز ما را ناتوان كرد

به سراندیشهء فردانگنجد

پغمان!

جایگاهیست بلند كه زمستان از آن جا كابل را فتح میكند. روز گاری محمد ظاهر شاه، آن جا میرفت. من آنجا میرفتم، دیگران آن جا میرفتند. ما به تاق ظفر نگاه میكردیم و به خاطرهء استقلال میندیشیدیم.

محمد ظاهر شاه به خاطره استقلال میندیشید و به تاق ظفر نگاه نمی كرد.

اگر امروز بخواهی آن جابروی و به چیزی بیندیشی، سایه ات را به تیر میزنند.

كودك!

نمیدانم از كودكان خورد سال میگویی یا از كودكان سالخورد.

تكنولوژی!

نقطه ضعف ایراندر برابر امریكا.

جهاد!

آن سوی سكهء غنیمت و غنیمت در سرزمین من آن سوی سكه تاراج.

مهاجرت!

كوره را هیست هول انگیز، وقتی با كوله با راجبار از آن میگذری، مسخ میشوی و از تو «خفاش تهران» میسازند!

شهید!

سالهاست كه پشت دروازهء داد گاه تاریخ ایستاده است و میخواهد كه اعادهء حیثیت شود.

 

* تو از دوستان نزدیك شاعر شهید عاصی بودی، در ارتباط به او و شعر های او چه میگویی؟

 

عاصی شعر را با قوت قابل توجهی آغاز كرد. مقامهء گل سوری نخستین دفتر شعری عاصی نه تنهایكی از زیبا ترین گزینه های شعری اوست، بلكه یكی از زیبا ترین گزینه های شعریست كه در دهه شصت به وسیلهء انجمن نویسنده گان افغانستان چاپ شده است.

هر چند آنهای كه به غزل و مثنوی چشم دارند گزینه های دیگری او را میپسندند. اواز قلهء بلندی پرواز كرد، اوج گرفت و مدت زمانی در همان اوج به پرواز خود ادامه داد و اما پس از چاپ كتاب ششم خویش زیر نام از جزیرهء خون دیده شد كه از آن اوج درد درهء ژرفی سقوط كرده است.

خواندن آن مجموعه برای من بسیار تكان دهنده بود. فكر كردم، عاصی تمام شده است. بعداً دو مجموعهء دیگر از عاصی به چاپ رسیده، با دریغ كه آن زمان شاعر در میان ما نبود.

گزینهء نخست سال خون، سال شهادت نام دارد كه انجمن نویسنده گان افغانستان انتشار داده است. قابل یاد كرد است كه در چهار سال و اندی حاكمیت مجاهدین، این یگانه كتابی بود كه به وسیلهء انجمن نویسنده گان افغانستان به چاپ رسید.

گزینهء دیگر اوزیر نام از آتش از ابریشم را یار گرما به و گلستانش، فرهاد دریا در آلمان یا جای دیگری چاپ كرده است. این دو مجموعه غنیمتی به حساب می آیند.

عاصی شاعری بود پر سرا، شعر های خوب او كم نیستند و اما شعر های متوسط و گاهی بدهم از او بسیار خوانده شده است. در شعر هایش دست خوش احساسات میشد. تلقین شده بود، هر آن چه كه میگوید، رونق بازار گوهر را میشكند. فكر میكنم كه خودش نیز به چنین باوری رسیده بود. به گمان من یك چنین باور نادرست ضربهء شدیدی بر آفرینشهای شعری او وارد كرد. از انتقاد بر شعر هایش بر آشفته میشد. به نقطه نظر دیگران اهمیتی نمیداد. بار ها میگفت تنها تایید استاد باختری برایم كافیست. این بزرگترین اشتباه او بود. هیچ كس نمیتواند ثابت كند كه تایید باختری میتواند مهر جاودانه گی بر جبین اثری بكوید. گذشته از این، استاد باختری كلیت فرهنگ و كلیت جامعهء فرهنگی مانیست.

عاصی بیشتر از هر شاعر دیگری، در پردهء تلویزیون ظاهر شد و صدایش از رادیو به گوشها رسید. بیشتر از هر شاعری دیگری كتاب چاپ كرد و در محافل شعر خواند. او بیشتر از هر شاعر دیگری مورد حمایت شماری از مقامات بلند پایهء حزبی – دولتی بود. خلاصه او بیشتر از هر شاعر دیگری به اثر آهنگهای فرهاد دریا كه بر شعر هایش میساخت و مسایلی كه گفتم! در شهر كابل شهرت داشت.

دوستان نزدیك و حامیان ادبی – سیاسیش میگفتند كه او نابغه است، چون زیاد شعر میگوید. تا جایی كه میدانیم، نبوغ با دگرگونی سرو كار دارد. نبوغ یك جریان عادی را بر هم میزند و جریان دیگری را به وجود می آورد.

البرت انشتاین زمانی كه تیوری نسبیتش را ارائه كرد، گفته بود: نیوتن! دیگر در آن جهانی كه توهستی، من نیستم. تیوری نسبیت بنیاد فزیك كلاسیك را دگرگون كرد. با تیوری نسبیت فصل كاملاًجدیدی نه تنها در فزیك، بل در تمام زمینه های علوم به وجود آمد.

فكر میكنم ازعاصی هشت مجموعهء شعری چاپ شده است.

حالا شاعری كه نتواند در هشت مجموعه، نوعی دگرگونی، تحول و یا جریانی را در شعر كشور پدید آورد، نابغه نه، بل شاعر بسیار گوی است.

شاید كسی بگوید، چرا رفتی و از البرت انشتاین مثال آوردی، شعر كه فزیك نیست. باید بگویم، نبوغ در همه عرصه ها یك سان عمل میكند.

یك لحظه تصور كنیم، همین هشت كتاب عاصی را بزنیم زیر قول و برویم به یكی از كشور های فارسی زبان همسایه و بگوییم این است آثار یكی از نابغه های ادبی معاصر ما. آیا آنها بر ما نخواهند خندید؟

اگر شاعری در سطح قهار عاصی نابغه باشد، چشمهای ما روشن كه همین حالا در كشورچندین نابغه دیگری هم داریم.

نیما یوشیچ در شعر معاصر فارسی دری دگرگونیی پدیدت می آورد و بنیاد بسیاری از دید گاه های سنگ شده در ارتباط به شعر را بر هم میزند، شیوه جدیدی ابداع میكند. شاملو از شعر نیمایی جدا میشود دوشیوه یی را به وجود می آورد كه به نام خودش معروف است. در ایران كه من نمیدانم، در افغانستان میگویند شعر به شیوهء شاملو گفته است. سهراب سپهری در «صدای پای آب»، «مسافر» و چند شعر كوتاه، شیوهء دیگری دارد كه گروهی را به دنبال كشیده است. نمیدانم چرا در كشور ایران به این بزرگان لقب نابغه نمیدهند؟ شاید عجله ندارند و منتظر اند تا داد گاه ادبی روز گار در این مورد حكم خود  را صادر كند.

ای كاش ما هم چنین صبری میداشتیم و این قدر ارزشها را پایمال نمیكردیم و چنان زور مندان تازه به دوران رسیده، روی شانهء هر شاگرد دبستان شعر و ادب، ستارهء نبوغ، استاد و چیها و چیها و چیها... نمی نشاندیم.

 

* وضعیت شعر سپید در افغانستان را چگونه میبینید؟

در افغانستان مفاهیم شعر سپید و شعر بیوزن با هم آمیخته است. فكر میكنم در ایران نیز چنین امری وجود دارد. داكتر رضا براهنی، این امر را یك اشتباه میداند. او میگوید این اشتباه زمانی رخ داد كه احمد شاملو سروده های مدرن خود را شعر سپید گفت. وقتی دامنهء این امر به مطبوعات كشیده شد، اتلاق شعر سپید بر چنین شعر هایی فزونی یافت. او میگوید این شعر های شاملو هر گونه شعری كه بوده باشد، شعر سپید نیست.

................

او میگوید، شعر سپید یا Blank Verse شعری است که بیش از سه صد سال در اروپا سابقه دارد. هدف ازین یاد كرد این بود كه اصطلاح شعر سپید در افغانستان به مفهوم شعر بیوزن است. حالا این اصطلاح زیاد مروج شده است. درین جا نیز وقتی شعر سپید گفته میشود، هدف شعر بیوزن است كه در هیچ یك از اوزان نیمایی قابل تقطیع نیست.

در اواخر دههء سی، شماری از شاعران شروع كردند به نوشتن چیز هایی به نام قطعه یا پارچهء ادبی، قطعهء ادبی نوع نثر شاعرانه یی بود كه البته با شعر بیوزن فرق دارد. برای آن كه در شعر، چه موزون، چه منثور، باید منطق شعری بر آن حاكم باشد. از نخستین كسانیكه درین زمینه قلم زده اند، میتوان از موسای نهمت، یوسف آیینه، سید حبیب الله بهجت و چندتن دیگر نام برد.

قطعهء ادبی شاید تلاشی بود در جهت سرایش شعر بیوزن. شاید بتوان گفت نوشتن قطعه ادبی در افغانستان مقدمه یا مدخلی بوده بر شعر سپید یا شعر بیوزن.

چنین گرایشی ممكن زیر تاثیر ترجمه های بود كه از شاعران غربی در كشور صورت میگرفت. به همین گونه یك چنین ترجمه هایی از كشور ایران و بیشتر ترجمه های شجاع الدین شفا و حسن هنر مندی به افغانستان میرسید، اكثراً این ترجمه ها گونه شعر بیوزن را داشتند.

باری از جناب آواصف باختری شنیدم كه او شعر سپید را با چنین تجربه یی آغاز كرده است.

باختری میگفت قطعه ادبیی نوشتم، منتها منطق شعر و نگرش شاعرانه بر آن حاكم بود، دادم به محمود فارانی تا در نشریه یی كه كار میكرد، به چاپ برساند. او گفت: فارانی در شیوهء نگارش آن قطعه تغییراتی آورد، به شیوهء نردبانی نوشت و به نام شعر سپید چاپش كرد.

البته بعداً واصف باختری شعر سپید را با جدیت بیشتری دنبال كرد و میتوان او را یكی از نخستین شاعرانی دانست كه شعر سپید سروده است، ولی او شعر سپید را با هنجار های خاص خودش میسراید. كه گاهی در چنین شعر های او دیوار بلند ابهام سبب میشود تا شعر نتواند با خواننده رابطه ایجاد كند.

پس از باختری رویین در شعر سپید نمونه های خوبی دارد. غیر ازین، رویین نوع دیگر شعر را هم تجربه كرده كه در افغانستان كمتر به آن توجه شده است و آن سرایش شعر در زبان گفتار است. مثلاً در پارچهء سنگ شكن كه یكی از شعر هایی پر آوازهء روز گار خود بود.

 سالها بود  که شیر

زن و فرزند خوده

کت یک پای چلاق

کت یک بیل و کلنگ

                          نان می داد

 

سوبکی وخت  که ابرای سفید

به سر خانه ء او می آمد

سوبکی وخت که نیش افتو

از سر کوه نمایان می شد

غم هر روزه ء او گل می کد

به غم یافتن نان می شد

 

سنگ شکن بود

او به همراه (شریف) سنگش

همه روزای دراز

لنگ لنگان می رفت

از همو پیچ و خم راه که راه دیگراس

سون سنگای کلان

کت یک بیل و جبل

کت یک دانهء نانی که زنش

بین دستمال گل سیب سرش می بستش

 

 

چشمش امروز تراس

غمش امروز به رنگ دیگراست

وختی از خانه برآمد

نه کسی نانش داد

نه کسی گفت فلانی

شو که شد دیر نیایی که تنا می مانیم

پیش چشمش زن دلخواهش مرد

 

نیمه ء روز پس از سنگ کنی خسته شد ، شیشت

او به مانند دگه کم بغلا

سون بد بختی و بیچاره گیش

چرت بردیش

ای عجب ملک خراب!

اینجه هر سو که ببینی درد اس

اینجه هر سو که ببینی  مرگ  اس

تا بکی بد بختی ،

تا بکی صبر

مه که سالای دراز

سنگ تامیر بزرگا ره به ای پای چلاق

کندم و کندم و آخر

هی  چی شد ؟ هیچ!

یک  شو ام طفلم و بیچاره زنم

به شیکم سیر نشد

دست پر اوله ده  اینجه خوار اس

همه از دیدن ما بیزار  اس

اف که نادان بودم

حالی  می دانم که

بخت ما کم بغلا یک رنگ اس

روی اونای دیگه

همه از زردی رخساره ء ما گلرنگ اس

خون ما میره به یک جوی از اونا یک جوی

راست می  گفت شریف:

بین خانا و فقیرا جنگ اس

 

قامت شیر از سر سنگ بلن گشت

او به خورشید که مغرور و بزرگ

سون او می خندید

خیره شد

خشم در چهره ء او می جوشید

به صدا گفت : شریف ... شریف ...شریف !

 

و از آن سوی صدایی بر خاست :شیر!

کوه ها گفت که شیر...شیر...شیر!

 

حمل  ثورخورشیدی 1351

 

ای كاش در قلم ماهمت پتك آهنین آن سنگ شكن وجود میداشت تا هر صخره سنگ سیاه اهانت و تحقیر را در هم می شكستیم و پیكره های غرور و آزاده گی خود را از سینهء تاریك آنها بیرون میكردیم. روز گاری سختی آمده است. به گفته آن بانوی بزرگوار – رابعه بلخی: زهر باید خورد و انگار ید قند.

شاعری دیگری كه درین زمینه قلم زده است، رفعت حسینیست، «مردی كه پاهای سنگی داشت» یكی از نمونه های بلند شعر سپید اوست. با این حال شعر های سپید حسینی بیشتر هایكووا راست. اساساً رفعت حسینی یك شاعر كوتاه سراست. در میان شعر های كوتاه او كه بیشتر زیر نام طرح چاپ شده اند، نمونه های موفق كم نیستند.

پس ازین سه تن، گرایش به شعر سپید در دههء شصت با شعرهای لطیف پدرام، افسر رهبین، قهار عاصی، لیلا صراحت، پژوهان گردانی، عبدالله نایبی، ثریا واحدی، شجاع خراسانی دامنهء بیشتری پیدا كرد.

شماری هم به نام شعر سپید اساساً روی شعر راسیاه كرده اند. من زمانی كه چنین چیز هایی را این جا و آن جا میخوانم با خود میندیشم كه خداوند چه شكیبایی بزرگی به كاغذ داده است.

آنها فكر میكنند كه شعر سپید سرزمینیست بدون مرزبان و از هرراهی كه بخواهی، میتوانی وارد آن شوی، نه زنجیر و زن به دور آن كشیده شده است و نه هم علایم خطر قوافی وجود دارد. این امر برای عده یی كه در سرودن یك بیت موزون نفس كوتاهی وزنی – ادبی دارند، میدان میدهد تا پراگنده گویی های زننده یی را به نام شعر سپید تحویل خلق الله بدهند. اگر گفتی، برادر! آنچه سروده ای، شعر نیست، متفكرانه چین بر جبین میندازند و میگویند: حالا دیگر دوران  Post Modernism است، زمان قصیده، غزل و مثنوی به پایان رسیده است.

در ادبیات هیچ حكم و قانون قطعی نمیتواند وجود داشته باشد. خاصتاً وقتی خواسته باشیم تا آن را همه زمانی و همه مكانی بسازیم.

در افغانستان هنوز دوران شیطان چراغ به پایان نرسیده است. من نمیدانم تو به معنای شیطان چراغ میفهمی یا نه؟‌تازه بسیاری از خانواده ها همین شیطان چراغ را هم ندارند. حالا تصور كن چقدر ناشیانه است كه بگویم دوران غزل و مثنوی به سر رسیده است.

كدام یك از عرصه های زنده گی ما با معیار ها و موازین این یا آن كشور غربی همسنگی میكند كه تازه بر خیزیم و برویم و ببینیم كه فلان منتقد ستون ادبی فلان روزنامهء غربی در حال خلسه و بی خویشتنی در ارتباط به شعر چه گفته است كه با ذكر نام او دهن تا بناگوش پاره كنیم و بگوییم فلان ابن فلان چنین گفته است و من چنین میكنم.

من بر بنیاد تجربه های خود میگویم سرایش دراوزان نیمایی و سرایش شعر سپید به مراتب دشوار تر از سرودن غزل، مثنوی و حتی قصیده است. شعر سپید زبان برتر، با انعطاف ترو آهنگین تری را نیاز دارد. شعر سپید شعر تصویر است در شعر سپید چیزی به نام وزن كم میشود، كمبود وزن را باید با یك چنین چیزهای جبران كرد، در غیر آن به كعبه مقصود نخواهی رسید و سرو كله ات از تركستان نثر شاعرانه به درخواهد شد. شعر سپید هنوز در افغانستان به یك جریان قابل توجه بدل نشده است، حتی نمیتوان شاعری را به نام نمایندهء شعر سپید معرفی كرد، برای آن كه شاعران ما امروز شعر سپید چاپ میكنند، فردا مثنوی یا قصیده یی بلند بالایی نیز میسرایند. شاعران ما هنوز عادت نكرده اند، به مفهوم دیگر، هنوز آن جرأت ادبی را نشان نداده اند كه كلاً با وزن، حساب خود را یك طرفه كنند. این مساله سبب شده است كه گاهی از سر ناآگاهی یا تعمد كار بعضی از شاعران موفق مدرنیست، نادیده گرفته شده و به نام شاعران سنتگرا معرفی می شوند. نمیدانم چرا پولادیان همیشه قصیده سرامعرفی  میشود، در حالی كه او همانقدر در سرایش قصیده موفق است كه در اوزان نیمایی. بدون تردید او یكی از چهره های موفق شعر نیمایی در افغانستان است. نمیدانم چرا این بخش شاعری او نادیده گرفته میشود.

* از شما نقد هایی هم در مطبوعات دیده شده است. در ارتباط به پیشینه نقداد بی ووضعیت كنونی آن در افغانستان چی گفتنی هایی دارید؟

 

به سال 1310 خورشیدی در شهر هرات انجمن ادبی هرات پایه گذاری شد. شخصیتهای فرهنگیی چون سررجویا، عبدالعلی شایق هروی، فكری سلجوقی، علامه صلاح الدین سلجوقی، منشی عبدالكریم احراری و چند تن دیگر در اساس گذاری این نهاد فرهنگی نقش كلیدی داشتند.

بعداً در همین سال یك چنین نهادی در شهر كابل زیر نام انجمن ادبی كابل پایه گذاری گردید. ملك الشعرا قاری عبدالله، عبدالعلی مستغنی، میر غلام محمد غبار، محمد كریم نزیهی جلوه، سرور جویا، سرور گویا اعتمادی و بعداً احمد علی كهزاد و غلام جیلانی اعظمی از نخستین اعضای آن بودند. شاعر مشروطه خواه محمد انور بسمل مدیریت این انجمن را به عهده داشت. این نكته قابل یاد دهانیست كه انجمن ادبی هرات به ابتكار و روشنفكران و شخصیتهای فرهنگی هریوا زمین به وجود آمده بود، در حالی كه اندیشهء پایه گذاری انجمن ادبی كابل طرحی بود از بالا كه دولت آن را پیاده كرد.

با آن كه انجمن ادبی هرات قبل از انجمن ادبی كابل پایه گذاری شده بود، با این حال فعالیت رسمی آن پس از انجمن ادبی كابل آغاز شد.

با پایه گذاری این دو انجمن و بیشتر به وسیلهء انجمن ادبی كابل نخستین تلاشهای جدی در زمینه تاریخ نگاری نوین، پژوهشهای ادبی، تاریخ ادبیات، ترجمهء ادبی و بعداً نقد ادبی در مطبوعات افغانستان دیده شده است. از «افكار شاعر» اثر علامه صلاالدین سلجوقی كه بگذریم، تا جایی كه من فكر میكنم «نقد بیدل» در افغانستان نخستین كتابیست كه در آن متفكر بزرگوار علامه صلاح الدین سلجوقی به گونهء مشخص و گسترده به بررسی ابعاد گونه گون اندیشه گی، شگرد های شاعرانه و نحوهء تصویر پردازیهای ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل پرداخته است.

ازین نقطه نظر، «نقد بیدل» سنگ بنایست بزرگ و شكوهمند برزمینه نقد ادبی در افغانستان كه به دست آن دانشیمرد بزرگوار گذاشته شده است.

در چند دههء پسین دامنهء نقد ادبی در مطبوعات افغانستان و سعت بیشتر پیدا كرد. تصور من چنین است كه كتابهای طلا در مس و قصه نویسی از رضا براهنی، موسیقی شعر از شفیعی كد كنی، هنر داستان نویسی از ابراهیم یونسی و بعضی از آثار عبدالعلی دستغیب و محمد حقوقی در گسترش نقد نویسی در افغانستان بسیار موثر بوده اند.

درین میان «طلا در مس» و در كلیت دیدگاههای ادبی رضا براهنی بر جریان نوپای نقد ادبی افغانستان تا ثیرژرف تروگسترده تری بر جا گذاشته است.

با مسوولیت میتوان گفت كه در چند دههء اخیر شاید هیچ شاعر و نقد نویسی در كشور را سراغ نداشته باشیم كه هنگام بحث در ارتباط به چندی و چونی شعر به طلا در مس مراجعه نكرده باشد. از این مسأله كه بگذریم در دههء پنجاه و شصت، چند شاعر و نویسندهء ارجمند درجادهء باریك و نا كوبیدهء نقد ادبی در افغانستان گامهایی بر داشته اند. چنان كه در مطبوعات دههء پنجا رهنورد زریاب زیر نام «ناب» نقد هایی به چاپ میرساند. یكی از بحث بر انگیزترین آنها نقدیست كه بر گزینه شعری «شگوفه ها» اثر اقبال رهبر توخی نوشته شده و در چند شمارهء مجله ژوندون انتشار یافته است. این نقد زبان بسیار كوبنده دارد و یادم می آید كه زریاب حتی بر نام گزینه هم انتقاد كرده بود كه یك نام انگیزنده و زیبا نیست.

دریغ بزرگی بود، برای آن كه او با آگاهی گسترده یی كه بر ادبیات خودی و بیگانه دارد، میتوانست در این زمینه كار های درخشانی انجام دهد.

لطیف ناظمی در زمینه تیوریهای نقد ادبی و شگرد های نقد آثار داستانی، نوشته های قابل توجهی دارد كه شماری نوشته های او در مجله هنر به چاپ رسیده اند.

غیر ازین لطیف ناظمی نقد های عملی و مشخصی نیز نوشته است، كه بیشتر به وسیلهء برنامه ادبی ترازوی طلایی از رادیو افغانستان انتشار مییافت و بعداً در مجلهء آواز به چاپ میرسید.

پویا فاریابی اثر چاپ شده یی دارد زیرا نام «نقد ها و یاد داشتها» این اثر نتیجه كوششهای نویسنده از دههء چهل تا دههء‌شصت است. بر بنیاد این اثر پویا رامیتوان از شمار نخستین كسانی دانست كه به نقد عملی توجه نشان داده و بر شعر چند شاعر معاصر نقد نوشته است.

عبیدالله محك در دههء شصت نقد هایی بر داستانهای سپوژمی زریاب، قادر مردادی و نویسنده گان دیگری مینوشت و بیشتر در روز نامهء انیس به چاپ میرساند. به گمان من شیوهء كار محك بیشتر كالبد شگافانه است. منتقد با تحلیل و تجزیه اثر میخواهد به روان شناسی نویسنده، دیدگاهای اجتماعی و در كلیت به شخصیت درونی او راه یابد. پیش از آن كه چاپخانه های شهر كابل به دود و خاكستر بدل نشده بودند، عبید الله محك نقد هایش را زیر نام سه سبد گل آمادهء چاپ كرده بود. امیدوارم كه آن سه سبدگل در حریق چاپ خانه ها به سه مشت خاكستر بدل نشده باشند.

حلامیس در دههء شصت بر داستانهای رهنورد زریاب و داكتر اكرم عثمان نقد هایی نوشت و در مجلهء غرجستان و ژوندون به چاپ رساند. این نقد ها در زمان خویش بحث ها و واكنشهای جدیی را در محافل ادبی شهر كابل به وجود آوردند.

اخیراً‌ كتابی خواندم زیر نام مقاله ها از بشیر سخاورز. سخاورز در این مقاله ها علاوه بر بررسی و ارزیابی شعر جنبش مشروطیت افغانستان، شعر های واصف باختری، لطیف ناظمی، لیلا صراحت و اسد الله حبیب را مورد نقد و ارزیابی قرار داده است. غیر ازین او به بررسی شعر مقاومت نیز پرداخته است. سخاورز این مقاله ها را در جریان سالهای آواره گیش در بیرون كشور نوشته است.

به همین گونه در دههء شصت قیوم قویم، بیرنگ كوهدامنی، رازق رویین، صبو الله سیاه سنگ،افسر رهبین، شجاع خراسانی، میرویس موج، عزیز آسوده، در كنار تلاشهای ادبی دیگر، دست اندر كار نقد ادبی نیز بوده اند.

به گمان من در بیرون كشور حسین فخری در چند سال اخیر در شهر پشاور بیشتر از هر نویسنده دیگری نقد نوشته است. او به نام مستعار حسین گل كوهی نخستین كتابش را زیر نام «داستانها و دید گاهها»، به سال 1374 خورشیدی در پشاور انتشار داد.

این كتاب در بر گیرندهء بررسی اثار داستانی شماری نویسنده گان معاصر افغانستان است كه از بعضی جهات میتواند قابل توجه باشد.

این كه حسین فخری در داستانها و دیدگاهها چقدر توانسته است خواننده گانش را با شگرد های نویسنده گی، دید گاههای آفرینشی و شخصیت ادبی نویسنده گان آشنا كند و رمز و راز درونی آثار بررسی شده را روشن سازد، مسألهء دیگر یست كه خود به بررسی جدا گانه یی نیاز دارد.

از چنین مسایلی كه بگذریم، همیشه این پرسش در ذهن من بیدار بوده است كه حسین فخری چگونه توانست تا در مورد داستانهای خودش نیز نقد بنویسد. آیا او هنگام نوشتن قادر بوده است كه به حیث یك منتقد بیطرف و با انصاف ظاهر شود و آن همه علایق و پیوند های ذهنی و عاطفی را كه هر نویسنده با اثر خود دارد، نادیده بگیرد یا نه؟ تا جای كه من دیده ام شماری از نویسنده گان ما هنگامی كه حتی به بررسی اثار دیگران پرداخته اند، از یك چنین لغزشهای ذهنی بر كنار نبوده اند.

همچنان فخری گزینه های شعری چند شاعر معاصر و از جمله واصف باختری را مورد نقد و ارزیابی قرار داده است. كه توفیق چندانی ندارد. گاهی فكر میكنم كه اگر او پاره یی از این نقد ها را نمینوشت، بهتر بود.

او در چنین نقد هایش از دور، دستی بر آتش دارد. چندین و چندین صفحه را سیاه میكن، ولی به اندازهء یك سطر هم نمیتواند خواننده را با درون مایه اثر نزدیك سازد. او هر چند به زعم خویش میان زمین و زمان پلی بسته است، مگر فكر نمیكنم كه هیچ رهنورد آگاهی به هوای گلگشت از پلی بگذرد كه در آن سوی، جزبرهوت چیز دیگری نیست .

من در هیچ یك از نقد های فخری ندیده ام كه منتقد براساس تحلیل و تجزیهء یك اثر به نتایجی در مورد چگونه گی آفرینشی شاعر و ویژه گیهای ابداعی او دست یافته باشد.

فخری ذهنیت قبلی دارد و سلسله احكام آماده در ذهن. او با یك چنین افزاری به سراغ شعر هر شاعری میرود و هی تلاش میكند تا بر آنها در شعر مصداقی پیدا كند كه غالباً ناكام است. نقد فخری در زمینهء شعر نقد بی هدف است، نقد چرت انداز است، آموزنده و رهگشا نیست. اگر فخری شیوهء برای نقد داشته باشد، آن شیوه این است كه او رگباری از احكام مجرد و مسموعات خود را بر یك اثر ادبی شلیك میكند. مسلماً با چنین شیوه یی، یكی از این گلوله ها بر هدف اصابت خواهد كرد.

با این همه كه گفته آمدیم، آن چه كه تا كنون در افغانستان به نام نقد ادبی نوشته شده است، اگر همه را گرد آوری كنیم، حتی از نظر كمی دویا چند كتاب قابل توجه نخواهد شد. تازه این تمام مصیبت نیست، مصیبت آن گاه تكمیل میشود كه در مییابیم، نقد ها در كشور ما بیشتر و بیشتر بر بنیاد رابطه ها نوشته میشود تا بر بنیاد ظابطه ها.

جامعهء فرهنگی افغانستان تا رسیدن به نخستین نقد علمی و به هنجار منزلهای بسیار بسیار دوری در پیش روی دارد. نباید انتظار داشت كه همین امروز یا فردا منتقد تمام عیاری با وجدان پیامبر گونه قد بر می افرازد و حق هر كسی را روی دستش میگذارد.

 

* از چی چشم اندازی به شعر مقاومت نگاه میكنید؟ آیا میشود در ادبیات دو دههء گذشته در افغانستان بحث شعر مقاومت را مطرح كرد؟‌

نمیدانم چرا هر گاهی كه سخن از شعر مقاومت به میان می آید همزمان این سرودهء حنظلهء بادغیسی در حافظه ام بیدار میشود.

مهتری گربه كام شیر دراست

شوخطر كن زكام شیر بجوی

یا بزرگی و غزو نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

این شعر را یكی از نخستین سروده ها در زبان فارسی دری دانسته اند. با در نظر داشت زمان سرایش این شعر در میابیم كه شاعر چه مساله یی را میخواهد به خواننده خویش بیان كند.

سرزمینی آزادیش را از دست داده و شلاق استبداد بیگانه بر گردهء مردم فرود می آید. شاعر مرگ و آزادی را در برابر هم میگذارد و بر این نكته تاكید میكند كه مرگ در راه آزادی بار ها شكوهمند تر ارزنده گی در زبونی و اسارت است.

با این مقدمه كوتاه میخواهم بگویم كه شعر مقاومت و در كلیت ادبیات و مقاومت از همان سپیده دم پیدا یی ادبیات وجود داشته است، تازه این امر به هیچ روی ویژهء ادبیات فارسی دری نیست، بلكه میتوان گفت كه این امر خصوصیت همه زبانی و همه مكانی دارد. در درازای تاریخ در ادبیات هر ملتی، شعر مقاومت در كنار عشر رسمی به نحوی به زنه گی خود ادامه داده است. شعر مقاومت شعر روشنفكرانه است، چند اصطلاح روشنفكر اصطلاح سدهء بیست است، ولی با آن ویژه گیهای كه در مورد روشنفكر بر می شمرند، تاریخ هیچگاهی از روشنفكر تهی نبوده است.

وقتی حكیم ناصر خسرو بلخی میگوید:

من آنم كه در پایب خوكان نریزم

مر این قیمتی در لفظ دری را

او روشنفكرانه بر ضد تاریخ ایستاده است. در حالی كه كس دیگری بر میخیزد و اندیشه اش نه كرسی فلك را زیر پا مینهد تا بر ركاب فلان ابن فلان دلقك عرصهء تاریخ بوسه زند.

فكر میكنم شعرای عارف ما شعر مقاومت سروده اند، اما مقاومت آنان بیشتر مقاومت در خود است. شعر حافظ هم نوعی مقاومت در خود است و هم نوعی مقاومت اجتماعی.

شعر این دسته از شاعران در یك جهت روان انسان را پالایش میدهد و در جهت دیگر اندیشه های انسان را به سوی آزاده گی فرا میخواند، و اما شعر مقاومت به حیث یك جریان ادبی، چگونه وارد ادبیات جهانی شده است؟ یا این گونه مطرح كنیم كه اصطلاح شعر مقاومت چگونه و از كجا به جریان جهانی ادبیات پیوسته است؟

دریافت من چنین است كه شعر مقاومت از طریق ادبیات عرب مغرب، خاصتاً ادبیات الجزایر و به همینگونه از طریق ادبیات عرب فلسطین و ارد ادبیات جهانی شده است.

غیر از این ادبیات امریكای لاتین و شاید هم ادبیات ویتنام در گسترش جهانی شعر مقاومت نقش داشته است.

شعر مقاومت گویی همان قانون جاذبه است كه بعد دانشمندی آن را كشف میكند. یعنی تاریخ چنین شعری با تاریخ پیدایی شعر و ادبیات همزمان است، ولی اصطلاح شعر مقاومت بر میگردد به سدهء بیست.

بعضاً چنین پنداشتی نیز وجود دارد كه گویا شعر مقاومت بر اثر هجوم یك نیروی بیگانه در ادبیات سرزمینی كه مورد هجوم قرار گرفته است پدید می آید و با عقب زدن هجوم وظیفه آن به پایان میرسد.

این نكته قابل تأمل است كه شعر مقاومت در چنین وضعیتی جدی تر میشود و بر جسته گی بیشتر پیدا میكند، ولی به هیچ دلیلی پیدایی آن وابسته به هجوم یك نیروی بیگانه نیست در ایران اصطلاحی به نام شعر جنگ نیزوجود دارد. من فكر میكنم كه این اصطلاح بیانگر شعر مقاومت در دوران هجوم نیروی بیگانه است. به مفهوم دیگر آنها خواسته اند تا شعر مقاومت در دوران هجوم را با اصطلاح شعر جنگ مشخص كنند.

همین حالا درایالات متحد امریكا شعر مقاومت وجود دارد، در حالی كه امریكا مورد هجوم نیست. در ایران شعر مقاومت وجود دارد، در حالی كه هجوم عراق عقب زده شده است. ارتش سرخ شوروی سابق، از افغانستان بیرون رانده شده و دولت دست نشاندهء اتحاد شوروی در افغانستان به تاریخ پیوسته است، ولی شعر مقاومت در افغانستان نفس میكشد.

شعر مقاومت پرخاش آگاهانهء شاعر روشنفكر است، پرخاش آگاهانهء روشنفكر پیوسته وجود خواهد داشت و شعر مقاومت زیبا ترین و موثر ترین بیان آن پرخاش است.

در ارتباط به شعر مقاومت در داخل كشور من مشخصاً با دو دیدگاه متفاوت بر خورده ام.

شماری میگویند كه اساساً در سالهای اشغال در داخل كشور چیزی به نام شعر مقاومت وجود نداشته است. به عقیدهء آنها شعر مقاومت نمیتواند در زیر حاكمیت نیروی اشغال گر و دولت وابسته به آن به وجود آید.

آنها شاعران و نویسنده گانی را كه در سالهای حاكمیت حزب دموكراتیك خلق كه بعداً‌به حزب وطن، تغییر نام داد، در كشور ماندند، از پشت عینك دودی شك و تردید نگاه میكنند و همه را به یك چوب میرانند. آنها میگویند این شاعران و نویسنده گان حقوق بگیر دولت بودند، بناً آفرینشهای ادبی آنها در حوزه مفهوم شعر مقاومت نمیگنجد.

گروهی دوم كاملاً در نقطهء مقابل این دید گاه قرار دارد اینها میگویند شعر مقاومت در این سالها در افغانستان یك جریان و جنبش مشخص ادبی را به وجود آورده است.

به پنداشت من این هر دو دیدگاه با اشتباهاتی آمیخته است. منطقاً مقاومت در هر شكل ان در جایی پدید می آید كه استبداد و جود داشته باشد. پیشگامان رستاخیز شعر مقاومت فلسطین، محمود درویش، سالم جبران، سمیح القاسم، توفیق زیاد، یوسف الخطیب، نایف سلیم، حبیب زیدان، راشد حسین، عصام العباسی و چند تن دیگر یك چنین آفرینشهای ادبی را در فلسطین اشغالی آغاز كردند و شعر مقاومت فلسطین را با ادبیات جهانی پیوند دادند.

البته همهء‌این شاعران تا آخر در سرزمینهای اشغالی باقی نماندند. شماری به كشور های عربی و بیشتر به مصر و لبنان پناهنده شدند و شعر مقاومت برون مرزی فلسطین را پایه گذاری كردند.

شعر مقاومت فلسطین در كشور های عربی و شعر مقاومت در سرزمینهای اشغالی در حقیقت دو شاخهء نیرو مند از یك تنهء واحد اند. یا میتوان گفت این دو جریان چنان دو شط خروشان به یك دریا میریزد.

با آن چه كه گفته شد به پنداشت من نفی جلوه هایی شعر مقاومت در ادبیات دو دهه گذشته در افغانستان، منصفانه به نظر نمی آید.

از شعر جنبش مشروطیت كه بگذریم پس از نیمه دهه چهل تا كودتای خونین ثور یا اردیبهشت ماه 1357 خورشیدی شعر افغانستان از نظر محتوا و فرم با تغییرات چشمگیر و مثبتی رو به رو شد. شعر به زنده گی و تجربه شخصی شاعر نزدیكتر شد و زبان تازه پیدا كرد و بر جنبه های تصویری شعر توجه بیشتری صورت گرفت.

شعر سیاسی – اجتماعی این دوره شعریست آرمانگرایانه. شعر پرخاش و مبارزه بر ضد استبداد است. شماری علاقه ندارند كه شعر سیاسی – اجتماعی این دوره را شعر مقاومت بگویند. به این دلیل كه شعر مقاومت مربوط به دوره ییست كه جامعه مورد تجاوز قرار میگیرد،اما چنین شعر های به سبب مقابله با دستگاه دولت و دعوت مردم به اشتراك در چنین مقابله یی شامل حوزه یی شعر مقاومت میشود. البته این بار مقاومت در برابر استبداد نیروی خودیست.

من فكر میكنم در این دوره واصف باختری، سلیمان لایق، رزاق رویین، اسدالله حبیب، علی حیدر لهیب، بارق شفیعی، لطیف ناظمی، داود سرمد، مضطرب باختری و شاعران دیگری شعر سیاسی و روشنفكرانه افغانستان را به پخته گی رساندند. میشود گفت كه اینها شاعران مقاومت همان روز گاران. البته به هیچ روی شعر این دسته از شاعران از نظر زبان، تخیل و تصویر پردازی یك سان نیست. مثلاً بارق شفیعی درین دوره با شعر های كمتر تصویری خویش نسبت به دیگران شهرت بیشتری دارد. در افغانستان گاهی نام شمار شاعران پیشتر از شعر آنها و گاهی شعر بعضی از شاعران پیشتر از نام و شهرت آنان قرار دارد.

درین سالها شبنامه ها، تظاهرات، سخنرانیهای سیاسی با شعرو به اصطلاح ان روز با شعر انقلابی آغاز میشد، شعر به یك وسیلهء مبارزه بدل شده بود. چیزی كه به نظر من از همه مهمتر می آید، این است كه شاعر آنچه را، میسرود به آن باور داشت. شاعر عملاً با جنبشهای سیاسی اجتماعی كشور در پیوند بود و در جهت تغییر اوضاع تلاش میكرد. به اصطلاح آن روز، برای یك شاعر انقلابی ننگینتر از این چیزی نبود كه او در جهت دفاع و بر حق بودن حاكمیت شعری میسرود.

در این سالها جنگهای دستنویس شعری وجود داشت كه در میان دانشجویان و هواخواهان تحول اجتماعی، دست به دست میگشت. جنگهای كه شعر های آمده در آنها با وجود آزادی نسبی مطبوعات، امكان چاپ نداشتند.

شاید حدود (90) در صد شعر های چاپ شده در كتابهای ... و آفتاب نمیمیرد و از میعاد تا هر گزواصف باختری كه بهترین شعر های این شاعر در آنها چاپ شده، در این سالها سروده شده اند. ستاك بارق شفیعی در این سالها شهرت زیاد داشت. سفر در توفان محمود فارانی همین سالها سروده شده اند شعر های علامه سید اسماعیل بلخی لبریز از روح مبارزه و پرخاش آگاهانه در برابر دستگاه حاكمه است. او خود بزرگترین شعر مقاومتیست كه بر كتیبه تاریخ حك شده است. آزاده مرد متفكری كه سالهای درازی را در سلولهای نمناك زندان دهمزنگ سپری كرد و زبونی را نپذیرفت.

شاید هنوز روی دیوار ها و دروازه های نظار تخانه صدارت و زندان پلچرخی شعر های این شهید بزرگوار را كه زندانیان نوشته اند و جود داشته باشد، در سالهای زندان در كمتر سلول بود كه این بیت را نخوانده باشم:

ما تن به فنا دادیم تازنده شما باشید

برخاك مزار ما دستی به دعا باشید

اگر خواسته باشیم از سروده های اسد الله حبیب چه از نظر زیبایی شناختی و چه از نظر پرداخت صمیمانه به مسایل اجتماعی – سیاسی شعر های را بر گزینیم، بدون تردید تاریخ آن شعر ها به همان سالها بر میگردد. شماری از سروده های سلیمان لایق در آن سالها از پر آوازه ترین شعر های روز گار خود بودند،

صدای نا خدا پیچید در شب

كه هان ای رهروان بیدار باشید

من از وضع فلك دانم  كه امشب

نبردی میر سد هشیار باشید

با دریغ كه سلیمان لایق و بارق شفیعی پس از كودتای ثور ختم شدند.

حزب آنها به قدرت رسید و گویی دروازه های مدینهء فاضله به روی شان گشوده شد. اسد الله حبیب نیز یك صد و هشتاد درجه كوچه بدل كرد.

حالا اگر شاعری در ضدیت با دولت چیزی میگفت از نظر آنان مرتجع و گاهی سزاوار تیر باران بود، چنان كه علی حیدر لهیب، داود سرمد، رونق نادری، سید متقی ضمنی، سید ثابت و شمار شاعران دیگر در كشتار گاههای پلچرخی تیر باران شدند. روان شان شاد باد!

تا كنون در بحثهای كه به راه انداخته شده و قسماً از نظر من گذشته است، دوستان ما از شعر مقاومت در افغانستان شعر دودههء گذشته را اراده میكنند، به عقیده آنها شعر مقاومت در این سالها در افغانستان خود به یك جریان یا یك جنبش ادبی بدل شده است. من كه در این سالها در شهر كابل بودم برای یك لحظه هم نمیتوانم از یك چنین دیدگاهی به مسأله نگاه كنم.

پذیرفتن شعر مقاومت در سالهای اشغال در داخل كشور به گونهء یك جنبش یا جریان ادبی بسیار بسیار خوشبینانه و دور از واقعیت به نظر می اید. بسیاریها در این زمینه كار را برای خود سهل كرده اند، هنگام بحث روی شعر مقاومت عنان كاروان را به دست واصف باختری میدهند و بعد خود و چند یار دبستانی یا یار گرما به و گلستان در قفا و گاهی هم یكی یا چند بانوی سخنور نشسته برناقه و تمام.

در ارتباط به شعر مقاومت دههء شصت افغانستان، آن گونه كه بایسته است تا هنوز پژوهشی انجام نشده است.

من با تمام احترامی كه به شاعر و دانشمند ارجمند واصف باختری دارم باید بگویم، آن شمار شعر های او كه به نام نمونه های شعر مقاومت سالهای اشغال مورد بحث قرار میگیرد، اساساً در سالهای پیش از كودتای كمونستی سروده شده اند. غیر از این زبان شعر های واصف باختری با آن ابهام چندین قیمته، هر ویژه گی كه داشته باشد كمتر میتواند بازبان شعر مقاومت همسویی نشان دهد. به هیچ روی در شعر درون مرزی دو دههء گذشته نمیتوان بحث جریان شعر مقاومت را به میان آورد، شعر مقاومت در این سالها خصوصیت قطره یی داشته است و بسیار وقت لازم بود تا این قطره ها با هم یك جا میشدند تا حركتی را به وجود می آوردند. شعر مقاومت در این سالها در افغانستان به گونهء جزیره های كوچكی بود و گاهی بر گرداگرد این جزیره ها چنان سیم خار دار استعماره و سمبول كشیده شده است كه هیچ تفنگدار قله های هندوكش، سپین غر و رزمنده گان دشتهای غرب و شمال نتوانستند راهی به آنها پیدا كنند.

این كه شعر مقاومت با یك چنین پرداخت های سمبولیك و دورازذهن نیاز دارد یانه؟ بحث دیگریست.

تا جای كه من میدانم در دهه شصت در میان شاعران ما در شهر كابل و دیگر شهر های افغانستان اساساً یك پیوند زنده و پویا در جهت پایه گذاری شعر و ادبیات مقاوت وجود نداشت. و اگر كسانی هم ادعای موجودیت چنان پیوند هایی را دارند، باید گفت كه آن پیوند ها از نشست های خصوصی و دوستانه بالا تر نمیرفت. به پنداشت من به مقایسهء وضعیت ناگواری كه از دو دهه بدینسو افغانستان با آن سردچار است، شعر و در مجموع ادبیات این دوره از نظرباز تاب آن وضعیت ناگوار، نه تنها ادبیات غنی نیست، بلكه خیلی ها فقیر هم به نظر می آید. در كشور آتشفشانی زبانه میكشید، ولی گرمای باز تاب یافته در ادبیات این سالها شاید كمتر از گرمای یك شمع بوده باشد. تازه باید این گرما را به گونهء غیر مستقیم از پشت لایه های ضخیم سمبول و استعماره احساس كنیم.

 

*- در باره شعر های خودت چی نظر داری و چگونه شد كه دیوار های پست و بلند اوزان عروضی را پشت سر گذاشتی و رسیدی به شعر سپید؟

شعر را از سرایش چهار پاره آغاز كردم. شاید دلیل این امر، آن تاثیر بزرگی بود كه چهار پاره های استاد خلیلی، محمد فارانی، رزاق رویین و از كشور ایران نادر نادر پور و فروغ فرخزاد در ذهن و روان من بر جا میگذاشتند.

اساساً من یكی از شنونده گان همیشه گی برنامهء ادبی «زمزمه های شب هنگام» بودم  كه هر شب از رادیو افغانستان پخش میگردید.

این برنامه روزنهء كوچكی بود كه مرا به گسترهء بزرگ ادبیات و خاصتاً شعر معاصر افغانستان و ایران آشنا میكرد. شعر شاعران را میشنیدم و بعد، دنبال كتاب آنها سر گردان بودم.

فارانی، لطیف ناظمی، رویین، شمعریز، داود سرمد، نادر نادر پور، فروغ فرخزاد و چند تن دیگر را به وسیلهء همین برنامه شناختم.

فكر میكنم دست اندر كاران این برنامه و گوینده گان آنها، دكتر اكرم عثمان، فریده عثمان انوری، عبدالله شادان و اقلیما مخفی بر من حقی دارند.

این برنامه در شناسایی من با ادبیات معاصر پشتو نیز بی تاثیر نبوده است. من بهترین نمونه های شعر معاصر و كلاسیك پشتو را با صدای شریفه شریف و كسان دیگری از همین برنامه شنیده ام و لذت برده ام.

اگر دقیق تر بگویم، من شعر ها را تماشا میكردم، سطرها، تصویر های میشدند رنگین و روی پردهء ذهنم به حركت می آمدند و نوعی احساس تعریف ناپذیری تمام وجودم را فرا میگرفت.

وقتی «نقاب و نماز» نادر نادر پور را میشنیدم، مردی را میدیدم با قامت بلند، اندام باریك و چهرهء استخوانی كه در خلوت بامدادان نماز میخواند و هاله یی از نور دوروبرش را فرا گرفته است.

 

ز لابلای ستونها سپیده بر می خاست

و من در آیینه خود را نگاه می کردم

بسان تکه مقوای آبدیدهء زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

 

سرم چو حبهء انگور زیرپا مانده

به سطح صاف بدل گشته بود و حجم نداشت

و در دو گوشهءآن صورت مقوایی

دو چشم بود که از پشت مردمک هایش

زلال منجمد آسمان هویدا بود

 

 

زپشت شیشه افق را نگاه می کردم

سپیده از رحم تنگ تیره گی میزاد

و آسمان سحر گاهان

 به سان مخمل فرسوده نخ نما شده بود

به سان مخمل فرسوده نخ نما شده بود

ستاره هاف همه در خواب می درخشیدند

و من به بانگ خروسان،نماز می خواندم

حضور قلب من از من رمیده بود و نماز

به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود

و لفظ ها همه گی از خلوص خالی بود

 

 

نماز پایان یافت

 و من در آیینه تصویر خویش را دیدم:

حصار هستی ام از هول نیستی پر بود

هوار حسرت ایام، بر سرم می ریخت

ومن، چو برج خراب از هراس ریزش خویش

به زیر سایهء نسیان پناه می بردم

و زان دریجه-  که از عالم غریبی من

رهی به سوی افق های آفتابی داشت –

بدان دیار مه آلوده راه می بردم

 

بدان دیار مه آلوده،

که آفتاب در آن نور لاجوردی داشت

 و برگ وساقهء گلها به رنگ باران بود،

پناه می بردم:

در آن دیار مه آلوده، روز جان می داد

ومن ، نگاه به سیمای ماه می کردم

و باز گشت هزاران غم گریخته را

-       چوکله های گریزانسار های سیاه-

زلابلای ستون ها نگاه می کردم

 

 

در آن دیار مه آلوده، روز جان می داد

وشب چو کودکی از بطن روشنی می زاد

من از سپیده به سوی غروب می راندم

و با صدای مؤزن نماز می خواندم

حضور قلب من از من رمیده بود و نماز

به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود

و لفظها همه گی از خلوص خالی بود

 

 

نماز دیر نپایید

و نیمه کاره رها شد

و من در آیینه تصدیر خویش را دیدم:

به سان تکه مقوای آبدیدهء زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

و برق ناخوش چشمم زتب خبر می داد

سکوتآیینه، سنگین بود

و من، به خواب فرو رفتم

و قاب آیینه از عکس من تهی گردید>

نسیم پنجره را بست

وبانگی از دل آیینهء تهی برخاست

که ای به خواب فرورفته!

نقاب مندرس خویش را زچهره بردانداز

و آتن نماز رها کرده رادوباره بیاغاز!

 

 

دهان پنجره ازمژدهءسحر پربود

سپیده از رحم تنگ تیره گی  می زاد

من از غروب به سوی سپیده می راندم

و با صدای خروسان،نماز می خواندم...

 

و باز همین مرد را در شعر «حماسه یی در غروب» میدیدیم، این بار فراز تپهء سرسبزی در كنار دهكدهء من ایستاده، دستی را سایه بان چشمهایش ساخته و با دست دیگر، خورشید را از آن سوی دریا فرامیخواند.

 

زپنهانگاه جنگلهای خاموش خزان دیده

به سویت باز خواهم گشت ،ای خورشید،ای خورشید

ترا با دست سوی خویش خواهم خواند

ترا با چشم سوی خویش خواهم خواند

ترافریادخواهم کرد،ای خورشید ای خورشید

 

من اکنون قطره های ریز باران را

-       که همچون بال زنبوران خواب آلود می ریزد-

به روی غنچهء چشمان خود احساس خواهم کرد

من اکنون برگ هاراچون ملخهااززمین پروازخواهم داد

من اسفنج کبودابرهارابمس خواهمکرد

وزان آبی بهروی آتش پاییزخواهم ریخت

سپس آهنگ دیدارتوخواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

من اکنون کوله بار سهمگین بردوش خوددارم:

عجایب کوله بارتلخ وشیرین رابهم کرده

عجایب کوله باری توشهءشب هایبیداری

عجایب کولهباری هدیهء روزان بیماری

در او گنج نوازش ها

در او رنج نیایش ها

در او فریاد های مستی و هستی

در او انده ایام تهی دستی،

من اکنون کوله بار بسته ام راپیش چشمت باز خواهم کرد، ای خورشید، ای خورشید!

 

من ازخمیازه های دره ها وخواب و خندق ها

من از آشوب دریا ها واز تشویش زورقها

سخن آغازخواهم کرد.

من ازتاریکی شب ها و از تنهایی پل ها

من از نجوای زنبوران و از بی تابی گلها

سخن آغاز خواهم کرد.

من از سوسوی فانوسی که پشت شیشه می سوزد

من از برقی که کوه و آسمان را با نخی باریک می دوزد

من از بیلی که بر دوش نحیف آبیاران است

من از گیلاسبن های گل آورده

-که در صبح بهاران پایکوب باد و باران است-

ترا آگاه خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون دربهاربی خزان آواز می خوانم

من اکنون درشب تنهایی خود پیش می رانم

شب بی ماه در من لانه می سازد

عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد

درختی درکنار راه می روید

-عصای کوری اش دردست وبارپیری اش درپشت-

-عصای کوری ام درمشت وبارپیری ام برپشت-

به رفتن،هردومی کوشیم

من و او-هردو-خاموشیم

من واو-هردو-ازخاک بیابان آب می نوشیم

من ازاین همسفرروزی تراآگاه خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

افق خالیست؛امامن پرازابرم

پرازابرغبارافشان بی باران

درون چشمه،نقش خویش را برآب می بینم

از این خوابی که نوشدوجودم را

شبی بیدار خواهم شد

شتاب آلوده،درگودال دستم آب خواهم خورد

هجوم ماهیان تشنه راازیاد خواهم برد

نهال تازه در من ریشه خواهد کرد

وبازوی بلند شاخسارش را

به دورگردن من حلقه خواهدکرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

ترا گم کرده بودم من

ترادرخوابهای کودکی گم کرده بودم من

تراباردگر جستم

-(درون آخرین فریادهای ناهشیواری)-

ترادرخودرها کردم

تراازنوصداکردم

تراجستم میان مرز های خواب وبیداری

وزین پس باتوخواهم زیست،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون در غروب انتظارم راه می پویم

تراهمچون حریقی درکران این شب تاریک می جویم

ودرپایان این شب زنده داری ها

تراباردگردرخویش خواهم دید،ای خورشید،ای خورشید!

در آن شب- درشب دیدار-

غبارنرم تر از آن چه درشب های طوفانی

زروی کشتزاران سپید پنبه برمی خاست

میان تپه های ماهتابی خیمه خواهد زد

و من در پشت آن خیمه

به سان شعله یی درخرمن پنبه

به رقص آتشین آغاز خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

ودرپایان آن شب - آن شب دیدار-

به سویت باز خواهم گشت

ترا با چشم،سوی خویش خواهم خواند

ترا با دست، سوی خویش خواهم خواند

ترا آواز خواهم داد

ترافریادخواهم کرد،ای خورشید، ای خورشید!

 

 

وقتی این جمله ها را مینوشتم، خبر مرگ آن زنده یاد را شنیدم. سخت دلتنگ شدم. «چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن» فكر كردم ستون بزرگی از كاخ شكوهمند ادبیات معاصر فارسی دری فروریخت و صدای فروریختنش از ان سوی سرزمینهای دور غربت، غمگینانه در گوشها طنین افگند. چقدر برایم دشوار بود قبول این امر كه شعر فارسی دری «تصویر گربزرگ» خود را از دست داده است.

یادم می آید سال 1358، دوستی در شهر شبرغان كتاب «طلا در مس» را برایم آورد. شامگاه بود، با چه عجله یی خود را به اتاق رساندم. مثل تشنه كامی كه پس از روز ها تشنه گی، دستش به سوی چشمهء گوارا و شفافی دراز شود. كتاب را گشودم و چشمم به این عنوان افتاد:

«نادر نادر پور – تصویر گربزرگ». از این عنوان خوشحالی شگفتی انگیزی برایم دست داد. مطالعهء كتاب را از همین جا شروع كردم. وقتی فصل نادر پور پایان یافت، تازه بر گشتم به آغاز كتاب.

بدرود دنادرپور عزیز، روانت شاد و نامت ستوده باد!

بر گردیم به اصل موضوع و آن این كه «نقاب و نماز» و «حماسه یی در غروب» و بعداً شعر های لطیف ناظمی و خاصتاً شعر « آدمك برفی»،

 

شب تن خستهء خود را به تن پنجره می مالید

و ملا آور تراز همه شبهای دیگر

عنكبوت خفهء خاموشی

می تنید از درودیوار اتاقم بالا

و تواز روزنهء قاب نگه می كردی

من در آیینه تصویر تو می دیدم هان

كه تمامیت من

چون تن آدمك برفی در خورشید

آب میگردید،

 

 

سوگوارانه به خودمی گفتم

چیست درعمق نگاهش

که به تنهایی من می ماند؟

چیست در شط دو چشمش

که حریصانه مرا می خواند؟

کرم شب چرسش غمبارمرا میبلعید

وتواز آیینهءقاب به من می دیدی

دتمامیت هستی راازمن

بی دریغانه تو از من می دزدیدی

 

شب تن تنبل خود رابه تن پنجره می مالید

پرده،دستان نوازشگر خود ،پس می زد

وتن سربی سنگینت را

-اعتیاد همه شبهایم را-

باسخاوتمندی

میفرستاد به آغوش حریص من،

تن تو بوی علف می داد-

ولبان تو طربناکی باران را داشت

وقدمهایت

که به آهسته گی نبضم بود

دانهء وسوسه در هر رگ سرخم می کاشت

قاب تصویر ترا با خود داشت

من تمامیت اندام ترا

ولبم هرم نفسهایت را

 

صبح از پنجره ها می دیدم

که شب از باغچه ها چادر خود بر می داشت

لحظه ها حجم صدای هوس انگیز ترا با خود داشت

خانه را یک سره فریاد تنت می انباشت

 باز در کوچهء میعاد مرا می خواندی

باز بر فرادا

          برفردا شب،

                      وعده می ماندی،

 

 

روز ها ساییدند

شام ها

تن خود را به تن پنجره مالیدند

اینک آن قاب که از عکس تو انباشته بود

برسرطاق فتاده ست غبار آلود

قاب از عکس توخالیست

و دیوار ازقاب

و من از پنجره می بینم دنیا را

شهر را، باغچه را،خندهء آدم ها را

وبه خود می گویم:

زنده گی

آنقدر کوچک و خالی نیست

که زنی با تن خود پر سازد

و توهم نیستی آدمک برفی،

                             خورشیدی

تا به لب های تو این فریاد است

تو نمی میری

تو همان زندهء جاویدی

نیستی آدمک برفی،

                     خورشیدی

 

 

 

به همینگونه  شعر های پرنده، باغ و سنگ شكن از رویین، نخستین گرایشها به شعر نیمایی را در من بیدار كردند.

و از بانوان سخنور در این سالها به شعر های كریمه ویدا و خاصتا مثنوی های او علاقه خاصی داشتم و سروده های او را بیشتر در مجله های ژوندون، پشتون ژغ و میرمن می خواندم. سالهای كوچ و آواره گی پیش آمد و ظرف تقریباً ظرف دو دههء گذشته كمتر موفق شدم تا از این شاعر ارجمند شعری بخوانم، فكر میكردم كه مبادا این سخنور عزیز در آن سوی آبهای شورا زسرایش فاصله گرفته باشد، ولی اخیراً چند سرودهء او را خواندم و یكی و دو تا را هم از رادیوی بی بی سی شنیدم، دریافتم كه او نه تنها از سرایش فاصله نگرفته، بلكه در شعر نیمایی و سپید به فتح مرزهای تازه یی دست یافته است.

در دوران اشغال به سال 1363 خورشیدی زندانی شدم. تقریباً سه سال پشت میله های زندان پلچرخی ماندم. در زندان سرایش دراوزان نیمایی را با جدیت بیشتری دنبال كردم. فكر میكنم در این سالها شعر من از نظر زبان، تصویر پردازی و تكنیك وارد مرحلهء تازه یی شد.

بخش بیشتر سروده های زندان یا به اصطلاح معروف، حبسیات من، در نخستین دفتر شعریم «قلفی بر درگاه خاكستر» چاپ شده است و بخشی هم در سوگنامه یی برای تاك.

در زندان مدت زمانی با شاعر ارجمند صبور سیاه سنگ همكاسه بودم. این همكاسه گی تنها به دلیل آن نبود كه ماسوای « منظرهء مرگ» و « نماز كامل» كتابهای دیگری را هم میخواندیم، بلكه زنجیرهء فقری كه از میان استخوان دستهایمان میگذشت، ما را بیشتر به هم پیوند میداد.

من شعر هایم را روی زرقهای سیگار مینوشتم و صبور هم به نوعی چارهء خود را میكرد.

ما نخستین شنونده گان شعر های همدیگر بودیم. وقتی من یا سیاسنگ شعری میسرودیم شعر را برای یك دیگر میخواندیم. خواندن شعر ها تنها یك تعارف نبود، بلكه به هدف نقد و ارزیابی خوانده میشد.

من فكر میكنم چنین شیوه یی برای هر دوی ما سود مندی فراوانی در پی داشت. دست كم من چنین میندیشم، نمی دانم این ارتباط چه اندیشه یی در سر دارد.

نخستین تجربه های من در زمینهء شعر بیوزن نیز به سالهای زندان بر میگردد كه بعداً‌ آن را بیشتر دنبال كردم. در فرم كلاسیك به مثنوی رغبت بیشتری دارم و بخشی از سروده های قابل توجه من در فرم مثنوییست. قصیده، غزل و ترانه هایی هم سروده ام.

شعر هایم از نظر محتوا با رویداد ها و واقعیتهای اجتماعی – سیاسی كشور پیوند دارند كه گاهی بیشتر سیاسی شده اند.

واقعیتها در شعر های من بیان غیر مستقیم دارند. من همه چیز را جامعه را، درد را ، گرسنه گی را، عشق را و خلاصه زنده گی را با همه جلو های آن از پشت روزنهء احساس و عواطف خود دیده ام و بر بنیاد تجربه های خود بیان كرده ام.

بر خلاف آنچه كه میگویند، شاعر باید از مردم و جامعه بگوید، من شعر را از خود آغاز میكنم و از خود میگویم نه از مردم و نه از جامعه. هنگام سرایش، نه با مردم كاری دارم و نه هم با جامعه، بلكه آن جامعه و آن مردمی در شعر من بیان میشوند كه با من و درنهاد من زنده گی میكنند.

من برای بدبختی، آواره گی، عشقو آزادی و چیز های دیگر شعر نمیگویم، بلكه آواره گی، بدبختی، آزادی و عشقی را بیان میكنم كه در نهاد من است و من آنها را تجربه كرده ام. شعر در صمیمانه ترین بیان خویش، جز بیان صادقانهء دنیای درونی شاعر چیزی دیگری نیست.

شاعر در جامعه زنده گی میكند و شاخه یی از جنگل انبوه جامعه است، در حقیقت او تمام شبكه های زنده گی اجتماعی را به گونهء ذهنی در نهاد خود دارد. به همین سبب شاعر وقتی از خود میگوید، از جامعه نیز گفته است.

تنها و تنها این چگونگی بیان و نحوه تصویر پردازیست كه هر تجربه و درد خصوصی شاعر را به تجربه و درد اجتماعی بدل میكند. شاعر از من خویش بیرون میبراید و میشود، ما.

سمبولها و استعاره ها در شعر من آگاهانه جابه جا نمیشوند، حتا در جریان سرایش نمیدانم كه شعر در كجا و چگونه پایان میپذیرد. به جایی میرسم و احساس میكنم كه شعر پایان یافته است. جز یكی چند مورد، فرم شعر را هیچگاهی از قبل مشخص نكرده ام، شعر می آید و فرم خود را هم با خود می آورد.

هر شعری را كه آغاز كرده ام آن را به پایان رسانده ام. نمیتوانم شعر را به امید فردا یا پس فردا نیمكاره رها كنم. اگر چنین چیزی پیش آید، شعر همچنان نیمكاره باقی میماند. چنان كه شماری باقی مانده اند.

 

* و اگر گفتنیهای دیگری باشد،

فكر میكنم همین حالا هم زیاد شد. گفته اند یار زنده و صحبت باقی!

 

پانوشت ها:

  • تكسار نام كوه بلند یست در دهكدهء جرشابابا زاد گاه من. دروازه های خانهء ما رو به سوی تكسار گشوده میشدند. بامدادان نخستین پرتو خورشید بر پیشانی آن میتابید. بیست و اندسال است كه این كوه بلند را در طلوع و غروب خورشید ندیده ام.

ترانه یی یادم آمد كه چند سال پیش سروده بودم.

 

تكسار من و غرور من یارانند

آزاده گی فكر مرا میدانند

شب قصهء این غرور و این كوه بلند

مرغان ستاره گان به هم میخوانند

 فكر میكنم انجمن ادبی هرات در اسفند یا حوت 1309 خورشیدی به گونهء غیر رسمی ایجاد شد، تا این كه به سال 1311 اجازه یافت تا رسماً به فعالیت خود ادامه دهد.

 

 

 پرتو نادری

شهر پشاور

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

از واژه های اشک

تا

قطره های شعر

 

 بخش نخست

 یکی دو نکته در پیوند به این گفتگو

 وقتی که شاعر وروزنامه نگار سرشناس ایرانی حسین جعفریان در پاییز سال (1377)  خورشیدی این پرسش های به ظاهر ساده ؛ ولی دشوار پاسخ را در شهر پشاور پاکستان به من داد ، تصور نمی کردم که این گفتگو این همه گسترده دامان خواهد شد. جعفریان انتظار داشت تا این پرسش ها را در همان یکی دو روزی که او در پشاور بود پاسخ ارئه کنم تا با خود ببرد و در  کدام نشریه ء اختصاصی ادبی – فرهنگی ایران به نشر برساند.

گفتم نخواهم توانست تا ظرف یکی دو روز از عهدهء چنین کاری به درآیم ؛ اما آسوده خاطرباشید که به پرسش های شما خواهم پرداخت و آن را جهت نشر به نشانی شما خواهم فرستاد. با لحن لبریز ازتردید برایم گفت نمی توانم که آسوده خاطر باشم و چنین  نیزشد. ماهها گذشت و این پرسشها به پاسخی نرسیدند. تا این که محب بارش مدیریت مسوول مجلهء ادبی- فرهنگی سپیده در شهر پشاور را بر عهده گرفت.

او از من نوشته یی جهت نشر در سپیده خواست؛ اما من نوشته یی نداشتم. گفتم حسین جعفریان پرسشهایی در پیوند به وضعیت ادبیات و شعر معاصر افغانستان به من داده است، آن را جهت نشر در سپیده آماده خواهم کرد.این گفتگو زیر نام« از واژه های اشک تاقطره های شعر» در شمارهء ششم سال 1378 خورشیدی   فصلنامهء سپیده در شهر پشاور پاکستان به نشررسید. انتشار آن واکنش ها ی جدی و گسترده یی را در حلقات فرهنگی پناهنده گان افغان در پشاور ، ایران و کشور های غربی در پی داشت.از پاره ء این واکنش ها دریافتم که هنوز جامعهء فرهنگی افغانستان آمادهء آن نیست تا گفته شود که بالای چشم او ابروست.کسانی از من روی بر گشتاندند و من هم به آن سوی دیگر نرفتم تا بپرسم که این روی بر گشتاندن چه دلیلی دارد؟

کسانی هم که آسوده گی وجدان بیمار خود را در شکر آب کردن پیوند در میان دوستان جستجو می کنند تا توانستند به چنیین ماجرایی که گویا پرتونادی این یا آن استاد را اهانت کرده است دامن زدند؛ اما در نهایت جز به رو سیاهی به چیز دیگری نرسیدند. من چنین کسانی را منافقان عرصهء ادبیات می دانم . کسانی که حتی به آن چیزی که به نام ادبیات هم انجام  می دهند باور و ایمانی ندارند.این  گفتگو عمدتاً بر برداشت های شخصی من از وضعیت ادبیات معاصر افغانستان استوار است؛ اما آن چه که برایم اهمیت دارد این است که دریافت های خود را فدای هیچگونه ملاحظه یی نکرده ام. برای آن که حقیقت بزرگتر از هرکسی و هر چیزی است و هر کس حق دارد تا زنده گی را آن گونه بیان کند که می اندیشد.

این گفتگو به زودی نه تنها در سایت ها و نشریه های افغانها در اروپا و امریکا به نشر رسید؛ بلکه  انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورک نیزآن را به گونه ء رساله کوچگی  در مارچ دو هزار و یک  به نشر رسانید.  در این رساله این مقدمه ء کوتاه به قلم نویسنده و پژوهشگر گرانقدر نصیر مهرین آمده است : « گفتگویی با پرتو نادری چند ماه پیش در دو هفته نامهء زرنگار چاپ تورنتو منتشر شد. دیری نگذشت که آرزوی دسترسی به آن فزونی یافت. به منظور جوابگویی مثبت به خواست علاقمندان از شاعر گرامی پرتو نادی خواهش نمودم تا به تجدید انتشار آن در شکل یک رساله موافقه نمایند. با ابراز اطمنان از موافقت ایشان و با ابراز خوشنودی از انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ که انتشار" گفتگو..." را روی دست گرفت. آرزو می رود سایر مباحث و نظراتی نیز انتشار بیابند که با برداشت متفاوت از موضوعات مطروحه در این رساله مطرح می شوند.»

 ظاهراً در پیوند به این گفتگو در آن جا هانیز بگو مگو هایی وجود داشته است. برای آن که نمی دانم اختلاف دیدگاهها در پیوند به وضعیت ادبی یک زبان چقدر  می تواند غیر قابل پذیرش باشد. آیا چنین دیدگاههای متفاوت نمی توانند در حوزهء  ادبی یک زبان زنده گی  کنند . برای من بسیبار شگفتی انگیز بود که انجمن از انتشار این رساله  در  ورقپاره هایی جداگانه  نوشته است که: « انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ با وجودی که با تمامی نقطه نظرات این مصاحبه موافقت ندارد، آن را انتشار می دهد.»این یادداشت در پایان مقدمه روی صفحهء کتاب سرش شده است. نمی دانم که انجمن با این یادداشت خواسته است با چه امری مخالفت کند و چه امری را ثابت سازد.نمی دانم به این یاد آوری چقدر نیاز وجود داشت. تازه مهم نیست که تمام مردم در پیوند به  موضوعات فرهنگی – ادبی  فارسی دری از جابلقا تا جابلسا همانگونه بیندیشند که انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ می اندیشند!

پرسش دیگر این که مگر این انجمن یک حزب سیاسی است که تمام آن ها یک گونه می اندیشند. اتحاد نظر اگر در همه زمینه ها امر شایسته یی باشد، بدون تردید این اختلاف نظر در عرصهء ادبیات و شعر است که می تواند زمینهء شگوفایی آن را فراهم سازد. آن جا که در پیوند به شعر و ادبیات نظر یگانه پدید می آید و بر آن تاکید می شود روزگار شعر و ادبیات به سر می رسد.تصور من چنین است که این یاد دهانی خود از نوع همان ملاحظه کاریهای است که پیوسته گریبان ادبیات ما را گرفته و مجال پیشروی به آن نداده است. با این همه می خواهم از تمامی دست اندرکاران انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورک به سبب انتشار این گفتگو صمیمانه اظهار سپاس نمایم. انتشار این گفتگو به وسیلهء این انجمن نه تنها زمینه دست یابی بیشتر آن را برای دوستان آن سوی قاره ها فراهم کرد ؛ بلکه بر اهمیت آن نیز افزوده است. تا ازیادم نرفته باید بگویم که در این گفتگویکی دو پرسش دیگری هم وجود داشت که  نمی توانستم به درستی به آنها پاسخ بدهم بناً از ارئهء پاسخ به آنها صرف نظر کردم. مثلا پرسشی وجود داشت در پیوند به چگونه گی شعر معاصر تاجیکستان که برای من دشوار بود تا به پاسخ آن بپردازم. چون سررشته یی از چگونه گی شعر معاصر تاجیکستان نداشتم.به همینگونه قابل یاد دهانی می دانم که در اصل گفتگو تنها به  سطرها و بیت های نخستین شعر ها اشاره شده بود  و اما در این آن شعر ها به گونهء مکمل جهت استفاده بهتر و بیشتر خواننده گان عزیز، به نشر رسیده است.یک  دهه از عمر این گفتگو می گذرد. در این مدت زمان همانگونه که کشور عزیز ما افغانستان تحولات  و دیگر گونی های گسترده یی را تجربه کرده است؛ شعر و ادبیات و دید گاههای ادبی ما نیز متحول شده  و دیگر گونی پذیرفته اند، با این حال هنوز فکر می کنم که دیدگاههای بیان شده در این گفتگو و برداشت های که از وضعیت ادبیات معاصر فارسی دری افغانستان در این گفتگو وجود دارد می تواند دانشجویان و آنانی را که می خواهند در پیوند به ادبیات معاصر کشور به بیان دیدگاهها و دریافت های متفاوت دست یابند کمک کند. چنین بود که آن را در کنار گفتگو های دیگری که با من شده بود و یاهم  گفتگوهای که من با یکی دو شاعر ارجمند انجام داده بودم ، در این کتاب گرد آوردم.

 پرتو نادری

میزان 1388 خورشیدی

شهرک قرغه- کابل

پرتو نادری كیست؟

 من صدای خندهء ظلمت را

از حنجرهء زخمی كوچه های كور میشنوم

بدبختی را میشناسم

و تنهایی را تنفس میكنم

بدبختی در رگهای من جاریست

بدبختی همزاد جاودانهء ء‌من است

بدبختی كفشهای مرا میپوشد

و با پاهای من راه میرود

بدبختی با من شطرنج میزند

و هیچ گاهی نشده است كه برایش گفته باشم

كشت

بدبختی در خانهء من است

بدبختی با یگانه كودك من بازی میكند

و نان او را میدزدد

بدبختی چشمهای كورش را به من هدیه كرده است

و من جهان را با چشمهای كور او میبینم

بدبختی شعر هایش را از حنجرهء من میخواند

و در پایان شعر هایش مینویسد:‌

پرتو نادری


*چگونه شعر تو را و تو شعر را یافتید؟

از كودكی با هم آشنا شدیم. او در من بود و من به دنبال او سرگردان.

كنار جویباری كه از باغ پدرم میگذشت و بهتر است بگویم از باغ كاكایم، چون بعد ها دست پدرم از آن كوتاه شد، هرازگاهی با هم دیداری میكردیم.

من آن جا میرفتم. راستش یك نیرویی درونی مرا به آن جا میكشید، كنار جویبار روی سبزه ها مینشستم. جویبار نه چندان بزرگی بود. به موجهای كوچك آب نگاه میكردم و به زمزمهء رازناك آن گوش میدادم.

فكر میكردم كه جویبار هم غمی دارد و غم خود را در خلوت سبزباغ زمزمه میكند.

دست در میان موجهای آب فرو میبردم. سنگریزه های كوچك سیاه، زرد و سپیدی را یك یك از جویبار بر میگرفتم و بعد دانه دانه آنها را بر آب می افگندم.

از فرو افتادن سنگریزه ها بر سطح آب صدایی پدید می آمد و حبابی. حباب ها میتر كیدند و سنگریزه ها در بستر جویبار آرامش خود را باز میافتند.

بغضی آرام آرام در دل من باز میشد و بعد بی آن كه بدانم برای چی؟ لحظه های دراز میگریستم، آن قدر میگریستم كه احساس میكردم گشایشی در روان من پدید آمده است. بعد مانند زایری كه عبادتش در عبادتگاه تمام شده باشد، بر میخاستم و آرام آرام از كنار جویبار دور میشدم. هنوز فكر میكنم شعر نوع گریستن است، شعر نوع گریستن است در خلوت روح آدمی.

شعر روح آدمی را تسكین میدهد، همان گونه كه گریستن.

من آن روز گار، شعر هایم را با واژه ها نمینوشتم، شعر هایم را با قطره های اشك مینوشتم بر روی گونه هایم. هنوز چنان شعر های به سراغ من می آیند و اما به گفتهء سلمان هراتی، در قرنی كه قلبش را در زباله دان تاریخ قی كرده است، چسان میتوان یك چنان شعر هایی سرود.  علاقهء من به دریا شگفتی انگیزبود. دریا از كنار دهكدهء كوچك من میگذشت. شبانه صدای دریا تمام آسمان دهكده را پر میكرد. شبانه صدای دریا هزاران گونه خیال كودكانه را در من بیدار میكرد. دلم میخواست در میان آن صدا ها باشم. دلم میخواست بال در بال آن صدا ها پرواز كنم. روزانه صدای دریا شكوه شبانه اش را از دست میداد. من نمیدانم چرا صدای دریا شبانه ها در گوش من طنین دیگری داشت. من میرفتم كنار دریا، دریایی بود به شفافیت عشق و پاكیزه گی ایمان.به دریا نگاه میكردم، دلم تنگ میشد. به دریا حسادتم می آمد. دریامیرفت و چی مستانه میرفت و من زندانی دهكدهء خود بودم.

آسمان دهكدهء من شفاف و روشن بود. ستاره گان آن درخشش دیگری داشتند. شب كه از نیمه ها میگذشت گویی ستاره گان به تماشای دهكده پایین می آمدند. فكر میكردم كه اگر فراز كوه «تكسار*» میبودم، میتوانستم از دامن كبود آسمان دانه دانه ستاره بچینم. به ستاره ها كه نگاه میكردم، دلم تنگ میشد. به كودك همنام خویش می اندیشیدم كه در سرزمین ستاره ها خانه داشت. دلم میخواست، پدرم خانه یی در سرزمین ستاره ها میداشت و جدا از كاكایم زنده گی میكرد.من به این بیت قهار عاصی پیوند روحی عجیبی دارم:

وقتی كه میزدند سپیدار باغ را

ما یك به یك صدای تبر را گریستیم

فرو افتادن سپیدار چقدر اندوهگینم میكرد. تابستانها پدرم میرفت به «باغ رشقه» و چند تن دیگر را با خود میبرد و بعد سپیدار پشت سپیدار بود كه با اندامهایتبر خورده بر خاك می افتادند. نمیدانم این سپیداری كه من میگویم تو میشناسی یا نه؟ آنها به خاك می افتادند، شاخه های نازك شان روی خاك گسترده میشدند و به اهتزاز در می آمدند. من فكر میكردم كه جان میدادند. من فكر میكردم، دختر بالا بلندی بر خاك افتاده و گیسوانش را با دپریشان میكند. پوست از تن سپیدار ها میكندند و اندام شان برهنه میشد و عطرتن برهنهء سپیدار ها فضای باغ را پر میكرد. بعد زیبایی تن برهنه و عطر آگین سپیدار را در یكی از شعر های نادر نادر پور دریافتم، یادم نمی آید تا برایت بنویسم.

بامدادان كه از خواب بر میخاستم، نخستین حمله ام به سوی بته های گل در چهار گوشهء باغ بود، لحظهء دیگر، فراز دیوار شكستهء باغ كاكالطیف نایب بودم تا گلهای سرخ باغ او را هم تاراج كنم. دستم كه به سوی گلها دراز میشدف آبشاری از شبنم از لای برگهای پرطراوت سرخ و سبز فرو میریخت و سینه ام از هوای شفاف با مدادی باغ لبریز میشد. این ها همه  شعر های نخستین من بودند. زمان میگذشت. من بزرگتر میشدم و دیگر دست در آشیان گنجشكان نمیكردم.

حالا شعر های استاد خلیلی بود كه روح مرا تسخیر میكرد. شاید صنف هشت بودم كه روزی در مضمون قرائت فارسی  رسیدیم به سرود کهسار:

 شب اندر دامن كوه

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشانی

شب عشق و جوانی

 میان سبزه و گل

نسیمنگاه بلبل

زدور آید صدایی چون سروش آسمانی

ز نی های شبانی

 

فراز کوهساران

قدمگاه غزالان

قدمگاه غزالان را کنم گوهر فشانی

ز اشک ارغوانی

 

ببارد ابر نم نم

بلرزد شاخ کم کم

نباشد جز طبیعت هیچ کس را حکمرانی

به غیر از شادمانی

 

من و تو هر دو با هم

نشسته شاد و خرم

من از دل با تو اندر گفتگو های نهانی

تو گرم مهربانی

 

بچینم گل برایت

بریزم پیش پایت

حمایل سازمت از لاله های ارغوانی

چو یاقوت رمانی

 

 و چند درس بعد تر، باز هم شعر دیگری از استاد:

 

شبهای روشن تنها نشینیم

در پهلوی هم، در نور مهتاب

تا باد خیزدلرزنده از كوه

تانو را فتد تابنده بر آب

 

در کوه پیچد دلکش صدایی

از دور آید گلبانگ نایی

غم های دل را باهم بگوییم

من با نیازی تو با ادایی

 

زین آب خندان آیینه بندیم

تا صبح بینی روی چو ماهت

از شاخ سنبل شب شانه سازم

تا بر فشانی موی سیاهت

 

این خلوت عشق این شام زیبا

این لرزش موج این رقص اختر

من دیده پر خون تو گل به دامن

من شعر بر لب تو شور بر سر

 

باد بهار از بعد مردن

بر تربت من زین گل بکاری

ای ابر نیسان بر مدفن من

در پای این کوه اشکی بباری

 

با نالهء زار با صوت محزون

بر روی آن قبر بلبل تو هم باز

چندان بنالی کاندر دل خاک

از نالهء تو نالم به آواز

 شاید در همین صنف یا صنف بالا تر بود كه در یكی از روز های پاییز، باز هم با شعر دیگری از استاد زیر نام آخرین سوار آشنا شدم.

 ابر آشفتهء، ارغنده سیاه

گشت از قلهء شمشاد بلند

شام هم پردهء تاریك مخوف

به سراپای سپین غرا فگند

 

باد باطرهء آشفتهء موج

مست می آمد و بازی می کرد

گاه بر گیسوی سرو آزاد

بی جهت دست درازری می کرد

 

دورتر رود غریوندهء مست

تند و مواج و خروشان و کبود

چون سپاهی همه تن جوشن پوش

پیش می آمد و می خواند سرود

 

ظلمت آهسته در آغوش کشید

برج و باروی جلال الدین را

«سیل» فرمود که تا قفل نهند

در آن قلعهء پولادین را

 

نا گهان در پی آن شام سیاه

ناله یی از دل صحرا برخاست

« سیل» زان نالهء جانکاه حزین

چون سپندی شد و از جا بر خاست

 

دید کز دور سواری پیداست

لرزلرزان چو یکی سایه بر آب

گاه می افتد و کاه می خیزد

دست رفته زعنان پا زرکاب

 

بر سر اسب «براییدن» بود

خسته و زارو نحیف و رنجور

شبح بی روی وی اندر ظلمات

چون یکی مرده برون جسته زگور

 

ظاهر از رگ رگ او لرزهء مرگ

چون تذروی که گریزد زغقاب

دوخته چشم زخجلت به زمین

(همچو عاصی که کشندش به عذاب)

 

خوست تا شرح مند قصهء خویش

خشک شد لفظ و فرو ماند ز راه

« سیل» را دیدن آن  منظر شوم

کرد احوال به یک باره تباه

 

گفت ای وای چه افتاد بگو

در تو آقار جنون می بینم

جامه و اسب ترا سر تاپا

سرخ گردیده به خون می بینم

 

چشم بگشود« براییدن» و کرد

منفعل وار به اطراف نگاه

گفت کشتند و به خون آغشتند

افسر و رایت و سردارو سپاه

 

جنگ جویان دلیر افغان

شیر مردی و شهامت کردند

بر سر چشم کبودان فرنگ

چه بگویم چه قیامت کردند

 

چه سپاهی چو یکی ابر سیاه

کست و شوریده و تند و سرکش

مرگ می ریخت از آن چون باران

غیظ می جست از آن چون آتش

 

چشم کانون فروزان از خشم

سینه دریای خروشان از کین

نعره چون رعد غریونده به چرخ

 

آب این مرز بود آتشزا

خاک این قوم بود غیرت خیز

کوه باشند گران وقت ثبات

بادباشند سبک رو زستیز

 

« سیل» فرمود که شیپور زنند

گرد کردن به یک جا لشکر

بر سر قله فروزند آتش

که شود گمشده گان رارهبر

 

 صبحگاهان چو از این کاخ بلند

افسر مهر نمایان گردید

باز در طارم مینایی چرخ

تخت جمشید زر افشان گردید

 

«سیل» بر کنگرهء قلعه نشست

خیره بر دامن صحرا نگریست

دید چون نیست زلشکر اثری

زار بر خویش چو دریا بگریست

 

چشم خونبار به بالا افگند

دید چیزی ز هوا می آید

مست و مغرور عقابی از دور

به فضا بال گشا می آید

 

هست در پنجهء آن پارچه یی

که آز آن پارچه خون می ریزد

گفت این خون دل لشکر ماست

که چنین زار و زبون می ریزد

 

«سیل» ماتمزده از جا بر خاست

مرغ آزاد به کوهسار نشست

پرچم حق به فضا گشت بلند

علم ظلم، نگونسار شکست

 این شعر ها در آن سالها، چنان فواره یی از روشنایی های رنگین در ذهن و روان من بیدار بودند. هنوز هم هر جا كه با شعر آخرین سوار بر میخورم، آن را بلند بلند میخوانم تا لذت بیشتری ببرم. این شعر ها بر زبان من جاری بودند و حالا من بودم و باغهای فراخ و یك وجب ریخته برگهای سرخ و زرد خزانی. روی بر گها قدم میزدم، برگ ها در زیر گامهایم صدای دلنشینی داشتند.آه، چقدر پشت آن صدا ها دلتنگ شده ام. چقدر دلم میخواهد كه كودك باشم و پدرم سكه یی روی دستم بگذارد تا كاغذ و پنسل بخرم.

روی برگها قدم میزدم و میخواندم:

شب اندر دامن کوه

درختان سبز و انبوه...

گاه فراز درختی، گاه فراز دیواری، گاه فراز بامی، گاه در ساحل دریا و گاه كنار جویباری میخواندم و با تغنی میخواندم:

شبهای روشن تنها نشینیم

در پهلوی هم در نور مهتاب ...

 و اما شعر«لالهء آزاد» از استاد محمد ابراهیم صفا:

 من لالهء آزادم خــــــود رویــــم و خود بویـــــم

در دشت مــــــــــکان دارم همـــفطرت آهویـــم

آبـــم نـــم بازانســـــــــت فارغ ز لب جویـــــــم

تنــــــگ است محیـــط آن جا در باغ نمیرویــم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

از خـون رگ خویشسـت گر رنگ به رخ دارم

مشــــــاطه نمی خـواهد زیبـــایی رخســـــــارم

بــرســـــاقهء خود ثــابت فـارغ ز مدد گـــــارم

نی در طلـــــب یـارم نی در غـــــم اغیــــــارم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

هر صـــبح نســـــیم آیــــد بر قصـــــد طواف من

آهوبرگان را چـــــــشم از دیدن من روشــــــن

ســـــوزنده چراغســـــــتم در گوشه این مأمــن

پروانه بســـــــــی دارم سر گشــــته به پیرامن

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

 

از جلــــوهء سبـــــز و سرخ طرح چمنی ریزم

گشتست ختن صحــــــــرا از بوی دل آویــــزم

خم می شوم از مســـــتی هر لحظه و می خیزم

ســر تا به قدم نــــــــازم پا تا به ســـــر انگیزم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

جوش می و مستی ببیــن در چـــهرهً گلـــگونم

داغســـت نشان عشق و در سینـــهء پر خونــم

آزاده و سرمســـــــتم خو کرده به هامــــــــونم

راندست جنون عشـــــق از شـــهر به افســونم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 و شعر «من آب روان هستم، من راحت جان هستم» از آصف مایل كه در صنفهای پایین تر خوانده بودم، به هیچ روی در من تاثیر كمتری از شعر های استاد خلیلی نداشته اند. بعد به كابل آمدم تا دورهء لیسه را تمام كنم. كابل برای من رویای شیرینی بود و شاید هم برای هردهاتی بچهء دیگر. كابل آن روز گار رنگ و هوای دیگری داشت. مدینهء فاضله یی بود كه افسانه ها در باره اش شنیده بودم. پدرم از دهكدهء جرشاه بابا تا شهرك مشهد، مركز ولسوالی بامن آمد. كمتر سخن میگفت و اگر چیزی هم میگفت در جمله های كوتاه بود.  بیشتر اندرزم میكرد. آن روز در صدایش اندوهی صمیمانه یی را احساس كردم. راستش این نخستین باری بود كه دلم برای پدرم سوخت. این نخستین باری كه احساس كردم پدرم مرا دوست دارد.

كابل كه رسیدم، برایش نامهء منظوم نوشتم. شاید این نخستین تجربهء شعری من بود كه روی كاغذ نوشته میشد. از آن نامه چیزی به حافظه ندارم. دانشگاه كه رفتم، در دانشكدهء ساینس (علوم طبیعی) زیست شناسی و شیمی خواندم. زمستانها كه به خانه بر میگشتم، كتاب میخواندم. هر چه كه به دستم میرسید، میخواندم. بخشی پولهایی را كه پدرم جهت آموزش در كابل برایم میداد، كتاب میخریدم. به خانه كه برمی گشتم، دوستان و معلمان مكتب به جان من میرسیدند، كتاب و مجله میخواستند، میبردند و اكثراً بی انصافها بر نمیگشتاندند. زمستان سال 1353 خورشیدی بود كه دیوان خواجهء رندان حافظ شیراز را میخواندم و به تكرار میخواندم یك روز دیدم كه گویا شعر هایم جاری شده است. حالا دیگر صنف چهارم دانشكدهء ساینس بودم كه سرودم:

 به تن رخت گلابی كرده شهلا

چه خوش كار حسابی كرده شهلا

نهان در سینه دارد آتش عشق

كه ایندم آفتابی كرده شهلا

 روزبیست و چهارم جوزای 1354 خورشیدی برای من یك روز فراموش ناشدنیست. من در این روز، جایزه دوم مطبوعاتی را به مناسبت روز مادر گرفتم. شاعر بزرگوار محمود فارانی را در همان روز دیدم. او جایزهء اول را گرفته بود. آن روز زینب داود،بانوی اول کشور، جایزه ها را برای ما توزیع كرد. بسیار میخواستم تا بروم و خودم را به محمد فارانی معرفی كنم و با او همصحبت شوم. راستش جرأت چنان كاری را نتوانستم. با دریغ كه تا امروز اقبال آن را نیافتم تا پای صحبت آن بزرگوار بنشینم. سیمرغ همیشه در افق دیده نمی شود. بعد شعر من و عكس من بود كه در چند نشریه در شهر كابل چاب شد.

صنفیها فهمیدند كه من شاعرم. آنها كتابچهء شعر های مرا میخواستند كه بخوانند. عاشق پیشه ها از من تقاضا میكردند، تا به معشوقه های شان كه اكثراً از سینهء سوزان عاشق بیخبر بودند، شعر بنویسم. آری دوست عزیز، چنین بود ماجرای من و شعر. آن گونه كه میبینی، از كنار آن جویبار در آن دهكدهء دور تا چشمهای... فاصلهء دوری را طی كردم تا شاعر شدم.

 * كمی در بارهء شعر امروز افغانستان بگو!

تاجایی كه خوانده ام و یا پای صحبت بزرگان عرصهء ادبیات شنیده ام، در دههء سی خورشیدی و پس از آن، نخستین گرایشها نوجویی در شعر شاعرانی چون استاد خلیل الله خلیلی، یوسف آیینه، ضیا قاریزاده، بشیر هروی، فتح محمد منتظر، ابراهیم صفا، عبدالحكیم ضیایی، شفیع رهگذر، رضا مایل هروی و حبیب الله بهجت، استاد محمد رحیم الهام و محمود فارانی دیده شده است. میتوان گفت كه اینها نخستین دسته از شاعران نیمایی در افغانستان هستند، اما شماری از این شاعران در سالهای بعد. سرایش به شیوه نیمایی را با جدیت دنبال نكردند. استاد خلیلی حلهء شعرش را بیشتر در كار گاه قصیده و مثنوی تنید. قاریزاده و ضیایی به غزل سرایی توجه كردند و حبیب الله بهجت بعداً در مطبوعات حضور چندانی نداشت.

گرایش به شعر نیمایی و یا بهتر است گفته شود، نوجویی در شعر این دوره، میتواند دلایل گوناگونی داشته باشد. در این سالها بزرگانی چون عبدالرحمان پژواك، محمد اكبر شایگان، روان فرهادی، عبدالحق واله و استاد محمد رحیم الهام به ترجمهء شعر غرب میپرداختند. غیر از این ترجمهء شعر غرب از طریق نشرات ایران به افغانستان میرسید. چنین ترجمه هایی میتوانست چشم انداز تازه یی را در برابر شاعران آن روز گار افغانستان بگشاید. دو دیگر این كه شعر علامه اقبال در افغانستان هوا خواهان زیادی داشت، حتا میتوان از نوع اقبال گرایی در این دوره یاد كرد. در دیوان اقبال با یك چنین سروده هایی بر میخوریم:

 هستی ما نظام ما

 مستی ما خرام ما

گردش بی مقام ما

 زنده گی مدام ما

دور فلك به كام ما، مینگریم و میرویم

جلوه گه شهود را

بتکدهء نمود را

رزم نبود و بود را

کشمکش وجود را

عالم دیر و زود را می نگریم و می رویم

 

گرمی کار زار ها

خامی پخته کار ها

تاج وسریر و دار ها

خواری شهریار ها

بازی روزگار ها می نگریم و می رویم

 

خواجه ز سروری گذشت

بنده ز چاکری گذشت

زاری و قیصری گذشت

دور سکندری گذشت

شیوهء بتگری گذشت می نگریم و می رویم

 

خاک خموش  و در خروش

سست نهاد و سخت کوش

گاه به بزم و ناو نوش

گاه جنازه یی به دوش

میر جهان سفته کوش می نگریم و می رویم

 

تو به طلسم چون و چند

عقل تو در گشاد و بند

مثل غزاله در کمند

 زار و زبون و درد مند

ما به نشیمن بلند می نگریم و می رویم

 

پرده چرا ظهور چیست

اصل ظلام و نور چیست

چشم دل و شعور چیست

فطرت نا صبور چیست

این همه نزد و دور چیست می نگریم و می رویم

 

بیش  تو نزد ما کمی

سال تو پیش ما دمی

ای به کنار تو یمی

 ساخته ای به شبنمی

ما به تلاش عالمی می نگریم و می رویم

 

 

و یا در« نغمهء ساربان حجاز» می خوانیم:

 

 

ناقهء سیار من

آهوی تاتار من

درهم و دینار من

اندک و بسیار من

دولت بیدار  من

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

دلکش و زیباستی

شاهد و رعناستی

روکش حوراستی

غیرت لیلاستی

دختر صحراستی

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

 

در تپش آفتاب

غوطه زنی در سراب

هم به شب ماهتاب

تند روی چون شهاب

چشم تو نادیده خواب

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

لکهء ابر روان

کشتی بی بادبان

مثل خظر راه دان

بر تو سبک هر گران

لخت دل ساربان

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

سوز تو اندر زمام

ساز تو اندر خرام

بی خورش تشنه کام

پا به سفر صبح و شام

خسته شوی از مقام

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

شام تو اندر یمن

صبح تو اندر قرن

ریگ درشت وطن

پای ترا یاسمن

ای چو غزال ختن

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

 

مه زسفر پاکشید

در پس تل آرمید

صبح ز مشرق دمید

جامهء شب بر درید

باد بیابان وزید

تیز ترک گام زن  منزل ما دور نیست

 

نغمهء من دلگشای

زیر و بمش جانفزای

قافله ها را درای

فتنه ربا فتنه زای

ای به حرم چهره سای

تیز تیز ترک گام زن منزل من دور نیست

و نمونه های دیگر.

میشود گفت كه چنین سروده های اقبال، بر جریان نوجویی شعر این دوره در افغانستان بی تاثیر نبوده است. سه دیگر این كه، دسته یی از سخنوران و شاعرانی كه بازبان تركی و عربی آشنایی داشتند، مسلماً دگرگونی هایی ادبی در كشور تركیه و كشور های عرب زبان را با علاقه مندی دنبال میكردند و از همه مهمتر انتشار شمار شعر های علی اسفندیاری نیما یوشیچ در مجلهء موسیقی ست. مجلهء موسیقی نه تنها در ایران، بلكه در میان روشنفكران و شاعران حوزهء زبان فارسی دری و منطقه از اعتبار ویژه یی بر خور دار بود. این مجله به افغانستان میرسید و دست به دست میگشت. مسلماً چنین شعر هایی بر آنعده از شاعران افغان كه در جستجوی نوجویی در شعر بودند و دیگر نمیخواستند به تقلید از كلاسیكها به نظیره گویی بپردازند، تاثیرات جدیی داشته است.

بدون تردید، پیدایی گرایش نوجویی در شعر این دوره با تحولاتی كه جنبش مشروطیت در زمینه های اجتماعی فرهنگی در كشور پدید آورده بود، در پیوند است. انتشار شعر های سیاسی – اجتماعی در سراج الاخبار و نشریه های دروهء امانیه نشان میدهد كه جنبش مشروطیت اگر نه از نظر فرم، بل از نظر محتوا، شعر فارسی دری افغانستان را با تحولاتی رو به رو كرده بود. شاعران جنبش مشروطیت بیشتر تلاش داشتند تا شعر وسیله یی باشد در جهت رشد و شعور اجتماعی مردم. شعر این دوره سر شار از مضامین وطندوستی، آزادیخواهی، عدالت پسندی و مبارزه بر ضد استعمار است، شعریست روشنگرانه و خواننده را در جهت پایه گذاری یك جامعهء مدنی پیشرفته و آزاد به مبارزه دعوت میكند.

شاعران جنبش مشروطیت دیگر نمیخواهند تا با استفاده از مضامین و موضوعات تكراری، كهنه و رنگ باخته، اندیشه های خود را بیان كنند، آنها به مضامین نوتوجه میكردند، مضامین شمع و پروانه، سروقمری، زلف و كمند و چیها و چیها برای آنها چندان قابل توجه نبوده است، شاید در ارتباط به چنین مسایلیست كه محمود طرزی سروده بود:

 وقت شعر و شاعری بگذشت و رفت

وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت

وقت اقدام است و سعی و جد و جهد

غفلت و تن پروری بگذشت و رفت

عصر ، عصر موتر و ریل است و برق

گامهای اشتری بگذشت و رفت

کمیا از جمله اشیا زر کند

وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت

تلگراف آرد خبر از شرق و غرب

قاصد و نامه بری بگذشت و رفت

سیم آهن در سخن آمد چو برق

تیلفون بشنو،کری بگذشت و رفت

شد هوا جولانگاه آدمی

رشک بی بال و پری بگذشت و رفت

گفت محمود این سخن را و برفت

سعی کن تنبل گری بگذشت و رفت

 و یا در شعر دیگری می سراید:

 بیا ببین که در جهان چگونه گشته کار ها

جهان جهان ریل شد زمان زمان تار ها

چه بحر ها بر شده چه خشکه ها بحار ها

چه کوهها شگاف شد گذشت از آن قطار ها

جهان جهات علم و فن زمان زمان کار ها

بس است صید بودنه میان کشتزار ها

 شعر این دوره گاهی شعر پرخاش روشنفكرانه است، وقتی عبدالهادی داوی خطاب به امیر حبیب الله، این شعر را میسراید، در حقیقت نوع مقام شهادت را پذیرفته است:

 در وطن گرمعرفت بسیار می شد بد نبود

چارهء این ملت بیمار می شد بد نبود

این شب غفلت كه تارو ما ر می شد بد نبود

چشم پر خوابت اگر بیدار می شد بد نبود

كلهء مستت اگر هشیار می شد بد نبود ...

 زیر تاثیر چنین عواملی و شاید هم عوامل دیگری بود كه نوع نوجویی در شعر دههء بیست و سی افغانستان پدیده آمد.از دههء سی به بعد، گرایش به شعر نیمایی و یا سرایش دراوزان نیمایی در شعر معاصر افغانستان مشخص تر میشود. شاعران تازه دمی وارد عرصه میشوند كه میتوان آنها را موج دوم شاعران نیمایی در كشور گفت. به پنداشت من این دوره تا نیمهء دهه پنجاه ادامه پیدا میكند، درین دوره شعر نیمایی در افغانستان گسترش بیشتری مییابد. چنان كه استاد محمد رحیم الهام، محمود فارانی، سلیمان لایق، بارق شفیعی، عبدالحی خاكی (آرین پور)، دكتور سهیل، عبدالحسین توفیق، اسد الله حبیب، قیوم قویم، واصف باختری، لطیف ناظمی، عبدالرازق رویین، علی حیدر لهیب، رفعت حسینی، بیرنگ اقبال رهبر توخی، ظهور الله ظهوری، ناصرامیری، سعادت ملوك تابش، عارف پژمان و چندتن دیگراز نماینده گان مشخص این دوره استند.از خانمها درین دوره، من شعر های نیمایی و چهار پاره هایی از هماطرزی، شریفه دانش زرینگر و شاكره عظیمی خوانده ام، حالا من نمیخواهم، شاید هم همین لحظه نمیتوانم درارتباط به چندی و چونی شعراین شاعران چیزی بگویم، این امر میتواند موضوع بحث جدا گانه یی باشد. به هر صورت همین ها بودند كه نه تنها با سرایش شعر های شان، شعر نیمایی در افغانستان را گسترش دادند، بلكه هراز گاهی با نوشته مقاله هایی، از شیوهء كار جدید خویش در برابر حملات سنتگرایان كه گاهی متعصبانه هم بوده است، دفاع كرده اند. تاجایی كه من فكر میكنم، واصف باختری، لطیف ناظمی، رویین، علی حیدر لهیب، سلیمان لایق و محمود فارانی توانستند شعر نیمایی را دقیقتر و كاملتر از دیگران، مطابق به پیشنهاد های نیما بسرایند. از این نقطه نظر خدمت اینها به شعر معاصر افغانستان بسیار چشمگیر و قابل ستایش است. محمد فارانی بیشتر چهار پاره سرود، باید گفت كه او در چهار پاره سرایی در افغانستان شاعری كم نظیر یست.

گرچه من ظرف دو دهه گذشته از او شعر تازه یی نخوانده ام، ولی فارانی با همان سه كتاب «رویای شاعر»، «آخرین ستاره» و «سفر در توفان» در شعر معاصر افغانستان جایگاه بسیار بلند و ستایش انگیزی دارد. او همچنان در جایگاه خود چنان تندیسی ایستاده است. استاد خلیل الله خلیلی هر چند پس از نخستین گرایشها به اوزان نیمایی بعداً رغبت چندانی به آن نشان نداد، ولی او تا اواخر دههء پنجاه، چهار پاره سرایی را ادامه داد، استادنه و زیبا سرود كه میتوان در میان آنها به درخشان ترین نمونه های شعر فارسی دری درین فرم دست یافت. من فكر میكنم كه این دو شاعر، و بعداً لطیف ناظمی و رویین چهار پاره سرایی در افغانستان را به پخته گی رساندند. درین مرحله گرایش به شعر نیمایی اكثراً در وجود شاعران وابسته به اندیشه های چپ و لیبرال دیده میشود. شماری ازین شاعران را میتوان ازتبار شاعران سیاسی فلسفی به شمار آورد. در حالی كه شاعران وابسته به اندیشه های راست بیشتر به سرایش غزل، مثنوی و دیگر فرمهای كلاسیك ادامه دادند و از نظر اندیشه و نگرش شاعرانه در حوزهء تفكر ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل، علامه اقبلال و شمار شاعران عرفانی باقی ماندند.

در دههء دموكراسی 1342 -1352 خورشیدی، شماری احزاب و سازمانهای دست راستی در افغانستان به وجود آمدند. امروزه كمتر شاعر و نویسنده در افغانستان را میتوان یافت كه به گونه یی با چنین سازمانهایی در پیوند نبوده اند، شماری رسماً عضویت چنین سازمانهایی را داشتند و شماری هم به میزان مختلف به چنان سازمانهای علاقمند بودند. شاید بهتر باشد تا پیدایی نخستین جرقه های بیان ایدیولوژیك در ادبیات افغانستان را در دورهء صدارت شاه محمد خان (1325 – 1332) خورشیدی جستجو كنیم، ولی جرقه های بیان ایدیو لوژیك در ادبیات افغانستان خاصتاً در شعر، در دهه دموكراسی، دیگر به شعله های سر كشی بدل شده بود. در چنین وضعی كودتای ثور یا اردیبهشت ماه 1357 خورشیدی در میان شاعران افغانستان كاملاً مرزهای مشخصی را به وجود آورد. به گمان من درین دوره سه دسته شاعران در داخل كشور قلم میزدند. نخست شاعران وابسته به حزب حاكم وهوا خواهان حاكمیت دولت دست نشانده. دو دیگر، شاعران وابسته و یا متمایل به ایدیولوژی چپ كه با حاكمیت مخالفت میكردند. سه دیگر، شاعران وابسته به اندیشه های راست و متمایل به تنظیمهای جهادی.

غیر ازین ها، گروهی دیگری نیز بودند كه به گفتهء معروف شولهء خود را میخوردند و پردهء خود را میكردند و پشت دروازه های تغزل، خود را با گیسوان بلند معشوق حلق آویز میكردند. در یك چنین فضایی، شعر نیمایی، در افغانستان و خاصتاً در دههء شصت، گسترش بیشتری پیدا كرده و چهره های تازه دمی وارد عرصه شدند كه در حقیقت موج سوم شاعران نیمایی در افغانستان اند، مانند جلیل شبگیر پولادیان، صبور الله سیاه سنگ، سلطانعلی سحاب، لطیف پدرام، قهار عاصی، افسر رهبین، عبدالله نایبی، محب بارش، سمیع حامد، علی شاه روستایار، پژوهان گردانی، مسعود اطرافی، میرویس موج، شجاع خراسانی، عزیز آسوده، غنی برزین مهر، یونس طغیان، صالح محمد خلیق، حضرت وهریز، غلام حیدر یگانه، قربانعلی همزی، اسد الله ولوالجی، عباس خروشان و كسان دیگری كه در هیمن لحظه حافظه ام یاری نمیكند. از بانوان سخنور لیلا كاویان، كریمه ویدا، شفیقه یارقین «دیباج»، لیلا صراحت، حمیرانگهت، ثریا واحدی، خالده فروغ، فرحناز حافظی نجلا آگاه، ساجده میلاد، نفیسه خوش نصیب و دیگران شعر نیمایی سرودند، البته بررسی شعر این  شاعران از نظر محتوا، تعهد اجتماعی، زیبایی شناختی و دیدگاههای شاعرانه مسألهء دیگریست، ولی عجالتاً چیزی را كه میتوان گفت این است كه در شعر بعضی ازین شاعران، بهترین نمونه های شعر نیمایی در افغانستان را میتوان یافت. این نكته را نباید ناگفته گذاشت كه شماری از این شاعران، سرایش شعر را پیش از 1375 آغاز كرده بودند، اما شهرت و پخته گی شعر آنها مربوط به سالهای حاكمیت حزب دموكراتیك خلق افغانستان است.

شمار دیگر، اساساً پس از 1357 به سرایش شعر آغاز كرده اند، در حقیقت آفرینش شعری آنها با آغاز جنگها همزمان بوده است، كه چنان رشته یی نورازمیان سیاهیها میگذرد.

تا یادم نرفته است، باید بگویم كه از شاعران نیمایی موج دوم، شماری در این دوره نیز حضور گسترده و سازنده یی داشتند كه میتوان از واصف باختری، لطیف ناظمی، رویین و رفعت حسینی نام گرفت. با آن كه سلیمان لایق، اسد الله حبیب و بارق شفیعی نیز حضور خود را در شعر دههء شصت افغانستان نگهداشتند و حتی بیشتر هم سرودند، ولی در این دورهء سیاستزده گی و شعار های سیاسی چنان بر شعر این شاعران سایه افگند كه تدریجاً فاصله بزرگی در میان شعر آنها و خواننده گان جدی شعر به وجود آمد.

ازاین میان به گمانم سلیمان لایق حیف شد، برای آن كه او به مقایسهء حبیب و شفیعی ذاتاً از قوت و قریحهء به مراتب بر ترو قابل توجهی ادبی بر خوردار است. در حالی كه شعر نیمایی در افغانستان تدریجاً به مرز های تازه تری گام مینهاد، در مقابل شعر سنتی افغانستان با گامهای آرام در جادهء كوبیده شده پیشین راه می زد. استاد خلیلی تا پایان زنده گی در كنار غزل و مثنوی به قصیده سرایی ادامه داد، یونس سرخابی علاوه بر غزل به قصیده سرایی نیز پرداخت، محمد عثمان صدقی، ضیا قاری زاده، استاد نوید، حاجی غلام سرور دهقان، صوفی عشقری، شایق جمال، حیدری وجودی، عدیم شغنانی، رازق فانی، ناصر طهوری، میربهادر واصفی و اكبر سناغزنه یی بیشتر و بیشتر با غزل سرایی سرو كار داشتند. من فكر میكنم غزلهای فانی بیشتر حسی اندو بازنده گی نزدیك. غزلهای او زبان و فضای تازه یی دارند.

گزینهء «پیام باران از این نقطه نظر گزینهء قابل توجهی است. هر چند درین گزینه، چند پارچه شعر در وزن نیمایی نیز آمده است، ولی توفیق فانی در همان غزلهای آهنگین، تصویری و پر محتوای اوست. از این نقطه نظر غزلهای عفیف باختری و غزلهای سالهای پسین احمد ضیاء رفعت نیز به مرزهای جدید صمیمیت شاعرانه و زیبایی رسیده است. من از این دو شاعر تا هم اكنون شعری دروزن نیمایی نخوانده ام. به پنداشت من در شعر معاصر افغانستان باز هم بهترین نمونه های شعر سنتی را میتوان در آفرینشهای شاعرانه نیمایی پیدا كرد. مثلاً در قصاید شبگیر پولادیان، سمیع حامد، در غزلهای واصف باختری، قهار عاصی، سمیع حامد، لیلا صراحت، حمیرا نگهت، شهبازایرج، محب بارش، خالده فروغ، جاوید فرهاد و مثنویهای سلیمان لایق و افسررهبین میتوان به نمونه های درخشتانی دست یافت.

در ارتباط به شعر امروز افغانستان در حوزهء ادبی ایران نمیتوانم به گونهء مشخص چیزی بگویم شاید هر چه بگویم، همان قصهء پیل و خانهء تاریك باشد. به هر حال هرازگاهی از آن جاخبر های خوشی به گوش میرسد. شاعرانی چند در میان مردان و بانوان كه بیشتر كارشان بر زمینه شعر كلاسیك است، و شاید بهتر باشد كار آنان را نوعی نیو كلاسیزم بگوییم، به موفقیتهای قابل توجهی دست یافته اند. فكر میكنم در ارتباط به شعر نیمایی و شعر بیوزن در آن جا، میدان هنوز از موجودیت چهره های درخشان خالی به نظر می آید.

 

پایان بخش نخست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 ماجرای شعر«زیبایی»

 

 زمستان سال1383 خورشیدی بود و من در خانهء خود در میکرو رویان سوم در کابل بودم که شبی موبایل من به صدا در آمد. تا چشمم به پردهء موبایل افتاد شمارهء درازی دیدم که تمام پرده را پرساخته بود. دلتنگ شدم. تصورمن چنین بود که مالک اپارتمان است و ازمن می خواهد تا فصل بهار خانهء او را تخلیه کنم!بی سر پناهی در افغانستان مصیبت بزرگی است که من به تجربه می دانم . یادم آمد و می نویسم:روزی در یکی از کوچه های خیر خانه در حالی که کراچی پندک های ناچیز زنده گی خود را به سوی خانه یی که تازهء به اجاره گرفته بودم ، می راندم ،این چند سطر در ذهنم شکل گرفتند و تا رسیدم ، روی ورقپاره یی چنین نوشتم:

تمام هستی من

 کوله بار کوچکی بود

که از خانه یی به خانه یی می بردم

و عاقبت آن را

در کوچه های کهنهء شهر گم کردم

 همیشه کوچ کشی بزرگترین مصیبت برای من بوده است. هر چند در زنده گی روز های سپید کمتر داشته ام، با این حال روز های کوچ کشی همیشه برای من روز های تاریک و نا امید کننده یی بوده اند. اما نمی دانم چرا هنوز مانده ام این جا! شاید می خواهم در یک انفجار انتحای همراه با شماری هموطنان عزیزم پاره پاره شدن زنده گی خود را جشن بگیرم. چون از قدیم گفته اند که  مرگ با یاران خود جشن است.

 موبایل یک بار ، دو بار سه و چهار بار زنگ زد و با هر طنینی مرا به وسواسی اندرمی ساخت. به نظرم آمد کسی است که خواهشی دارد! موبایل را برداشتم و پاسخ دادم . بر خلاف انتظار در آن سوی خط صدای خانمی بود، صدای دلنشین و شیرین که فارسی را با لهجهء خاصی سخن می گفت.خودش را معرفی کرد و گفت من «چومان» نام دارم و از لندن با شما در تماس شده ام.من بیشتر هیجانی شدم که این صدای دلنشین از لندن با من چه کاری دارد!

چون مطمین شد که من پرتونادری هستم. گفت من از مرکز ترجمهء شعر، ازدانشگاه لندن از بخش سواس( مطالعات آسیای و افریقایی) با شما تماس گرفته ام. چنین جمله هایی مرا بیشترهیجانی می ساخت.او گفت: قرار است که مرکز ترجمهء شعر که تازه در دانشگاه لندن ایجاد شده است،شعرهای شماری از شاعران آسیایی، افریقایی وامریکای لاتین را به زبان انگلیسی ترجمه کند.شما نیز در فهرست شاعرانی هستید که باید شعر های شما نیزتر جمه شوند. سخنانی سرورآور وامید بخشی بودند که می شنیدم. تا آن زمان شعر های اندکی از من به زبان انگلیسی تر جمه شده بود. چنان که شعر« تصویر بزرگ، آیینهء کوچک» به وسیلهء دانشمند و نویسندهء گرانقدر جناب  داکترولی احمدی ، ترجمه شده و در مجلهء «نقد وآرمان» در ایالات متحد امریکا، انتشار یافته بود. غیر از این دانشمند و پژوهشگر دیگر کشور جناب داکتر شریف فایض نیز چند پارچه شعر مرا تر جمه کرده و در یکی از نشریه های برون مرزی افغانستان در امریکا به نشر سپرده بودند.

«چومان» گفت شما شعر های تان را بفرستید، این جا ترجمه می شوند وبعد ممکن شمارا به لندن دعوت کنند، واما او تاکید کردکه فرستان شعرها به مفهوم آن نیست که شما حتماً دعوت می شوید؛ بلکه از میان آن همه شاعران افغانستان که از آنها نیز شعر خواسته شده است، تنها یک تن دعوت می شود.بعداً دریافتم که دست کم ده تن از شاعران دیگر کشور نیز شعر های خود را به مرکز ترجمهء شعر در لندن فرستاده اند.این یک تماس دلنشین برای من بود. قرار بود شماری از شعر هایم ترجمه شود و بعد مرا دعوت کنند تا به خوانش شعر های خود در جشنواره های ادبی در شمار شهر های بریتانیا بپردازم.  منتظر نتیجه بودم.

آن گونه که دوستان می داننند دست کم دو دهه می شود که من به گونه یی  به سرایش نوع شعر می پردازم که در میان دوستان به نام شعر سپید معروف است.باید بگویم در این حرکت به هیچصورت تعمدی در میان نبوده که حتماْ باید شعر سپید بسرایم؛ بلکه جریان سرایش شعر مرابه گونهء طبیعی به آن سوی کشانیده است. شعر هاهمین گونه در ذهن من شکل می گیرند و بعدسروده می شوند. هر کس شیوهء آفرینشی خاص خود را دارد، اما تا جایی که به من مربوط می شود، شعر در من پدید می آید  و بعد با فرم و محتوای خود روی صفحهء کاغذ شکل می گیرند.با آغاز شعر نمی دانم که  شعر مرا به کجا خواهد برد و در کجا ختم خواهدشد. جایی می رسد که شعر ختم می شود و من سر شار می شوم  از یک لذت شیرین و تعریف ناپذیر.

 شعر ها را فرستادم. ماهها گذشت دیگر نه پیامی بود و نه هم صدای شیرین «چومان». تا این که روزی ایملی در یافت کردم از «سارا مگوایر». به گفته ء معروف از همان پیام های شگفتی آور.مگوایر رییس بخش مرکز ترجمهء شعر در دانشگاه لندن است. در عین حال او خود شاعر شناخته شده ییست و یکی از گزینه های شعری اش« انار های قندهار» نام دارد.

او برایم نوشته بود که پس از چند دوره کار در کارگاه ترجمه، سرانجام ترجمه های شعر های تو تکمیل شده و اگر تو موافق باشی ما می خواهیم ترا به لندن دعوت کنیم! این دعوت از دو جهت برای من دلنشین بود. نخست این که یک بار دیگر می رفتم به لندن، شهری که در تابستان 1999 به دعوت بی بی سی به آن جا رفته بودم. دست کم دو ماه ماندم و بر گشتم، در حالی که هنوز صدای کسانی در گوشم می پیچد که می گفتند پرتو! این فرصت طلایی را از دست مده و دوباره بر نگرد؛ اما من بر گشتم! مهمتر از آن، اشتراک من بود در یک برنامهء ادبی گسترده  در  چندین شهر بریتانیا . سر انجام دریافتم که از میان آن همه شاعران می ی که شعر های شان را بع مرکز ترجمهء شعر فرستاده بودم، من پذیرفته شده ام. قرار شد تا در ما اکتبر2005 برای یک ماه به لندن بروم که رفتم. نمی خواهم بگویم که نسبت به آن شمار شاعران هموطن دیگر که شعرهای شان را به مرکز ترجمه فرستاده بودند، من شاعر بر تری هستم به هیچ وجه! شاید گزینش شعر ها بود که در وازهء این موفقیت را به روی من گشود.  شعرهایی را که به مرکز ترجمه فرستاده بودم،  بدون از یک یا دو پارچه که در وزن آزاد عروضی سروده شده بود، دیگر همگان شعر های سپید بودند. شعر های بلند، شعر میانه و شعر های کوتاه. شهر های آمیخته از تجربه های خصوصی. شعر های دور از تصویر سازی های انتزاعی. شعر های که می توانستند بیشتر ترجمه پذیر باشند. دوازده پارچه شعر من ترجمه شد.بعداً مرکز ترجمهء شعر،  ترجمهء انگلیسی این شعر هارا همراه با زبان اصلی آن  به صورت کتاب کوچکی به نشر رساند. در میان آنها شعرها ، شعر« زییایی » نیز وجود دارد. شعر زیبایی سروده ییست در عوالم شعر سپید.

 زیبایی

 

صدایت به دختری می ماند

در سبز ترین دهکدهء دور

که آزادی قامتش را

 تنها کاجهای بلند کوه می دانند

*

صدایت به دختری می ماند

که شامگاهان

در زیر چتر ماه

در شفافترین چشمهء بهشت

آب تنی می کند

و بامدان از دریچه های فلق

کوزهء از نور خلوص به خانه می آورد

و از زمزم آفتاب جرعه جرعه می نوشد

 

صدایت به دختری می ماند

در سبز ترین دهکدهء دور

که از ترانهء جویبار

پای زیبی به پا می کند

و از نجوای باران گوشواره یی در گوش

و از رشتهء آبشار

 گلوبندی بر گردن

تا گلخانهء خورشید را

با رنگینترین گلهای عشق بیاراید

و تو به اندازهء صدای خویش زیبایی

 

Beauty

Your voice is like a girl

from the farthest green village

whose tall and graceful frame

is known to the pine trees on the mountains

 

Your voice is like a girl

who, at dusk,

will bathe in the clear springs of heaven

beneath the parasol of the moon

who, at dawn,

bears home a jar of pure light

who will drink sip by sip

from the river of the sun

 

Your voice is like a girl

from the farthest green village

who wears an anklet

forged from the songs of a brook

who wears an earring

spun from the whispering rain

who wears a necklace

woven from the silk of a waterfall

 

all of which grace the garden of the sun

with their many-coloured  blossoms of love —

and you

are as beautiful as your voice

 این شعر در پاییز 1373 خورشیدی برتابر با 1994 میلادی ، در شهر کابل سروده شده است. نخستین باراین شعر در گزینهء شعری من« تصویر بزرگ، آیینهء کوچک»که در شهر پشاور پاکستان  انتشار یافت، به نشر رسید وپس از آن به سبب اضافه کردن این سطر « که شامگاهان،در زیر چتر ماه» دوباره در گزینهء شعری دیگر من به نام« لحظه های سربی تیر باران» جای داده شد.

سال 1384 خورشیدی« دهان خون آلود آزادی» گزینهء  شعر های من در ایران به وسیلهء بنگاه نشراتی عرفان انتشاریافت. این گزینه در حققت انتخابی بود از شعر های گذشتهء من به اضافهء یکی چند شعر تازه. شعر« زیبایی» یکی از شعر های آمده در این گزینه است.

افزون براین شماری از پژهشگران مانند استاد لطیف ناظمی و استاد لبیت استاد دانشگاه کابل در نوشته های خویش در پیوند به این شعر دیدگاههای خود را بیان داشته اند.  چنان که نوشتهء استاد لبیب در مجلهء « چاووش» در پشاور انتشار یافته است.این شعر تا هم اکنون در شمارزیادی از سایت های افغانهای مقیم خارج و رسانه های چاپی درون مرزی و برون مرزی افغانستان به نشررسیده است.

همین جا می خواهم بگویم وقتی این شعر را سرودم دلم می خواست بر پیشانی آن  بنویستم: «  تقدیم به فریده عثمان انوری». وقت های که جوان بودم و پیوسته به برنامهء «زمزمه های شب هنگام» گوش می دادم و صدای او را می شنیدم، دنیای از تخیلات شاعرانه در ذهن من  رنگ می گرفت. در آن روزگار فریده عثمان انوری به شیوهء خاصی به دکلمهء شعر می پرداخت. او با آن خوانش زیبا ، در پرورش خیالات شاعرانهء من سهم شایسته یی داشته است. بعداً ننوشتم. ترسیدم نشود که بر من خشمگین شود! ویا مشکلی برایش پیش آید! حالا می خواهم این شعر را برای او اهدا کنم!

زمانی که در ماه اکتبر2005 در جشنواره های ادبی  شهر های گوناگون بریتانیا و از جمله در برونی گلری در شهر لندن، شعر های خود را همراه با سارا مگوایر به شنونده گان ارائه می کردم، شعر« زیبایی» یکی از آن شعر هایی بود که مورد استقبال  گستردهءحاضران قرار می گرفت.بسیار جالب بود که در ماه جولای 2009 خانمی به نام کرن (Miss Karen Wynne) از نشانی «سولا آرت» برایم پیام مودبانه یی فرستاد تا اجازه بخواهد که شعر« زیبایی» را به وسیلهء تیاتر غربت در لیورپول به صورت تمثیلی و موزیکال اجرا کنند. اوبر این نکته نیز اشاره داشت که نام شاعر نیز به تماشا چیان معرفی می شود. همچنان برای من نوشته بود که متن اصلی شعر به وسیلهء یکی از جوانان پناهده ء افغان خوانده  خواهد شد.

من در سال 2006 هنگامی که در برنامه (International Writing Program)  در ایالت آیوا، ایالات متحد امریکا به سر می بردم، خود شاهد بودم که شعر من زیر نام « مردان خوشبخت»  چگونه در یکی از تالار های دانشگاه آیوا به گونهء تمثیلی اجرا گردید، متن اصلی آن شعر را من خودم اجرا کردم.  اجرای تمثیلی این شعر سخت مورود علاقهء حاضران قرار گرفت. من به خانم «کرن» پاسخی فرستادم که این امر سبب خوشحالی من است و شما می توانید این شعر را اجرا کنید. برایم شگفتی انگیز بود که بعداً پیامی دریافتم از خانم (Adele Spiers) از «سولا آرت» که پیامی بود غیر مودبانه ،شاید هم بتوانم بگویم که گستاخانه. ظاهراً نام آن جوانی که باید شعر مرا در آن تیاتر می خوانده« سمیع الله نوزادی» بوده است. این خانم نمی دانم چگونه کف دست خود را بوی کرده ودریافته بود که شعر از من نیست از سمیع الله نوزادی است. شاید ادعای سمیع الله نوزادی چنین بود ؛ ولی تعجب در این است که این بانوی هنرمند! چگونه با یک ادعای شهرت طلبانه و وقیحانه، پذیرفته بود که گویا این شعر از نوزادی است. جالبترین ادعای نوزادی این است که گفته است که گویا  این شعر را او سروده و من آن را تر جمه کرده ام!  آقای نوزادی که گویی تازه با این شعر در عرصهء ادبیات زاده شده ، نگفته است که این شعر را به کدام زبان سروده است؟ چه زمانی سروده است؟ در کدام نشریه نشر کرده است؟ در کدام نشست ادبی آن را خوانده است، چه کسی و در کجا در بارهء این شعر نوزادی سخنی گفته است؟ چند نفر این شعر را به نام او خوانده اند؟

اگر نوزادی که حالا از برکت پناهنده گی در بریتانیا زبان انگلیسی آموخته ، این شعر را به زبان نگلیسی سروده چرا متن اصلی را نشان نمی دهد که این همه به این تر جمه چسبیده است؟ خوب اگر این آقا از افغانستان است این شعر به کدام زبان رسمی افغانستان سروده است؟  در کجا نشر شده است که من به آن دسترسی پیدا کرده و آن را ترجمه نمودم. من نمی دانم آقای نوزادی چند ساله اند؛ اما می دانم که شعر« زیبایی » هم اکنون شانزده ساله شده است. این که چرا آقای نوازادی در این  همه سال با وجود انتشار مکرر این شعردر کتاب ها؛ نشریه ها، رادیو ها و سایت ها، خاموش بوده است برای من بسیار شگفتی انگیز است! آیا آقای نوزادی می تواند نشان بدهد که او درکجای حلقات ادبی افغانستان جای دارد و چند تن او را به شاعری می شناسند؟شعر های دیگرش در کجا به نشر رسیده است؟  به مانند شعر«زیبایی» چند پارچه شعر دیگرسروده است؟ من بیشتر زمانی متعجب شدم که اساساً چنین کسی را پیش از این به نام شاعر نشنیده بودم!

حکایتی وجود دارد که روزی سعدی از بازاری می گذشت و مردی را دید که  شعرهای او را با اشتباهات زیادی  بلند بلند می خواند. سعدی گفت ای مرد ،چرا این شعر ها را  این گونه نادرست می خوانی ! نمی دانی که این شعر ها از سعدی است! آن مرد بی حیا گفته بود برو برادر! من خودم سعدی هستم و می دانم که شعر خود را چگونه بخوانم! به تو ارتباطی ندارد. سعدی گفته بود شعر دزد را دیده بودم و شاعر دزد راحالا می بینم.این جا نوزادی نیز نه یک سطر، نه یک بیت و نه یک تصویر ؛ بلکه کلیت یک شعر را می دزدد  و بدینگونه می شود شاعر دروغین سر بازار نیرنگ.

جالب این جاست که گویا وقتی نوزادی این شعر را در سایت مرکز ترجمهء شعر دیده از تعجب بر خود لرزیده است که چرا شعر او به نام پرتو نادری نشر شده است. دوست عزیز اگر شرمی داری باید از شرم و بی حیای بلرزی نه تنها امروز؛ بلکه درتمام عمر و شاید سزاواری تا ساتخوانهایت از شرم در گور نیز بلرزد.

گستاخانه ترین جمله های خانم (Adele Spiers) این بود که در آن پیام چنان فرماندهی به من دستور داده بود تابا گرداننده گان ویب سایت مرکز ترجمهء شعر تماس بگیرم واز آنها بخواهم تا اشتباه خود را تصحیح کنند و در پایان شعر« زیبایی» نام سمیع الله نوزادی را بنویسند و نام مرا حذف کنند! چه بانوی با سخاوتی! ما فکر می کردیم در افغانستان استعداد ها را نمی شناسند؛ حالا تشویش دارم که در بریتانیا نیز چنین است، برای آن که چرا این خانم را رییس دادگاه عالی بریتانیا نمی سازند تا هیچ حقی پایمال نشود. شاید هم این موقعیت برای او کوچک باشد. کاش دولت بریتانیا بتواند که ریاست داد گاه جهانی را به این خانم بدهد تا  او یا این عدالتخواهی که دارد ریشهء هر گونه بی عدالتی در تمام جهان بر کند! من نمی دانم  خانم(Adele Spiers) چگونه این حق را به خود داده است تا گستاخانه به من چنین بنویسد! و چنین دستور بدهد! نکتهء جالب این که این خانم که گویی چنان رستمی  به میدان در آمده است به« سارا مگوایر» رییس مرکز ترجمهء شعر نیز پیامی فرستاده و از او خواسته تا اشتباه خود را بر گیرند و در ویب سایت مر کز ترجمهء شعر بنویسند که این شعر از سمیع الله نوزادی است، نه از پرتو نادری! چه وکیل مدافع حق شناسی! که چنان دونکشوتی پا به میدان گذاشته است ؛ اما بی خبر از این که  تنها خود را مسخره می کند!
می خواهم به این خانم بگویم که مشکل تو این است که چیزی در پیوند به هنر و ادبیات، تاریخ و فرهنک افغانستان و ادبیات معاصر آن نمی دانی. اگر می دانستی اندکی تامل می کردی. فکر می کنی که من یک سمیع نوزادی هستم که چند روز در لندن پیزه خورده ام وبعد که شکمم سیر شده است در فکر شهرت طلبی شده و خواسته ام تا شعر کسی دیگر را به نام خود جا بزنم. کور خوانده ای بانو!

باید بگویم که من از زمانی که در دانشگاه  کابل درس می خواندم شعر می سرودم. تا هم اکنون چندین جایزهء ادبی را نه تنها از با اعتبار ترین نهاد های فرهنگی کشور خویش ؛ بلکه از کشور های دیگر نیز به دست آورده ام.بخش قابل توجهی شعر های من به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، جرمنی، ناروژی، هالندی، عربی، هندی و... تر جمه شده است. درکنفرانس های  و سمینار های مهم ادبی و فرهنگی چه در حوزهء زبان فارسی دری و چه در کشور های غربی اشتراک کرده ام . شعر خوانده ام و به ایراد سخنرانی پرداخته ام. من عضو شورای مرکزی انجمن نویسنده گان افغانستان و نخستین رییس دوره یی انجمن قلم افغانستان هستم و در شصت و نهمین کانگرس انجمن جهانی قلم در مکزیک اشتراک داشتم که در همین کانگریس افغانستان به عضویت جهانی قلم پذیرفته شد.

 من هم اکنون یکی از چند نام شناخته شده در شعر مدرن افغانستان هستم، بیشتر از سی و پنج سال است که می نویسم. یازده جلد کتاب شعر ازمن انتشار یافته است. این درحالیست که  پانزده اثر پژوهشی در پیوند به ادبیات شناسی، نقد ادبی، و مسایل اجتماعی و سیاسی  به نشر رسانده ام. دهها مقالهء تحقیقی در پیوند به ادبیات و نقد ادبی و معرفی شخصیت های ادبی وفرهنگی کشور و منطقه نوشته ام. با سایت های افغانها به پیمانهء گسترده ای همکاری دارم. امروزه دوستانی که ادبیات معاصر افغانستان را تعقیب می کنند با چگونه گی آفرینش شعری من آگاهی دارند و حتی در پای بسیاری از شعر های من و از آن میان شعر« زیبایی» اگر نام من هم  نباشد، آن ها از شیوهء بیان و تصویر پردازی شعر می شناسند که آن اثر متعلق به من است.

این خیلی مضحک است که  من محتاج سروده ای کسی باشم که هیچگونه هویتی در ادبیات و فرهنگ افغانستان ندارد و چنین تصوری تنها می تواند در ذهن های بیماری چون ذهن خانم(Adele Spiers) شکل گیرد.

شاید کمتر روزی است که من چند صفحه ننویسم. خانم(Adele Spiers) تو آیا مرا می شناختی که یک چنین جملات غیر مودبانه را برایم نوشتی! و به مرکز ترجمهء شعر دستور دادی که نام من از پایان شعر زیبایی حذف شود! تو که یک انسان مدنی هستی و در فرهنگ دموکراسی پرورش یافته ای! مگر هنوز یاد نگرفته ای که یک مسالهء فرهنگی را چگونه باید حل کرد. تو پیش از این چند شعر از نوزادی خواندی بودی؟ از کجا به چنین یقینی دست یافتی که آن شعر از من نه؛ بلکه از نوهء تو سمیع الله نوزادی است؟ من امید وارم که تو آن شعر را به نام او در آن تیاتر به گونهء تمثیلی اجرا نکرده باشی! اگر چنین باشد این حق من است که تا به مقامات حقوقی لندن اقامهءدعوی کنم!

اگر زنده گی بود من بار دیگر جهت اشتراک در یک برنامهء فرهنگی به لندن بیایم، خواهم کوشید تاآن شعر دزد لندن نشین- سمیع الله نوزادی را ببینم. چقدر خوب می شود تو خانم (Adele Spiers) چنان وکیل مدافع در کنارش باشی!این نوشته به زبان انگلیسی به« سولا آرت» و« مرکز ترجمهء شعر» در دانشگاه لندن نیز فرستاده شده است.همچنان این نوشته تا هم اکنون نه تنها در مطبوعات  درون مرزی کشور؛ بلکه در رسانه های بیرون مرزی کشور و یب سایت های افغانها به زبانهای فارسی دری و انگلیسی به نشر رسیده است.افزون بر این این نوشته همراه با تر جمهء انگلیسی آن در شماری از رسانه و سایت های برون مرزی و درون مرزی افغانستان به نشر رسیده است.

پرتو نادری

شهرکابل

دلو1389 خورشیدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 The Adventure of”Beauty” Poem

It was the winter of 2004 and I in my Apartment in 3rd Macroryan, suddenly my mobile rang as I looked there was a long number appearing on the screen of my set. I got homesick; my first intention was it might be the owner of the house asking me to leave his apartment in the summers. Housing is a major problem in Afghanistan and I know it as an experience. I remember and writing:

Someday on a street in Khairkhana I was carrying my bags on a four wheel towards a house which I newly rented. Through the way I took my pen and wrote down:

All I had

                Was a small knapsack

                Which I carried from one house to another

One day I lost it

In one of the old city streets

Kabul, 1981

Drawing migrate has always been a major calamity for me. However I have had lesser  bright days in my life. But drawing migrate has always been highlighted as black days and hopelessness for me. I still do not know why I am here! Maybe I want to suicide and celebrate the fragment with number of my country mates.This is a famous Afghan proverb “death with friends is like a festival”.

The mobile rang for second, third and fourth times, each moment I was taken to inner obsession. It looked there is someone with a request. I took my mobile and answered. Unlike my intention on the other site of the line was a lady, a sweet and heartening voice who spoke Persian in a unique accent. She introduced herself as “Choman” and has contacted me from London. I was more excited of what this sweet voice will be asking for!

When assured its Partaw Naderi. Said, I have contacted you from the Poetry Translation Center (PTC), London University, SOAS. These sentences made me even more excited. She said they are planning to translate the poems of the poets from Asia, Africa and Latin America to English. I was also in the list of poets that their poems need to be translated. These sentences were giving me hope and energy. To that date my fewer poems were translated to English, as of “Large Picture, Small Mirror” which was translated by Afghan respected writer and university lecturer Doctor Wali Ahmadi and was printed in Naqd-Wa-Arman quarterly magazine in US. In addition few of my other poems were also translated by respected scholar and Afghanistan former higher education minister Doctor Sharif Faiz (Former Afghan Minister of Higher Education).

Choman said, send your poems they will be translated and you might also be invited to London, but she insisted that sending my poems does not mean that I most likely will be invited to London, however from all those Afghan poets whose poems were translated a single will be invited to London.  Then I found at least ten other poets have also submitted their poems for translation.

It was a pleasant contact with me. My poems would be translated and I would be invited to London to recite my poems in the literature festival.

As my friends know it has almost been two decades that I have been writing blank verses. It is worth mentioning that there has never been a move towards blank verse while it has happened naturally.

Poems come into sight of my mind then I recite and write them down. Everyone has their own method. As far it’s concerned with me, poems come into sight of my mind then I write them down with my own understandings. With the start of the poem I do not know where I will be taken and where it will be finished. Then someplace the poem ends and I become head flux from a sweet pleasure and indescribable.

I sent my poems. Months passed there was neither a message nor the sweet voice of “Choman”.  Someday I received an email from Sara Maguire and it was one of those surprising messages. Maguire is the chairman of the center for poem translation. Yet she is a well know poet, one of her poetry collection is “Kandahar Pomegranate”.

She wrote, after few days of effort your poems have been translated in the Poetry Translation Center (PTC), if you are agreed we will invite you to London! This trip was pleasant for me in two directions. First I will again have the chance to go to London, the city to which I went in 1999 via the invitation of BBC. I was in London for two months and came back, as I still remember the voice of individuals who were asking me to not miss this golden chance and not return back to Afghanistan, but I returned back! More importantly my participation was at a wide literature program in several cities of London. Lastly I was selected among all the other poets to go to London on October 2005 for one month through the center of poem translation and I went. I really do not want to say that I am better among all other remaining poets who sent their poems to the center of translation, I am not! Maybe it was the selection of poems that opened the door of success for me. The poems which I sent to the center of translation were all blank verses excluding one or two.  High, medium and short poems. Poems taken from my personal experience, poems far from abstract picturing. Poems that can easily be translated.

Twelve pieces of my poems were translated. Then all these poems were printed as small book with the translation and the original language. Among those poems, the poem “beauty” is also included. Beauty is in black verse.

Beauty

Your voice is like a girl

From the farthest green village

Whose tall and graceful frame

Is known to the pine trees on the mountains

Your voice is like a girl

Who, at dusk,

Will bathe in the clear springs of heaven

Beneath the parasol of the moon

Who, at dawn,

Bears home a jar of pure light

Who will drink sip by sip

From the river of the sun

 

Your voice is like a girl

From the farthest green village

Who wears an anklet

Forged from the songs of a brook

Who wears an earring

Spun from the whispering rain

Who wears a necklace

Woven from the silk of a waterfall

All of which grace the garden of the sun

With their many-coloured blossoms of love —

And you

Are as beautiful as your voice

This particular poem was written in 1373 which is according to the summer of 1994 in the Kabul city. For the first time this poem was published in my poetry collection called “Large Picture Small Mirror” ( Taswir –e- Buzurg < Aaiena-e- Kochak) in Peshawar Pakistan. It was printed again in my collection of “Leaden Moments of Execution” for the reason of adding a small sentence.

In the year 2005 “The Bloody Mouth Of Freedom “another collection of mine was printed out in Iran by “Urfan “publications. This collection was in fact selected from my previous poems excluding few new ones. The poem “beauty” was also among them.

In addition other Afghan writers and researchers as of Ustad Latif Nazemi well-known Afghan Scholar and Ostad Saied Alem Labeeb Kabul University Lecturer have given their comments regarding this particular poem.  The comment of Ustad Labeeb has been published in “Chawosh” magazine in Peshawar Pakistan. To date this poem has been published in different foreign Afghani websites and the print Medias inside and outside Afghanistan.

When I created this poem I wanted to write on the forehead of it “presented to Farida Osman Anwari”. When young I was listening to the program called (Zamzama Haie Shabhangam) and listening to her voice, a world of poetry imagination would emerge in my mind. On that time Farida Osman Anwari would recite poem in a unique method. She with her beautiful recitation had worthy share in nurturing my poetry imaginary.  I didn’t write on the forehead of the poem, I was afraid she would mind it! Or maybe she will be faced with problem. Now I want to gift this poem to her.

While I was presenting my poems together with Sara Maguire at the Literary festival on October 2005 in the different cities of Britain including London city the poem “beauty” was warmly welcomed by the audience.

It was very interesting for me that on July 2009 a lady named “Miss Karen Wynne” wrote a very courteous message from the address SOLA ARTS to permit her for presenting the poem “beauty” as a role play by a group of exiled artists in Liverpool. She said the name of the poet will also be mentioned, in addition the original text of the poem will be read by an Afghan immigrant.

I was in the United States for International Writing Program (IWP) in Iowa State; I was the witness that my poem “Lucky men” was presented as role play at an Iowa University. The original text was presented by my own self; the poem was warmly welcomed by the audience. I replied to Miss Karen expressing my interest with happiness and permitted her to present my poem.

It was amazing for me when I received a message from a lady named “Adele Spiers” the message was very much non polite or I can say rude. Apparently the name of the person who was supposed to present my poem in the theater was “Samiullah Nawzadi”. I do not know how this lady smelled her palms and founded out that this poem does not belong to me it belongs to Samiullah Nawzadi. Although Samiullah Nawzadi said such to her, but it’s surprising how this artist lady accepted the outrageous and fame seeking claim of Mr. Nawzadi. The most interesting claim of Mr. Nawzadi is that he has actually written the poem and I have translated!

Mr. Nawzadi actually wants to put his feet for this first in the world of literature by stealing my poem, he didn’t say in which language he has written this poem? When he has written? In which literature program he has recited the poem? Has there ever been someone saying the poem belonging to Nawzadi? How many people have recited the poem mentioning his name?

If Mr. Nawzadi has learnt English from the blessings of being a refugee in London and has written the poem in English, then why he is not showing the original text only insisting on the translation? If this person is from Afghanistan then in which official language of the country he has written the poem? Where it has been published that I have had access to and translated. I do not know how old is Mr. Nawzadi, but I know the poem “beauty” Is now sixteen years old. It really is amazing for me that why Mr. Nawzai kept silence during this long life of the poem which was published in publications, magazines, and websites and broadcasted in radios! Can Mr. Nawzadi prove his position in the circles of Afghanistan Literature and how many people know him as poet? Where are his other poems published? How many other poems he has recited in the likes of “beauty”? I was more surprised since I have not heard such name being a poet!

There is a famous story, once  Sadi Sherazi famous  persian/ Dari was crossing a market, suddenly he saw a man reciting his poems incorrectly with loud voice. Sadi said why you recite the poem with such mistakes! Don’t you know these poems belong to Sadi! Man said go away! I am myself Sadi and know how to recite my poems! This does not belong to you. Saadi said, I have seen poem thief and now I see thief poet.

The most interesting point is that when Mr. Nawzadi has seen the poem in the website of the translation center, he suddenly has trembled from being surprised that how his poem has been published under the name of Partaw Naderi. My friend if you have little shame then you should tremble from shamelessness not only today but forever.

The most brazen sentences of Ms. Adele Spiers were that she ordered me like a commander to talk to organizers of poem translation center website for solving their mistakes and to write Mr. Nawzadi’s name at the end of the poem and remove my name! How generous lady! We thought only in Afghanistan people cannot identify talents, but I am worried it’s the same in London too, Why this lady is not appointed as the chairwomen of the court that no right is violated. Or maybe this position is less significant for her. Hope the Britain government appoints her as the chairwomen of the International Court to eliminate the roots of the right violation! I do not know how this lady “Adele Spiers” has given the right to herself for writing such brazen sentences to me! And to give such order! The interesting point is that the lady also sent a message to Sara Maguire to resolve their fault and to write in the website of the center for translation the poem belongs to Samiullah Nawzadi, not Partaw Naderi! How a grateful lawyer! But she does not know that she is making fun of herself! I want to tell this lady she does not know anything about the history and culture of Afghanistan as well as its contemporary literature. If you knew then you would have little indecision. You think that I am a Nawzadi who has eaten pizza for few days in London and when my stomach is full afterwards I have stood for having fame and wanted to name someone else’s poem to my own.  You have read blind!

I am Partaw Naderi, I recite poem from the university day. Till date I have received literature awards from well known and trusted cultural institutions of Afghanistan. Parts of my considerable poems have been translated in English, French, German, Norwegian, Dutch, Arabic and English. I have participated in essential cultural seminars and conferences in Persian speaking regions and also in European countries. I have recited poems and had speeches. I was the first chairperson of the Pen Organization and participated in 69th congress of the Pen Organization in Mexico City.

I am currently one of the well known poets in modern Afghan poetry; it has been more than 35 years that I write. I have published two poem books. Besides I have written and published fifteen research regarding literature, literary review and socio-political issues. Tens of research topics regarding literature, literary review and introduction of literary personalities have been written by me. I have close cooperation with Afghani websites. Today the individuals who follow the contemporary Afghan poetry know the creation of my poetry, if at the end of my poems including “beauty” they do not witness my name then they can recognize it from its method and picturing.

This is ridiculous that I will be in need of someone else’s poem that does not have any identity in Afghanistan’s literature and culture and this type of need can be demanded by an ill person.

There might be fewer days that I will not write few pages. Miss Spiers did you know me that you decided to write such impolite sentences to me! And you ordered the center for translation to remove my name from this particular poem! You are a civil person and have grown in a democratic culture! Still you have not learnt how to solve a cultural issue. How many of other Nawzadi’s poem you have read? From where you founded out and trusted that the poem does not belong to me it belongs to Samiullah Nawzadi? I hope you have not performed this particular poem as role player under the name of Nawzadi in that theater! If so then it becomes my right to contact the legal authorities of London and ask for lawsuit!

I have sent this writing to different Afghani websites to western countries in Persian ,Pashto and Eng lish languages to help me identify Mr. Nawzadi!

If alive I will again come to London this year, and will try to visit that poem thief of London resident Mr. Samiullah Nawzadi. It will be very nice that you Ms “Adele Spiers” stand side by side as his advocate

Partaw Naderi

Kabul City

Feb 2011

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 مولانا جلالدین محمد

از بلخ تا قونیه

 

           مولانا جلال الدين  محمد بلخی ،   يکی از شگفتی های تبار انسانيست ،  او با آن  دو اثر جاودانه اش ، مثنوی معنوی  و ديوان  شمس  چنان   تنديسی ا ز عشق و معرفت  بر بلند ترين قله ء  ادبيات عرفانی فارسی دری  ايستاده و  سده هاست که گويي آن  دو خور شيد معنوی  را بر کف دستان خويش نهاده  وما را  به سوی رستگاری و رهايي فرياد می زند.استاد جلال الدين همايي درجلد نخست  کتاب مولوی نامه ،  شخصِت مولانا را به سه مرحله ء جداگانه دسته بندی می کند . به مفهوم ديگر مولانا در درزای زنده گی شصت وهشت ساله اش ،  سه شخصيت گوناگون را پشت سر گذاشته است  . اين که مولانا در ديوان شمس می گويد :

 حاصل عمرم سه سخن بيش نيست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

 شايد اشاره به همين مراحل سه گانه ء زنده گی و يا شخصيت سه گانه ء  خود دارد. بر اساس دسته بندی استاد جلال الدين همايي، شخصيت نخستين  يا مرحلهء اول زنده گی مولانا  از نخستين سال تولد تا بيست پنج ساله گی اورا در بر می گيرد . او در اين مرحله  تقريباً تمام علوم عقلی و نقلی  روزگار را ازپدر و از سيد بر هان الدين محقق ترمذی فرا می گيرد ،  وبا تکميل اين مرحله  او ديگر  شخصيتی است فقيه ، متشرع  ، حکيم و دانشمند .

   مرحله ء دوم زنده گی او چهارده سا ل را در بر می گيرد . يعنی  شامل سالهای بيست و پنج  تا سی و نه ساله گی اوست . در اين سال ها مولانا شخصيتی است که به اشارت  سيد برهان الدين محقق ترمزی، به  رياضت می پردازد و به تصوف و سير وسلوک می گرايد و به اشارت او جهت آموزش و ديداربا مشايخ و عارفان بزرگ آن روزگار،  به شهرهای حلب و دمشق سفر می کند . پس از آن که محقق ترمزی به سال 638 هجری قمری ديده از جهان می بندد مولانا خود به تنهايي ؛ ولی  با شور و هيهجان بی مانند در راهی که پدر و محقق ترمزی در برابر او گشوده اند به جستجوی حقيقت می پردازد .

در اين مرحله در شخصيت مولانا  دوگرايش متضاد  وجود  دارد  يعنی او دريک  جهت  مشغول  طی مراحل طريقت است درحالی که در جهت ديگر هيچگاهی از مطالعهء کتب و  تکميل دانش  در زمينه های علوم عقلی و نقلی غافل نمی ماند  . او در اين مرحله ،  در علم و عرفان به  آ ن پيمانه  به پيش  می رود  که سر انجام به پيشوا يي و رهبری  سالکان  و ارباب  طريقت می رسد . مرحله ء سوم زنده گی يا شخصيت سوم مولانا در سی و نه ساله گی  پس از ديدار او با شمس به سال 642 هجری قمری آغازمی يابد که تا پايان زنده گی او ادامه دارد .در اين مرحله ، شخصيت مولانا با دگرگونی بزرگی رو به رو می گردد ، چنان که عشق و عرفان بر جنبه های ديگر شخصيت او غلبه  پیدا می کند.

با دو عالم عشق را بيگانه گيست

واندر او هفتاد و  دو ديوانه گيست

آزمودم عقل دور انديش را

بعد از اين ديوانه خوانم خويش را

زين خرد جاهل همی بايد شدن

دست  در ديوانه گی بايد زدن

   بااين حال شايد در يک بحث فشرده تر بتوان شخصيت مولانا را  به دو مرحله ء  زيرين دسته بندی کرد:

نخست مولانای پيش از ديدار با شمس  و  دو ديگر مولانای پس از ديدار با شمس .امروزه اين مولانای پس از ديدار با شمس است که نام شکوهمندش ، خاور تا باختر را در نورديده  و همان گونه که شيخ فريدالديدن عطار گفته بود ؛ آتش درجان همه شيفته گان عالم زده است  .مولانا  در ششم ربيع الاول604 هجری قمریبرابر با (سی ام سپتامبر1207 میلادی ) در شهر بلخ دريک خانواده ء  علمی  و عرفانی  ديده به جهان گشود . نياکانش همه از مردمان خراسان بودند .  با آن که  بخش بيشتر عمراو  در قونيه - پايتخت روم شرقی-  سپری گردید  و به اصطلاح عارفان  در همان جا خرقه تهی کرد؛ ولی پيوسته  از بلخ که يکی از چهار شهر بزرگ خراسان آن روزگار بود، ياد می کرد و خراسانيان آن سامان  را همشهری می گفت.

 بلخيم من بلخيم من  بلخيم

شور دارد عالمی از تلخيم

 يا جای ديگری در ديوان شمس  می گويد :

 نعره ء  های و هوی من

از  در  روم تا به بلخ

اصل کجا  خطا کند

شمس من و  خدای من

 پدر مولانا،  بهاءالدين محمد نام داشت که معروف به بهاء ولد بود.  از بهاء ولد  در منابعی که پس از خاموشی  مولانا نوشته شده است به صفت فقیه بزرگ،صاحب فتوی و از مشایخ فرقهء کُبروی ( پیروان شیخ نجم الدین کبری ) یاد شده و سلطان العلما لقب داشته خطيب و دانشمند بزرگ بلخ  بود که مولانا را « خداوندگار » صدا می زد .  داکترشفيعی کدکنی در کتاب «سر نی»  براين باور است که  :« القاب خداوندگار ، ومولانا  در زمان حياتش  رواج داشته است ؛و لی لقب مولوی را بعداً و شايد پس از  سده های  هشتم و نهم هجری به او داده ا ند .»

 کوچ بزرگ يا تبعيد سياسی

   پژوهشگران در ارتباط به دلايل و انگيزه های که سبب شد تابهاءالدين ولد پدر مولانا بلخ و بلخيان را ترک کند ، ديدگاه های همگونی ندارند. روايات موجود در اين زمينه را می توان  به گونه ء زيرين دسته بندی کرد :

1-   سلطان محمد خوارزم شاه سلطان خودکامه ء آن روزگار که شهر بلخ نيزبخشی از قلمرو او بود ،  نسبت به سلطان العلما  سؤ ظن  داشته و با چشم دشمن کامی به سوی او می نگريسته است . سلطان العلما از پرورش يافته گان عرفانی شيخ نجم الدين کبری  بود.  تذکره نگاران گفته اند  که  سلطان العلما  مردی بوده  دانشمند ، خوش سخن که  مجالس وعظ و ارشاد بر گذار می کرده و  سخنان خود را با سخنان و اندیشه های صوفیانه  می آمیخته و این امر سبب شده بود تا از ارادت و نفوذ  فراوانی در ميان  مردم بر خوردارگردد. شايد همين  نفوذ  او در ميان مردم سبب شده بود تا نوع حس بد گمانی نسبت به او در محمد خوارزمشاه پديد آيد .

 به روايت افلاکی  در مناقب العارفين ، از سلطان العلما نزد خوارزمشاه بدگويي   می کردند که : او تمامی خلق  را به خود  راست کرده است  ما و شما  را اعتباری نمی نهد. خوارزمشاه  قاصدان  فرستاد که حضرت سلطان العلما بلخ را قبول کند  و دستوری  دهد تا ما  به اقليم  ديگررويم  که دو پادشاه  در يک  اقليم نگنجند .

بهاء الدين جواب  داد که ملک دنيا  را اعتباری  نيست ما سفر کنيم .

 بر بنياد اين روايت مولانا جلال الدين محمد بلخی دوران کودکی را در بلخ  در وضعيتی به سر می برد که پدرش  مورد خشم و غضب  خوارزمشاه قرار دارد . سلطانی که پيش از اين شيخ مجدالدين بغدای يکی از مريدان  شيخ نجم الدين کبری  را بيدادگرانه در آبهای جيحون يا آمو دريا انداخته بود.

 2-  سلطان العلما  با مخالفت آشکار متکلم بزرگ سده ء ششم هجری امام فخررازی که با صوفيه ميانه يي نداشته  رو به رو بوده است .  اين باور وجود دارد که  امام فخر رازیدر دستگاه محمد خوارزمشاه نفوذ و مقامی داشت  و از  سلطان العلما در نزد سلطانبد گويي می کرد؛ در مقابل سلطانالعلما نيز هرگاهی که  بر منبر می رفت جراًتمندانه خوارزمشاه و  امام فخررازی را  با تند ترين  کلمات و گزنده ترين  طنز ها مورد انتقاد  قرار می داد و امام فخر را از شمار مبدعان می خواند . ظاهراً در اين سالها  سلطان العلما در وضعيت ناگواری به سر می برده است .  چنان که او دريک سو با حريف نيرومندی چون امام فخر رازی  مقابل بود که نه تنها مقام و موقعيت  او را در نظر نداشته ؛ بلکه  براساس روايات ، ذهنيت سلطان محمد را نسبت  به سلطان العلما و اهل صوفيه نيز تخدير می کرده است .

استاد ذبيح الله صفا اختلاف ميان  امام فخر  رازی و سلطان العلما را  بسيار با  اهميت تلقی کرده  و آن را يگانه دليل مهاجرت سلطان العلما از بلخ می داند . او در جلد سوم تاريخ ادبيات در ايران می نويسد  :« علت العلل مهاجرت اختلاف شديد سلطان العلما ، با امام فخر رازی بود . چون خود را در موازنه ء ايشان  نمی يافت  ناگزير  به ترک  ديار شد . اصولاً اين مهاجرت  مطلقاً از بيم حمله ء مغول نبوده  ...» 

با اين همه  آنه ماری شميل ،مولوی شناس فقيد آلمانی در کتاب شکوه شمس ، مداخله ء امام فخر رازی  را در ارتباط به ماجرایکوچ سلطان العلما از بلخ بيشتر يک افسانه می داند . او در اين ارتباط می نويسد :

« در هر حال ما بايد  داستانهايي را که به مهاجرت بهاء ولد از بلخ مربوط می شود  و از افزايش  نفوذ فخرالدين  براو سخن می گويد ، مردود شماريم ؛ زيرا آن فيلسوف در سال606 برابر با   1210 میلادی از دنيا رفت . درحالی که  بهاءولد و خانواده اش  حدود 616 برابر با1218 بلخ را ترک کردند .»بااين حال نه تنها بهاء ولد  در معارف خود امام فخر را به سبب مشرب فلسفی که داشته از شمار مبدعان می داند ؛ بلکه مولانا در مثنوی معنوی نيز  با نوع زبان طعن آميز بر وی انتقاد می کند  و او را  رازدار دين نمی داند :

اندر اين ره گر خرد  رهبين بدی

فخر  رازی راز دار دين بدی

افزون بر اين  شمس تبريزی  نيز امام فخر  رازی  را به سبب اين که باری  گفته بود :« محمد تازی چنين می گويد و فخر  رازی چنين... » مورد انتقاد و سر زنش قرار داده و به توبه فرا می خواند .

3- سلطان ولد  در مثنوی ولدیهيچگونه اشاره يي به مداخله ء امام فخر رازی  ندارد که سبب آن شده باشد  تا   سلطان العلما بلخ را ترک کند  ؛ بلکه اوعمده ترين علت اين امر را نارضايتی سلطان العلما  از مردم بلخ  دانسته است .

 

چون که از بلخيان بهاء ولد

گشت دلخسته آن شه ء سرمد

ناگهش از خدا رسيد خطاب

کای يگانه  شهنشه ء اقطاب

چون ترا اين گروه آزردند

دل پاک ترا زجا بردند

 به درآ از ميان اين اعدا

تافرستيم شان عذاب و بلا

چون که از حق چنين خطاب رسيد

رشته ء خشم را  دراز تنيد

 

از اين بيت های سلطان ولد بر می آيد که جد او سلطان العلما  در ميان مردم و شماری از پيشوايان مذهبی بلخ  مخالفانی نیز داشته که سبب شده است تا او بلخ را ترک کند و روانه ء حجاز شود .

4- شماری از پژوهشگران هراس از حمله ء چنگيز را  عمده ترين دليلی کوچ سلطان العلما از بلخ دانسته اند . ؛ ولی  انه ماری شميل در کتاب« شکوه شمس» می  نويسد که:

 « در آن زمان تهديد مغولاندر آسيای مرکزی احساس می شد  و خوارزم شاه  با کشتن چند تن  از  تاجران مغول  و تاراج دارايي های آنها  خود زمينه ء تجاوز و  ويرانگر مغول راآماده کرده بود .» براساس مثنوی ولدی سلطان العلما درجريان سفر از تجاوز  سپاهيان چنگيز بر بلخ  اطلاع می يابد .

 کرد از بلخ عزم سوی حجاز

زانکه  شد کارگر در او  آن راز

بود  در رفتن  و رسيد خبر

که  از آن راز شد پديد اثر

کرد تا تار  قصد آن اقوام

منهزم گشت لشکر اسلام

بلخ را بستد و  به زاری زار

کشت ازآن قوم بی حد وبسيار

 از آنچه گفته آمديم بر می آيد که هراس از ايلغار مغول و مخالفت  شماریاز بلخیان  دو عامل عمده يي بوده است که سلطان العلما را مجبور کرد تا بلخ را ترک کند .  بدينگونه او به سال 616 قمری پای در رکاب کوچ نهاد ؛ اما بعضی از پژوهشگران سال 614 را سال مهاجرت پدرمولانا ازبلخ دانسته اند .  کاروانی که  سلطان العلما و خانوادهء ا و را همراه با کتاب ها و سامان وسايل زنده  گی او از بلخ می برد به روايت افلاکی در بر گيرنده ء سه صد شتر بود که در  آن علاوه  بر مريدان و نزديکان  سلطان العلما ، چهل تن از مفتيان و زاهدان شهر بلخ  نيز او را همراهی می کردند .

 استاد ذبيح الله صفا درجلد سوم تاريخ ادبيات در ايران می نويسد که :  «جلال الدين محمد  درسال کوچ سلطان العلما  از بلخ  شش ساله بوده است .»  در حالی که  بيشترينه عقيده بر اين است که او در اين هنگام ازدوازده تا سيزده سال عمرداشته است .  با در نظر داشت سال تولد مولانا در 604 هجری قمری و سال مهاجرت سلطان العلما در 616  هجری قمری ، اين عقيده که  مولانا دوازده تا سيزده  سال داشته است بيشتر پذيرفتنی به نظر می آيد .

 مولا نا درخانه ء شيخ فريدالدين عطار

 درنيشابور سلطان العلما به ديدار عارف و شاعر بزرگ شيخ فريدالدين عطار می شتابد.

با آن که افلاکی و فريدون سپه سالار و نيز  سلطان ولد  زمانی که به بيان سر گذشت مولانا پرداخته اند چيزی در ارتباط به اين ديدار نگفته اند ؛ ولی بر اساس مطالعات و تحقيقاتی که مولوی شناسان در اين زمينه انجام داده اند  گفته می شود  که ممکن چنين ديداری رخ داده باشد .به قول استاد فروزانفر:

« اين ملاقات ممکن است اتفاق افتاده باشد ، برای آن که  وقتی بهاءالدين ولد از خراسان  سفرکرد ، هنوز عطار زنده بود و از رسوم صوفيان است که در سفر هرجا مردی را نشان دهند  به زيارتش می شتابند . علی الخصوص  که عطار يکی  ازمردان  به نام عصر خويش  بوده  و قطعاً بهاء الدين  ولد اشتياق ديدار او را داشت .»شیخ عطار در نخستين ديدار ، آن ظرفيت عرفانی و روحانی مولانا را می شناسد و خطاب به سلطان العلما، پيمبر وار   پيشگويي می کند که:« زود باشد اين فرزند توآتش در جان  همه سوخته گان  گان  عالم بزند .»

 ظاهراً شيخ فريدالدين عطارنخستين عارف و شاعر بزرگ ادب فارسی دری است که در بارهء مولانا و آينده ء او اظهار نظری کرده است . شيخ عطار اسرارنامه آن منظومه ء عرفانی -  اخلاقی خود را به جلال الدين محمد هديه می کند .اسرارنامه که در سه هزارو سه صد بيت سروده شده است اين گونه آغاز می يابد :

 به نام آن که جان را نور دين داد

خرد را در خدا  دانی يقين داد

 به درستی معلوم نيست  که شيخ فريدالدين عطار  در اين هنگام چند ساله بوده است . برای آن که  درتاريخ تولد اوعقايد يک دستی وجود ندارد.

 از پاره یی شعر های  شيخ بر می آيد که او عمر درازی داشته است.چنان که او درشعر  زيرين اشاره  به هفتاد ساله گی خود دارد  :

 کارم از عشق تو به جان آمد

دلم از درد  درفغان           آمد                   

چون زمقصود خود نديدم بوی

سوی  عمرم  ره ء زيان آمد

دين هفتاد  ساله داد به باد

مرد ميخانه ء مغان آمد

 در جای ديگری خود را هفتاد و اند ساله گفته است:

 مرگ در آورده پيش ، وادی صد ساله را

عمر تو افگنده  شب بر سر هفتاد و اند

 شيخ فريدالدين عطار به سال 618 در شهر شادياخ به دست سپاهيان چنگيز شهید گردید.

تاريخ  تولد او را به اختلاف گاهی  512 -  513 نوشته اند ؛ اما استاد سعيد نفيسی  آن را 537 واستاد فروزانفر 540  دانسته اند که بيشتر اتفاق نظر بر سال  540 است. بناً شيخ فريدالدين عطار به  هنگام ديدارمولانا ، 76 تا 77 سال داشته است. اما دولت شاه سمرقندی در چهار مقاله ، عمر شيخ  را يک صدو چهارده سال نوشته است.

 درکنار دجله

       چون کاروان سلطان العلما از نيشابور به مرز بغداد رسيد ، نگهبانان در کنار دجله  راه بر کاروان بستند  و پرسيدند که شما کستيد واز کجا می آييد ؟روايت است که سلطان العلما  سر از عماری  به در آورد  و در پرسش نگهبانان پاسخ داد :«من الله  و الی الله  و لا حول  ولاقوة الابالله ، از لامکان آمده ايم  و به لامکان  می رويم »

پاسبانان  خبر رسيدن  کاروان و اين پاسخ عجيب را به خليفه رساندند. گويند خليفه  از صلابت  چنين پاسخی  در شگفتی شد ه بود که  صاحب اين پاسخ  چی کسی می تواند باشد .او شيخ شهاب الدين  سهروردی را می خواهد و ماجرا بر می گويد . سهروردی به فراصت در می يابد  که بايد عارف بزرگی  از بلخ  به بغداد رسيده باشد .  او از بارگاه  خليفه بر می آيد  و همراه  با شماری  از علمای محتشم بغداد  به استقبال  سلطان العلما  می شتابد. سهروردی  که خود از بزرگان طريقت بود . هنگام ديدار، سلطان العلما  را  درآغوش گرفت وموزه از پای او بيرون کرد . در بغداد سلطان العلما بنا بر در خواست  شيخ شهاب الدين سهروردی در حضور خليفه به مسجد رفت و مردم را به راه راست ارشاد کرد  . او درپايان اين  موعظه  ،  دستا ر  ازسر بر  گرفت  و خطاب به خليفه  گفت: « به گفتار حاسدان ، متملقان و سخن چينان توجه نکنيد ، سپاه غارتگر چنگيز  نزديک است .»

 به هر  صورت  ، سلطان العلما، اين زنگ بيداری  را برای خليفه ء  بغداد زمانی به  صدا در آورد که  حمله ء  غارتگرانه ء چنگيز  به قلمرو امپراتوری خوارزم  و از جمله بلخ  آغاز شده بود .داکتر عبدالحسين زرين کوب  ،  موعظه و ارشاد سلطان العلما  در بغداد در حضور خليفه را  امرغير محتملی می داند. او درکتاب جستجو در تصوف ايران دراين زمينه می نويسد :

« اين که مناقب نويسان گفته اند بهاءولد از ملاقات  باخليفه  و از قبول انعام او  خود داری کرده باشد با اداب و رسوم  عادی موافق  نيست  واين هم که گفته اند  در حضور خليفه منبر رفت باتوجه با ضعف عربيت او که  ازمعارف بهاءولد بر می آيد ، قابل قبول نيست .»به هر حال او پس از اقامت کوتاه در بغداد به زيارت خانهء خدا رسيد .

سلطان العلما  پس از به جا آوردن حج به باور داکتر زرين کوب چند سالی را  در ارزنجان  به وعظ و تدريس پرداخت  و از آن جا به لارنده رفت  که امروزه به نام کرمن ياد می شود و درصد کيلو متری  جنوب خاوری  قونيه قرار دارد.سلطان ولد همراه با خانواده هفت سال را در لارنده سپری کرد .داکتر زرين کوب در  اين زميه در کتاب جستجو در تصوف ايران نوشته است :

«  در همين شهر بود  که مادر جلال الدين ، مومينه خاتون  معروف به مامی ، وفات يافت  و قبرش هنوز در آن جا باقيست . همچنين  در همين لارنده  بود که  بهاءولد، گوهرخاتون دختر شرف الدين لالا را  که مادرش  ازهمرهان  حرم وی بود  به تزويج  جلال  الدين در آورد .»

 همچنان گفته می شود که  سلطان ولد پسر مهتر مولانا به سال 623 برابر با 1226 میلادی در همين شهر به دنيا آمده است ؛ ولی او خود  در اين زمينه  در مثنوی ولدی اشاره يي ندارد .

سلطان العلما همچنان در لارنده بود که  سلطان علاًالدين کيقباد  پادشاه سلجوقی  روم شرقی  از اوخواست تا به  قونيه که درچهارصدو پنجاه کيلومتری جنوب شرقی استانبول  موقعيت دارد و در آن زمان پايتخت سلاجقه ء روم شرق بود بيايد و  او  نيز چنين  کرد .سلطان العلما به سال 627  قمری برابر با 1228 ميلادی  همراه با خانواده  به شهر قونيه رسيد و شهريان قونيه و سلطان روم شرقی از او به گرمی استقبال کردند .

اين که  امروزه از مولانا جلال الدين محمد بلخی به نام مولانای رومی و يا ملای رومی نيز ياد می شود،  يگانه دليل آن اقامت  مولانا جلال الدين  و باز مانده گان او در  قونيه است .از همين رو شماری از پژوهشگران در آثار خود  او را به صفت  بلخی رومی نيزياد کرده اند .

برای آن که اگر مولانا جلال الدين  در بلخ زاده شد و آموزش های ابتدايي را از پدر وسيد برهان الدين محقق ترمذی فرا گرفت ، بعداً در حلب و شام  به آموزش های بيشتری پرداخت و  سر انجام در قونيه است که مدرس ، خطيب و مفتی بزرگی  می شود و به  آن چنان  شهرت ومحبوبيتی می رسد  که کران تا کران عالم اسلام  را به هم پيوند می زند . غير از اين اگر آفتاب زنده گی مقدس او در بلخ طلوع می کند ؛ غروب آن را که خود طلوع ديگريست در قونيه  می بينيم . آفتابی که  فروغ جاودانه ء آن تا کنون نه تنها آسمان بلخ و قونيه را روشن نگهداشته  ؛ بلکه تمام  پهنه ء هستی شعر و ادب فارسی دری وعالم  عرفان را ،  کهکهشان در کهکشان ستاره باران کرده ا ست .مولانا با طرح بلند آثار جاودانهء خويش چنان رنگين کمانی از عشق و عرفان  آسمان های  قونيه و بلخ  را با هم پيوند می زند . چنان که امروزه  وقتی از او و آثار بی بديل او سخنی به ميان می آيد ،  اين دو شهر چون دو خواهر همزاد در ذهن ها و خاطره ها متجلی می شود .

خدا کند ،  من اين شايسته گی را داشته باشم تا به تمام نهاد های فرهنگیافغانستان و ترکيهودولت های هر دوکشور پيشنهادکنم که  شهر های بلخ و قونيه را به صفت شهر های خواهر به جهانيان معرفی کنند.اين امر نه تنها سبب استحکام دوستی در ميان دو کشور خواهد شد؛ بلکه با گسترش روابط فرهنگیدر ميان بلخ وقونيه زمينهءپژوهشهای تازه تریدرارتباط بهروزگار،  زندهگی وآثار مولاناجلالالدين فراهم میآيد.

 مولانا در قونيه :

 مولانا درآستانه ء بيست و چهار ساله گی است که همراه با پدر و خانواده به قونيه می رسد  و کس نمی داند که تاچند سال ديگر اين خراسانی زاده ء  دانشمند چه غلغله يی در گنبد افلاک می اندازد .

اوست که قونيه  را به شهر عشق، عرفان ،  شهرشعر و تصوف بدل می کند . چنان که  امروزه اگر قونيه  را شهرتي است بدون ترديد آن شهرت از فيض و برکات مولانا و تجلی آفرينش های جاودانه او در چهار گوشه ء جهان است . آن گونه که  تا هم اکنون همه ساله هزاران تن  از اقصای عالم  به زيارت آن پيشوای عشق و معرفت ، شعر و عرفان می شتابند.

 سلطان العلما پدر مولانا مدت زمان درازی در قونيه نمی زييد ، چنان که  به  روايت احمدافلاکی در مناقب العارفين، اوبه روز جمعه هيجدهم ربيع الاخرسال628 هجری قمری که با جنوری  1231 ميلادی برابر می شود ديده از جهان فرو می بندد . هم چنان به روايت او خاموشی سلطان العلما ، علاالدين کيقباد سلطان روم شرقی را چنان در سوگ  و ماتم می نشاند که  هفت روز از  سراپرده  بيرون نمی آيد وتا چهل روز بار نمی دهد  و بر اسب سوار نمی شود .

   مرگ پدر برای مولانا  مصيبتی بود  مضاعف . برای آن  که او نه تنها  پدر بزرگوار؛ بلکه مرشد راز دان خود را نيز  از دست داده بود .روايت است که او باری گفته بود :« اگرپدرم سالی چند می ماند ، من محتاج مولانا شمس الدين تبريزی نبودم .» با اين  حال بامرگ سلطان العلما مرحلهء ديگری درتکوين شخصيت مولانا آغار يافت .روايت هايي وجود دارد که مولانا بنا بر وصيت پدر و ياهم بنا بر خواهش مريدان دنبالهء کار پدر را پی گرفت  و بساط وعظ و تعليم  گسترد . بهاءالدين ولد در مثنوی ولدی در اين ارتبا ط گفته است :

 تعزيه چون تمام شد پس از آن

خلق  جمع آمدند  پيروجوان

همه کردند  رو به فرزندش

که تويی  در جمال مانندش

بعد از اين  دست ما و دامن تو

همه بنهاده ايم  سوی  تو رو

شاه ما زين سپس توخواهی بود

از تو خواهيم جمله  مايه وسود

  البته مولانا  تا اين زمان  علوم مروج عقلی و نقلی  روزگار را از پدرآموخته و به علم  و دانايي شهرت خوبی يافته  بود. سيد برهان الدين محقق ترمذی که از مريدان و شاگردان سلطان العلما بود  با شنيدن مرگ او  به سال 629 خود را به قونيه  رساند .

 گويند ، سلطان العلما پيش از اين که بلخ را ترک کند، امر تربيت و آموزش فرزندش جلال الدين را  به سيد برهان محقق ترمذی  سپرده  بود وبدينگونه او را مربی و اتابک خداوندگار ساخته بود . اين امر سبب شد تا بعداً سيد برهان الدين محقق ترمذی ،  به لالای خداوندگار نيز شهرت پيد کند.

غير از اين سلطان العلما به سيد برهان نيز توصيه نموده بود  که پس ازدرگذشت او ، تربيت سير وسلوک صوفيانه ء جلال الدين را بر عهده گيرد . سيد برهان الدين ترمذی علاوه بر آموزش های ديگر ، رموز و دقايق  زبان و ادبيات فارسی دری رانيز  به مولانا  آموخت    . گفته اندکه او پيوسته آثارحکيم  سنايي را می خواند و به اوچنان عشق می ورزيد که مولانا به شمس . همچنان اودر قونيه به مولانا اجازهء ارشاد داد .

با اين حال نيروی شگرفی مولانا را به سوی جستجو های بيشتری می کشاند و او چنان  رود خانه يي در تکاپو بود تا خود را به دريای ناکرانمند حقايق برساند . چنين بود که به تشويق محقق ترمذی و يا هم بنا بر انگيزه های درونی، مولانا جهت آموزش های بيشتر و ديدار با عارفان و مشايخ  روزگار ، از قونيه راهی  حلب گرديد . او  دراين شهر از فقيه بزرگ کمال الدين بن العديم  بهره گرفت  و اما  اين که چه مدت زمانی را  در حلب بوده است  به درستی روشن نيست. پس ازآن  به دمشق رفت . ظاهراً  سفرمولانا در حلب و  د مشق هفت سال را در بر می گيرد واو در سالهايي که در دمشق بوده است با عارف و انديشه گربرجسته ء آن روزگار ابن عربی  و چند تن ديگر ، ديدار هايي داشته است .

به قونيه که بر می گردد به اشارت سيد بر هان الدين محقق ترمذی  به رياضت روی می آورد و پس از آن که محقق ترمذی به سال 638 هجری چشم از جهان فرو می بندد ، مولانا تا پنج سال ديگرکماکان  به تدريس علوم دينی ادامه می دهد . حالا اومفتی بزرگ شريعت است و هنوز با طريقت ميانه  مستقيمی  ندارد .

 خاموشی پيش از توفان

         روزها بدينگونه در قيل و قال مدرسه می گذشتند . شهر قونيه  در آرامش کامل به سرمی برد . مولانا مشغول وعظ  و ارشاد و تدريس بود.اضافه از چهار صد دانشجو از کشور های گوناگون عالم اسلام بر گرد او حلقه می زدند و به  اندرز و ارشاد  و درس او عاشقوار گوش می نهادند ؛ اما کس چه می دانست که تا چند روز  ديگرمولانا سمش الدين تبريزی همان پشمينه پوشی که باری در مناجاتی  به درگاه خداوند فرموده بود که :« هيچ آفريده يي از خاصان توباشد که صحبت مرا تحمل تواند کردن ! و در حال از غيب اشارت رسيده بود که  اگرحريف  صحبت خواهی به سوی روم سفر کن !» چنان توفانی از شور و شيدايي به قونيه می رسد و همه کوی و بر زن  پر از هيا هوی می گردد. آری  چنين بود که شمس پای پياده سر زمين های دوری را  درنورديد و سر انجام اين پرنده ء سدره نشين که جز بر شاخه ء عشق  بر جای ديگری نمی توانست آشيان بيارايد ، به روز شنبه بيست و ششم جمادی الاخر سال  642 برابر  به قوس يا  آذرماه 623 خورشيدی درخان  شکر فروشان  قونيه نزول کرد.

  داکترصاحب الزمانی  در" خط سوم " يک چنين سيما نگاريي از شمس به دست می هد :

« شمس الحق والدين ، بن علی  ، بن ملک داد تبريزی  را در شهرتبريز پيران طريقت " کامل تبريزی " خواندندی ، وجماعت  مسافران صاحب دل  او را " پرنده  " گفتندی ، جهت طی زمينی که داشته است.دراول حال  مريد شيخ ابوبکر تبريزی سله ( زنبيل ) باف شده بود. در آخر چون کمالات ا و ، از حد  ادراک مردم گذشت ، در طلب اکملی سفری شد و مجموع اقالم را چند نوبتی گردی بر آمد . به خدمت چندين  اکابر معنی و صورت  رسيده ، نظير عظمت خود  نيافت و مطلوب و محبوب خود را  همی جست  تا به قونيه رسيد .»

شمس که در خان شکر فروشان شهرقونیه  فر ود می آيد حجره يا اتاقی  به اجاره می گيرد و بر دروازه ء آن قفلی می آويزد گران قيمت ،  کليد آن را  بر گوشهء دستارچهء قيمتيی خويش  می بندد و بردوش می آويزد تا مردم  را گمان آيد که او تاجر بزرگيست.اين همه به دليل آن است که مولانا شمس الدين هميشه  از اين امر که مردم اورا بشناسند گريزان بوده است. اماشمس در آن حجره از متاع جهان جز کهنه  بوريايي ،  شکسته کوزه يي و بالشی از خشت خام  ، چيز ديگری نداشت.از چگونه گی  دوران کودکی او اطلاعات چندانی  در دست نيست و تنها بر اساس رواياتی که وجود دارد او يک کودک استثنايي  بوده که کردار و رفتار او حتی  پدرش را نيز  به شگفتی اندر کرده بود . هميشه دلتنگ بوده و از کودکان ديگر گوشه گيری می کرده  و با آنها همبازی نمی شده است . سال تولد او نيز به روشنی معلوم نيست و اما پژوهشگران بيشتر براين باور اند که  شمس هنگامی که به قونيه رسيد کما بيش شصت ساله بوده است . اگر او را دقيقاً در اين هنگام شصت ساله بدانيم با  در نظرداشت سال  ورودش به قونيه (643)  ، می توان سال تولد او را 583 فرض کرد .

      ازتحليل سخنان مولانا در مجالس سبعه ،شماری از محققان و از آن ميان  داکتر عبدالحسين زرين کوب  به اين نتيجه رسيد  اند که مولانا  در آستانه ء سالهای ورود شمس  به قونيه ، آماده گی و ظرفيت  يک  ديگرگوني عرفانی  را در خود  داشته است .او در کتاب پله پله تا ملاقات خدا، می نويسد  :« مولانا به نحوی خواسته يا نا خواسته  يا ناخود آگاه  مدتها پيش  از آن که شمس به قونيه برسد  و شايد سالها قبل  ازآن که زنگ بيداری  برايش به صدا در آيد ، نشانه های  ازاين آماده گی را نشان  می داد. »

 او در ادامه می نويسد که : « تنها صلاح الدين پير و حسام الدين جوان  که با شوق  و ارادت مجالس مولانا را  دنبال می کردند ، درابياتی که  مولانا  بر منبر می خواند ، درقطعه  هايي که  در طی مواعظ نقل می کرد  و درخطابه های  عتاب آميزی که با جمع  حاضران داشت ، آماده گی او  را برای يک تبديل  مسير ناگهانی  ظاهر و قابل تشخيص می ديدند .»عطااًلله تدين درکتاب  به دنبال آفتاب ، می نويسد که روزی کسی از مولانا پرسيد که اين  علم حال را از کجا آموختی ؟ او در پاسخ گفته بود :

« در مکتب سيد  برهان الدين محقق ترمذی  به دستورش به چله و رياضت پرداختم . مدت نه سال مصاحب و ملازمش بودم  و به دستور او به حلب و شام رفتم  .وقتی که برنامه ء رياضت و سير وسياحتم به پايان رسيد استادم ، مرشدم  سيد برهان الدين  مرا در آغوش گرفت  و گفت :« فرزندم  در جميع  علوم عقلی و نقلی و کشفی بي نظيربودی هم اکنون در اسرار باطن و مکاشفات روحانی انگشت  نمای مردم خواهی شد .» مولوی در ادامه می گويد  که با اين حال يک ندای درونی  مرا نويد می داد  تا درانتظار پيشوا، قطب و مرشد ديگری باشم .پنج سال منتظربودم . دراين پنج سال  به تدريس  فقه و اصول  پرداختم  و شما می دانيد  که هر  روز درمجلس  درسم  چهارصد تن  از علاقه مندان  و دانشجويان علوم دينی  حاضر می شدند ؛ اما من منتظربودم  تا آفتاب  حقيقت  و عرفان  درافق قونيه  طلوع کند . وقتی که پرتو شمس  بر ذات وجودم افگنده شد  طريقه و روشم تغييرکرد .»از پاره يي شعر های ديوان شمس نيز می توان چنين نتيجه گرفت که مولانا پس ازخاموشی  سيد برهان الدين محقق ترمذی به گفته ء خودش چشم انتظار رسولی از لامکان بوده است :

 ای بانگ و صلای آن جهانی

اي آمده  تا مرابخوانی

ما منتظر دم تو بوديم

باز آ که رسول لامکانی

پيش تو امانت شعيبيم

ما را بچران  به مهربانی

 نخستين ديدار و نخستين پرسشها

 اين که شمس چگونه و درکجا نخستين بار  با مولانا ديدار کرده است، روايات گوناگونی وجود دارد .افلاکی می  گويد : « روزی در ميان هنگامه ء مردم  در شهر دمشق  حضرت مولانا  دست مبارک مولانا شمس الدين را  بگرفت و فرمود : صراف عالم  مرا درياب ! تا شمس  ا ز عالم استغراق  به خود آمد مولانا رفته بود .»

 از اين ديدارکه احتمالاً در زمانی که مولانا در دمشق مشغول آموزش و ديدار با مشايخ آن سامان بوده ، رخ داده است ، نمی توان به حيث  ابرانگيزه  يي ياد کرد که سبب دگرگونی مولانا شده باشد. برای آن که در این دیدار هيچگونه گفت وگويي در ميان آن ها صورت نگرفته است. ديداری که مولانا را از نهاد دگرگون  می کند  در قونيه رخ  می دهد  ، ديداری که  دانشمندان  از آن به حيث شگفتی انگيز ترين حادثه درتاريخ ادبيات و عرفان فارسی دری و حتی جهان ياد کرده اند.

 روايت ها

چنين روايتی وجود دارد که روزی در شهر قونيه مولانا سوار بر موکبی همراه با جماعتی  از شاگردان و مريدان سالمند  ازمدرسه ء پنبه فروشان  به خانه  بر می گشت . رضايتمنداز تدريس  و شادمان از  شهرتی که در اين  دوران جوانی برايش دست  داده است . ظاهراً سلوک فقيهانه ء مولانا  نشان نمی دهد  که او آماده ء پذيرش يک ديگرگونی بزرگ بوده باشد ، در چنين وضعی ناگهان رهرو ناشناس و پشمينه پوشی  بر سرراه مولانا می ايستد وعنان موکب آن فقه و مدرس پرابهت شهر را می گيرد ، آن گاه  چشم درچشم  او می  دوزد و  با صدای بلندی اين پرسش تکان دهنده  را مطرح می کند :«های صراف عالم معنی!محمد (ص) برتر بود يا با يزيد بسطامی ؟»

مولانا  که عالی ترين مرتبه ء اوليا را از نازلترين مرتبه ء انبيا هم فرو تر می دانست با لحن آميخته با خشم و پرخاش پاسخ داد :«محمد سر حلقه ء انبياست و بايزيد بسطامی را  با او چه نسبت ؟»

رهگذرناشناس دوباره می پرسد :

پس چرا محمد می گفت : « ما عرفناکه حق معرفتکه » درحالی که  با يزيد می گفت : « سبحانی ، ماعظم شانی ! »  گويند  مولانا از هيبت اين پرسش بيفتاد  واز هوش برفت .چون به خود آمد ، دست آن ناشناس  پشمينه پوش را که جز مولانا شمس الدين تبريزی  کسی ديگری نبود  ، بگرفت وبه حجره يی در مدرسه و به  روايت د يگر به حجره ء صلاح الدين  زرکوب برفت .  گويند که  چهل روز و به روايت ديگر سه ماه  در آن حجره  به خلوت  نشستند و کسی را  زهره ء آن نبود  تا به خلوت ايشان در آيد . بدينگونه  شمس  هنگامه و غلغله ء بزرگی را در شهر قونيه بر پا کرد .دراين ارتباط اين روايت نيز وجود  دارد که مولانا را از اين پرسش چنان حالتی دست داد که گويي در نظر او هفت آسمان  از همديگر جدا شده و بر زمين فرو ريختند و آتش بزرگی از باطن مولانا به دماغ و جمجمه اش زد و دودی تا ساق عرش بر آمد.

مولانا با يک چنين حالتی  در پاسخ گفته بود :« ابايزيد را تشنه گی از جرعه يي ساکن شد  و دم از سيری زد ، کوزه ء ادراک او  از آن مقدار پر شد و آن  نور به مقدار روزن خانه ء او بود ؛ اما  حضرت مصطفی (ص) را استسقای عظيم  بود  و تشنه گی در تشنه گی  و هر روز دراستدعای  قربت زيادتی بود  و از اين ادعا مصطفی (ص ) عظيم است . از بهر آنک ، چون او ، بايزيد  به حق رسيد خود را پر ديد  و بيشتر نظر کرد . اما مصطفی (ص) هر روز  بيشتر می ديد و پيشتر  می رفت و انوار عظمت  و قدرت  و حکمت  حق  را  روز به روز و ساعت به ساعت  زياده می ديد . ازاين " ماعرفناک حق معرفتک " می گفت ... همانا مولانا شمس تبريزی  نعره يي بزد  و نقش بر زمين بشد . »

ممکن يک چنين پرسش هايی  در نخستين ديدار شمس با مولانا مطرح شده  و نتيجتاً بحث ها و گفتگوهايی  را به ميان آورده باشد ؛ ولی با اين حال دگرگونی و شيفته گی عارفانهء  مولانا را نمی توان تنها و تنها نتيجه ء همين پرسش ها و نتيجه ء نخستين ديدار آنها بر سر بازار قونيه دانست.برای آن که در اين مورد می توان دلايل ديگری را نيز مطرح کرد :

  •  نخست اين که مولانا ، پيش از  رسيدن شمس به قونيه  به آن مرحله از ظرفيت روانی و سلوک  صوفيانه رسيده بود  تا يک چنين شيفته گی و دگرگونی بزرگ را بپذيرد.
  • اگر طرح چنين پرسشهايی را يگانه دليل دگرگونی مولانا بدانيم  در آن صورت ازتاثير شخصيت عارفانه ء شمس براوچشم پوشی کرده ايم . در حالی که  تاثير شخصيت را  می توان  به حيث يک عامل بسيار مهم و سازنده  درامر دگرگونی و شيفته گی مولانا در نظر داشت تا آن حکايات و روايات ساخته و پرداخته شده  به وسيلهء مريدان و علاقه مندان که عمدتاً استوار برامر کرامات و مسايل مربوط به خرق عادت است .

 چنان که گويند:

« روزی شمس  به مجلس مولانا در آمد ، او را در کنار حوضی نشسته ديد. شمس با نوعی استهزا  به کتابهای که در کنارمولانا بود اشاره کرده پرسيد که اين ها برای چيست؟ مولانا در حالی که غرور فقيهانه يي در نگاهايش موج می زند با وقار دانشمندانه يي می گويد :اين کتابها علم قال است  و ترا با آن چه کار!»شمس کتابها را بر گرفته  يگان يگان در آب می اندازد . مولانا پرخاش می کند . شمس با  آرامی کتابها را يک يک درحالی  از آب  به در می  آورد که همه گان همچنان خشک اند  و آبی در آنها نفوذ نکرده است . مولانا با تعجب می  پرسد :«اين د يگر چه سِر است ؟ » شمس می گويد  : «اين ذوق و حال است  تو را ازآن چه خبر !»

نتيجه يي که می توان از اين قصه ها گرفت اين است که سر انجام شمس ، مولانا را از علم مدرسه يعنی از علم قال به سوی علم حال می کشد و بر تری آن را برای او نشان می دهد .

ديدارشمس با مولانا را به نام مرحله ء شيدايي مولانا و تولد دوباره ء او ياد کرده اند. اما به گفته ء داکتر شفيعی کدکنی « اگر تولد  دوباره ء مولانا  مرهون  بر خورد با شمس  است ، جاودانه گی نام شمس حاصل ملاقات  او با مولاناست .»به هرحال ، ديدار شمس با مولانا به هر گونه يی که رخ داده باشد و تذکره نگاران و راويان هرگونه روايات و حکايات گوناگون و متضادی که ساخته باشند ؛  با اين همه می توان  اين ديدار را  بزرگترين و شگفت انگيز ترين رويداد در زنده گی مولانا و شمس خواند  .

 نتيجه ء ديدار

 هر چندچگونه گی ديدار شمس با مولانايکی از موضوعات دلچسب درشرح زنده گی و احوال مولانا  می تواند به شمار آيد  ؛ ولی  مهم این است  که باید به نتيجه ء اين ديدار انديشند تا به چگونه گی وقوع آن . اين ديدار  به  هرگونه يي که بوده رخ داده است ؛  مهم اين است که در نتيجه ء اين ديدار مولانا به زنده گی تازه يي می رسد وچنان  مرحله يي در شخصيت عرفانی  او آغاز می شود که امروزه تمامی بحث های مولوی شناسی را به خود اختصاص داده است . واعظ و زاهد بزرگ شهر به يک  شاعر  درويش  و يک عاشق شيدا بدل می شود.

بشترينه پژوهشگران نه تنها آغاز شيدايي مولانا را نتيجه ء اين ديدار می دانند ؛ بلکه باور دارند که آغاز شاعری مولانا نيز  به همين  زمان بر می گردد که او دراين هنگام  سی وهشت و به روايت ديگر سی و نه سال داشته است . در ارتباط به ديدار و خلوت نشينی های شمس و مولانا ، استاد بديع الزمان فروزانفر،مسايل بحث  بر انگيزی را مطرح می کند ، او می گويد:

« شمس الدين به مولانا چه آموخت  و چه افسون ساخت  که چندان فريفته گشت و از همه چيز  و از همه کس صرف نظرکرد  و در قمار محبت  نيز خود را در باخت ، بر ما مجهول است !»

 او  در ادامه  می گويد : « چگونه شد که مولانا  پس از خلوت با شمس روش خود را بدل ساخت . به جای اقامه ء نماز و مجلس وعظ به سماع بر نشست . چرخيدن و رقص بنياد کرد و به جای قيل و قال مدرسه  و اهل بحث ، گوش به نغمهء جانسوز نی  و ترانه ء دلنوازرباب نهاد.» مولانا جلا الدين از اين  ديدار بسيار شگفتی زده است . آن گونه که در  ديوان شمس می گويد :

 من که حيران زملاقات توام

چون خيالی زخيالات توام

 فکرو انديشهء من  از دم تست

گويي الفاظ و عبارات توام

     سلطان ولد فرزند بزرگ مولانا  در مثنوی ولدی يا ولد نامه ، در ارتباط به  اثر گذاری  ديدار شمس برمولانا اين گونه سخن می راند :

 غرضم از کليم مولاناست

آن که او بی نظيرو بی همتاست

مفتيان گزيده شاگردش

همه صفها  زده  زجان گردش

با چنين عزو قدرو  کمال

دايماً بود طالب ابدال

خضرش بود شمس تبريريزی

آن که با او اگر  در آميزی

هيچ کس را به يک جويي نخری

پرده های ظلام  را بدری

بعدی بس انتظار رويش ديد

گشت سِرها بر او چو روز پديد

ديد آن را که هيچ نتوان ديد

هم شنيد آنچه کس  زکس نشنيد

ناگهان شمس الدين رسيد به وی

گشت فانی زتاب نورش فی

گفت گرچه به باطنی  تو گرو

باطن باطنم من اين بشنو

عشق در راه من بود پرده

عشق زنده ست پيش من مرده

دعوتش کرد  در جهان عجب

که نديد آن به خواب ترک و عرب

شيخ استاد  گشت نو آموز

درس خواندی چو کودکان  هر روز

منتها بود مقتدی شد باز

مقتدا بود مقتدی  شد باز

گرچه در" علم فقر" کامل بود

"علم نو" بود  کو به وی بنمود

رهبرش گشت شمس تبريزی

آن که بودش نهاد خود ريزی

  در مناقب العارفين افلاکی آمده است که :« سه ماه تمام شمس و مولوی در حجره ء خلوت نشستند  واصلا بيرون نيامدند  و بکلی حضرت مولانا  از تدريس  و تذکير فارغ گشته بود . تمامت اکابر و  علمای قونيه  به جوش و خروش عظيم در آمدند  که :

اين چه حالست !و اين شخص  چه کس است ! و کيست و از کجاست که مولانا را  از دوستان قديم  بريده  و به خود مشغول کرده !»

 خلوت نشينی های دوامدار شمس با مولانا  گذشته از اکابر و مريدان  نگرانی هايي را نيز  در خانوادهء مولانا به وجود آورده بود.    علاءالدين فرزند ميانه ء مولانا که به مانند  دانشجويان ديگر، بيرون از مدرسه ، علم و کتاب  به هيچ چيز ديگری اهميت نمی داد با نوع سوء ظن به شمس تبريزی نگاه می کرد و علاقه  نداشت که  او با خلوت نشينی هايش مولانا را از مجالس درس و وعظ باز دارد .به همين گونه  کراخاتون ، همسر دوم  مولانا  از اين که شمس ، شوهر عزيزش را از کنار او دور کرده بود ، نسبت به شمس ناخرسند بود ؛ اما اعتمادیکه مولانا به شمس داشت  مانع از آن می شد ، تا او مخالفت خود را آشکار کند .

دراين ميان تنها سلطان ولد  فرزند مهتر مولانا که هنگام رسيدن  شمس به قونيه ، حدود بيست سال داشت با نوع اعجاب به سوی شمس می ديد . با اين حال او  در آن هنگام هنوز جراءت  آن را نداشت تا با شمس باب بحث و گفتگو را بگشايد . از اين که پدرش  عشق و علاقه ء عجيبی به اين مسافر نا شناس نشان می  داد ، اين امر  او را بر آن وا می داشت  تا نسبت به شمس احترام و محبت بزرگی  در خود احساس کند .

       رابطه ء شمس با مولانا ، يک رابطه ء زايشگراست . بنياد اين رابطه را عشق به وجود آورده است. مولانا به شمس عشق می ورزد و اما اين عشق  در حقيقت  عشقی است به يک انسان کامل . اين عشق تاثر متقابلی  دارد . اگر مولانا  در مرحله ء دوم شخصيت خود چشم به راه مرشدی است  و سرانجام آن را در  هستی شمس پيدا می کند ، شمس نيز  در  جهت رسيدن به آن الهام غيبی که او را به سوی روم فرا خوانده بود ، شهر ها و سرزمين های گسترده يي را درجستجوی مولانا،  پای پياده منزل زده است .  اين عشقی که اساس  طريقه ء مولوي را  می سازد ، عشق  الهی است  نه عشقی که  ازجلوه  ها ی ظاهری رنگ گيرد.

 عشقهای کزپی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

       اين عشق چنان سراپای هستی مولانا را فرا گرفته است که ديگر  او در برابر ا راده و گفته های شمس ، اراده ومقاومتی ندارد . گويي دو دريای خروشان با تمام  موجها و توفانهای که دارند با  هم در آميخته  و به يگانه گی رسيده اند .  از مولانا روايت شده ا ست که :

« چون مولانا شمس الدين به من رسيد، به تحکم تمام فرمود  که ديگر سخنان  پدرت را مخوان ! با کس  سخن مگو ، مدتی خاموش کرده  به سخن گفتن  نه پرداختم ، و از  اين رو که سخنان ما  غذای جان عاشقان شده بود ، به يک باره گی  تشنه ماندند .»بازهم  درارتباط  به پيروی  مولانا از شمس ،  فريدون بن احمد سپهسالار در  رساله ء خود چنين  روايت می کند  :

« خداوند گار ما ، از ابتدای حال  به طريقه و سيرت پدرش مولانا بهاءالدين ولد ، مشغول بودند؛ اما سماع هرگز نکرده بودند. چون مولانا شمس الدين  را به نظر بصيرت ديد ، عاشق او شد  و به هرچه او فرمودی  ، آن را غنيمنت  داشتی .پس اشارت فرمود که  " در سماع  در آ ! که آن چه  طلبی در سماع ، زياده خواهد شدن . " بنا بر اشارت ايشان ، در سماع در آمد ، آن چه فرموده بودند  در حالت سماع به معا ينه  ديدند  و تا آخرعمر برآن سياق  عمل کردند و آن  را طريق  و آيين ساختند .»

صاحب الزمانی در خط سوم  می نويسد  : « عشق مو لوی به شمس ، شيفته گی ، شيدايي و شوريده گی  حاصل از بر خورد اين  دوابرمرد ، بيقراری،  دلهره ، حسرت ، اميد ، انتظار ، پای کوبی ، ذوق زده گی  و هراس مولوی  از بودن يا نبودن  با شمس ، باهيچ  معيارمحبت ، با هيچ  نصاب عشق ، با هيچ نظام سر سپرده گی  و شيدايي متداول بشری  باهيچ اصل شناخته شده ء  روانکاوی غربی  باهيچ الگوی  پذيرفته شده ء معمول  در  روابط انسانی ، قابل درک ، قابل اندازه گيری ، قابل  بررسی  و کاوش  و درخورد ظرفيت فهم ، و توجيه و تفسير نيست ؛ بلکه  يک  مورد استثناييست !

چگونه می توان  اين همه فغان  و شوريده گی  بی سابقه  را از يک مرد  42 ساله  تا پايان عمر( شصت و هشت ساله گی ) اش  به خاطر فقدان  يک پير مرد  شصت و اند ساله ، توجيه نمود ؟»

 غيبت نخستين شمس 

 هر قدر که مولانا، بيشتر به خلوت نشينی با شمس می پرداخت  و به سماع در می آمد  و در خانه  بر آشنا و بيگانه  می بست  و در دل ، جز به  خيال دوست بر ديگران  بازنمی کرد ؛ مريدان و اهل قونيه  بيشتر بر شمس  خشمگين می شدند  و فکرمی کردند  که اين مرد  به جادويي و افسون  مولانا را  از  آن ها گرفته است که  ديگراوبرمسند  تدريس و کرسی وعظ نمی  رود .

ظاهراً  شمس  يک چنين وضعيت  دشواری را دريافته بود .  شايد هم همين امر سبب گرديد که نا گهان  پس از چهارصدو پنجاو هفت روز يعنی  پانزده ماه و يک هفته دمسازی با مولانا،  قونيه را ترک کند . پژوهشگران  تاريخ غيبت  نخستين شمس از قونيه را  روز پنج شنبه  بيست ويکم 643 هجری قمری نوشته اند . شماری از پژوهشگران غيبت نخستين شمس را به نام غيبت صغری  نيز ياد کرده اند .

مولانا پس از غيبت شمس به درد فراق گرفتار آمد و در فراق محبوب  شعر های سوزناکی می سرود . می گويند مولانا از فراق شمس چنان نالان و گريان شد  که به قول فرزندش سلطان ولد :

  بانگ و افغان او به عرش  رسيد

ناله ا ش را بزرگ و خورد شنيد

 مريدان  در آغاز از غيبت شمس شادمان بودند و ساده انگارانه می انديشيدند که پس از آن مولانا دوباره بر منبروعظ خواهد رفت  و گرم جوشی پيشين  با آنها را  از سر خواهد گرفت ؛ بر خلاف اين تصور آن ها  متوجه شدند که مولانا  از دوری  شمس با رنج بزرگی سر دچار شده و هيچ گونه رغبتی به آميزش با  آن ها  ندارد .  ملال خاطرمولانا را پايانی نبود . مريدان وقتی چنين ديدند ، ناراحت شدند  و از رفتاری که نسبت  به شمس کرده بودند به نزد مولانا به عذرخواهی در آمدند.پس از مدتی ، به مولانا  خبر می رسدکه شمس آن صنم گريز پا در دمشق است . به روايتی شمس نامه يي به مولانا می فرستد  که او در دمشق است . شايد اين نامه پاسخی بوده به نامه های که پيش از اين  مولانا  به او فرستاده  بود.

چنان که مولانا در يکی از غزلهايش شکايت دارد که دوست جانی او درآن غريبستان نامه های او را نمی خواند  و يا هم راه برگشت را نمی داند.

 جانا  به غريبستان چندين به چه می مانی

باز آ تو ازاين غربت تا چند  پريشانی

صد نامه فرستادم  صد راه  نشان دادم

يا راه  نمی دانی يا نامه نمی خوانی

گرنامه نمی خوانی  خود نامه ترا خواند

ور راه نمی دانی  در پنجه ء ره دانی

باز آ که در آن محبس  قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشين  چون گوهراين کانی

  هرچند دمشق برای مولانا شهر خاطره ها  ،شهر علم و آموزش است ؛ ولی حالا ديگر او شيفته  و سرگشته ء دمشق نيز شده است . برای آن که بوی شمس از آن سوی به مشام جانش رسيده است. او در غزلی در دیوان شمسش شیفته گی خود نسبت به دمشق را این گونه بیان می کند :

 ما عاشق و سر گشته   و شيدای دمشقيم

جان  داده  و دل بسته ء سودای دمشقيم

زان صبح سعادت که بتابيد  از آن سو

هر شام و سحر مست سحر های دمشقيم

چون جنت  دنياست  دمشق ازپی ديدار

ما منتظر  رؤيت  حسنای دمشقيم

 نامه ها و شعر های را که  مولانا  به شمس  می فرستد ،  ظاهراً پا سخ عملی خود را نه می  يابند و شمس همچنان  در دمشق می ماند، تا اين که مولانا فرزند مهترش سلطان ولد را همراه با گروهی از مريدان ، با نامه و هديه هايی در جستجوی شمس به دمشق می فرستد .

 برويد ای حريفان بکشيد يار ما را

به من آوريد يک دم  صنم گريز پا را

 به ترانه های شيرين به  بهانه هایی زرین

بکشيد سوی خانه مهی خوب خوش لقا  را

اگر او به وعده گويد که دم دگر بيايم

همه وعده مکر باشد بفريبد او شما را

دم سخت گرم دارد ، که به جادويي و افسون

بزند گره بر آب و،  و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من در آيد

بنشين  نظاره می کن  تو عجايب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چرغ ها را

 برو ای دل سبکرو به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت  تو عقيق بی بها را

      به روايت سپهسالار: « سلطان ولد، چون به دمشق رسيد ، ياران را اشارت فرمود  تا  در هر طرف شمس را طلب دارند و آن گنج را درهر کنج بجويند .بعد از چند روز آن عالم حقايق را  در گوشه يي يافتند  که مستغرق گشته بود  و هيچ کس  را از  اهل آن بلاد  بر معامله ء ايشان  وقوف نبود .سلطان ولد باتمام ياران به بنده گيش در آمدند ، سيم و زری را که با خود آورده بودند  به حضرت شان  نهادند  و سلام حضرت " خداوندگار" و مکتوب رسانيدند .»

مولانا شمس الدين به خنده يی خوش فرمود:« ما را به سيم و زر چه فريبيد ؟ ما را طلب مولانا  کفايت است  و از سخنان او و اشارات او  تجاوز چگونه  توان کردن ؟ »

 بازگشت شمس به  قونيه

       شمس دعوت سلطان ولد و ياران او را  می پذيرد  و در  ذيحجه ء 644 هجری قمری  از دمشق در حالی به قونيه بر می گردد که سلطان ولد، اين همه فاصله را پای پياده  در رکاب او  پشت سر می گذارد .  افلاکی روايت می کند  که مولانا شمس الدين پس از بازگشت به قونيه  بشاشت می کرد و دربنده گی  خداوندگار در ارتباط  به بهاءالدين ولد می گفت :

« ... اکنون مرا از موهبت  حق تعالی  دو چيز است : يکی سر  و ديگر سِر. سرم را  در راه مولانا به اخلاص تمام فدا کردم  و سِر خود را  به بهاءالدين  بخشيدم  تا حضرت مولانا  شاهد حال باشد. چه اگر  بهاءالدين را عمر نوح بودی  و همه را  در عبادت  و رياضت صرف کردی  آنش ميسر نگشتی که دراين سفر ازمن  به وی رسيد . اميد است از حضرت مولانا  نيز نصيبها  يابد  و به کمال پيری رسد و شيخ کامل شو د.»
تذکره نگاران همه گان بر اين قول متفق اند که غيبت نخستين  مولانا شمس الدين تبريزی از قونيه به دليل اذيت های بوده است که به وسيلهء شماری از مريدان و هواخواهان متعصب مولانا به او می رسيده است . با اين حال بر اساس آن سخنان شمس که داکتر صاحب الزمانی در"خط سوم " آورده است می توان مسايل ديگری را نيز مطرح کرد . غالباً اين سخنانی است که  شمس پس از باز گشت به قونيه خطاب  به مولانا گفته است :«  تو آنی که نياز می نمايي ! تو آن نبودی که بي  نيازی و بيگانه گی می نمود! آن ، دشمن تو بود ! می رنجاندمش . آخر من ، ترا چگونه رنجانم که اگر بر پای تو ، بوسه دهم  ترسم مژه ء من ، درخلد ، ترا خسته کند .»

از اين گفته ها بر می آيد که شمس هنوز در مولانا چيزی می ديده که آن چيز می توانسته است  چنان هايلی جريان  درهم آميزی روانی  و عرفانی مولانا و شمس را آسيب برساند.  آن چيز نوع حس بيگانه گی  و حس بي  نيازی در مولانا بوده است ، بناً می توان غيبت نخستين شمس را به نوع تربيت  سلوک عارفانه  تعبير کرد و يا هم می توان از آن به نوع تاًديب عرفانی ياد کرد . در اين سخنان شمس نوعی طنز و طعنه نسبت به آن حسی که  درمولانا  ديده بوده ،  احساس می شود .همچنان می توان گفت  که شمس  با اين غيبت خود خواسته است تا هرگونه   جلوه ء  منيت را در  مولانا از بين ببرد و با غيبت خود  اورا درکورهء عشق پخته و پخته تر سازد .

 غيبت دوم يا غيبت کبرای شمس

      به روايت  سپهسالار:  « چون  مولانا شمس الدين به قونيه برگشت  حضرت  خداوندگار ، بيش از  اول به شمس در آميخت  و اخلاص بيش از حد، بر غايت فرمود ، شب و روز به صحبت يکديگر  مستغرق بودند .»مولاناکه اعتقاد را بادبان مرد می داند  و  می گويد همچنان که باد در بادبان می وزد و کشتی را به  هدف می رساند  به همان گونه  آنانی که از اعتقاد  بادبانی نداشته باشند ، سخنان بزرگان و او ليا آن  ها را به منزل  نمی رساند. مولانا پس ازبازگشت شمس يک چنين سخانی را به دوستان خود درميان می گذاشت و به آنها نويد می داد که اين بار آنها  از سخنان شمس  ذوق بيشتری خواهند يافت.

   با اين همه اين بار نيز شمس  درقونيه  با جهل و تعصب عوام رو به رو گرديد. او حرکات ناشايسته يي را که آن جماعت تنگنظروحسود در برابر او انجام می دادند با شکيبايي تحمل می کرد و از سرلطف و احسان و کمال حلمی که داشت به مولانا ، چيزی نمی گفت تا اين که روزی  ناگزيرازآن شد،  تا  به گونه يي حکايت ، شمه يي آن را برای سلطان ولد بگويد :

« اين نوبت از حرکات  اين جمع  معلوم گردد که چنان  غيبت خواهم کرد که اثر  مرا ، هيچ آفريده يي نيابد و هم  در آن نوبت ناگاه غيبت فرمود.»  سلطان ولد در مثنوی ولدی  اين سخنان شمس را اين گونه  به نظم  در آورده است :

 خواهم اين بار آن  چنان رفتن

که نداند کسی کجا ام من

همه گردند در طلب عاجز

کس نداند زمن نشان هرگز

ناگهان گمشد  از ميان همه

تا رود از دل اندهان همه

 چگونه گی غيبت دوم شمس از قونيه ،  که از آن به  غيبت  کبرا و ياهم به غيبت  بی  برگشت نيز ياد کرده  اند  ، تا کنون در هاله يي از راز های مگو باقی مانده است. دراين ارتباط گونه گون روايات وجود دارد .  افلاکی  در مناقب العارفين  می نويسد :« مولانا شمس الدين شبی  در  بنده گی مولانا  نشسته بود ، درخلوت. شخصی از بيرون  آهسته ا شارت  کرد  تا بيرون آيد ، فی الحال  برخاست  و به حضرت مولانا  جلال الدين گفت : به کشتنم می خواهند !

مولانا فرمود:" مصلحت است" .  گويند که هفت ناکس حسود ِعنود  در کمين استاده ، چون فرصت يافتند ، کاردی  راندند و مولانا شمس الدين چنان  نعره يي بزد که آن جماعت  بيهوش  گشتند  وچون به خود آمدند ، غير ازچندقطره خون ، هيچ  نديدند ، و از آن روز تا غايت ، نشانی  و اثری  ازآن سلطان  معنی صورت نبست .»هرچند سراپای  زنده گی  شمس  خود سلسله ء  دراز و درهم پيچيده يي از رازهاست ،  با اين حال در اين سلسله،  پايان زنده گی ا و  رازناکترين حلقه ء اين سلسله  را تشکيل می دهد .

 پرسشهايی در ارتباط  به غيبت  دوم  شمس

  در ارتباط  به چگونه گی غيبت دوم شمس ، پژوهشگران از دير باز بدينسو  پرسشهايي را مطرح  کرده اند . پرسش هايي  که تا هم اکنون  نتوانسه اند پاسخی   مناسب خود را پيدا کنند.  هر کسی  در اين زمينه بنا بر دريافت و پندار  خود سخنانی می راند ؛ ولی کماکان  اين راز سر به مهر در برابر ما   چنان کوهی از پرسش ها  ايستاده  و پژوهشگران  را به چالش های دشواری تری فرا می خواند . عمدتاً می توان در اين  ارتباط  اين سه پرسش را مطرح کرد :نخست اين که آيا آن هفت تن ، مولانا شمس الدين  را در آن نيمه شب تاريک با ضربه های خونين کارد های شان کشتند و بعد پيکر او را  در چاه خشکی که در آن  نزديکی ها  انداخته اند ؟

دو ديگر اين که  آيا شمس  به مقابله پرداخت ، خود را ازآن  توطئه نجات داد و در حالی که خون از زخمهايش جاری بود قونيه  را به سمت نامعلومی ترک کرد ؟سه ديگر آيا شمس بدون هيچ گونه ماجرايي با طيب خاطر، چون بار نخست نيمه شبان از  حجره ء خود بر آمد و پای در راه آن سفر بی برگشت گذاشت ؟ 

         داکتر عبدالحسين زرين کوب  در کتاب پله پله تا ملاقات خدا ،می نويسدکه: «اگر شمس را از مجلس مولانا به کشتن می خوانند چرا مولانا  مانع نمی شود و شمس با آن طبع  سرکش و تسليم ناپذيری که دارد چرا تسليم  اين دعوت می شود .»   زرين کوب عقيده دارد که  روايات مربوط  به غيبت دوم شمس و چگونه گی کشته شدن و به خاک سپاری او، پس از صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبی  به ميان آمده اند . همچنان  ماجرای  خواب ديدن سلطان ولد ، درارتباط  به اين که پيکر شمس در چاهی قرار دارد ،  پس از مرگ او  به وسيله، همسرش فاطمه خاتون  روايت شده است .زرين کوب باور دارد که اگر يک چنين  رواياتی در زمان صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبی به ميان می آمدند ، برای آنها يي که ذهن جستجو گری داشتند می توانستند مايهء خنده و مسخره گی  گردند .

          با اين همه  سفر های مولانا  به حلب و دمشق جهت جستحوی  شمس  می تواند بيانگر اين امر بوده  باشد که  او از کشته شدن شمس اطلاعی ندارد  و يا هم به اين امر کاملاً بی باور است  ؛ ولی در جهت ديگر وقتی  شمس درآن شب  با خونسردی می گويد که به کشتنم می خوانند ،  مولانا نه تنها  واکنش جديي نشان نمی دهد ؛ بلکه  به آرامی می گويد : مصلحت ا ست . چيزی که  پس از خواندن اين روايت برای خواننده می تواند دست دهد  اين است که   مولانا با قوت بينش عرفانی خود  به سرنوشت محتوم شمس وقوف داشته  و نمی توانسته است که اين سر نوشت را تغيير دهد . افزون بر اين  زمانی که  شمس پس از غيبت نخستين از دمشق به قونيه  برمی گردد،از خدماتی که در اين سفرسلطان ولد  در بنده گی او کرده است با بشاشت  ياد می کند  و به مولانا می گويد که: « مرا  از جهان دو چيز است  يکی سر و ديگری سِر، که سر خود را  درراه  مولانا فدا کرده ام و سِر خود  را به سلطان ولد بخشيدم .»

از اين روايت  می توان يک چنين نتيجه گرفت که :   شمس کشته شدن خود را به سبب دوستی و عشقی که  به مولانا داشته  پيش بين بوده است. در روايت  افسانه گونهء افلاکی  ، آمده است  وقتی که جانيان با کارد به شمس  حمله می کنند او چنان نعره يي می زند که همگان از هوش می روند  و آنگاه که به هوش می آيند به جز چند قطره خون ريخته بر زمين چيز ديگری در ميانه نيست .دراين صورت  بازهم می توان پر سيد ، مولانا که درچند قدمی حادثه  قرار داردچگونه  يک چنين  نعره ء هيبت ناک را نمی شنود ! نه تنها مو لانا ؛ بلکه تمام خانواده ء او درحالی که حادثه در نزديکی خانهء آن ها رخ می دهد کاملاً دربي خبری قرار دارند .

 عطاً الله تدين  در کتاب " مولانا ، ارغنون شمس "   تصور  می کند که شمس نه تنها در برابر آن جانيان تسليم نشد ؛ بلکه با شجاعت و قوت ايمان و عرفان به مقابله پرداخت   تا تو طئه و دروغ برعشق و حقيقت پيروز نشود .او در این پیوند چنین تصور می کند که مولانا کارد يکی از آنها را  از دستش درآورده  و بر آنها حمله  می کند، چنان که  مي تواند نه تنها خود را از چنگال آن ها نجات دهد ؛ بلکه برآنها زخمهايي نيز می زند .  دراين ماجرا شمس  نيز زخمهايي بر می دارد و درحالی که خون از زخمهای وجود ش بر خاک های  تشنه ء قونيه می ريزد ، قونيه را به سوي دهکده يي که روزگاری در آن آموزگاری می کرده است ، ترک می کند.  به مانند روایات دیگر نمی توان پذیرفت که این داستان ذهنی  تدین بر پایهء حقیقت استوار باشد.اساساً تدین نمی خواهد تا ارغنون شمس در همین جا از صدا باز ماند و چنین است که قهرمانش به مقابله با آن هفت تن حسود عنود می فرستد.  در روايت ا فلاکی آمده است : آن هفت تن که  نيمه شبان  در چند قدمی حجره ء مولانا  بر شمس تيغ راندند ،  به زودی به تعبير عمر خيام " يگان يگان در پای اجل پست شدند" و علاءالدين فرزند  مولانا که ظاهراً سر دسته ء اين گروه بوده ،  نيز به تب محرقه گرفتارمی آيد و می ميرد  .

درحالی که  سال خاموشی  علاءالدين را  رمضان 660 نوشته اند  که بر لوح گور او نيز حک شده است . يعنی او دست کم شانزده سال  بعد از اين ماجرا  چهره در نقاب خاک می کشد. تنها سال مرگ علاءالدين می تواند  دليل  کافی  بر بطلان اين روايت بوده باشد . اگر قاتلان  شمس در همان نخستين روز ها شناسايي شده بودند . پس چرا به وسيله ء دم و دستگاه دولت تعقيب  نمی شوند  و به جزای خود نمی رسند. درحالی که اين امر می توانست حربه ء  بزرگی باشد در دست مخالفان مولانا  که نسبت  به او،  و حوزه ء سماع و ياران او با بد گمانی نگاه می کردند .  غير از اين  شمس  با آن همه شهرت و با آن همه مريدان سينه چاک ، و دشمنان خونيي که داشت  نه تنها مرگ او  نمی توانست  با يک چنين خاموشی برگذار شود ؛ بلکه سبب   چنان همهمه و غوغايي می شد که آمدن  او به قونيه  بر پا کرده بود .

اگر بپذيريم که شمس  در نتيجه ء يک چنين حادثه يي کشته شده است ، پس در اين صورت نزديکان، مريدان و ياران مولانا به عمد خواسته اند تا او را در بی خبری نگهدارند . ظاهراً منطق اين امررا  می توان اين گونه  توجيه کرد که گويا آنها نخواسته اند تا مولانا رابا گفتن اين ماجرا  در اندوه و ماتم بيشتری فرو ببرند درحالی که غيبت شمس خود بزرگترين غمی بود که مولانا  را رنج می داد.غير ازاين  چگونه می توان تصور کرد که سلطان ولد و مريدان ديگر بخواهند به شيخ  و پيشوای خود دروغ بگويند .

 جستحوی نافرجام

       گويند بامدادی مولانابه  به  رسم هميشه گی  به سراچه ء شمس سرزد و اما ديد که از شمس اثری نيست . شمس نا پديد شده بود .مولانا با اضطراب  و دلنگرانی  به حجره ء سلطان ولد می دود  و او را صدا می زند که :« بهاء الدين چه خفته ای  ؟ بر خيز و شيخ  خود را درياب !»درحقيقت مولانا بلا فاصله جستجوی شمس را درنخستين بامداد غيبت او با همين گفت و شنودی که با سلطان ولد  داشته است آغازمی کند . اين جستجوکه بانوع اميد و انتظارآميخته  بود از شهر قونيه و حومه ء آن  آغازگرديد ؛ ولی هرروزی  که بدون نتيجه به پايان می رسيد، بی تابی و نا اميدی مولانا فزونی می گرفت.  او حالا ديگر مطمين شده بود که شمس در قونيه و حومه ء آن نيست  . بعداً آهنگ دمشق کرد . شايد فکر می کرد که شمس اين بار نيز راهی دمشق  شده است . او در جستجوی شمس دوبار  و به روايت ديگر سه بار  به  شهر های دمشق و حلب سفر های پرمخاطره يي را پشت سر گذاشت .

 از روم بتازيم ،  سوم بار سوی شام

کز طره يي چون شام مطرای دمشقيم

مخدومی شمس الحق  تبريزی گر  آن جاست

مولای دمشقيم  و چه مولای دمشقيم

  روزگاری، اين  شمس بود که   درجستحوی مولانا شهر به شهر می گشت  وگويي شهر هاهمه تنگ تر از آن بودند که بتوانند اين قلندر پشيمنه پوش را در خود جای دهند  و اما  اين بار مولاناست که در جستجوی شمس در شهر های  دمشق و حلب ،  سرگردان است .مولانا در سفر آخر خود کما بيش يک سال را در دمشق در جستجوی شمس سرگردان  می  ماند . به روايت سپهسالار،  شمس نيز آن گاهی که درجستجوی  آن الهام غيبی که برايش رسيده بود ، شهر ها و سر زمين های گسترده يي را پشت سر می گذاشت، دست کم  يک سال را در دمشق به سر برده بود . آيا اين همه را می توان حواله بر يک امر تصادفی کرد ويا اين که  در اين امر رمز هايي عرفانيي نهفته است که ما تا هنوز از گشودن آن نا توانيم .ياران و مريدان مولانا و حتی فرزند او سلطان ولد چرا خاموش اند واگراز کشته شدن  شمس آگاهی دارند چرا نمی خواهند حقيقت را  به مولانا بگويند تا او را از رنج اين همه سفر پرمخاطره و بی نتيجه رهايي دهند .

بيشتر از همه  خاموشی سلطان ولد  پرسش بر انگيز است . بنا بر روايت  فاطمه خاتون همسر سلطان ولد  اگر او نيمه شبی  همراه با چند تن از ياران اهل راز پيکر شمس  را از  آن چاه  بيرون کرده و آن راشسته و با مشک ، عطر و عنبر اندوده  و درمدرسه ء مولانا  که  درکنار مدرسه ء امير بدرالدين  گوهرتاش موقعيت دارد به خاکسش سپرده ، پس چرا پدر و پيشوای خود را همچنان  در رنج نگهميدارد  و نمی خواهدحقيقت  را به او بگويد!

        در اربتاط به روايت فاطمه خاتون  و چگونه گی به خاکسپاری شمس  می توان پرسش هايي  را مطرح کرد. مثلاً پيدايي  ناگهانی گور بزرگی  در چنان جايگاه مهمی آيا نمی توانسته است  که توجه ء شهروندان  قونيه را  به خود جلب کند ؟جز آن که فرض کنيم که بر گور او  هيچ گونه تپه يي  و نشانيي بر جای نگذاشتند . ظاهراً روايت ها همين را می گويد  که هيچ گونه تپه  يي  برگور او نساختند.  اگر چنين بوده پس چگونه اين جايگاه   بعداً  به نام مقام شمس شهرت پيدا می کند؟

اين که چرا سلطان ولد شيخ خود  همان عارف بزرگی را که علم حالش را به او بخشيده بود اين گونه  در خاموشی و در آن  نيمه شب بی آن که تپه يي بر گور او بسازد، به خاک می سپارد و بعداً تا آخر زنده گی  در اين باب لب به سخن نمی گشايد ، خود پرسش هاي زيادی را می تواند بر انگيزد .به هر صورت مشکل است تصور کرد که به خاک سپاری شخصيتی چون شمس با آن همه  شهرتی که داشته است ، در هاله ء گمنامی باقی  بماند.

 هرچند شمس پيش ازآن که  به قونيه بيايد  و آن حادثه ء شگفتی انگيز  يعنی ديدار او با مولانا  رخ دهد ،  شهرت چندانی نداشت . حتی می توان گفت که او پيش از اين  قلندری بوده است  گمنام که پيوسته از شهرت می گريخته است . اما حالا او در قونيه شهرت گسترده يي دارد و مردم هزار ويک پرسش را در مورد او مطرح می کنند وهر گروهی  با در يافتی  که از او دارند  القاب و نام های  گوناگونی  به او می دهند .

صاحب الزمانی در کتاب خط سوم می نويسد که : « شمس پس از ديدار با مولانا  به چنان شهرتی می رسد که شماری از ارباب قدرت علاقه می گيرند  تا او را  ملاقات کنند ؛ ولی شمس" حق الديدار" تا چهل هزار درهم تعين می کند  و بعداً اين پول را  به حاجتمندان می دهد . »در شهر قونيه گويي همه گان قفل خاموشی بر لبان نهاده اند تا مولانا را  در جستجوی آن صنم گريز پا در راه های پر مخاطره يي که قونيه را با حلب و دمشق وصل می کند ،  همچنا ن سرگردان نگهدارند. با اين حال  وقتی  سفر  آخر او در دمشق کمابيش يک سال  به درازا می کشد . به روايتی مريدان و بزرگان قونيه پيک ها و نامه ها يي می فرستند  تا مولانا از دمشق برگردد و باز هم به  روايت ديگر شماری از بزرگان  به نزد پادشاه روم شرقی می روند  و از او می خواهند که کسانی را از دربار به دمشق  بفرستد تا مولانا  را در برگشت به قونيه ياری برسانند .

اين روايت خود نيز سرچشمه ء  پرسش های  تازه می تواند بود .  نخست اين  که پادشاه روم شرقی نيز  در ارتباط به حادثه ء قتل شمس کاملاً در بی خبری قرار دارد  . دو ديگر اين که  اگر او در اين زمينه  اطلاعاتی داشته ، پس چرا مولانا  را در جريان نگذاشته است ؟ وزمانی  هم که  قاتلان شمس شناسايي شده اند ، چرا اوبه هيچ گونه اقدامی در جهت تنبيه آنها بر نمی خيزد ؟  روايت ها چه در ارتباط به چگونه گی ديدار شمس و چه در ارتباط به چگونه گی غيبت شمس و پايان زنده گی  او همه گان پرسش بر انگيز اند.پرسش های که نمی توانند پاسخ های مناسب خود را در يابند و ما را در رهيابی به آن راز سر به مهر کمک کنند .

چنين ا ست که امروزه شماری از پژوهشگران در برابر اين روايات علامه ء بزرگی پرسشی قرار می دهند  و به آن بی باور اند .همان گونه که گفته آمديم داکتر حسين زرين کوب روايت افلاکی در مورد کشته شدن شمس در آن نيمه شب  به دست علاءالدين و يارانش را قبول ندارد . او در کتاب  پله پله تا ملاقات خدا می نويسد :« بررسی در باب آنچه  هم اکنون مقام شمس  نام دارد و آنچه  در باب چاه و مقبرهء شمس به  بيان می آيد  ، نشانی بر صحت قصه و صحت دعوی به دست نمی دهد .»

عطاًالله تدين  در کتاب  به دنبال آفتاب ،  پس از طرح يک سلسله پرشس ها  در ارتباط به چگونه گی غيبت شمس ، نتيجه می گيرد که : « مزاری که هم اکنون در کنار تربت مولانا  در قونيه قرار دارد ، مدفن پير تبريزی نيست. او عقيده دارد که اگر چنين می بود بی شک پس از خاموشی  مولانا ، صلاح الدين زرکوب يا حسام الدين چلبی  يا ديگر اقطاب مولويه  نوشته يا لوحی  بر آن باقی می گذاشتند  تا آينده گان  را از شک  و ترديد و خيال و  گمان های بی اساس  نجات دهند .» او با يک تعبير شاعرانه مزار شمس  را در دلهای مردم عارف می بيند :

بعد از وفات تربت ما در زمين مجوی

 در سينه های مردم عارف مزار ماست

 معلوم نيست که چه کسی يا چه کسانی در چه مکان و زمانی  مرگ شمس را به مولانا خبر داد اند . می توان تصور کرد که شايد او پس ازبرگشت از سفر آخرينش از دمشق به قونيه  چنين اطلاعی را به دست آورده باشد. با اين حال  اوهنوز به مرگ شمس باورمند نيست :

  کی گفت که آن زنده ء جاويد بمرد

کی گفت که آن پرتو اوميد بمرد

آن دشمن خورشيد بر آمد بر بام

دوچشم ببست و گفت ، خورشيد بمرد

 از ين شعر می توان به  دو نتيجهء زيرين  دست يافت :نخست اين که  مولانا باور ندارد که شمس کشته شده است . دو ديگر اين که  اهل عرفان مرگ  را نقطه ء پايان زنده گی  نمی دانند ؛ بلکه مرگ را وسيله ء  رسيدن  به آن عشق  بر تر  و آن زنده گی جاودانه ء بر تر  می دانند . مرگ  از نظر مولانا تولدی ديگر است و  وسيله يي است که انسان عارف را  به روزگار وصل  و به زنده گی جاودانه می رساند .

 مرغان که کنون  از قفس خويش جداييد

رخ بازنماييد و بگوييد کجاييد

ای آن که بزاديد چو در مرگ رسيديد

اين زادن ثانيست بزاييد بزاييد

 هرچند ديوان شمس  چنان دريايي از عشق، پر از شور و شيدايي نسبت  به شمس  و تاثير گذاری های عرفانی او بر مولاناست . با اين حال  ديوان شمس  به هيچصورت سوگنامه يي به مفهوم  متعارف آن  برای شمس نيست .اين که مولانا می گويد : آفتاب جاويد نمی ميرد ،  درحقيقت  در نماد شمس  می خواهد  به جاودانه گی  عشق و حقيقت اشاره کند .

 . ظاهراً مولانا در سفر سوم خود به دمشق نيز به نتيجه يی نمی رسد و گمشده يي خود را نمی يابد ؛ اما در حقيقت امر  او به هدف جستجوی خود  رسيده  است  و گمشده يی خود را در خويشتن خويش پيدا می کند . شايد  بيت زيرين  اشاره يي به اين مساءله دارد :

  دست بگشا دامن خود را بگير

مرهم اين ريش جزاين ريش نيست

 سلطان ولد  در مثنوی ولدی  به  همين امر اشاره می کند که مولانا سرانجام شمس را  در خود يافت .

  شمس تبريز  را  به شام نديد

در خودش ديد  همچو ماه پديد

گفت گرچه  به تن  از   او  دوريم

بی تن  و روح  هردو يک نوريم

خواه  او را ببين  و خواه مرا

من ويم  او من است  ای جويا

گفت : چون من  ويم چه می جويم

عين  اويم  کنون  زخود گويم

 به هر صورت مولانا پس از برگشت از سفر آخرينش از دمشق  به قونيه ، بيشتر خود را  در موسيقی ، شعر ، رقص  و سماع  غرق می کند  و درعشق شمس می سوزد و به ياد او  غزلهای  پرسوز عاشقانه  می سرايد و جامه ء سوگ به بر نمی کند  ، چنان که درغيبت نخستين کرده بود .داکترعبدالحسين زرين کوب  با اشاره  به همين نکته  می نويسد  :

 « مولانا  در جستجوی  خود نتوانست که شمس را بيابد ، بالاخره  او را ، آن گونه  که در خود می يافت ، پذيرفت . گمشده ء او  در  وجود  خودش زنده گی می کرد   و او بيهوده  نشان او را  از ديگران  می پرسيد .اين احساس  به او  آرامش می داد ، آفتابی  را که نتوانست در هيچ  افقی پيدا کند  در خود يافت .»

 چنين است که مولانا هيچگاهی  از ياد و خاطره ء  شمس  رهايی نمی يابد ، شور و شيدايی که او  در وجودش آفريده بود ، هميشه  با  او بود . امروزه تاثيرشمس در ديوان غزلها و در مثنوی معنوی بسيار مشخص  و بر جسته است . افزون برا ين  سيمای شمس در کتاب فيه مافيه مولانا نيز گاه گاهی بازتاب يافته است .پژوهشگرانی که ازنظرگاه های عرفانی به  بر رسی غيبت بی بازگشت  شمس پرداخته اند  ، اين حادثه را  به يک مفهوم  به رهايی مولانا از شمس ، تعبير کرده اند . اين دسته از پژوهشگران بر اين باور اند  که شايد تعلق  روحی مولانا به شمس ، می توانست او را  از سير  در مراتبی  که جز با رهايی  از هرگونه رنگ تعلق ، به دست  نمی آيد ، باز می داشت  .

 بر بنياد چنين نظری  می  توان گفت  شمس زمانی به غيبت دوم می پردازد  که نوع حس وابسته گی  نسبت  به خود را در  مولانا  دريافته است .بناً با آن غيبت بی برگشت  خود خواسته ا ست تا چنين سدی را از  سر  راه مولانا بر دارد  و بگذارد که اين رودخانه ء خروشان  به دريای بيکرانه ء عشق  و حقيقت بپيوندد . می توان گفت شمس  درست هنگامی مولانا را ترک می کندکه احساس می نمايدکه ديگرنمی تواند او را به کمال بيشتری  رهنمايي کند.

بااين همه بسيار دشوار است که بتوان  در ارتباط به چگونه گی غيبت دوم شمس به روشنی سخن گفت . اين امر کماکان  در ابهام  و تاريکی غليظی فرو مانده است . گويی همان شبی که شمس  از مجلس مولانا پای به بيرون حجره  گذاشت و ديگر بر نگشت ؛ هنوز ادامه دارد . شايد ا ين شب پر از ابهام هيچگاهی  به سپيده دمی نرسد !

تاريخ از چنين گره های کور ناگشوده  بسيار دارد ؛ با  اين حال  امروزه  پژوهشگران بيشتر بر اين نکته باور پيدا کرده اند  که شمس  خود باآگاهی قونيه  را  ترک کرد . ترک کردنی که تاکنون نقش نا پيدای گامهايش  بر روی  خيابان غبارآلود تاريخ پرسش هايي اند که  ذهن و انديشه ء پژوهشگران به خود مشغول ساخته است .

 مساًلهء غيبت بی برگشت شمس زمانی  بيشتر در  پرده ء  ابهام  فرو می رود  که شماری از پژوهشگران  اين احتمال   را که اين غيبت می تواند نتيجه ء يک  مرگ سياسی بوده باشد  نيز مطرح کرده اند .شمس مرد عصيانگری بوده  که بسياری  از ارزشهای  اجتماعی – سياسی روزگاری را که در آن می زيسته  ، با سخنان عارفانه ء خود  زير سوال می  برده است. او با هر نوع ابتذال مسلط درجامعه نه تنها  مخالف  بوده ؛  بلکه  با آن مبارزه نيز  می کرده است .

از همين جاست که بعضی از  پژوهشگران در ارزيابی های خود از غيبت بی برگشت او نتيجه می گيرند که ممکن مقامات دم و دستگاه های دولتی نيز علاقه يي به ادامه ء حيات  يک چنين  مردی نداشته اند .اساساً عرفان شمس  يک عرفان پويا و جهت دار است و از امر  عدالت اجتماعی  دفاع می کند . به گواهی تاريخ  دفاع از عدالت اجتماعی پيوسته  درهر زمان و مکانی امر مشکل سازی بوده است.تا هنوز شخصيت و جزييات زنده گی شمس  درهاله ء از پندار ها باقيست .داکتر ناصرالدين صاحب الزمانی  دراثر گران ارج خود خط سوم ، می نويسد  :

«  شمس ، بی ترديد  شخصيت  تاريخيست .  پير، و پيرو، مريد و مراد ، شور آفرين  و واژگونگر مولانا جلال ا لدين محمد . به يک  سخن شمس ، زايشگرمولوی است ، زايشگر  تولد دوباره ء او. » صاحب الزمانی  شمس را  به مناسبت رابطه ء خلاقش با مولوی  ازابر چهره های حيرت آفرين ، درنهضت  عرفان جهانی ، به شمار می آورد.شمس اضافه از شصت سال زنده گی کرد و در هردوباری که در قونيه بوده ،  صرف  بيست و هفت ماه را  با مولانا به سر برده و دمساز بوده است  . او در اين مدت زمان  تنها دگرگون کننده ء شخصيت مو لانا نيست ؛ بلکه به يک مفهوم  می شود او را دگرگون کنندهء شعرعرفانی فارسی دری نيز خوانند. هرچند ادبيات عرفانی فارسی دری ،  پيش از مولانا  قله های چون سنايي و عطار را  نيز داشت .   با اين حال آن چيزی که به نام ارثيهء ادبی از مولانا باقی مانده است ازنظر گسترده گی کمی و کيفی  وجنبه های مشخص  ديگر می تواند يگانه باشد . شعر مولانا  را بلندترين چکاد شعرعرفانی خوانده اند که عشق به شمس ، شور وشيدايي  تنها  يکی از موجهای  اين رنگين کمان شگفتی انگيز  را به وجودآورده است  .

  پرتو نادری

سرطان 1383

شهر کابل

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 چو شب   آمد  خطا   بسیار   کردند   

   غمان  خفته    را  بیدار  کردند

   چه کس بانگ انالحق زد دراین شهر  

   که  منصوری   زنو   بر دار  کردند  

                                                                        

پرتونادری

 ازحسنک وزیرتا اجمل نقشبندی

مدتیست که بادها ی نا موافقی کران تا کران کشور را زیر پر گرفته است .بادهایی  ویرانگری که از دشت ای خشم و خشونت می آیند!مدرسه یی در کام آتش به خاکستر بدل می گردد و ترانهء مکتب در گلوی کودکان خاموش می شود. آموزگاری را در برابر دیده گان وحشت زده ء شاگردانش سر می برند. شاید او به شاگردانش یاد داده است که آفتاب در سرزمین ما از خاوران سر می زند ! کودکی را حلق آویز می کنند.مدافعان حقوق بشر،آزادی بیان ، روزنامه نگاران و  فعالان جامعهء مدنی  را به گلوله می بندند.

این همه را چگونه می توان تعبیر کرد .جز آن که بگوییم که انبوهی از خودکامه گان تاریخ  با خرد ، وجدان و ایمان مردم به دشمنی برخاسته اند. آنهایی که می خواهند درسکوت و تاریکی توطئه کنند. آنهایی که پلاس چرکین وجدان خود را بر درگاه شب آویخته اند  با چراغ و سرود ، روشنی و آزادی دشمن اند . به خورشید نفرین می فرستند و بر گلخانه ء فرهنگ سنگ می اندازند.

آن که می خواهد بگوید که خورشید آز آن سوی دیوار سکشته ء دیورند طلوع نمی کند سر بریده می  شود.  آن که می خواهد  بگوید که گرسنه گان تاریخ را نمی توان با شعار کاذب دموکراسی سیر ساخت ، نامش در صدر فهرست سیاه شبکهء مافیایی قدرت حاکم قرار می گیرد. آن که می خواهد بگوید که دستگاه حاکمه به مجمع الجزایر گروه های مافیایی بدل شده است ؛ مباح الدم خوانده می شود ! به گفته ء شاعر روزگار عجیبست نازنین!

آن جا ترا به جرم  دموکراسی می کشند واین جا ترا در زیر چتر پینه خوردهء دموکراسی آن چنانی روزگار، در چنگال  اختاپوت مافیایی خورد و خمیر می سازند!آن جا کسی به نام دین ترا سر می زند  و این جا  به بهانه ء( کلتور ملی! ) زبان ترا می برند!

تا که می بینی دست  های سیاه است و تیغ های آخته در زیر آفتاب سوزان شقاوت! و زبانها و سر های بریده. گویی این تند باد برگی بر درختی زنده گی و آزادی باقی نمی گذارد. به گفتهء حافظ :

سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.

اگر دیروز منصور حلاج را سربریدند وبه گفتهء حافظ جرمش این بود که: (اسرار هویدا می کرد) و حسنک وزیر را بر دار آویختند و سلطان بزرگ غزنه به ابوریحان بیرونی فریاد  می زد که:

(سخن برمدار نیت سلطان بگوی نه برمدار علم خود)، همه اش بیانگر شقاوت است و بیانگر آن است که تاریخ ما تاریخ خونین است و در تاریخ خونین نه تفاهمی وجود دارد، نه گفتمانی! و نه درک مشترکی از آن !

گویی ما مردمانی هستیم که در هیچ مقطع روزگار گفتمانی نداشته ایم .این درحالیست که همهء مردمان جهان از خیابان گفتمانهای درازی گذشته اند، به همدیگر گوش داده اند وهمدیگر را پذیرفته اند تا بر سکوی بلند ملت تکیه زده اند.این چی دستان سیاه و اهریمنی بود که تیغ بر گلوی اجمل نقشبندی گذاشت.

در حماسه بزرگ جهان،  شاهنامهء فردوسی می خوانیم که گروی بیدادگر بر دستور افراسیاب تیغ بر گلوی سیاووش گذاشت که سمبول صلح و آزادی بود.  خون پاکش را روی صخره ها فروریخت اما از درون آن صخره ها گلی سر زد که امروزه مردم بدخشان آن را به نام « خون سیاووش» یاد می کنند.خون سیاووش همه ساله به دادخواهی بر می خیزد و برهرچه افراسیاب و بی دادگر است نفرین می فرستد و گویی می خواهد این پیام را بفرستد که بی داد را فراموش مکن که  بی دادگر سزاوار بخشش نیست . مگر نقش بندی یک سیاووش ، یک منصور حلاج و یک حسنک وزیر در مقیاس تاریخ نیست.؟شاید دژخیمانی وابسته به بیگانه شاید فرهنگ ستیزانی بی دادگر هراس از آن داشتند  که  او پرده از چهره سیاه آنها برخواهد داشت و خواهد گفت که دراین دالان دودآگین تعصب جز خفاشان کور خون  آشام پرنده ء  دیگری آشیان ندارد و اگر تو  می خواهی آشیانی بیارایی  باید درهییت خفاشی درآیی.

شهادت اجمل نشان داد که ما هنوز مردمانی هستیم که حتا تا پشت دروازه های گفتمانهای مدنی راه نیافته ایم. ما باید سخن زورمندان را بپذیریم و یا هم باید در برابر شمشیر تعصب گردن بگذاریم؛ اما این گردن گذاشتن دورباد از مردمانی که پیام مبارزه و ایستاده گی دربرابر بیداد را از خداوند دریافت کرده اند. یک سال از آن روز خونین می گذرد که خون اجمل را چنان سیاووشی به خاک ریختند. تاریخ روشن فکری افغانستان و تاریخ روزنامه نگاری افغانستان و تاریخ آزادی بیان افغانستان این حادثه خونین را به یاد خواهد داشت و این روز را به نام سیاه ترین روز حاکمیت استبداد به حافظه خواهد سپرد. اگر از خون سیاووش گلی رویید امروزه خون نقشبندی مشعل فروزانیست که همه روزنامه نگاران افغانستان را به سوی آفتاب راه نمایی می کند.

حادثه بسیار بزرگ و تکان دهنده بود؛ اما باید این امر را بپذیریم که بازتاب آن درمیان نهادهای مدنی، سازمان های دفاع از حقوق بشر، سازمان های خبرنگاران و رسانه های مدنی کشور بسیار پر تحرک و گسترده نبود. گویی پژواک اندوه ناکی بود که در افق پیچید و بعد خاموش گردید، شاید دلیل آن باشد که ما هنوز جماعت پریشانی هستیم. به گفتهء شاعر:

 گوسفندی ببرد گرگ مزور همه روز  

  گوسفندان دگر خیره در او می نگرند

دولت اجمل را به فراموشی سپرد، از دولتی که در چنین مواردی یک کمیسون دارد و بعد یک نقطهء فرجام چی می توان انتظار داشت دولت که گویی حافظه سیاسی ندارد. دولتی که سهل انگاریهایش، تیغ به دست آن زنگی مست داده است. دولتی که همهء هستی اش سازش های پشت پرده است؛ سازش های نه برای خیر همه گان؛ بل سازش های برای تامین امیاز خانواده و قبیله!

چنین است که دشمن پیوسته با زبان تیغ سخن می گوید. چنین است که وابسته گان آنها در درون دستگاه حاکمیت  به فرهنگ زدایی و فرهنگ ستیزی می پردازند. اگر آنها در آنجا گوش خدمتگاران مکاتب را می برند اینها در این جا زبان شاعر، نویسنده و روزنامه نگار را با تیغی بهانه های من درآوردی خود می برند.آن ها چیزی به نام دموکراسی و آزادی  بیان را به رسمیت نمی شناسند و این جا با دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان بازی می کنند و بدینگونه  در دو سوی هوا خواهان سکوت و استبداد ایستاده  و از مردم می خواهند آنچه را انجام دهدند و آن چه رابگویند که آنها می خواهند. گویی از روزگار حلاج تا زمانه ء ما گردونه زمان همچنان ایستاده است.گویی ما هنوز در پای دار حسنک ایستاده ایم  و خاموشانه پیروزی استبداد و دروغ راتماشا می کنیم .

 وقتی تاریکی است باید چراغی افروخت، وقت سکوت است باید فریاد زد، بگذار این فریادها با هم در آمیزند و سرود آزادی را کران تا کران کشور به پرواز درآورند! بگذار از هر قطره خون نقشبندی ها و همه شهیدان راه فرهنگ و آزادی مشعل فراراه نسل ها روشن گردد تا آینده گان بدانند که کاروان آزادی بیان دراین سرزمین بلا دیده از چی کوره راه های خونینی گذشته است.

 حمل یا فروردین ماه 1387

قرغه - کابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

  

پیامبر باران

 سخنان آغازین

 از رازق فانی تا هم اکنون این گزینه های  شعری به نشر رسیده است:

* - ارمغان جوانی

* - پیامبرباران

*- ابر و آفتاب

* - شکست شب

* - دشت و آیینه و تصویر

 از این پنج گزینه تنها من دو گزینه ء نخستین را  که در کابل انتشار یافته است خوانده ام . سه گزینه ء دیگرکه  در کلیفورنیای ایالات متحد امریکا  انتشار یافته  ، هنوز از نظر من نگذشته است.هرچند  سپیده دم طلوع شاعری فانی با ارمغان جوانی پیوند می خورد ؛  ولی به تصور من  این« پیامبر باران » بود که نام فانی را در  میان شاعران معاصر پر آوازه ساخت. با  پیامبر باران بود که فانی  به حیث یک شاعر غزلسرا و موفق  در حلقات فرهنگی و ادبی کشور مطرح گردید.

آنچه که  این جا می خواهم در رابطه به شعر فانی  و چگونه گی شاعری او بنویسم متکی بر همین  کتاب «  پیامبر باران» است.این گزینه در بر گیرندهء شصت و دو پارچه شعر شاعر است که در سه بخش دسته بندی شده اند:نخست غزلها ، دو دیگر مثنویها و سه دیگر شعر های نو که درمیان سالهای1343تا1363 خورسیدی  سروده شده اند .

این  سالها،  سالهای تحول  شعر فارسی دری درافغانستان است. چنان که درهمین دو دهه شعر فارسی دری  نه تنها در اوزان آزاد به پیروزی های بلندی دست یافت ، بلکه شعر سپید  نیزاندک اندک چنان شاخه ء جداگانه یی  از عروض آزاد جدا گردید و بعداً  در اواخر دههء شصت خورشیدی  جایگاه  بلند  خود را درشعر معاصر افغانستان پیدا کرد.این  امر نوعی  نگرش تازه در شعرکلاسیک و  عمدتاً در غزل و مثنوی را در این دوره سبب گردید که . انچه که امروزه از آن  به نام غزل تصویری یاد می شود در نتیجه ء  ایجاد چنین  فضا و نگرشی شکل گرفته است. 

 پیامبر باران

 از نظر موضوع شعر های  دفتر« پیامبر باران » را می توان به گونهء زیرین دسته بندی کرد:

*-  شعر های عاشقانه

* - شعر های اجتماعی

* - شعر های بانوع نگرش عرفانی

 عاشقانه های فانی بیشتر درغزل های او تجلی می یابند ؛ با این حال در تغزل او نوع آمیخته گی با  مفاهیم و موضوعات اجتماعی دیده  می شود . از این نقطه نظر تغزل فانی به مانند تغزل شمار زیادی  از شاعران این دوره یک تغزل ناب و جدا از موضوعات اجتماعی نیست . چنین به نظر می آید که بخشی از تغزل  این دوره تنها حدیث نفس نیست.همان گونه که  عاشقانه های فانی با موضوعات اجتماعی درهم   آمیخته است به همان گونه شعر های اجتماعی او با مسایل سیاسی نیز درهم  می آمیزد. هرچند ظاهراً رگه های سیاسی شعر های اوبسیاربر جسته به نظر نمی آید.زبان غزل های او  کاملاً زبان تصویری نیست و حتی گاهی آن ابزار های همیشه گی تصویر پردازی کهن  برغزل های او  غلبه دارد. با این حال پیوند ذهنی شاعر با موضوعات که  در پیرامون  می گذرد به  شعر او ویژه گی شعر معاصر را میدهد . به زبان دیگر  موضوعات شعر های او بیشتر معاصر است تا زبان شعر هایش . جایگاه غزلهای او را می توان  در میانه ء  غزلسرایی سنتی و تصویری مشخص ساخت.

. چنین است که شعر های او با آن درونمایهء  اجتماعی ، عاشقانه و گاهی حکمت آمیز و زبان معتدل و شفافی که دارد  می تواند  طیف گسترده یی  خواننده گان را درمیان رده های گوناگون جامعه  به دنبال  بکشد. در غزل های او هنوز زاهد سزاور ره یابی به حلقه ء رندان نیست. لاله  ها خونین کفن اند، شاعر چنان سپندی در آتش می سوزد و صبر آزمایی می کند. دل عاشق در حلقه ء گیسوی یار راه رهایی خود را از دست داده است .غنچه ها همه تنگدل اند،معشوق چشمی  به زیبایی  چشم غزال در کوه دارد ،مرغ در چمن می نالد،نگاه ها چنان طفلی بیقرار است .چشم معشوق جام  شراب است ، چشم معشوق خود شراب است. شاعر در کوی می فروشان سرگردان می کشد . هنوز محتسب در شعر های فانی چهره می نماید ،  شبهای فراق ماه طلعتان گاهی شاعر را  به مانند پاییز افسرده می سازد ، با این حال او آرزو هایی دارد  که آنها  را  در دل شکسته ء خویش می پروراند  و نمونه های فراوان دیگر...

هر چند فانی در شعر های اجتماعی خویش  به بیان وضعیت و بیان موضوعاتی  می پردازد  که او را حلقه کرده اند؛ ولی  بااین حال کاربرد ابزار های تصویر پردازی کهن ، نماد ها و تعبیرات کلاسیک ، زبان شعری  او را با زبان و تعبیرات شعر قدیم نزدیک می سازد. این امر را می توان نوعی تناقض درمیان موضوع  شعر و زبان شعر او تلقی کرد. به سخن دیگر موضوع آمروزین در شعر باید زبان امروزین خود را پیدا کند. شاید در شعر های پسین او که من ندیده ام این هم آهنگی موضوع و زبان پدید آمده و این  تناقض از میان بر داشته شده باشد .

 بررسی دو غزل فانی

 «صدف» نام یکی از غزل های گزینهء  « پیامبر باران » است. این غزل بااین بیت آغاز می شود:

 همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد

دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد

 این غزل در غزلسرایی معاصر افغانستان و حتی میتوان گفت که در شعر معاصرافغانستان  از جایگاه بلندی برخوردار است. در چند دهه ء پسین این غزل از شمار معدود شعر هایی است که در ذهن هرخواننده ء جدی شعر راه باز کرده است . گویی  این غزل خود را به آن سوی سکه ء نام فانی بدل کرده است . برای آن که تا نامی  از فانی  برده می  شود ،کلام دیگری که  در پی می آید،؛ بیت هایی از این غزل است .

من می پندارم که این غزل یکی  از شعر های سیاسی  فانی است. هرچند  در نظر اول   کمترسیاسی به نظر می آید.این شعر در میزان 1358 خورشیدی سروده شده است. درست زمانی که  رهبرکبیر، نابغهء چهارم  !!!!  نور محمد تره کی تازه به وسیله ء شاگرد وفادارش!! امین با فشار بالشت سرخ انقلاب!! از زنده گی ساقط شده بود.

امین با  شعار مصونیت ، عدالت و امنیت  به کرسی قدرت مطلقه تکیه زده و به گفته ء خیام از نازسخن به چشم ابرو می گفت!بدینگونه همه جا دکان بود،   دکان  رنگ  .  رنگ می فروختند  تا کشور را در رنگ دلخواه  خویش ببینند. بدینگونه چهره ها همه گان رنگ آلود بود و در نهایت فریبنده . چون هر جا که رنگ فروخته می شود آن جا چهره ء حقیقت مسخ می شود و نمی توان آن را به ساده گی شناخت . روزگار روزگار رنگ و نیرنگ بود .

روزگار تسلط دروغ  بر حقیقت. روزگار رونق دکان رنگ سرخ. گویی آن سو تر از رنگ سرخ رنگی و حقیقتی وجود نداشت. بعد تر دیدیم که دکان های رنگهای دیگرنیز گشوده شدند. رنگ سبز رنگ سفید . رنگها یکی پشت  دیگری بر بیرنگی غلبه  می کردندو چنین بود که به گفتهء مولانا جلال الدین محمد بلخی:

 چون که بیرنگی اسیر رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

 اگر دکانی بسته شد دکان دیگری باز گردید. اگر روزگار سرخ به پایان رسید، سبز قامت بلند کرد. اگر سبز در اوج به زردی گرایید و  دکان آن بسته شد، دکان سپید کشوده شد، سپید سیاه اندرون.فانی از حاکمیت رنگ سخن می گوید و حاکمیت  رنگ جز حاکمیت  نیرنگ چیز دیگری نیست.

نیرنگ سرخ، نیرنگ سبز، نیرنگ سپید و ما در میان این همه رنگ ، رنگ  اصلی زنده گی را گم کرده ایم .چنین است که پبوسته این رنگ ها غم جنگ فروخته اند و در بدل گل خنده ستانده اند.

به دکان بخت مردم کی نشسته است یا رب

گل خنده می ستاند ، غم جنگ می فروشد

 حاکمیت رنگ عاطفه ء اجتماعی مردم  را نیز از میان بر داشته است. چنان که غزال چوچه اش را به نهنگ می فروشد.

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه اش را  به  پلنگ  می روشد

 این پلنگ می تواند استعاره یی باشد به آن نظام آدمی خوار که پیوسته از میان جوانان  سرباز گیری می کرد و به سنگر می فرستاد و بعد تابوت پشت تابوت بود که  به خانواده ها تسلیم  داده می شد.  برخلاف غزل سنتی که کمتر در میان بیت ها   پیوند درونی وجود دارد، در این غزل فانی می توان فضای واحد و نوع پیوند  تصویری و ذهنی را دید . به پندار من بیت زیرین  یگانه بیتی است که با فضای کلی  در این غزل هم آهنگ نیست:

 به کرشمه یی نگاهش دل ساده لوح ما را

چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد

 در شعری که طبع شاعر به تنوری بدل شده است و چنان دکانی تفنگ می فروشد ، و همه جا در شعر غم جنگ و کام نهنگ است نمی انتظار داشت  به پندار من یم چنین حس غنایی ظریف در آن رنگ نمی گیرد.

  زتنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشد

 فانی در خامهء بهزاد

 دومین غزل  فانی که در دههء شصت خورشیدی گل کرد و تا به امروز با همان قوت  در ذهن  و روان  رده های گوناگون جامعه هستی خود را نگهداشته است ،  « خامه ء بهزاد» است.

 با هر دلی که شاد شود من شاد می شوم

آباد هر که گشت، من آباد می شوم

در دام هر که رفت ، شریک غمش منم

از بند هرکه رست، من آزاد می شوم

بینم اگر که بال فغان در دلی شکست

من بر لبش نشسته و فریاد می شوم

بااین نبرد سخت که با صخره ها کنم

روزی حریف تیشه ء فرهاد می شوم

تا خوبتر بیان کنم ای زنده گی ترا

طبع خیام و خامهء  بهزاد می شوم

چون بوی گل، که گاه شگفتن شود پدید

من از میان شعر خود ایجاد می شوم

 فانی به  پای هیچ کسی خم نشد سرت

آخر من از غروز تو برباد می شوم

 در این شعر شاعر تمام هستی خود را ،سعادت خود را و آزادی خود را در آزادی و سعادت دیگران جستجو می کند وبه هیچ  گونه آزادی و سعادتی بیرون از جامعه و جدا از مردم را باور ندارد.انسان در پیوند با دیگران است که به خوشبختی می رسد. خوشبختی جدا از جامعه و جدا از پیوند های اجتماعی نمی تواند وجود داشته باشد.در جامعه یی که تار و پود آن از بدبختی ، گرسنه گی و شقاوت اجتماعی رنگ گرفته است ، شاعری چگونه می تواند احساس خوشبختی کند و چگونه می تواند بخندد!

هر انسانی بخشی از پیکرهء  بزرگ بشریت است ،  پس همه ء هستی او و ابسته به آن پیکره ء بزرگ است. فانی در چنین پیوندی است که نمی تواند جدا از دیگران احساس خوشبختی کند.فانی در غم و شادمانی دیگران  سهیم است و بدینگونه خود به بخشی از هستی و سرنوشت انسان و جامعه بدل می شود:

در دام هر که رفت شریک غمش منم

از بند هر که رست ، من آزاد می شوم

چنین است که او به فریاد مشترک همه ء انسانها بدل می شود :

 بینم اگر که بال فغان در دلی شکست

من برلبش نشسته  و فریاد می شوم

 اهمیت این شعر فانی آن گاه بیشتر متبلور می شود که می بینی چگونه ابلیس های آدم روی همه عرصه های زنده گی را قبضه کرده اند. ابلیس های آدم رویی که تمام حقیقت هستی را با معیار های ذهنیت سیاه خود اندازه می گیرند. ابلیسهای که از خون بیگناهان چهره گلگونه کرده اند . دستان شان بوی خون می دهد و وقتی سخن می گویند دهان شان بوی خون می دهد . وقتی به سوی تو نگاه می کنند گویی نگاهای شان مشت باروتی است که همراه با آتش خشونت به سوی تو پرتاب می شوند.

 ابلیس های آدم رویی که تمام فلسفه ء هستی شان تنها در این شعار خلاصه می شود که :« بکش تا که زنده بمانی !»غزل« خامه ء بهزاد » به مانند غزل «صدف» از هم آهنگی درونی و پیوند درونی بیتها بر خوردار است و هر بیت مفهوم و پیام بیت نخستین را تقویت می کند. گویی در این دو غزل شاعر خواننده را با هر بیت پله  پله تا به  اوج می رساند تا از آن جا بتواند چشم انداز  مصیبت را به گسترده گی تماشا کند.اما در این غزل به مانند غزل پیشین نیز  بیت زیرین  نمی تواندبا بیت دیگر فضای همگونی ایجاد کند:

 بااین نبرد سخت که با صخره ها کنم

روزی حریف تیشه ء فرهاد می شوم

 در این جا مقابله با صخره یک امر فردی به نظر می آید ؛ درحالی که در بیت دیگر شاعر از یک آرمان همه گانی سخن می گوید.او برای بیان بهتر درد های مردم  در آرزو داشتن طبع خیام و خامه ء بهزاد است و با چنین شعر های است که او هستی می یابدو سر انجام این هشدار باش را نیز می دهد که بیان درد های  مردم و بیان وضعیت زنده گی اجتماعی مردم می تواند به قیمت سر نیز تمام شود.

 فانی به  پای هیچ کسی خم نشد سرت

آخر من از غروز تو برباد می شوم

 ویژه گیهای دیگر

 در پاره یی از غزل های فانی  به نوع شگرد های شاعری مولانا دردیوان شمس بر می خوریم . البته این امر تنها وابسته به چگونه گی زبان  غزل های فانی نیست ؛ بلکه نوع فضای غزل های مولانا را نیز می توان در آن ها دریافت.

ای دیده تماشا کن ، آن گمشده یار آمد

پامال خزان بودیم ، سلطان بهار آمد

آن کرده مرا دلخون ، برگشته  نشاط آورد

آن رفته کنار از من، بازم به کنار آمد

در مقدم او سبزه از دشت و چمن جوشد

از جلوه ء او شادی ، در شهر و دیار آمد

 در غزل دیگر

 ای دل مرو سوی خطر، گر می روی لرزان مباش

از ره زنان غافل مشو، از دشمنان ترسان مباش

چون با کسی همره شدی، از نیمه ء ره بر نگرد

چون از پی مردان  روی دیگر زنامرادان مباش

 به این نمونه نیز توجه کنیم

 این من که خفته در من، من نیستم تو هستی

در جان نموده مسکن، من نیستم تو هستی

لب برلبم نهادی گفتی بنال چون نی

پس در فغان و شیون، من نیستم تو هستی

فانی غزل سرایی از دست من نیاید

مرد غزل سرودن من نیستم تو هستی

 در غزل دیگر

یارب مرا سوزی بده ،تا سوزم این سودا از او

جان را کنم والا از او ،تن را کنم رسوا از او

اعجاز چشمان ترا، من دیده ام با چشم خود

کوقطره یی بخشید و رفت ، من گشته ام دریا از او

 در غزل دیگر

 گرمست از بس جان و دل ، از آتش سودای او

گر عقل جا گیرد به سر، از عشق سوزد پای او

ای عشقبازان جهان ، من عاشق جانان شدم

دیگر چرا پنهان کنم  ، چون گشته ام رسوای او

هر سو روم رقصان شوم همبازی طفلان شوم

چون باد سرگردان شوم ، در دامن صحرای او

 دربعضی از غزل های فانی نوع همسویی با زبان  و نگرش شاعرانه ء اقبال دیده می شود . البته اقبال در دهه های نخستین سده بیستم خورشیدی  در شعر و شاعری معاصر افغانستان، شاعر تاثیر گذاری بود که شماری از شاعران معاصر کشور دلبسته ء اندیشه ها و شگردهای شاعری او بودند . مشخصاً آن دسته از شاعرانی که با شیوهء هندی میانه یی نداشتند و یاهم می خواستند تا از آن فاصله بگیرند، بیشتر به زبان و شیوه ء شاعری اقبال توجه  می کردند. در میان این دسته شاعران می توان نام هایی را نیز پیدا کرد که بعداً از مرز های عروض کلاسیک گذشتند و  به سرایش درعروض آزاد پرداختند.

در نخستین گزینه ء شعری فانی « ارمغان جوانی» می توان با ذهن و زبان شاعرانه ء اقبال رو به رو گردید.  به همینگونه این فضا در « پیامبر باران » نیز ادامه یافته و فانی در این  گزینه نیز سروده های دارد که خواننده را به یاد اقبال می اندازد.

 نه زقید در هراسم نه زدار می گریزم

همه تن تپش چو موجم زقرار می گریزم

نفسی نشد که فارغ بنشینم از تب و تاب

ز نشستن و فسردن چوشرار می گریزم

منم آن یگانه طفلی که محیط مادرم شد

سر سنگ می زنم غلت، زکنار می گریزم

 در نمونهء دیگر

 مرا در دهر چون برق سبک سیر

توقف در رهی هستی نباشد

جهان را از جنون خویش سوزم

اگر شرمم زبد مستی نباشد

زموج آموز رمز زنده گانی

بلندی نیست تا پستی نباشد

به لبخند نیرزد عمر فانی

گرش این شور و این مستی نباشد

  در مثنوی ذوق تپش می خوانیم:

 خروشنده موجی به دریا تپید

شتابان شد و تا به ساحل رسید

نوا های سازش پر از های و هوی

نشیب و فرازش همه جستجوی

سراپا تپش چون دل عاشقان

به بی طاقطی همچو گم گشته گان

به ساحل رسید و قراری نیافت

دوباره به پهنای دریا شتافت

 و  آخرین  نمونه که می آوریم

 ای موج ناشکیب،ترا این شتاب چیست

عاشق منم، به نبض تو این اضطراب چیست

ای بحر گر نیامده دلت به تنگ

در سینهء فراخ تو این اضظراب چیست

 فانی در مثنوی های مناظره

 بخش دوم  گزینه ء شعری « پیامبر باران» به  مثنویهای او اختصاص دارد . در این بخش مثنویهای کوتاه و بلندی  به نامهای« ترجمان وحدت ، شکوه،چراغان،ذوق تپش،امتحان ،غیرت عشق،درس عبرت،مردود و معمار گیتی» به نشر رسیده است . با همین چند مثنوی می توان دریافت که فانی در مثنوی سرایی  دست بلندی دارد.در این مثنوی ها عمدتاً موضوعات عرفانی ، اجتماعی و عاشقانه با زبان روان ، آهنگین و گاهی آمیخته با طنز  به زیبایی بیان شده است.تعبیرات و ترکیب های تصویری کهن و تکراری در مثنوی های فانی  به  مقایسه ء  غزلها او کمتر راه یافته است.

فانی در مثنوی های خویش بیشتر  مناظره پرداز است . مثنویهای او بیشتر بامناظره شکل می گیرند که هر کدام با یک رشته  نتیجه گیریهای اجتماعی ، گاهی  هم عارفانه و  حکمت آمیز به پایان می رسد.در مثنوی ترجمان وحدت،   اشک با دل در مناظره است و اشک به شکایت از دل می پردازد که او را از یاد برده است.

 قطره ء اشکم حکایت می کند

از محیط دل شکایت کی کند

کز من ای دل از چه رو رنجیده ای

راحت من از چه  نپسندیده ای

  در حالی که دل  دریا و سرچشمه ء عشق است ؛اما اشک می پندارد که شور عشق او را از خانه آواره ساخته است:

درد عشق آمد مرا دیوانه ساخت

همچو مجنونم برون از خانه ساخت

بر سر مژگان کنون ایستاده ام

گر نگیری دست من افتاده ام

 اما دل ، اشک را سر زنش می کند که راه جدایی و نفاق پیشه کرده و از محیط خویش دور شده است.

 بی تمیزیها ترا آواره کرد

کی توان درد تو اکنون چاره کرد

تو نفاق ایجاد کردی ای لعین

 نیست بیجا گر بیفتی بر زمین

هر که با بیگانه گان همدست شد

بر زمین افتاد آخر پست شد

لاف عشق و عاشقی بیجا مزن

این قدر ها خویش را بالا مزن

 هر قطره یی رسیده به دریا خود نیز دریا ست ؛ اما آن  گاه که قطره  از دریا جدا می شود دیگراز دریا چیزی در آن  باقی نمی ماند و تنها قطره است ، قطره یی که تمام  هستی اش به  یک لغزش بیش وابسته است. چون با یک لغزش است که او از سر مژگان بر زمین می افتد و نابود می شود.

فانی از این شعر به این  نتیجه گیری می رسد که هستی کشور را  همبستگی مردمان آن تضمین  می کند.  تفرقه های قومی و نژادی همان جدایی اشک از دل است که راهی جز نابودی در پیش ندارد:

 برق وحدت آفتاب جان ماست

نور وحدت آب و تاب جان ماست

مرحبا ای نور وحدت مرحبا

سر بر آر از مشرق دلهای ما

در میان  آدمی تفکیک نیست

در نهادش ازبیک و تاجیک نیست

آن که فرق تاجیک و افغان کند

پای بخت خویش را سوهان کند

چون که فرزندان یک  مامیم ما

یک دل و یک رنگ و یک نامیم ما

کارباید کرد با هم دوستان

تا شود  شادابتر این بوستان

روز و شب ما را تپیدن لازم است

عصر دیگر آفریدن لازم است

نقش نو اندر جهان بایدنهاد

وین میسر نیست جز با اتحاد

  مثنوی « ذوق تپش» که درآن  نزدیکی هایی با ذهن و زبان شاعرانه ء اقبال وجود دارد ،  بر بنیاد مناظرهء صخره و موج  به وجود آمده است.صخره نماد سکوت و مرده گی است و موج نماد پویایی و زنده گی . در این مفهوم فانی می گوید که زنده گی جز جنبش چیزی دیگری نیست و آن جا که سکون بر جنیش غلبه می کند در حقیقت مرگ است که بر زنده گی پیروز می شود.موج بیقرار است گاهی تا ساحل می خروشد و گاهی هم تا دل دریا . دریا همه میدان خروش و توفان اوست.   صخره  یی  این همه  خروشنده گی وبی تابی  موج را می بیند ، ملامتگرانه به موج می گوید:

 به صد بیقراری شتابان شدی

ز دریا به ساحل گریزان شدی

به ساحل رسیدی و لیکن چه سود

که آسوده گی در نهاد ت نبود

بیا چون من از زنده گی کام گیر

بیاسای ویک لحظه آرام گیر

رمید از برش موجه ء بیقرار

بگفتا زحرف تو داریم عار

اساس جهان بر سر آرزوست

به من زنده گانی همین جستجوست

تو ذوق تپیدن ندانسته ای

که چون مرده  در خاک بنشسته ای

همین بیقراری حیات من است

در آسوده گیها ممات من است

 به همینگونه در مثنوی« امتحان» با مناظره ء بلبل و نسیم مقابلیم  و مثنوی « غیرت عشق» مناظرهء شمع و پروانه است. این دو مثنوی با نتیجه گیریهای عاشقانه به پایان می رسد.غیر از این او در مثنوی های دیگر  خود  اشیای پیرامون را به سخن درمی  آورده و با ستفاده از صنعت تشخیص  به ارائه ء پند و اندرز می پردازد .

 فانی و پروین اعتصامی

 فانی را از نقطه نظر کاربرد مناظره  و گفتگو می توان با پروین اعتصامی مقایسه کرد؛ اما مناظره  و گفتگو در شعر های پروین نه تنها از نظر موضوع گسترده است؛ بلکه در تمامی  انواع شعر او نیز راه یافته است.در شعر پروین گویی همه چیز با همه چیز در مناظره و گفتگوست. گویی مناظره آن سوی سکه ء شعر پروین است و تمام تخیل شاعرانه  و خلاقیت شعری او در کارگاه مناظره و گفتگو به حرکت در می آید. در حالی که فانی  بیشتر درسرایش مثنویهایش به مناظره و گفتگو پناه می برد.

موضوعات مناظره و گفتگو در مثنویهای فانی بیشتر عاشقانه است که  با نوع گرایش عرفانی آمیخته اند . البته موضوعات اجتماعی نیز در مناظره ها و گفتگوهای فانی نیز راه دارد. یکی از درخشانترین نمونه های آن مثنوی« معمار گیتی» است.

او در این مثنوی به یک مسالهء مهم اجتماعی که جنبه ء جهانی دارد می پردازد. این مثنوی بر بنیاد گفتگوی شاگرد معماری با استادش شکل گرفته است که از زبان طنز آمیزی نیز برخوردار است. کاربرد زبان طنز  به مناظره های فانی اثر گذاری بیشتری می بخشد.در مثنوی معمار گیتی شاگرد از استاد خود می پرسد:

 تویی معمار هرجا خانه یی هست

تو آبش می دهی گر دانه یی هست

نهال علم از فیض تو سیراب

بهار معرفت شد از تو شاداب

  استادبا لبخندی  تلخ و طنز آلودی در پاسخ شاگرد می گوید که پیوسته چنین تعریف هایی از خود و بیگانه شنیده ام ؛ اما با این همه در زنده جز رنج چیزی دیگری ندیده ام:

 هزاران دانه را سیراب کردم

زلب خشکی ؛ ولی خود در گدازم

جهان آباد از معماری من

ندارم خانه  یی بهر نشیمن

 در مثنویهای فانی  مهمترین بخش آن ، همان بخش آخرین است که شاعر به نتجه گیریهای اخلاقی ، اجتماعی ، عاشقانه و عرفانی خود می پردازد.البته چنین  نتیجه گیری  در شعر هایی که با مناظره پردازی شکل می گیرند یک شیوه ء همگانی است. شاعر در چنین شعر هایی از همان آغاز مناظره تا پایان آن  در پشت شبکه ء مناظره پنهان است و تنها با پایان یافتن آن است که در شعر حضور می یابد و چنان حکیم اندرزگوی در پیوند به زنده گی ، روزگار، عشق، عرفان و همه چیزبه  پند و اندرز می پردازد. این گونه شعر ها از ارزش بزرگ آموزشی و اخلاقی بر خوردار است. چنان که شاید  همین دلیل سبب شده است تا این گونه شعر ها دربرنامه های آموزشی  زبان و ادبیات فارسی دری  در افغانستان بیشتر راه پیدا کنند.

چنان که ما شعر مناظره ء آیینه و شانه ء پروین اعتصامی را در  دوره ء مکتب خوانده ایم و چه بسی که همیشه آن را در حافظه داشته  ایم . امروزه پروین اعتصامی با چنین شعر هایش در تمام حوزه ء زبان فارسی دری شهرت و مقبولیت خاصی  دارد.

 فانی در عروض آزاد

 بخش سومین « پیامبر باران» در بر گیرنده ء شعر هایی اند که شاعر  آن ها را درعروض آزاد سروده است.این شعر ها در میان سالهای1355تا1363 سروده شده اند. از نظر موضوع بیشتر با غزلهای اجتماعی شاعر همگون اند و از نظر زبان با غزلها و مثنویهای اوتفاوت چندانی ندارند.

بخشی از این شعر ها شاید نخستین تلاش های  فانی در جهت در هم شکستن مرز های دشوار گذار عروض کلاسیک است.شعر های عروض آزاد یا نیمایی های  فانی در سالهای سروده شده اند که چنین شعری  در افغانستان در آفرینشهای چند شاعر پیشگام به قله های بلندی از تخیل، اندیشه و تصویرپردازی دست یافته است. به مفهوم دیگر اگر امروز نیز خواسته باشیم تانمونه های موفقی از شعر نیمایی افغانستان را برگزینیم، ناگزیر یکی از سرچشمه ها، سروده های نیمایی دههء پنجاه و شصت خورشیدی  خواهدبود.

شعر عروض آزاد در این دو دهه پس از تلاش های و مقابله های شدید با عروض کلاسیک سر آنجام توانست خود را به یک جریان شعری رو به رشد بدل سازد.غیر از این پیدایی نخستین نمونه های شعر سپید یا بی وزن به مفهوم امروزین را نیز می توان  دردههءپنجاه جستجو کرد. این شعر بعداً در دههء شصت چه از نظر زبان و چه از نظر اندیشه ، تخیل  و بینش شاعرانه  به قله های بلند و با شکوهی دست یافت.

با آن چه گفته آمد اگر بخواهیم برای چنین سروده های فانی جایگاهی در شعر نیمای یا شعرعروض آزاد در افغانستان مشخص سازیم ، به پندارمن نیمایی های اونمی تواند با جایگاهی که  غزلها و مثنویهای او در عروض کلاسیک دارد، مقایسه شود. او در این مقایسه  در شمار پیشکسوتان نمیایی نمی آید.

سخنان فرجامین

  فانی با نمونه های درخشانی که در غزل و مثنوی دارد می تواند  یکی از چهره های درخشان ادبیات معاصر کشور خوانده شود. او شاعریست اندیشمند و با بینش اجتماعی که می خواهد با شعر خویش برضد بی عدالتی های حاکم در جامعه مبارزه کند. شاعر روزگار  از نظر او کسی است که بتواند از شعر خویش مشعلی فرا راه مردم بر افروزد.

 هر که از شعر مشعلی افروخت

شاعر قرن ما همان باشد

او شعر خود را هستی آفرین می خواند که تجلی عشق دشت و دره و کوه سرزمینش است.

 شعر گویم شعر هستی آفرین

همچو می گیرا و مستی آفرین

شعر من ساز است ساز زنده گی

سر به سر سوزو گداز زنده گی

شعر من عشق است عشق با شکوه

عشق دشت و دره و دریا و کوه

شاد زی ای عشق من ای خاک من

ای گرامی تر زعشق پاک من

شاد زی ای سرزمین ارجمند

نام تو چون کوهسارانت بلند

 عشق فانی با کوهساران بلند شعر معاصر فارسی دری در افغانستان  پیوند خورده است . این عشق و این  پیوند نام او را بلند آآ   وازه ساخته است. او در ادبیات معاصر کشور نام بلند وگردن افراخته یی دارد .

 به گفته ء خودش:

 فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت

آخر من از غرور تو برباد می شوم

پرتو نادری

 

 26 دلو 1386 خورشیدی

15 فزبروری 2008

قرغه - کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 فانی به جاودانه گان پیوست

 وقتی شاعری خاموش می  شود ، واژه گان  یتیم می  شوند ، زمزمهء  زیبایی در گلوی  عشق می خشکد  و بامدادان آفرینش، غبار آلود می گردد.وقتی  شاعری می میرد ، الهئهء شعر به ماتم می نشیند  و خاوران ،  میلاد خورشید را  ازیاد می برد .

وقتی شاعری می میرد چه دشوار لحظه یی است که خبر جانسوز خاموشی او را در می یابی ، آن گونه که من خبر دردناک مرگ  جاودان یاد رازق فانی را در سایت فردا خواندنم و چقدر  ساده انگارانه دلم  می خواست  که این واقعیت تلخ را باور نکنم  ، اما واقعیت همین است که دیگر فانی هیچگاهی برای ما غزلی زمزمه نخواهد کرد، برای آن که مرگ  غزل زنده گی او را چنان مقطعی سروده است  که دیگر آن را قافیه یی نیست . واقعیت همین است که با مرگ رازق فانی ، غزل معاصر فارسی دری یکی از چاووشان  خود را از دست داده است .

خدای من شاعری که پیوسته در هوای بیرنگی و آزاده گی فریاد میزد :

 همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشد
دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشد

 دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد


چگونه در آن سوی آبهای غربت، رنگ سیاه مرگ ،  سایه ء سنگینش را بر زنده گی او فرو افگند و صدای او  را با خود برد.مرگ چشمان فانی را فرو بست ؛ اما دستان شکسته ء  حقیقت  هنوز در آستین است و دکانهای رنگ  در هر کجا در هر کوی و برزنی همچنان گشوده  و رنک فروشان کماکان نشسته بر اورنگ .احساس  می کنم که شعر ما و غزل ما  سر بر زانوی غم نهاده   و بر گلیم سوگ نشسته است .

 سال پار بود که او را دیدم . او  پس از سالیان درازی  به کابل آمده بود . برناکریمی بساطی انسی در خانه اش گسترده بود و ما همه گان به دور شمع اخلاصی گرد آمده بودیم . شاید بهتر باشد  بگویم  که  فانی خود  در  آن شب ،   شمع اخلاص ما بود.غزل های تازه اش را خواند . غزلهای غریبش را ، غزلهای را که در غربت سروده بود . اما  غزل های او بوی مرگ نمی دادند .

 شاد  بود،  مانند یک دریاچه ، در دامنه ء کوهستانی ،  فکر می کردی که  خود  از کوهستانی بر گشته است ،  سرشار از عطر دل انگیز بنفشه های  گوهی  و پشتاره یی از شگوفه های  بادام .شاید این دومین دیدار من با فانی بود  . نخستین بار  او را در دفتر داکتر اکرم عثمان در انجمن نویسنده گان افغانستان دیده بودم ، فانی در آن روزگار  مسوول  بخش شعر انجمن نویسنده گان افغانستان  بود .در روزگاری که درختان سلام علیک در خیابان شهر های  ما خشکیده است ، خاموشی  شاعری که  ، شادمانی اش را در خوشبختی و شادمانی دیگران جستجو می کرد چقدر دشوار است :

 با هر دلی که شاد شود شاد می شود م

آباد هرکه گشت من آباد می شوم

دردام هر که رفت شریک غمش منم

از بند هر کی رست  من آزاد می  شود م

 او امروز با خاموشی خود یک جهان دل را سوگوار  ساخته  است  . او  از بند  این زنده گی و  ازبند این سجن بزرگ  تا آن سوی آزادی و جاودانگی  پرگشوده  ؛ ولی  ما را  در دام غمی فر نشانده است  که نمی توان به  انتهای آن رسید .نوجوان بودم که با « ارمغانی  جوانی » او آشنا  شدم . ارمغان  جوانی یکی از آن گزینه های شعری است که  در من اثر بسیاری بر جای گذاشته است  .

 به دریا موجی از خود رفته یی گفت

اگر جنبش نباشد زنده گی نیست

فروغ زنده گی ازجنبش آید

چراغ مرده را تابنده گی نیست

 این  یکی از آن سروده های  زیبای فانی  است  که تا خوانده ام  پیوسته در  ذهن و روان من بیدار بوده است . پیوسته برای من خیال انگیز بوده است . هر بار که این شعر را خوانده ام با دریا  پیوند یافته ام .وقتی کما بیش با علامه اقبال  آشنا شدم در یافتم که فانی در این گزینهء شعری   همزبانی  و تاثیز پذیری هایی با آن شاعر بزرگ دارد .

 فکر می کنم  اواخر نوامبر سال دو هزاروشش میلادی بود . که با دوستی  دریک گفتگوی  تیلفونی  از احوال فانی  پرسیدم .دوست برایم گفت که این روز ها در  شهر واشنگتن از شخصیت فرهنگی  او  تجلیل  به عمل می آید .  خوشحال شدم که سر انجام این سنت اندک اندک  در میان فرهنگیان افغانستان ریشه می گیرد که از  زنده های خود نیز تجلیل کنند ، اما دوست بیدرنگ افزود که فکر می کنم  شاید این آخرین دیدار و بدرودی باشد با فانی .

پرسیدم برای چه !

دوست در پاسخ گفت  شاید فانی روز های درازی  در پیش روی نداشته باشد ، برای آن که او از بیماری سرطان رنج می برد. غم سنگینی بر تمام هستی و روان من سایه افگند . آن روز ها در دانشگاه آیوا بودم . پیامی  در ویب لاک او گذاشتم ؛ اما پاسخی  در نیافتم ، شاید دیگر حوصلهء سر زدن به باغچهء نوشته ها  و سروده های خود را هم نداشت .

آن شب کابل ، یادم آمد  که او در خانهء برنا کریمی  با چه شوری  شعر میخواند و با  چه شور و صمیمیتی  با دوستا سخن می گفت .خطی از نگرانی  در جبینش دیده نمی شد . با خود گفتم مگر این مرد تا آن گاه  نمی دانسته است که چنان بیماری بنیاد بر اندازی   در جانش ریشه کرده است . یا شاید می دانست و می خواست مرگ را به سخریه بگیرد!

 فانی  به سال 1322 در گذر بارانه ء کابل  چشم به جهان گشوده است ؛ اما من او را  در میان «ارمغانی  جوانی » و« پیامبر باران» شناخته ام . او در جوانی با ارمغان خویش به میدان ادبیات در آمد  و بعد در پختگی پیامبر باران شد و پیرانه سر در غربت بارید و بارید تا آن که  در زمین تشنه ء مرگ خشکید . گفته اند که آفرینش هنری و ادبی انتقامیست که آفرینشگر عرصه هنر و ادبیات از مرگ می گیرد .  چنین است که گفته اند زنده گی آفرینشگران بزرگ را آغاز هست ؛ ولی انجام نیست . گویی زنده گی چنین کسانی  خود همان عشق است که آن را پایانی نیست . به گفته سعدی : عشق را آغاز هست انجام نیست .فانی نیز در غزل های شور انگیز خویش ادامه دارد .  پیش از این که مرگ بر او شبیخون زند او در ایالات متحد امریکا گزینه های شعری  زیرین را به چاپ رساند:

« ابر و آفتاب» ،«شکست شب» ،« دشت آینه و تصویر ». می گویند گرینه چاپ ناشده ء زیر نام « پرتو خورشید بر دیوار» نیز دارد  و به بدینگونه به  تعبیر خواجهء رندان حافظ او  خود را بر جریده ء عالم  به تبت رسانده است.باری نوشته يی داشتم زیر نام « پیش در آمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان »

فانی  نیز از شمار آن چهره  هایی است که من در آن نوشته در باره طنز نویسی  او  این چیز ناقابل را نوشته بودم : «رازق فاني در دههء شصت خورشيدي زماني به حيث يك طنز نويس شناخته شد كه انجمن نويسنده گان افغانستان گزينهء طنز هاي او را به نام «امر با صلاحيت» انتشار داد. اين اثر طنزي رازق فاني از بسي جهات قابل توجه است و مي شود آن را از شمار آثارطنزي مهمي به حساب آورد كه تا آن زمان در كشور به چاپ رسيده بود.

با اين حال شهرت گستردهء فاني در زمينهء شعر اين مجال را باقي نگذاشت كه او بتواند به حيث يك طنز نويس نيز شهرتی  پيدا كند. او در اواخر دورهء حكومت دكتورنجيب الله ،  كشور را ترك كرد و هم اكنون در ايالات متحد امريكا زنده گي مي كند. بر بنياد اطلاعاتي كه وجود دارد افزون بر تلاش هاي ادبي ديگر، طنز همچنان يكي از مشغله هاي ذهني فاني را در غربت  تشكيل مي دهد. با اين حال تا كنون از او گزينهء طنزي ديگري به چاپ نرسده است.

فاني به سال «1322 خورشيدي در گذر بارانهء  كابل زاده شده است. او در رشتهء اقتصاد از كشور بلغاريا دانشنامهء فوق ليسانس دارد. فارانی  هنوز نوجوان بود كه به كار شاعری  و نويسنده گي روي آورد. زماني كه به سال «1344» خورشيدي نخستين گزينهء شعري فاني زير نام «ارمغان جواني» در شهر كابل انتشار يافت او بيست و دو سال داشت.

همان نخستين گزينه نشان مي داد كه فاني از قريحهء قابل توجهي در شعر و شاعري بر خوردار است. در اين گزينه خاصتاً در ترانه ها و چهار پاره هاي آن مي توان جلوه هاي از تصوير پردازي و انديشه هاي علامه اقبال لاهوري را مشاهده كرد.

دومين گزينهء شعري رازق فاني «پيامبر باران» نام دارد كه به سال «1365» خورشيدي به وسيلهء انجمن نويسنده گان افغانستان در شهر كابل انتشار يافته است. با انتشار همين گزينه بود كه فاني در افغانستان بيشتر به حيث يك شاعر غزل سرا شهرت پيدا كرد. از فاني در سال «1363» داستان ميانه يي زير نام «بارانه» نيز در كابل انتشار يافته است.»

 پرتو نادری

چهار شنبه  بیست و چهارم دو هزارو هفت

برابر با پنج ثور 1386

شهرکابل

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 

بیدل در طور معرفت

 

مثنوی "طور معرفت " به قول علامه صلاح الدین سلجوقی  یک سفر نامهء رمزیست . بیدل  درکوه بیرات انوار زیبایی های  طبیعت  را می بیند  و از آن ها  چنان تو صیفی  به دست می  دهد  که در نوع خود  در تاریخ  ادبیات فارسی  دری بی مانند  به نظر می آید .می دانیم  که بازتاب طبیعت در شعر بحث امروزین نیست و آن گونه که گفته اند :  نخستین  انسانهایی که  نخستین بار به نامگذاری  اشیای ماحول خویش پرداختند  و بدانگونه  برای اشیا  نوع ظهور  یا وجود ثانوی  بخشیدند ؛ نخستین  شاعران  روی زمین  اند  و شاید هم نخستین شعری را که  انسان سروده است  شعری بوده است در وصف طبیعت .

بناً پیوند طبیعت و شعر  از تاریخ و سر گذشتی بر خور دار است که نحوه ء  و شگرد های بیان چنین پیوندی  در دوره های گوناگون ادبی از دیدگاه  شاعران مختلف ، همواره متفاوت و گوناگون بوده است .

بیدل در این عرصه هر چند یگانه  و نخستین شاعر نیست ؛ ولی  به  هیچصورت گزافه  نخواهد بود  که بگوییم ، طبیعت ستایی بیدل و بازتاب  جلوه های رنگ رنگ طبیعت، در شعراو از چنان و یژه گی هایی متعالی، تخیل و عاطفه ء گسترده  بر خوردار است  که در تاریخ  ادبیات فارسی  دری  نمی توان همسنگی بر آن جستجو کرد .از آغاز و فرجام مثنوی ، این نکته روشن می شود که بیدل مثنوی"طورمعرفت " را به شکر الله خان بخشیده است .تا جایی که معلوم است این شکرالله خان  در کار شعر و شاعری  شاگرد بیدل بوده و روزگاری هم حاکمیت بیرات  را در اختیار داشته است .ولی بیدل  پیوسته او را چنان دانشمندی بزرگ ، دوست همفکر و صمیمی حرمت بسیار می نهاده است .چنان که بیدل در آغاز مراتب ارادت خود  نسبت به او را این گونه بیان می کند :

 گل رایات شکرا لله خانی

به فرق آن زمین کرد آشیانی

منی بیدل به آهنگ  دعایش

گرفتم  طرف دامان لوایش

به ذوق التفاتش  از خودم برد

که آسایش  به رفتارم قسم خورد

به پای شوق آن جا سر کشیدم

به این کیفیت آن ساغر کشیدم

مقامی یافت شوق جستجو ساز

که گردش با تحیر بود گلباز

  به همینگونه در پایان مثنوی نیز به شکرالله خان ایشاره هایی دارد :

عصای من در این گلگشت مقصود

نسیم فیض شکرالله خان بود

و گرنه من کجا  کو پر فشانی

سرشکی بودم  آن هم بی روانی

در این گلشن خرامی داشت کلکش

که پیوستم منی بیدل به سلکش

کلامش گشت  سر مشق خیالم

از  آن سر چشمه جو شید این زلالم

دو روزی در پی زانو نشستم

خیالی را بهاری  نقش بستم

به یمنش  آخر این  مکتوب منظوم

به "طور معرفت "گردید مرسوم

 از این بیت ها می توان  به نتیجه های زیرین  دست یافت :نخست  این که بیدل  به کمک  وهمیاری وشاید  هم به تشویق و تر غیب دوست دانشمند خود  شکرالله خان  به آن سر زمین  آب و رنگ ، به آن مقامی  که گردش با تحیر  گلباز  بوده رسیده است ؛ورنه  او را  توان  پرگشایی نبوده  ؛ بل  در گوشه ء انزوا  به سر می برده  و صبر آزمایی می کرده است و به ریاضت و شب زنده داری  و تمرکز  فکری  که در حقیقت نخستین  منزل راه بی پایان  عشق و معرفت است ، می پرداخته  است . او در این مرحله خود را به شمع کشته یی همانند  می نماید :

چو شمع کشته بودم الفت آغوش

به آن هستی که بود  از دل فراموش

نه فکر انجمن نی  ذوق گلشن

قدم چون موج گوهر  محو دامن

 دو دیگر این که باید شکر الله خان شعر هایی در توصف بیرات سروده باشد  که بیدل  از خرام کلک او  سخن می گوید  و به سلک او می پیوندد و کلام او را  در این زمینه  سر مشق خیال خود وانمود می کند . به یقین که بیدل پیش از رفتن  به بیرات  شعر های  او را خوانده و شیفته ء زیبا یی های  طبیعت بیرات  شده است . چنان که وقتی او به بیرات می رسد ، آن شیفته گی و هیجان چنان در او  اوج می گیرد که در مدت دو روز  آن اثر گران ارج  را به قول داکتر غنی در یک هزارو دو صد  و به قول  علامه  صلاح الدین سلجوقی  د ر یک هزارو سه صد  بیت می  سراید  که سال سرایش آن  را ((1098)) تخمین زده اند .یکی از مشخصه های بارز  طور معرفت  پس ازتوصیف طبیعت که بیدل در کلیت  آن را هجوم جلوه ء یار می داند ؛ بیان  پاره یی ازمسایل اجتماعی آن روزگار است . چنان که بیدل  خطاب به خود می گوید :

 بیا  ای نغمه سنج  شیشه و سنگ

که در ساز تو ناپیداست  آهنگ

هنوز این لفظ ها محروم معنیست

قیامت می فروشی مقصدت چیست

خوشا کاین  پرده بر کرداند آواز

ادای مدعای دل کند ساز

این جاست که اندیشه های اجتماعی بیدل به گونه ء مشخص در این مثنوی راه باز می کند و این ادا بیان  وضعیت کارگران و مزدورانیست  که در دامنه های  کوه مشغول  کان کنی و جان کنی اند .بیدل در دامنه های کوه بیرات  توفان صدا هایی را می شنود  و بر آن می شود  تا سر از گلگشت  آن برآرد  و با زبان حیرت انجام خویش عجایب های قدرت را بر شمارد .

 در این کهسار توفان صدا هاست

نگاهی کین قیامت تا کجا خاست

برآنم کز بیان حیرت انجام

به طوف گوش عبرت بندم احرام

سر از گلگشت اطرافش برآرم

عجا یب های قدرت بر شمارم

 بیدل از راز آن تو فان صدا ها پرده بر می دارد و به توصیف وضعیت مزدوران و کارگرانی می پر دازد که در دامنه های بیرات  از ریگ روغن می کشند .توصیف از چاه های  معادن بیرات و شیوه ء استخراج مواد و وضعیت مزدوران چنان دقیق و مشخص است که انسان تصور می کند  که او خواسته است  تا در زمینه تاریخی بنگارد .

 حصول سیم و زر یعنی زمعدن

برون آوردن است ازریگ روغن

 هر چند کار برد کنایه ء  از ریگ روغن کشیدن ؛ بیان گر  شرایط شاق و دشوارکار در معادن می توان باشد ؛ ولی  با این حال بیدل توصیف وضعیت را ادامه می دهد :

 گروهی همچو چین در دامن کوه

به ذوق چاه کندن  گشته انبوه

زتدبیر دیگر شان دست کوتاه

به آن کوشش که کوه از هیبت آن

سراسر کوچه گرددچون نیستان

 معلوم است مزدورانی که این جا  با آن کوشش هیبتناک ، کوه را سراسر چون نیستان ،کوچه کوچه می سازند ؛ چاره یی جز این ندارند  که همین جا بمانند  و در دل کوه نقب بزنند :

 هزاران چاه و بر هر چاه خلقی

نه سامان رادایی و نه دلقی

به عریانی سرا پا قطره ء آب

به آهنگ چکیدن  اشک بیتاب

تردد پیشه  اطفال و زن و مرد

بدنها خاک مال و  چهره ها زرد

 بیدل دراین بیت ها  ما را  با نیروی  کار آشنا  می سازد  که اطفال ؛ زنان و مردانند . اگر تر تیب  آنها رادر شعر در نظر بگیریم دیده می شود  که اطفال و زنان  به درجه اول و دوم  و مردان به درجه ء سوم قرار دارند  و این خیلیها به فکر آدمی نزدیک  به نظر  می آید . برای آن که مالکان معادن ، انهایی که غنا پرورده گان محض رنک اند و از پلوی سنگ ساغر می کشند ؛ شاید به خاطر پرداخت مزد کمتر اطفال و زنان را  اضافه تر از مردان  استخدام کرده باشند .بیدل توصیفی وسایل و افزار و شیوه  های درد ناک کار را نیز از نظر دور نمی دارد :

 به فرق هریک افروزان چراغی

سر سودایی و سامان داغی

همه چون شمع  در ظلمت شناور

سری تاری به دست و شعله در سر

از آن شمع و رسن های نگون سار

حضیض آهنگ کوکب های دمدار

روان از قعر دوزخ هم  فرو تر

چو مغضوبان  محشر چشم  در سر

برون ریزند از چاه آب چندان

که  بی آبی زند بر خاک دندان

به پیش آید زمینی  از مس ناب

که سیم و زر زخاکش  می خورد آب

 شرایط دشوار کار در معادن  با آن وسایلی  بسیار ابتدایی و وضعیت مزدورانی که هرآن زنده گانی شان با خطر مرگ  رو به رو  است ، چنان توصیف می شود  که انسان  بی اختیار  با آنها  احساس همدردی می کند ؛ولی بیدل  در همین حد توقف نمی کند ؛ بل از این فرو رفتن ها  در عمق چاه ها در جهت به دست آوردن زر و سیم ، چنین نتیجه می گیرد که دنیا بسیار  پست است و اگر  طبع تو  به سیم  و زر مایل است  باید  به پستی خو کنی  تا با  آن دمساز گردی . او با طنزگزنده یی این نتیجه  را این گونه بیان می دارد :

 چو نی فریاد می خیزد زهر چاه

که ای  صاحب  تلاش منصب و جاه

اگر طبع تو سیم و زر پرست است

به پستی رو که دنیا سخت پست است

 به گونه ء معترضه باید گفت :

پس اگر پستی خاستگاه سر مایه است  آیا  این بیان بیدل  نو عی شک د ربرابر  هر سر مایه یی را در ذهن آدمی بیدار نمی کند ؟ به پستی رو که دنیا سخت پست است . ولی همیشه کار به سامان نیست . گاهی آن چاه های و نقبها  فرو می ریزند و آن همه چراغداران ریسمان به دست زنده به گور می شوند .چنان  که امروز  نیز این جا و آن جا چنین  حادثه هایی رخ می دهد :

 بسی باشد که آن چاه بلا کیش

چو اژدر ها بهم آرد لب خویش

تردد پیشه ها معدوم گردند

به چندین سخت جانی موم گردند

زنعلینی که مانده  بر سر چاه

برد اندیشه  بر اعداد شان راه

از آنها  هرکه نعلینی ندارد

همان خاک استخواهایش شمارد

و گر سنگی فرو آید زگهسار

بپوشاند جهانی را شرر وار

زهرچاهی لب گوری مقرر

زهر سنگی اجل ایستاده بر سر

 چه اندوهی بزرگتر از این است که وقتی شمار کشته شده گان در معادن را از روی تعداد نعلین های وامانده بر لب چاه حساب می گیرند  ، تازه متوجه می شوند که اصلآً شماری از مزدوران سیه روز نعلینی هم  نداشته اند و فقط  ذهن سرد خاک می تواند  استخوانهای درهم شکسته ء  آن ها  را بشمارد و بس .

 یکی جان کند آن دیگرزر اندوخت

گداز سعی  این ، آن دیگر افروخت

 بیدل با چنین مقایسه یی در اندیشه ء انتقاد  بر بی عدالتی  مسلط در جامعه است . گروهی  کار می کنند ؛ ولی گروه دیگر ثمرهء کار آنان  را می دزدند .چنین  است که زراندوزان  از این  همه حادثه  های جانسوز، اندوهی  دردل راه نمی دهند .برای آن  که چین جبین آن ها  از رگ سنگ است  و دلهای شان  بساط زر شماریست  و نگاه های  شان  آیینه  دار سیم و زر :

نگرددرفع زیشان سخت رویی

زسیم و زر نباید نرم خو یی

اگرسنگ است  آن چین جبین نیست

دلیل سخت رو یی ها جز این نیست

زبس  دارند  ساز سر گرانی

سزد گرمنعمان  را سنگ خوانی

که دلها شان بساط زر شماریست

نگاه آیینه دار سیم کاریست

 بیدل راساً و بدون دلیل  به نکوهش  منعمان نمی پردازد ؛ بل  ان ها را در رابطه  به جان کنی  های آن " تردد پیشه گانی  " که در کام آن چاه  های آدمیخوار  فرو می روند  سر زنش می کند . از این  که آن ها ساز سر گرانی  دارند ، آن ها را سنگ می خواند  و سنگ شدن  یعنی ازعاطفه ،عشق و معنویت تهی شدن است . سنگ شده یعنی مسخ شدن است . او از هردو جهت مساًله را در نظر دارد . اگر منعمان  را سنک  می انگارد ، آنانی  را که در خدمت این  سنگ  درآمده اند نیز هشدارباش می دهد  که :

 کجایی ای هوس مزدور دنیا

به ذوق جان کنی مزدور دنیا

چه کوری این قدر  در چاهت افگند

که بهر دیگران  جان بایدت کند

 آن چاه کنان مزدور را نیز سر زنش می کند ؛ ولی این سر زنش  از این هدف ناشی می  شود که  بیدل  طرفدار آزادی فردیست؛ حتی وابسته گی اقتصادی  نیز از نظر او نا خوش آیند است . او نمی خواهد  به قیمت جان کنی های کسی  دیگری  در  رفاه  و تجمل زنده گی کند .در فشرده ترین بیان  می توان گفت که بیدل  طرفدار  نوعی عدالت  اجتماعیست . بیدل نمی خواهد که شخصیت فرد به خاطر ادامه ء زنده گی مضمحل گردد؛ بل شخص باید  در جامعه  حق و آزادی  فردی خود را داشته باشد .

پرتو نادری

شهر کابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

نگرش عمودی بیدل در اجزای طبیعت

 

          شعر فارسی دری را در فاصله سه قرن آغازین آن  یعنی تا پایان  سده ء  پنجم هجری شعر طبیعت گفته اند. هرچند طبیعت همواره منبع بی پایان الهام شاعران بوده و شاید هم شعر با توصیف طبیعت آغاز شده باشد. با این حال شعر فارسی دری در این دوره از نظر  پرداخت به طبیعت و توصیف آن نسبت به هر دوره ء دیگری بسیار گسترده و غنی  به نظر  می آید .

نگرش شاعرانه دراین دوره نگرش objective یابیرونگرایانه است که شاعر بیشتر به مشاهده متکی است تا تأمل. جریان دید او در سطح اشیا متوقف می شود و درآن سوی پردهء  مشبک طبیعت و عناصر مادی کمتر به مسایل عاطفی و انفسی  می پردازد.  درعوض شاعر تمام همت و نیروی فکری خویش را چنان به کار می اندازد تا به مانند نقاش چیره دستی تصویری از ظواهر پدیده ها به دست دهد. در نسج ساده و کمرنگ تصویر پردازیهای بسیاری از گوینده گان این دوره کمتر می توان با رشته های رنگین عاطفه و تأمل ذهنی و انفسی رو به روشد. این که چرا توصیف طبیعت در شعراین دوره بدینگونه سیر می کند، باید گفت که در این دوره از نظر موضوع بیشترین سهم ازآن شعرهای درباری و حماسه است که طبیعتاً در این دو نوع شعر من شاعر مجال چندانی برای بازتاب نمی یابد.

بناً شعر نمی تواند راهی به زمینه های ذهنی و انفسی یا Subjective باز کند.در شعر شاعران این دوره طبیعت بیشترینه با استفاده از تشبیه ، بیان تصویری  یافته است و ما می دانیم که در تشبیه سهم ذهنی شعر کمتر است.مثلاً  باغ و بهار در شعر فرخی این گونه توصیف می شوند :

 گل بخندید و باغ شد پدرام

ای خوشا این جهان بدین هنگام

چون بنا گوش نیکوان شد باغ

از گل سیب و از گل بادام

همچو لوح زمردین گشته ست

دشت همچون صحیفه زر خام

باغ پر خیمه های دیبا گشت

زند وافان درون شده به خیام

گل سوری به دست باد صبا

سوی باده همی دهد پیغام

 حماسه سرای بزرگ ابوالقاسم فردوسی در داستان "بیژن و منیژه" در هیجده بیت نخستین، شب را این گونه توصیف می کند:

 شبی چون شبه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدانه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیج گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرد باریک و دل کرده تنگ

زتاجش سه بهره شده لاجورد

سپرده هوا را به زنگار کرد

سپاه شب تیره بر دشت وراغ

یکی فرش گسترده چون پرزاغ

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی به قیر اندر اندوده چهر

نمودم زهر سو به چشم اهر من

چو مارسیه باز کرده دهن

هر آن گه که برزد یکی باد سرد

چو زنگی بر انگیخت زانگشت گرد

چنان گشت باغ ولب جویبار

کجا موج خیزد ز دریای قار

فرمانده گردون گردان به جای

شده سست خورشید را دست و پای

زمین زیر آن چادر قیر گون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

  منوچهری که در توصیف طبیعت یکی از شاعران نام آور شعر فارسی دری به حساب می آید،  در یکی از قصاید زیبای خویش این گونه  توصیفی از شب ارائه می کند :

 شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

به کردارزن زنگی که هر شب

بزاید کودک بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

از آن فرزند زادن شد سترون

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

چون بیژن در میان چاه  او من

ثریا چون منیژه بر سر چاه

دو چشم من بدو چون چشم بیژن

 در این نمونه ها و نمونه های فراوان دیگر، تصاویر خیلی روشن و خالی از ابهام اند برای آن که همه گان بر محور تشبیه در حرکت اند. موقعیت ابر بهار و شب با ارائه تصاویری بیان شده اند که جز حاصل مشاهدات و محسوسات شاعر چیزی دیگری نیستند. درآنها اشاره  هایی به حالات روحی شاعر نشده است، شاعر از تأثیر طبیعت بر خویش و آن هیجانی که از این تأثیر  در وی پدید می آید ، سخنی به میان نمی آورد؛ بل او در این توصیف یک جز طبیعت را با جز دیگر آن همانند می کند  و در تصویر پردازی خویش از همان موادی کار می گیرد که در طبیعت وجود دارد و به حواس ظاهری در می آید. بااین حال طبیعت ستایی در شعر این دوره گاهی هم بهره مند  از تصاویر ی است که شاعر با استفاده از صنعت تشخیص، حرکت و جنبشی به محیط  و اشیای پیرامون می بخشد  که در نتیجه طبیعت در شعر چنان شاعرانی سر شار از زنده گی ، حرکت و حیات جلوه  می کند . مثلاً نمونه یی می آوریم  از حکیم نظامی گنجه یی . او در خمسه یک چنین تصویر زیبایی از شب  به دست می دهد :

 شبی تیره چو کوه زاغ برسر

گران جنبش چوزاغی کوه برپر

شبی دمسرد چون دلهای بیسوز

برات آورده از شبهای پیروز

کشیده در عقابین سیاهی

پرو منقار مرغ صبحگاهی

دهل زن را زده بر دستها مار

کواکب راشده در پایهای خار

فتاده پاسبان را چوبک از دست

جرس جنبان خراب و پاسبان مست

سیاست بر زمین دامن نهاده

زمانه تیغ را گردن نهاده

زناشوی به هم خورشید و مه را

رحم بسته به زادن صبحگه را

گرفته آسمان را شب در آغوش

شده خورشید را مشرق فراموش

به در دزدی ستاره کرده تدبیر

فروافتاده ناگه در خم قیر

 یکی از ویژه گیهای مکتب هند که مسلماً بیدل چنان تندیس فروغناکی بر بلند ترین سکوی آن استاده است، اینست که شاعر در روبه رویی با عالم بیرون بیشترینه به حالات نفسانی خود توجه می کند، برون نگری جای خود را به درون نگری میدهد. به مفهوم دیگر به جای آن که شاعر در طبیعت قرار بگیرد و به تصویر گری آن بپردازد، این طبیعت است که در ذهن و روان شاعر تأثیر به جا می گذارد و شاعر شعرش را بر بنیاد ان تأثیر پدید می آورد.البته وقتی می گویم که  در شیوهء هندی برون نگری جای خود را به درون نگری می دهد این امرهرگز بدین مفهوم نیست که شاعر در مکتب هند به اموری که در پیرامون اومی گذرد توجهی نمی کند. چنین توجهی قطعاً وجود دارد؛ ولی این توجه و اعتنا نیز بر بنیاد همان تأثیریست که امور بیرونی در ذهن و روان شاعر ایجاد می کند. پس بی مورد نگفته اند که بارزترین شیوهء مضمون سازی در مکتب هند همانا نقب زدن از ظاهر به باطن و بر قرار کردن ارتباط بین محسوس و نا محسوس است.همانگونه که گفته شد بیدل در مکتب هند سر آمد همه گان است او در کلیت آثار بزرگ خویش توجه ویژه به فطرت دارد و اما در آیینه او آن قدر مایهء نور وجود دارد که به هر ذره دو خورشید می بیند.

 آن قدر هست در آیینه من مایهء  نور

که به هر ذره دو خورشید نمایم تقسیم

 بناً می توان گفت که نگرش بیدل در برابر طبیعت از گونهء نگرش دقیقی، منوچهری، فردوسی، فرخی و نظامی نیست؛ بل نگرشیست با ویژه گیهای دیگری که بررسی این مسأله در کلیـت آثار او اگر نا ممکن نباشد کاریست در نهایت دشواری ، آن هم برای کسی چون من با این بضاعت کوچک.

در میان آثار بیدل در یگانه اثر او که توصیف طبیعت به گونهء  چشمگیری متبلور شده است، همانا مثنوی "طور معرفت" یا "گلگشت حقیقت" است که بیدل در 1098 هجری به عمر 43 ساله گی در وزن مثنوی طلسم حیرت یعنی هزج مسدس مقصور(( مفاعلین مفاعلین فعولن )) در مدت دو روز سروده است. از آغاز و پایان مثنوی بر می آید  که شاعر ، این مثنوی را به شکر الله خان یکی  از شاگردان خویش که روزگاری حاکم بیرات بوده ، بخشیده است.

  بیدل چگونه به طبیعت نگاه میکند

 بیدل از سه زاویه به طبیعت نگاه می کند؛ اما نه به گونه میکانیکی؛ بل در یک کلیت ارگانیک.

نخست این که طبیعت برای بیدل بیرون و جدا از انسان که مرکز و مرجع روحانی آن است، اهمیت و معنایی ندارد.

دو دیگر این که بیدل نه تنها به جنبه های درونی و رمزی طبیعت اهمیت قایل است و به آنها  توجه می کند؛ بل جنبه های ظاهری و مادی طبیعت نیز در نزد او از اهمیت خاصی بر خوردار می باشد.

سه دیگر این که طبیعت برای بیدل آیینه زاریست که او در آن ها تجلی عشق برین را می بیند.

 هجوم جلوه  یارست ذره تا خورشید

به حیرتم من بیدل، دل از که بردارم

 بیدل را شاعر فطرت گفته اند ؛ اما  ظواهر فطرت او را نمی فریبد و  او تنها با سپیدهء  صبح و سرخی شفق روی اشعار خود را گلگونه  نمی کند؛ بلکه فطرت در نزد بیدل  آیینه ییست که او  بازتاب تجلی  وجوب و امکان را در  آن  تما شا می کند.

 فطرتم ریخت برون شور و جواب و امکان

این دو تمثال در آیینه ء من بود مقیم

 نگرش بیدل در برابر طبیعت اساساً بر بنیاد مشاهده و تأمل استوار است. نگرش بیدل از مرز مشاهده که دیگران در همین مرز باقی می مانند، می گذرد و به سر زمین تأمل می رسدو آن جاست که او چیزهایی  می بیند که دیگران ندیده اند و یا هم  دیده نمی توانند.

 اگر درس تاء ملها روان است

دل شب صفحهء  خورشید خوان است

تأمل هر کجا آیینه گردید

به طبع قطره گوهر می توان دید

تأمل عینک تحقیق اشیاست

اگر باشد تأمل جلوه از ماست

 شعر بیدل شعر استعاره و نماد است، شعریست لبریز از صنعت Personification  که در میان انواع تصاویر ارزنده ترین و پرتحرک ترین شکل آن میباشد و بیدل این صنعت را به اوج آن رسانیده است.او با استفاده از این صنعت که در عرف ادبیات ما اصطلاح" تشخیص" را با وجود نارسایی که دارد معادل آن قبول کرده اند؛ نه تنها به اشیا که حتی به معانی انتراعی نیز خصوصیت انسانی داده  آنها را صاحب اعمال و عواطف انسانی می سازد.گمان می رود که بیدل نام این مثنوی را به ارتباط کوه طور، طور معرفت انتخاب نموده است، آن جا انوار جمال الهی می تابد و این جا در دامنهء  کوه بیرات انوار زیبایهای طبیعت.

 به برق گفتگویی آتش طور

دماغ حسرتی می سوزی از دور

گذشت آن برق ای غافل زتجدید

چراغان دیگر هم می توان دید

تجلی بر در و بام و آتش افگن

تو داغ شعله ء  خاموش ایمن

مزن پیمانهء  اندیشه در خون

که آه از کوه نجد وحال مجنون

سبقهای خیال خام تا چند

ورق گردانی اوهام تا چند

اگر هوش آشنایی درس معنیست

جهان یک نسخه مجنون ولیلیست

خیال شورلیلی مختصر کن

تماشاهاست سامان نظر کن

 شماری از پژوهشگران بر این باورند که مثنوی طور معرفت جزء توصیف طبیعت چیری دیگری نیست، کوه و دشت و دره، باران، ابرو حباب، چشمه، سنگ، و رنگین کمان در این مثنوی همان چیزهایی اند که در طبیعت وجود  دارند ؛ ولی زمانی که به  چگونه گی بر خورد بیدل با طبیعت توجه می کنیم ، نمی توانیم به چنین داوریهایی، باورمند شویم. بیدل طبیعت را برای طبیعت توصیف نمی کند؛ بل در طبیعت جذبه و جلوه ییست که او را به سوی خود می کشاند و او میداند:

 که جهان نیست جز تجلی دوست

این من و ما همان اضافت اوست

 در طور معرفت بیدل  تنها  جغرافیای بیرات را نمی سراید؛ بلکه او در توصیف این جغرافیا معنی سرایی می کند و چنان است  که صدایش به چندین کوه می نازد و از گلگشت حقیقت چنان ترزبان است که به صد منقار مِی بالد زبانش:

 زطور معرفت معنی سرایم

به چندین کوه می نازد صدایم

زگلگشت حقیقت تر زبانم

به صد منقار می بالد بیانم

 او خود می گوید که روزگاری در گوشه گیری و انزوا به سر می برده و صبر آزمایی می کرده و بر ریاضت و شب زنده داری و تمرکز  فکری که در حقیقت نخستین منزل راه بی پایان عشق و معرفت است می پرداخته است. او در  این مرحله  خود را به شمع کشته یی همانند می کند  که فارغ  از ذوق  گلشن  و فکر انجمن چون گوهری  در صدف خویش خفته است ؛ ولی حقیقت مشرب  وارسته خویی  او را ندا در  می دهد  و بر وی نهیب می زند تا به سفری بیاغازد  و در آن  راه به پخته  کاریهایی برسد .

 چوشمع کشته بودم  الفت آغوش

به آن هستی که بود  از دل فراموش

نه فکر انجمن  نی شوق گلشن

قدم چون موج  گوهرمحو دامن

حقیقت  مشرب وارسته خویی

کشید  از برق  دل چون شعله هویی

که ای عنصرمتاع ملک ایجاد

طلسم آب و خاک و  آتش و باد

در ین ره پخته کاریهاست در کار

به خامی کرده ای سودا خبردار

به جا و اماندنت دل مرده گیهاست

زمینگری گل افسرده گیهاست

تو آتش خانه یی تا کی فسردن

حیات جاودانی چند مردن

کسانی را که بر تحقق راه است

نفس چون شمع موقوت نگاه است

چه خفاشیست ای محروم جاوید

که از چشم تو پنهان ماند خورشید

 خورشیدی را که بیدل به جستجو بر می آید و مدتیست که در آن انزوا از چشم او پنهان مانده است؛ تنها همین خورشیدی نیست که ما ظاهراً هر روز شاهد طلوع و غروب آنیم.او میداند که بدون تحقیق و جستجو انسان به خورشید حقیقت نمی رسد؛ زیرا همین چشمی که شایان تجلیست ، اگر بسته بماند و به روی واقعیتها گشوده نشود خود به زندان تجلی بدل می گردد.اگر می خواهی راز معمایی را بگشایی پس چشمان جستجو و تجربه را بگشا؛ ولی باید به خاطر داشته باشی که هر گز و هرگز با انتخاب یک شیوهء  تحقق  نمی توان با گسترده گی سرزمین حقیقت آشنا شد. بیدل برای دریافت حقیقت  به  تجربه و شیوه های گوناگونی رسیدن به  معرفت باورمند است. این باورمندی در حقیقت خط بطلانیست که او  بر باور داشتهای آنهایی که می خواهند بیکرانه گی حقیقت را با نظام  های بسته و کوچک فلسفی  و  ایدیولوژیک اندازه کنند، کشیده است.

 همین چشمی که شایان تجلیست

چو گردد بسته زندان تجلیست

معمایی معمایی معما

اگر خواهی گشودن چشم بگشا

کسی کز معرفت یک شیوه بگزید

جهان بی نهایت مختصر دید

چراغی آگهی خلوت گزین نیست

فروغ مهر در زیر زمین نیست

 بدینگونه است که سفر رمزی بیدل به کوه بیرات آغاز میشود :

 به دوران گر رسید نهاست مشکل

زنزد یکان نباید بود غافل

اگر تحقیق معنی نکته آراست

به هر سو چشم و اگردد تماشاست

کنون در کوه بیرات آب و رنگ است

که هر سنگش به دل بردن فرنگ است

مهیا کن نگاه التفاتی

ببر بر صنعت بیچون براتی

 او زمانی که با چنین نگاه التفات به بیرات نگاه می کند آن را چمنرازی می بیند که کوهساران چنان مشتاقان شکیبا لبریز از ذوق طواف به دور آن حلقه زده اند.

 ز بس ذوق طواف آن صنمزار

چو مشتاقان به گردش گشته کهسار

فضا طرح بنایی کرد ایجاد

که طرفش کوه را رقص جمل داد

به رنگ باده یک سر نشه پرور

طلسم کوهسارش خط ساغر

فلک نازید بر انگشترینش

که حاصل شد نگینی چون زمینش

شکوه عالم عظمت مسلم

نیگنی را که باشد کوه خاتم

 ذهن شاعرانه و پرسیلان و نگاه ژرف بین بیدل در یک نقطه متوقف نمی ماند؛ بل شبکهء  پیچیدهء  ظواهر و مرز کلیتها را عبور می کند و می رسد به دنیای گسترده و پر از رمز و راز درون اشیا و اجزای متشکله کلیتها.

 به کوهش از صفای سنگ خارا

شرر چون جوهر از آیینه پیدا

مپرس از سنگ، همواری به چنگش

مگو از خاک یا قوت آب و رنگش

که از سنگش توان گوهر تراشید

زخاکش بر زخ گل رنگ پاشید

دل هر ذره اش تخم بهاری

کجا سنگ و چه خشت آیینه زاری

به هر آیینه حیرت خفته چندان

که تمثال دو عالم کرده پنهان

 شاید بتوان گفت که چنین توصیفی از طبیعت پیش از بیدل در زبان فارسی دری سابقه نداشته است بیدل خاک را آیینه بر دوش می بیند  و خار را صد گلشن در آغوش. راستی خاک کجا و آیینه کجا؛ خاک که آیینه را از تجلی باز می دارد. پس چگونه کف هر خاک صد آیینه را بر دوش می کشد؟

امروزه خاک شناسی  به دانش گسترده یی بدل شده است. ما بر بنیاد آن دریافته ایم که گوناگون رازهای در دل ذره ذره خاک نهفته است و از این جاست که بیدل آن را آیینه می بیند.سنگهای بیرات همان سنگهای سخت و خارا در نظر بیدل همه دارای صفا اند؛ ولی آتش از نهاد آنها در کوه به مانند جوهر از آیینه پیداست. او در دل همین سنگها که همواره به چنگ دارند موج شور دیده است آتش در دل سنگ انسان را به فکر انرژی که در نهانخانهء  ذره ها وجود دارد، می اندازد.او از سنگ گوهر می تراشد، ظاهراً چه گار عبثی و شاید هم بتوان گفت چه مبالغه یی؛ ولی امروز می دانیم که بسیاری از منرالهای قیمتی در دل سنگها نهفته است. چنان که سنگها را می شکنند و می تراشند و آن منرالها و دانه های قیمتی را از سینهء  آنها بیرون می کنند.

از خاک بر رخ گل رنگ می پاشد. ظاهراً می پاشد. ظاهراً اگر بر رخ گل خاک زده شود گل رنگ و طراوت خود را از دست می دهد؛ ولی با اندک تأمل میتوان در یافت که طراوت و رنگینی و زندگی گل یکی از ثمره های پیوند آن با خاک است؟دل هر ذره بری بیدل تخم بهاریست که میتواند نمادی باشد از حرکت و زنده گی در بوتانی اصطلاحی وجود دارد به نام مشیمه. این مشیمه عبارت از ساختمان کوچکی است که در تخم هر نباتی موجود است که نموی نبات به سوی زمین و هوا از دو قطب مختلف آن آغاز می یابد. بیدل تقریباً به چنین چیزی اشاره می کند. دل هر ذره اش تخم بهاری، بیدل در توصیف طبیعت در همین جا باقی نمی ماند؛ بل گامی به پیش می نهد و می رود به سراغ آن تجلی که از کوه بیرات برای او طور معرفت ساخته است. در این جاست که او هر سنگ و خشتی را آیینه زاری می بیند که دو چندان حیرت در آن نهفته است. چرا که تمثال دو عالم را در خود نهان دارند.

بیدل در کلیت گلزار بیرات را به چنان انبار خانهء  گندم همانند می کنند که در آن هیچ دانه یی بدون تبسم نیست. او به هر سویی که رو می کند آن جا را لبریز از شگفتن می بیند و زمین را تا آسمان گلخیز. راستی این چه رازیست که بیدل به هر سویی که می بیند جز شگفتن و تبسم چیزی دیگری در نظر او جلوه نمی کند، آری این سعادت حقیقی از آن جهت نصیب او شده است که او هنگامی که چه در خود و چه در خارج از خود نگاه می کند، بدون دلدار برین چیز دیگری نمی بیند.

 نفس از تو صبح خرمن نگه از تو گل به دامن

تویی آن که در بر من تهی از من است جایت

بدینگونه بیدل تا از خود به کائینات نظر می کند هر چیز را تجلی دلدار برین می بیند و از این رو همه چیز به چشم او گل و گلزار می نماید.

 درین گلزار چون انبار گندم

نیابی دانه یی را بی تبسم

شگفتن بس که لبریز است این جا

زمین تا چرخ گلخیز است این جا

تصور هر طرف میبندد احرام

همان باخندهء  گل می زند گام

 از بیت آخر نتیجه می شود که حضرت بیدل چه بی پایان حرمتی به طبیعت به این تجلیگاه دوست قایل است! مثل آن است که تصور او به زیارت خانه ء خدا رفته باشد چنان که احرام مقدس در بر می کند و با خندهء  گل گام میزند.بیدل پس از آن که کوه بیرات را در یک کلیت توصیف می کند هنوز کار خویش را تمام شده نمی پندارد و از این رو به جلوه های مشخص طبیعت چون ابر، باران، حباب، شفق ورنگین کمان، سنگ، کهسار، شرر و چشمه و حتی به باغها و سمنزارها توجه می کند و به گونهء  جدا گانه به توصیف هر کدام آن می پردازد.

در توصیف ابر:

بیدل وقتی از ابر سخن می گوید و آن را توصیف می کند از قید رنگها و جلوه های بیرونی آن میگذرد وبا تأملی که دارد ماهیت و سرشت آنها را در میاید و آنها را چه در جامه سپید و چه در جامهء  سیاه منبع باران و سر چشمه طراوت میداند.

 اگر ابر سیاهی قطره پیماست

کواکب ریزی دامان شب هاست

اگر ابر سپید آتش عنان است

همان صبح طرب شبنم فشان است

 اواز ابرهای سیاه نمادی برای مفاهیم زشت ارایه نمی کند. چنان که دیگران گرده اند، بل در نهاد آنها روشنی را می بیند و آنها را آیینه ها ناز گل ومل می داند که در یک جنبش باد هزاران دل که جز همان قطره های روشن باران چیز دیگر نیستند، ایجاد می توانند کرد. بیدل هر قطرهء باران را صاحب دل و احساس می داند.

چه ابر آیینه ناز گل و مل

بهار صد شبستان زلف و کاکل

ولی زلفی که در یک جنبش باد

هزاران دل تواند کرد ایجاد

جنون پیمانه چشمی گریه آهنگ

سیه مستی شکست شیشهء  در سنگ

 من نمی توانم حد زیبایی این بیتها را بیان کنم و فقط این قدر می گویم، هر باری که من این بیتها را خوانده ام ابرها در نظرم چنان انسانهای آواره و بیکسی جلوه نموده اند که پیوسته خاموشانه و صبور بر داغهای سیاه روزگار خویش گریسته اند.

 به تیغ کوه گاهی سینه مالد

گهی گیرد ره دشت و بنالد

 و هر باری که به این بیت رسیده ام دلم برای گریستن تنگ شده است و ای کاش می توانستم چنان ابری راه صحرا در پیش گیرم و سینه بر تیغ کوه بسایم.

شاید ساده ترین شیوه یی که بتوان شکوه این گونه شعرها را بیان کرد یکی هم این باشد که نمونه هایی را از شاعران دیگر ارایه کنیم و در یابیم که تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

فرخی سیستانی قصیده سرای بزرگ قرن پنچم هجری فراوان شعرها در توصیف طبیعت دارد، و با آن که چنین شعر های او نیز از تصاویر زنده و متحرک لبریز اند و اما زمانی که آنها را در برابر بیدل قرار می دهیم، به پندار من خیلیها بیرنگ و بیرمق و خالی از کیفیت درونی جلوه می کند.

 بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفر

ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر

گه زروی آسمان اندر کشد پیروزه لوح

گه به روی آفتاب اندر کشد سیمین سپر

هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جدا

هر زمانی آسمان را پرده یی سازد دگر

 و یا در بیتهای زیرین از منوچهری دامغانی که او را یکی از اساتید مسلم شعر فارسی دری در توصیف طبیعت خوانده اند

بر آمد زاغ رنگ و ماغ پیکر

یکی میغ از ستیغ کوه قارن

بجستی هر زمان زان میغ برقی

که کردی گیتی تاریک روشن

چنان آهنگری کز کورهء  تنگ

به شب بیرون کشد رخشنده آهن

 در توصیف قطره های باران

 تخیل شگفتی انگیز بیدل در توصیف قطره های بارانی پایهء  سخن را به مرتبه یی می رساند که ذهن انسان از حیرت لبریز می گردد. او نه تنها چکیدن یک کاروان دل را از اوج بیخودی دیده است، بل با گوش جان و اندیشه از پرو بال این پروانه گان بی پرو بال صدایی شنیده است که بی اتفاقی خود عجز کوشیست و قطره ها خود بحرند به شرط آن که با هم یکی باشند. بدین صورت او حتی در توصیفی که از یک پدیده طبیعی به دست می دهد به نتیجه گیری های اجتماعی و عرفانی نیز میرسد.

 گهر های محیط عالم پاک

زغلتانی روان تا دامن خاک

به آن موج طرب نتوان کشیدن

گهر در رشتهء  شوق چکیدن

جهان روشنچراغ بزم اقبال

از این پروانه های بی پرو بال

به آهنگ چکیدن بسته محمل

ز اوج بیخودی یک کاروان دل

به تعمیر دل مستان روانه

شکست یک جهان آیینه خانه

ز هر یک قطره هنگام چکیدن

نوایی می زند بال تپیدن

که از بی اتفاقی عجز کوشیم

همان بحریم اگر با هم بجوشیم

 باز هم به گونهء مقایسه ببینیم که قطره های باران در کارگاه تخیل شاعرانهء  منو چهری در چه کسوت و چه جلوه یی رنگ می گیرد.

 وان قطرهء باران که برافتد به گل سرخ

چون اشک عروسیست که افتاده به رخسار

وان قطرهء  باران که برافتد به گل زرد

گویی که چکیده ست گل زرد به دینار

وان قطرهء  باران که چکد بر گل خیری

چون قطرهء  می بر لب معشوقهء  میخوار

وان قطرهء  باران ز بر سوسن کوهی

گویی که ثریاست برین گنبد دوار

 در این گونه شعر ها فقط یک جز طبیعت است که در برابر جز دیگر طبیعت قرار می گیرد در حالی که در شعر بیدل طبیعت است همراه با انسان. آن جا تصویرها جز حاصل محسوسات و مشاهدات شاعر چیز دیگری نیستند در چنان تصاویری کوچکترین اشاره یی به حالات روحی شاعر و تأثیری که شاعر از مشاهده طبیعت پذیرفته است، دیده نمی شود. بناً چنان شعرهای را می توان شعرهای تک بعدی خواند که شاعر فقط طبیعت را با ارایه و بیان بخش دیگر آن توصیف می کند. مسلماً تماشای جلوه های گوناگون طبیعت در شاعر هیجانی پدیده آورده؛ ولی تصاویر شعر او مارا به آن تأثیر و هیجان رهنمایی نمی کند.

این مسأله بیشتر به همان هیجان مجهول دانشمندی به هنگام کشف یک حقیقت علمی می ماند. به یقین کامل که با کشف یک حقیقت علمی هیجانی بزرگی برای یک دانشمند دست می دهد؛ ولی ما هیچگاهی بر بنیاد آن حقیقت نمی توانیم به آن هیجان دانشمند، دست یابیم چرا که هدف دانشمند محض کشف حقیقت است نه انعکاس عاطفه و آن هیجان درونی. منوچهری قطره بارانی را که روی گل سرخی چکیده است به اشک عروسی همانند می کند با آن که این تشبیه زیباست؛ ولی خواننده از درون متأثر نمی شود، برای آن که اصلاً شاعر خود را در طبیعت می یابد نه طبیعت را در خود، در حالی که قطره ها در شعر بیدل جان دارند، دل دارند و احساس دارند.

 یقینم شد که در هر قطره جانیست

نهان در هر کف خاکی جهانیست

 در توصیف سنگ 

 سنگ این چیز به ظاهر نازیبا و کم اهمیت که در هر قدمی می توان با آن مقابل شد، در شعر بیدل لبریز از درد و احساس است و حتی اگر سنگ را دردی نباشد، کسی را از درد خبری نیست. نهال ناله در آب و گل آن می روید و لعل از خون دل اوست که هستی می یابد.

 به بی دردی نمایی نسبت سنگ

ز گفتن شرم دارای دانش آهنگ

به غفلتگاه این دکانچهء  سرد

کی دارد درد اگر سنگ است بیدرد

نهال ناله در آب و گل کیست

شرر پروردهء  داغ دل کیست

زافسردن مکن بر سنگ بهتان

که این جا سینه در داغ است پهنان

به دل خون که نقش لعل بسته

که در زیر غبار دل نشته

 بیدل توصیف سنگ را در همین جا رها نمی کند؛ بلکه قدم به قدم به مسایل درونی میپردازد و تعابیر گوناگونی از سنگ ارایه میکند. او سنگها را همه در سجده میبیند که از فیض می پرستی خراب سجده تلسیم اند و مستانی اند در خلوتگاه اسرار که با آن همه مستی، همه گان هشیارند و باید در برابر آنها ادب از دست نگذاشت برای آنکه زیارتگاه مستانند.

 زهی مستان خلوتگاه اسرار

به آن بیهوشی این مقدار هشیار

تو پنداری که اجزای زمینند

سرا پا شعلهء  طوفان کمینند

اگر باور نداری ناله بر دار

نظر کن تا چه می بالد ز کهسار

ز بس آیینهء  تحقق صافیست

برای امتحان یک ناله کافیست

درین محفل ادب از دست مگذار

زیارتگاه مستانست هشدار

 توصیف  کهسار

  بیدل جریان توصیف خویش را از سنگ به کوه و کوهسار می کشاند و کوهسار را در کلیت آن به مثابهء  یک موجود زنده و ذیشعور می بیند که صاحب دماغ و اندیشه است و اگر تیشه یی بر سنگی فرود می آید، قیامتی از درد در دماغ کوه می پیچیده و اگر کوه را سر مویی دردی، بپیچد، در هفت اعضای گرد بی طاقتی رخنه می کند.این جاست که او جز را در کل و کل را در جز می بیند و هر جزیی را آیینه کیفیت کل می داند که سواد نسخه یکتایی اوست.

 ندا آمد که ای محروم اسرار

خرابات نزاکتهاست کهسار

مباد این جا زنی بر سنگ دستی

که مینا در بغل خفته ست مستی

مگوای بیخبر سنگ است این جا

هزار آیینه در زنگ است این جا

به یک آیینه گربیداد آید

دو عالم جلوه در فریاد آید

همه گرتیشه با سنگی ستیزد

قیامت بر دماغ کوه ریزد

سرمویی اگر پیچاندش درد

زهفت اعضا کند بیطاقتی کرد

به هرجزوی که اندیشد تأمل

بود آیینه ء کیفیت کل

نقوش اعتبار دشمن و دوست

سواد نسخهء  یکتایی اوست

همین کوهی که در چشم تو پیداست

هیولای دوعالم جام و میناست

سبکتر ران درین کهسار محمل

مبادا شیشه یی را بشکنی دل

 

در توصیف قوس قزح یا رنگین کمان

 هنگامی که بیدل در بیرات به سر می برده، موسم بارانی بوده است.

چنان که می دانیم رنگین کمان در چنین موسمی زمانی در افق پدید می آید که باران بیارد و متعاقباً خورشید بدرخشد تا نور آن از میان ذرات بسیار کوچک باران که در فضا باقی می ماند، عبور کند. در نتیجه چنین امری نور خوشید به موجهای رنگین قرمز، نارنجی، زرد، سرخ، سبز، آبی و بنفش تجزیه می کرد و به گونه، قوس رنگین و دلفریبی در افق آسمان پدیدار میشود.

رنگین کمان که برای هر بیننده دلچسپ و خیال انگیز است مسلماً بر یا بیدل که با چشم مشاهده و تأمل به آن نگریسته است کیفیت و جذابیت بیشتری داشته است. چنان که او زمانی از رنگین کمان سخن می گوید، زمین تا آسمان را در رنگ می بیند درحالی که دیدن رنگهای آن سوی قرمز و بنفش تا هنوز برای بشریت به صورت عادی ممکن نیست. اما بیدل آن رنگها را با چشم تأمل دیده است. گرچه این تأمل دوش تفکر او را خمیده می سازد؛ ولی در نتیجه در می یاید که رنگین کمان اثریست از خامه نقاش فطرت و خطوطیست بر امتحان رنگ قدرت و حتی از این هم گامی به پیش میرود و می بیند که در خمیده گی رنگین کمان، ادای ابروی رنگ آفرین متجلیست.

 ز موج سبزه و گل رنگها جست

شفق تابی زد و قوس قزح بست

گراز وصف قزح گیرد بیان رنگ

بیالد از زمین تا آسمان رنگ

چی گویم چیست این نقش تحیر

که خم شد این زمان دوش تفکر

کشیده خامهء  نقاش فطرت

خطوط امتحان رنگ قدرت

ادای ابروی رنگ آفرین است

که ابروی طرب را وسمه این است

که میفهمد به چندین رنگ ایما

اشارتهای ابروی تماشا

 در توصیف  شفق

 بیدل به هر چیزی که می بیند با استفاده از تخیل بلند شاعرانه اش تعابیر گونه گون و بدیعی از آن به دست می دهد مثلاً شفق را با یک دید اجتماعی شهیدی می داند که کفن در کنار و خون در آغوش دارد. گاهی هم آن را آتشی می داند که از اثر ناله یی بر آسمان تاخته است. به همینگونه گاهی هم با یک دید عرفانی شفق را آیینه یی می داند که کسی در برابرش آغوش باز کرده و عالم را چمن پوش ساخته است.

 

چه گویم زین شفقهای جهانتاب

که آتش هم نمی باشد بدین تاب

ندارد آفتاب این در گرفتن

جهان را این قدر در زر گرفتن

کدامین ناله بر اوج فلک تاخت

که این آتش به جان عالم انداخت

بیان در وصف او ناقص کمند است

عبث دامن مزن آتش بلند است

کدامین بسمل این جا پر فشان شد

که خونش رفته رفته آسمان شد

شهیدانند یک سر، خانه بر دوش

کفنها در کنار و خون در آغوش

که واکردست بر آیینه آغوش

که عکسش کرد عالم را چمن پوش

ز حیرت کاری این باغ قدرت

نگه بوسد کف صباغ قدرت

 در توصیف چشمه

 چشمه هایی  را که بیدل دربیرات  توصیف می کند از نوع چشمه های معدنیست. امروز زمین شناسی به کشف چشمه هایی داغی توفیق یافته است که به نام چشمه های آرتیزانی یاد می شوند. بعضی از این چشمه ها آب را حتا در حالت غلیان به ارتفاع چندین متر به گونهء  فواره یی پرتاب می کنند. از سوی دیگر این چشمه ها مقدار زیادی از منرالهای گوناگون و آکساید های بعضی از عناصر را در خود دارند که این امر باعث آن می گردد تا بسیاری از بیماری های جلدی به اثر شست و شو در چنین چشمه هایی مداوا شوند.

 

زهی گرمابه ء  جنت مقابل

که شوید نام آبش کلفت دل

به خاصیت چراغ صحت افروز

به گرمی آتشی؛ اما مرض سوز

لب و لنجش مسیحی ساز کرده

در دارالشفایی باز کرده

ولی این چشمه از آتش فشانی

ز طبع کوه برد افسرده جانی

ز آب او اگر خواهی مدد جست

ز عالم می توان نام مرض شست

زهی سرچشمهء  صحت نوازی

چو رحمت بوته عصیان گدازی

 با آن که بیدل این چشمه ها را با تمام ویژه گیهای آنها به مانند یک زمین شناس جز به جز توصیف و تشریح می کند؛ ولی نگرش او در این مورد هم نهایتاً یک نگرش عارفانه است. مثلاً عشق را علت درجه بلند گرمای آب چشمه می داند.

 دل گرمی مگر در خاک خون شد

که با این شعله جوشید و برون شد

بفرما از کجا این گرمی اندوخت

که آتش میتوان زین آب افروخت

رگ سنگی به نیش ناله خون ریخت

خروسی سر بر آورد و جنون ریخت

که این آب جنون جوش شرر زاد

گدازسعی مجنون است و فرهاد

هنوز از ساز ایشان نغمه با قیست

حریفان بیخود؛ اما نشه ساقیست

 با چنین توصیفی بیدل این چشمه ها را مکتوب درد می داند که با اشک گرم و آه سرد نوشته شده اند.

 غرض این چشمه ها مکتوب درداند

سراپا اشک گرم و آه سرد اند

گداز عشق درکار است این جا

قیامت گرم بازار است این جا

 مسأله دیگری که در طور معرفت در رابطه با آن باید بحث کرد توصیف چاه های مس و انبوهی کودکان و زنان و مردانست که آن جا مصروف کان کنی و جان کنی اند. بیدل وضعیت دشوار کار در این چاه ها و زنده به گور شدن آن مزدوران بیچاره را هنگامی که چاه ها فرو می غلتند، چنان بیان می کند که موی بر اندام انسان راست میشود و گویی تاریخ نویسی به نگارش دقیق اجزای تاریخ خویش پرداخته است. این مسأله در مثنوی طور معرفت، ایجاب بحث و تحقق جداگانه یی را می کند که با طرح و تحلیل آن می توان به اندیشه های اجتماعی بیدل آشنایی به هم رساند.

 

شهر کابل

پرتو نادری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

حنظلهء بادغیسی

نخستین سرایشگر شعر پایداری فارسی دری

مهتری گر به کام شیر در است

شو خطر کن زکام شیر بجوی

یابزرگی وعزو نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویا روی

 این شعر بشکوه از حنظله ء بادغیسی است. شعری که انسان را به آزادی و آزاده گی فرا می خواند.هرچند پژوهشگران این شعر را نخستین سروده در فارسی دری نمی دانند؛ ولی با این حال  می توان آن را نخستین شعر پایداری یا شعر مقاومت  فارسی دری خواند .

حنظله با همین شعر توانسته است تا سده های  درازی را پشت سر بگذارد و خو د را به روزگار ما برساند . او به مرز فردا ها و پس فردا ها نیز راه خواهد زد و به گفته ء شاعر: این موج را سر برگشتن نیست. 

در رابطه به سال تولد حنظله چیزی نمی دانیم  ؛ اما در تذکره ها سال خاموشی او را 219 و گاهی هم 220 هجری قمری نوشته اند.دراین صورت می توان گفت که او در نیمه ء دوم سده ء دوم هجری می زیسته است.به گفته ء دکتر ذبیح الله صفا درکتاب تاریخ ادبیات درایران

« صاحبان کتب و تراجم  او را ازمعاصران دولت آل طاهر شمرده اند .»

بدینگونه شاعری حنظلهء بادغیسی مقدمتر از شاعران روزگار یعقوب لیث صفار(265-287) است.آن گونه که گفته شد ، سروده های حنظلهء بادغیسی را نخستین شعر های فارسی دری نمی دانند ، برای آن که شعر های او از چنان زبان پیراسته یی برخوردار است که همگان بر این باور اند که باید پیش از آن شعر فارسی دری تجربه بزرگی را پشت سرگذاشته باشد .  شعرهای باقی مانده از او  را می توان با درخشان ترین شعر های سده ء چهارم هجری مقایسه کرد.

به هر صورت درشمار ستاره گانی که در سپیده دم پیدایی شعر فارسی در سده ء سوم هجری درخشیده اند ، حنظله  یکی از آنهاست.از حنظله شعر زیادی بر جای نمانده است. غیر ازاین قطعه ، دکتر ذبیح الله صفا درکتاب خود( تاریخ ادبیات در ایران )شعر دیگری از حنظله را ازلباب الالباب عوفی نقل کرده است .

 یارم سپند اگرچه در آتش همی فکند

از بهر چشم تا نرسد مر ورا گزند

او را سپند و آتش ناید همی به کار

با روی همچو آتش و باخال چون سپند

 اما این قطعه در کتاب سخن و سخنوران بدیع الزمان فروزانفر این گونه آمده است:

 یارم سند اگرچه در آتش همی فکند

از بهرچشم تا نرسد مرورا گزند

او را سند و مجمر ناید همی به کار

با روی همچو آتش و با خال چون سپند

 به همینگونه قطعه ء نخستین در کتاب سخن و سخنوران ، چنین  قید شده است:

مهتری گر به کام شیر در است

شوخطر کن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عزو نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویا روی

 دکتر محمود دبیرسیاقی در کتاب پیشاهنگان شعر پارسی ، این دو قطعه را به همان گونه یی آورده است که درکتاب تاریخ ادبیات در ایران قید شده است.ظاهراً از حنظله ء بادغیسی همین دو قطعه شعر به ما رسیده است ، اما عروضی سمرقندی در چهار مقاله  حنظله ء بادغیسی را شاعر صاحب دیوان می داند .

عروضی سمرقندی  در چهارمقاله آن گاه که در پیوند به شعر و ماهیت شاعری بحث می کند  ،از قول احمدبن عبدالله الخجستانی سخن از دیوان حنظله به میان می آورد.

عروضی  پس از ارائهء تعریف از شعر و تاثیر گذاری آن بر خواننده به ماجرای شعر حنظله می پردازد. او می گوید: « شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهومه کند و التیام قیاسات منتجه .بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد ،و نیکو را در خلعت زشت بازنماید و زشت را درصورت نیکو جلوه کند، و بایهام، قوت های غضبانی و شهوانی را بر انگیزد،تابدان ایهام طباع را انقباضی و انبساطی بود،و امور عظام را در نظام عالم سبب شود.

چنان که آورده اند:احمد بن عبدالله الخجستانی را پرسیدند که تو مرد خربنده بودی،بامیری خراسان چون افتادی؟

گفت:به بادغیس درخجستان روزی دیوان حنظله ء بادغیسی همی خواندم بدین دو بیت رسیدم :

 مهتری گربه کام شیر در است

شوخطرکن زکام شیربجوی

یا بزرگی و عزو نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

 داعیه ء در من پدید آمد که به هیچ وجه درآن حالت که اندر بودم  راضی نتوانستم بود، خران بفروختم  و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن اللیث  شدم برادریعقوب بن اللیث و عمرو بن اللیث و باز دولت صفاریان  در ذوره ء اوج علیین پرواز همی کرد.علی برادر کهین  بود و یعقوب وعمرو  را بر او اقبالی تمام بود. چون یعقوب  از خراسان  به غزنین شد از راه جبال ، علی بن اللیث مرا از رباط سنگین باز گردانید  و به خراسان  شحنگی اقطاعات فرمود،ومن از آن لشکر سواری صد بر راه کرده بودم و سواری بیست از خودم داشتم ، و از اقطاعات علی بن ا للیث یکی  کروخ  هری بود و دوم خواف نشابور. چون بکروخ رسیدم فرمان عرضه کردم  آنچه  به من رسید تفرقه ء لشکر کردم  و بلشکر دادم ، سوار من سیصد شد.چون بخواف رسیدم و فرمان عرضه کردم ،خواجگان خواف تمکین نکردند و گفتند : ما را شحنه ای باید با ده تن . رای من برآن جمله قرار گرفت که دست  از طاعت صفاریان بازداشتم  و خواف را غارت کردم  و بروستای بشت بیرون شدم  و به بیهق آمدم ، دو هزار سوار برمن جمع شد.بیامدم نیشابور بگرفتم ، وکارمن بالا گرفت و ترقی همی کرد تا جمله خراسان خویشتن رامستخلص گردانیدم .اصل و سبب این دو بیت شعربود.»

 از این گفتار نه تنها میتوان به تاثیر گذاری شعر حنظله پی برد ؛ بلکه می توان گفت که او دارای دیوانی از شعر بوده و این دیوان پس از مرگ او تا دوران یعقوب لیث صفار نیز وجود داشته است که احمد بن عبدالله آن را در خجستان بادغیس خوانده و از خر بنده گی به امارت خراسان دست یافته است.

 این که حنظله دقیقاً این شعر را در کدام یک ازسالهای نیمه ء دوم سده ء  دوم و یا هم  درکدام یک از سال های دههء نخست  و دوم سده سوم هجری سروده است ، بر ما روشن نیست . اما این نکته روشن است که این شعر در میان سالهای نیمه ء دوم سده ء  دوم تا دههء دوم سده سوم سروده شده اند.  البته پیدا کردن سال سرایش شعر که هیچگاهی هم پیدا نخواهد شد ، مساله ء جداگانه ییست.

چیزی که برای من در سروده ء حنظله با اهمیت می نماید، خود شعر و محتوای بزرگ آن است .تنها با اتکا به همین شعر می توان گفت که شعر فارسی دری از همان آغاز، عنصر پایداری و مقاومت را در خود داشته  و شعر پایداری همواره بخشی ازشعر فارسی دری بوده است.شاید کسانی با من در این گفته موافق نباشند که  شعر مقاومت یا پایداری  در فارسی دری  از حنظله آغاز شده است ، برای آن که دریافت  از شعر پایداری همیشه همگون نیست ؛ بلکه در این ارتباط پیوسته دیدگاه های نا همگون و حتی متضادی وجو دارد.

تا جایی که من می پندارم شعر پایداری یا شعرمقاومت گونه یی از شعر است که درونمایهء آن را عمدتاً اعتراض و مقاومت اجتماعی ، ستیز و مبارزه در برابر تجاوزگران و سلطه گران تکشکیل می دهد . از این نقطه نظر شعر پایداری  در برابر سلطه گران داخلی  دارای روحیه ء انقلابیست و مردم را به تغیر وضعیت فرا می خواند .شعر پایداری شعر اندوه و ناامیدی نیست . شعر ندبه و زاری نیست . شعر دلتنگی های غربت و شعر گله گذاری نیست. شعر پایداری  تنها به  توصیف تراژیک و ضعیت نمی پردازد؛ بلکه شعری است که بیان وضعیت  خواننده را در پشت پنجره ء امید به فردا قرار می دهد و در او شور و هیجان برای رسیدن به آزادی، ازاده گی و عدالت  اجتماعی را پدید می آورد و او را به میدان مبارزه  فرا می خواند . شعر پایداری شعر امید به پیروزی است.

شعر تفاهم  ملی است.شعر پایداری شعرایدیولوژیک نیست که درمیان انسان ها خط فاصل بکشد. مهم نیست که تمام شاعران پایداری پیرو یک دین و آیین باشند. در این سخن شعر پایداری تنها شعر جنگ در برابر تجاوزگران نیست . یک چنین برداشتی  شعرپایداری از نظر محتوا محدود میسازد. با این حال  شماری بر این باور اند که شعر پایداری شعریست که در مقابله با تجاوزگران سروده می شود و چون تجاوز پس زده  می شود ، دوران شعر پایداری نیز به پایان می رسد.

دراین تعریف شعر پایداری محتوای محدود و مقطعی پیدا می کند . بدون  تردید هر محتوای کوچک و مقطعی می تواند ماندگاری یک اثر ادبی – هنری را از میان بردارد. درحالی که شعر پایداری شعریست که پیوسته با تحولات زنده گی سیاسی – اجتماعی انسان ها راه زده و کماکان راه خواهد زد.مفهوم شعر پایداری از طیف گسترده یی برخورداراست و عنصر مقابله ،با دشمن تنها می تواند  یک بعد هستی  درونی آن را پدید  آورد نه تمامیت آن را.

هرچند جامعه و زنده گی اجتماعی همواره یکی از خاستگاه های مهم شعر بوده است ؛ ولی شعر پایداری باجامعه و مسایل سیاسی –اجتماعی حاکم بر جامعه پیوند استوارتر و نزدیکتری دارد.این امر گاهی این نگرانی را به وجود آورده است که این وابسته گی تنگاتنگ به امر تعالی هنری که سبب ماندگاری شعر می شود در تناقض  قرارگرفته و به آن صدمه می زند.

این نگرانی بیشتر از این دیدگاه سرچشمه می گیرد که شعر باید  دربر گیرنده ء مفاهیم ومحتوای جهانی باشد تا بتواند  خود را به یک پدیده ء همه زمانی و همه جهانی بدل سازد.

نخست باید گفت که در هر پدیده ء هنری و ادبی حرکت ازسوی فردیت به سوی کلیت است نه بر خلاف آن .آن که ازآغازبر می خیزد تا شعر جهانی بگوید در حقیقت همان زاغی است که در هوای رسیدن به شیوه ء راه  رفتن کبک، راه رفتن خود را نیز فراموش می کند .هرشعری از تجربه و عاطفه ء فردی بر می خیزد ؛ اما این قدرت آفرینشی شاعر است که آن تجربه و عاطفه فردی  را به یک تجریه و عاطفه ء جهانی بدل می سازد.

شعر مقاومت فلسطین امروزه بخشی از شعر جهانیست . در حالی که شاعران پایداری فلسطین  در شعر خویش تجربه های خود و وضعیت جامعه خود و تجاوز اسراییل را از منظرگاه احساس ؛ شعور و عاطفه ء فردی خود بیان کرده اند .شعر مقاومت یا شعر پایداری افغانستان نیز باید ازچنین ویژه گی برخوردار گردد که البته این امر نیاز به ترجمهء گسترده این شعر به زبانهای بزرگ جهانی دارد.

همین جا، می خواهم یک بار دیگر بگویم که بخش بزرگی آن چیزی که به نام شعر جهادی در پشاور سروده شده است ، شعر نیست .گاهی رجز خوانی است و گاهی هم دشنامنامه . در چنان شعر هایی کوچکترین ارائه ء ادبی-  و ویژه گی  شعری وجود ندارد.  شاعران چنین شعر هایی،  نخست باید این نکته  را ثابت بسازند که سروده های شان شعر است. چنین شاعرانی و یاهم مدافعان سرشکسته ء آنان پیوسته خواسته اند که با طرح   جهاد مردم افغانستان از چنین شعر های دفاع کنند.

دوستان  عزیز! مردم کار خود را کرده اند ، حالا این امر نمی تواند دلیلی تایید دشنامنامه های سروده شده در پشاور باشد!مساله ء دیگر این که محتوای شعرپایداری خود محتوای جهانی است.آزادی  خواهی ، مبارزه برای عدالت اجتماعی ، دفاع از ارزش های انسانی ، دفاع از حق ، برابری و عشق به انسان از دغدغه های همیشه گی بشریت در درازای  تاریخ بوده است .

مقاومت در برابر متجاوز خود از بزرگترین مفهوم جهانیست. برای آن که هیچ قومی در جهان نمی تواند در زیر چتر سیاه استبداد بیگانه زنده گی کند. بلکه هر قومی می خواهد آسمان کشورش پروازگاه سیمرغ آزادی باشد و دریا های سرزمینش سمفونی همیشه جاری آزادی را تکرار کند.مهم این است که این همه مفاهیم بزرگ درشعر باید ارائه های ادبی و تصویری خود را پیدا کند .

شعر فلسطین تنها از آن جهت با ادبیات جهان نپیوسته است که درای محتوای پایداری و مبارزه بر ضد متجاوز ست ؛ بلکه این  محتوی توانسته است ارائه های  ادبی  خود را شکل و فرم هنری پیدا کند.هر سخن حق به ذات خود شعر نیست ؛ بلکه سخن  حق آنگاه شعر می شود فرم و ارائه ء هنری و ادبی خود را داشته باشد.

 آن چه را که در پیوند به شعر پایداری گفته آمدیم آن را می  توان  درسروده معروف حنظلهء بادغیسی دید .حنظله در روزگاری زنده گی می کرد که سرزمینش زیر حاکمیت تازیان قرار داشت. تازیانی که دیروز با پیام اسلام به سرزمین او آمده بودند ؛ ولی امروز خود را از نژادبر تر می انگارند و مردمان سرزمین های گشوده شده را همسنگ خود نمی دانند.

آنها به نژاد خویش می بالند و مردمان دیگر راعجم یا الکن می خوانند.

 یکی  از دلایل  و انگیزه های  پدید آیی جریان شعوبیه را نیز درهمین مساله می دانند  که اعراب  خود بر تر از دیگران می  دانستند . آنها با اتکا بر کلام پروردگار عالمیان  می گفتند که خداوند خود گفته است که آفرینش انسانها درهییت قبایل و شعبات گوناگون برای شناسایی یکدیگراست و نزدیکترین کس در نزد خداوند  پرهزگار ترین آنان  است.

غیر از این روزگار حنظله  روزگار جنبش های سیاسی – اجتماعی و مذهبی گسترده  بر ضد حاکمیت عرب در خراسانزمین نیزبود.عباسیان که خود به قوت شمشیر خراسانیان بر خلافت بغداد تکیه زده بودند ، حال دیگر خود شمشیر از نیام بر کشیده و سرداران خراسان را  سر می بریدند و جنبش ها آزادیخواهان  را به خاک و خون می کشیدند.

ابومسلم را سر برید ند ،قیام سنباد و استاذ سیس را در هم کوبیدند . المقنع و پیروان او را از دم شمشیر  کشیدند.بابک و جنبش او در هم کوبیدند . خون مازیار را بر خاک ریختند و بدینگونه شمشیر عباسیان بر فراز خراسانزمین  می پرخید و پیوسته خون می ریخت وآزادی رانابود می کرد. هرچند بغداد بر جنبش ها پیروز می شود ؛ ولی سر انجام خراسانیان نام آنها از خطبه بر انداختند  ، طاهریان وبعداً به گونهء گسترده و واقعی آن صفاریان  بنیاد حکومت مستقلی  را در خراسان پی افگندند.

حنظله خود شاهد چنین استبداد هایی بوده و یاهم داستانهای خونین برخی آن را شنیده است. این که حوادث ناگوار روزگار دیوان او را از میان برده است، دریغ بزرگیست که هیچگاهی جبران نخواهد شد.بدینگونه پیشینه ء شعر پایداری  در فارسی دری به حنظله ء بادغیسی  می رسد و می توان او را پایه گذار شعر پایداری یا مقاومت  دراین حوزهء بزرگ مدنی خواند.

 

 پرتونادری

جوزا 1387

شهر کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

« بهار »

ستایشگر آزادی

     نخستین روز ثور یا اردیبهشت ماه هر سال ما را به یاد بهار، آن ستایشگر آزادی می اندازد و مثل آن است كه بهار هر ساله سوگ "بهار"‌ را روی برگ برگ باغستان جان همه فارسی زبان جهان هموار می كند.شب سیزدهم ربیع الاول سال (1304) ق برابر با (1265) خورشیدی در خانوادهء حاج میرزا كاظم صبوری كه از ناصر الدین شاه قاجار لقب ملك الشعرایی داشت، كودكی چشم به جهان گشود كه او را محمد تقی نام نهادند. ملك الشعرا حاج میرزا محمد كاظم صبوری كه میراث سخنوریش به ملك الشعرا فتح علی شاه (صبا) میرسد، فرزند حاج محمد باقر كاشانی رییس صنف حریر بافان مشهد بود كه او فرزند عبدالقدیر خارا باف كاشانیست.

پدر میرزا محمد تقی بهار در مشهد تولد یافته بود و به مانند سایر برادران به دنبال پیشهء پدری و اجدادی نرفت، بل به تحصیل علوم ادبی و فراگیری زبان عربی و فرانسه پرداخت، فقه آموخت و شعر به سبك امیر معزی میگفت، در سرایش قصیده، مستمط، غزل و مثنوی استاد بود، ولی شعرش بیشتر ینه قصیده است. حاج مرزا محمد كاظم صبوری را با شاعر سیاح و تجارت پیشه (میرزا نصر الله بهار شیروانی) موانست بسیار بود، شاعر سیاح به سفر های دوری میرفت و در باز گشت از سفر هایش به خانهء آنها می آمد و از قضا در خانهء آنها به رحمت حق پیوست. محمد تقی. بهار تخلص خویش را از او گرفته است.

مادر بهار از یك خانواده، تجارت پیشه و اصیل گرجستانیست كه جد او از معارف گرجستان و از نژاد مسیحیان قفقاز بود كه در جنگهای روس و ایران با جمع دیگری به وسیلهء عباس میرزا نایب السلطنه به اسارت به ایران آورده شده و به دین اسلام در آمد. با این حال بهار نسل خود را از برامكهء بلخ می داند:

 منت خدای را كه من از نسل برمكم

بتوان شمرد جدو پدر تا فرامكم

جز خاندان حیدر كرار در جهان

یك خانواده نیست به تنظیم همتكم

در ملك خویش و در همه آفاق مشتهر

بر خانوادهء خود و بر خود مباركم

 زندگی علمی بهار از همان سپیده دم كودكی آغاز یافت. او هنوز كودك چهار ساله یی بود كه او را جهت آموختن قرآن و زبان فارسی به مكتب خانه گی زن عمویش فرستادند. شش ساله بود كه خواندن و نوشتن را فرا گرفت و خواندن قرآن را آموخت و در هفت ساله گی شاهنامه را میتوانست بخواند.

خانواده یی كه بهار در آن پرورش میافت، كانون فروغناكی بود از معرفت، فضل و ادب. آن جا آشنایی او با شاهنامه، هفت گنبد، كتاب صد كلمهء رشید الدین و طواط، تماشی دشت و دره و كوه، گلهای زرد و بنفش و شقایقهای پراگنده صحرا، خار بنان روییده میان دشت، پرنده گان آواز خوان بیابان، مایه های اولیهء شعر را در او پدید آوردند، تا این كه او نخستین سروده های خویش را شكسته و بسته به تقلید از شاهنامه بر حاشیه های كتاب شاهنامه نوشت. همان گونه كه آن روز ها چیز هایی را به نام نقاشی بر حواشی كتابها نیز رقم میزد.

شاید بتوان گفت كه كار شاعری او از همین زمان آغاز یافته است یعنی درست همان زمانی كه كودكان دیگر تازه الفبا می آموزند. اما بنا بر یاد داشتهای خودش، هنگامی كه او هنوز ده ساله بود و همراه با پدر و مادر به سفر كربلا رفته بودند، از قضا شب هنگام در "بیستون" گژدم جراری در بساط آنها راه یافت، گژدم را با ضرب كفش كشتند و بهار ده ساله بیت زیرین را به آن مناسبت میسازد و برای پدر میخواند:

 به بیستون چو رسیدم یك عقربی دیدم

اگر غلط نكنم از لیفند فرهاد است

 بعد ها پدر این بیت فرزند را بار ها در محافل دوستان به رسم استهزا میخواند و خندید.دوران كودكی و نوجوانی بهار مصادف بود با اضطراب مردم ایران و ناتوانی دولت و ضعف مملكت و آشفته گی در كار ها و شكست پیاپی ایران از همسایه گان مقتدر شمالی و جنوبی. مردم در آن روز گار وضع درد آوری داشتند و قانون نبود تا در سایهء چتر آن احساس امنیت و آرامش كنند. سرنوشت مردم به دست حاكمان خود كامهء ولایات افتاده بود. حاكمان گویی ولایات را خریده بودند و با مردم به گونه یی رفتار می كردند كه گویی بنده گان زر خرید آنها هستند مردم هم چاره یی جز این نداشتند كه هر طایفه، هر خانواده و هر قومی دسته ها و گروه های مسلح پدید آرند كه گاهی در برابر هم و گاهی هم در برابر حكومت شمشیر می كشیدند. این مسأله آن دینامیزم  بزرگ اجتماعی جامعه ایران را به هدر میداد. رشد بهار با رشد چنین مسایل در جامعه به همراه بود. با این حال او اصول ادبیات را نزد پدر آموخت و بعد كار آموزش خود را نزد مرحوم ادیب نیشابوری از ادبا و شعرای مشهور و سایر فصلای معاصر دنبال كرد. مقدمات زبان عربی و اصول كامل ادبیات فارسی را در مدرسه نواب در خدمت اساتید آن تكمیل كرد. به آموختن ریاضی همان علم مجردی كه بسیاری از شاعران ما شدیداً از آن رم میكنند پرداخت و نزد استادان معتبر آن روز گار در مشهد علم منطق را فرا گرفت. به تاریخ علاقهء فروان نشان میداد و با خواندن مقاله های علمی و تحقیقی در مجله ها مصری نه تنها به آگاهی خویش در زبان عربی گسترش می داد، بل با افكار جدیدی از دنیای بیرون نیز آشنا میگردید.

امروزه شعر های فراوانی در دست است كه بهار آنها را در سنین (13-14) ساله گی سروده است. او غالباً در این مرحله توجهء خاصی به تسمیط داشته و اشعار اساتید كهن را تضمین می كرده است. از آن میانه می توان به نمونه های زیرین اشاره كرد.

 كنون كه سبزه مزین نموده صحرا را

رسیده مژدهء گل بلبلان شیدا را

به باغ اگر نگری یار سرو بالا را

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

كه سر به كوه و بیابان تو داده ای مارا

و نمونهء دیگر:

 دلبرا ره بنما تا به علامت بروم

از سر كوی تو باشور قیامت بروم

ورنه این ره به خدا من به ندامت بروم

تو مپندار كزین در به ملامت بروم

دلم این جاست بده تا به سلامت بروم

 پدر كه از آغاز متوجه تربیهء فرزند بود و بهار را در كار شاعری تشویق میكرد. بعداً‌ در این امر كوتاهی نمود. چرا كه آرزو نداشت تا فرزندش شاعری پیشه كند. این امر مصادف به روز گاری بود كه ناصر الدین شاه قاجار در گذشته بود و سكهء روز گار در كف اختیار مظفرالدین شاه افتاده و جامعهء ایران رو به سوی تحولات بزرگی به پیش میرفت. پدر بر این امر باور مند شده بود كه دیگر روز گار شاعری از رونق افتاده است و زود باشد كه حرفهء شاعری به كلی بیرونق گردد و صاحبان آن محتاج لقمه نانی گردند. پس برای زنده گی كردن باید به دنبال كسب و تجارت رفت. روی چنین مسایلی بود كه او باری شاعر جوان را از رفتن به مدرسه باز داشت و در قید ازدواج در آورد. تا این كه برای امرار معاش سرو كار شاعر به كنج دكان بلور فروش كشانیده شد.

شاعر بر سر دو راهی قرار داشت كه در یك سو پدر برایش زنده گی تا جرانه آرزو میكرد و اما خود نمیتوانست با هر زنده گی پرتجمل، ولی تو خالی ساز گار بماند،‌اندیشه های بلند انسانی و هیجان تحول طلبی و شور خدمت به مردم، شكوه و جلال ظاهری و اساس هر زنده گی  مرفه یی را در نظر او و بسیار بیرنگ جلو میداد. چنان كه این امر حتی گاه گاهی پدرش را به تغییر عقیده وامیداشت.

بهار هنوز (18) ساله بود كه به سال (1280) خورشیدی سایه مهربان پدر از سر او ناپدید شد و این حادثه او را با چهرهء‌ واقعی زنده گی مقابل ساخت. بنا بر گفتهء خودش او پیش از فوت پدر نیز به تكمیل معلومات خویش پرداخت و بر آن بود كه تا به تهران برود به كمك بزرگان دولت رهسپار فرهنگستان شود و به فرا گرفتن علوم جدید بپردازد، اما هماره از آرزو تا واقعیت فاصله ییست بسیار. مشكلاتی در برابر او چون دیوار ایستادند. از یك سو بی سرپرستی خانواده كه افزون بر همسر، مادر، خواهر و دو برادر كوچك نیز با او بودند كه مسوولیت تدارك زنده گانی آنها و تربیهء كودكان به عهده اش افتاده بود.

از سوی دیگر جامعهء ایران در (1282)  یعنی دو سال پس از در گذشت پدر شاعر، دستخوش انقلابهای شد كه دگرگونیها و تاثیرات شگرفی را در جامعه پدید آورد و در هر سری شور دیگری انداخته بود. تازه این مسایل یگانه دشواریهای زنده گانی شاعر نبودند، بل همین كه گامی فراختر و استوار تر به سوی سرزمینهای نا مكشوف شعر و ادب می گذاشت، آتشی در سینهء معاندان و حسودان تنكمایهء روز گار بر افروخته می شد. جز شماری چند از اساتید و فضلای خراسان دیگر همه گان بر سر انكار او بودند و شاعری او را باور نداشتند و این سخن یاوه را بر هر كوی و هر برزن یك صدا سر داده بودند كه این جوان شعر های پدر را به نام خود میكند و به نام خود می خواند.

كار بهار به آزمون كشیده شد و او را هر روزه امتحان می كردند و اما این آزمونها آتشی بود انبوه از هیمهء نفرت، كینه ورزی و شك و تردید كه می باییست شاعر جوان چنان ساووش از درون آن پیروز مندانه به در آید. به مناسبتهای گوناگون از او می خواستند تا شعری بسراید. او میرفت و میسرود. مطلعی از قصاید استادان كهن شعر فارسی دری را برایش میدادند تا در آن وزن و آن قافیه شعر بسراید. او میرفت و میسرود و مجاب شان میكرد. اما حسادت را پایانی نیست. آنها نغمهء ناجور دیگری سر دادند و رشتهء حسادت را او نوع دیگر تاب دادند و گفتند كه گویا این شعر ها را كس دیگری برایش میسراید و شماری هم می گفتند كه این شعر ها را مادرش میسراید.

بناءً نوع دیگری امتحان را به میدان آوردند و از بهار جوان فی البدیهه شعر می خواستند و سخت دشمنانه و بی آرزم واژه گانی بافته از آسمان و ریسمان را برایش میدادند تا از آنها شعر بسازد مثلاً باری برایش گفتند تا با استفاده از واژه گانی تبیح، چراغ، نمك، چنار رباعی بسازد و هر كلمه را در یك مصراع آن به كار گیرد.

بهار فی المجلس سرود:

 با خرقه و تبیح مرا دید چو یار

گفتا از چراغ زهد ناید انوار

كس شهد ندید ست در كان نمك

كس میوه نچیدست از شاخ چنار

 و یا با واژه گان خروس، انگور، درفش و سنگ این رباعی را ساخته بود:‌

 برخاست خروس صبح بر خیز ای دوست

خون دل انگور فگن در رگ و پوست

عشق من و توقصه مشت است و درفش

جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

 بهار با طبع روانی كه داشت گاهی هم از چنین كلمه ها شعر های آمیخته با طنزو هجا به آنها تحویل میداد و بدینگونه سر انجام دهان گشادهء حسودان را توانست كه ببندد و نور حقیقت را در ذهن تنبل و دیر باور آنان بتاباند. در همین ایام بود كه در مشهد آوازهء سفر مظفرالدین شاه به خراسان شایع شد. بهار برای آن كه سمت ملك الشعرایی خود را پس از پدر تثبیت كند و خود را به شاه بشناساند، اولین قصیده خویش را برای عرضه داشتن به شاه با مطلع زیرین سرود:‌

 رسید موكب فیروز خسرو ایران

ایا خراسان دگر چه خواهی از یزدان

او در پایان قصیده از حسودان و معاندان به شاه شكوه می كند و خطاب به آنان میگوید:‌

 تو سبك من نشناسی ز شاعران دیگر

چرا ز بیخردی بر نهیم این بهتان

پس از صبوری اینك منم كه شعر مرا

برد به هدیه به جای متاع بازر گان

به خرد سالی آن سان چگامه سرایم

كه سالخورده سخندان سرودنش نتوان

 همینگونه هم شد او پس از پدر لقب ملك الشعرایی یافت و مواجب پدر نیز برای او داده شد. اما ناگفته نباید گذاشت كه تنها زوق شاعری نبود كه دنیای رنگین بلور ها را در نظر بهار بیرنگ و حقیر جلوه میداد، بل ذوق سیاست و اشتراك در تحولات سیاسی- اجتماعی نیز در تكوین شخصیت او تاثیر بزرگی داشت.

چنان كه پس از در گذشت پدر چنان شخصیت مستقل و آزاد وارد میدان پر هیاهوی زنده گی سیاسی شد و به صف انقلابیون پیوست. برای آن كه موج را و تومان را با بستر كوچك و تنگ جویباران كاری نیست و نمی تواند هم باشد. در میان سالهای (1284-1285) خورشیدی او نخستین مقاله های سیاسی، اشعار و ترانه های محلی خود را كه در آنها از مشروطیت جانبداری می شد و محمد علی شاه قاجار را به مذمت میگرفت، نوشت و سرود. او در این هنگام یكی از آنهای بود كه در خراسان از وضع كشور راضی نبود و در انجمنهای سری، سرو سری داشت.

او این نبشته ها و شعر ها را بدون امضأ در روز نامه های خراسان كه محرمانه به زیر چاپ می رفت به دست نشر می سپرد و در حقیقت میتوان این سالها را سالهای فعالیت اجتماعی – سیاسی بهار دانست.جدال محمد علی شاه با ملت دیر نپایید و با پیروزی ملت به پایان آمد و اما در میان سران مشروطیت دو دسته گی پدید آمد. شماری به حركتهای تند باورمند بوند و شماری هم به حركتهای اعتدالی. با این حال در مشهد حزب تند رو دموكرات قدرت بیشتری یافته بود. زمانی كه در (1286) خورشیدی كمیتهء حزب دموكرات در خراسان انتخاب شد. بهار یكی از اعضای آن بود او بعداً‌ روز نامهء نو بهار را در (1288) با امتیاز و مسوولیت خودش كه ناشر آرأ و اندیشه های حزب بود، در مشهد انتشار داد.

بهار در نبشته ها و مقاله های خود در این روز نامه مردم را از خطر شكست مشروطیت و مداخلهء روسهای تزاری بر حذر می داشت و آنها را در روشنایی حقیقت قرار میداد. پیش بینیها او به حقیقت پیوستند. مداخلهء روسهای ترازی سبب بسته شدن مجلس دوم شد. ژنرال كنسول روس تزاری مانع انتشار روز نامه گردید. حتی او با استفاده از سایر دسته های مرتجع و مخالفان تجدد در میان مردم بر ضد شاعر جوان كه دیگر نویسنده شناخته شده و شجاع روز گار خود نیز بود، توطئه هایی پدید آورد تا آن جایی كه عده یی او را تكفیر كردند.

بعداً در سال (1290) خورشیدی، بهار دست به انتشار روز نامهء "تازه بهار" زد كه مدتی به سر دبیری یكی از برادرانش به چاپ می رسید تا این كه بنا به دستور وزیر امور خارجهء وقت از نشر باز ماند. سالهای جنگ بین المللی اول بود. مبارزات مطبوعاتی ملك الشعرا شدت بیشتر یافته بود و او از روی هر نیرنگ و دسیسه یی پرده می افگند و حقیقت را برای مردم باز میگفت. این امر در (1292) سبب زندانی شدن او شد. ولی بعداً‌از سوی مردم سرخس به مجلس شورا فرستاده شد و بدینگونه به مجلس سوم راه یافت. در همین زمان بود كه نشرات روز نامهء نو بهار را دو باره در تهران از سر گرفت.

در سال (1294) به "بجنورد" تبعید شد و شش ماه تمام در تبعید گاه ماند. تا این كه دو باره به تهران برگشت "انجمن دبی دانشكده" را پی افگند كه به سال (1297) اولین شمارهء مجلهء ادبی – سیاسی دانشكده به همت او از چاپ بر آمد با دریغ كه بیشتر از یك سال نتوانست عمر كند.

مجله ناشر افكار انجمن ادبی بود و منظور از نشر آن همانا تجدید نظر در ادبیات فارسی دری بر بنیاد تغییرات و تحولات ادبیات اروپا بود. جالبترین مقالهء شمارهء اول زیر عنوان "منظور ما" خود یك بیانیه به شمار می رفت كه با همكاری بهار و ادبای بر جستهء ایران نظیر سعید نفیسی و عباس اقبال آشتیانی و رشید یاسمی نوشته شده بود. این مجلهء وزین در دورهء كوتاه انتشار خویش در تنویر و گسترش زبان ادبی و موضوع ادبیات نقش مهم و شایسته ی را انجام داده است. مجله كانون فروغناكی بود كه انبوه از نویسنده گان، شاعران و خامه به دستان با رسالت به دور آن جمع بودند. بهار به مجلس چهارم نیز راه یافت كه این دوره با بحران سلطنتی قاجاریه وجدالهای سیاسی همراه بود و بهار در گروه اقلیت مجلس بود كه با وجود مشغله های فكری فراوان شبانه برای هفت روز نامه سرمقاله مینوشت.

همینگونه در دورهء پنجم از ترشیز و در دوره ششم از تهران به مجلس شورای ملی فرستاده شد. اما بعد از ختم دورهء ششم با میل و رغبت از سیاست كنار رفت و وقت خود را وقف خدمات فرهنگی ساخت. به كار تدریس تاریخ ادبیات كهن ایران پس از اسلام در دارالمعلمین عالی و بعداً‌ به تدریس سبك شناسی در دانشگاه پرداخت، كه پیش از آن چنین كرسیی در دانشگاه تهران وجود نداشت.

بهار به نوشتن و تصحیح متون تاریخی و تألیف كتب درسی مشغول میشود و با دریغ كه فتنه روز گار هنوز از پای ننشسته است. چنان كه در (1311) باز بهار را در پشت میله های زندان جای میدهند و بعد تر به اصفهان تبعیدش می كنند، ولی قلم این یار و همدم همیشه گی اش همچنان با اوست. او پیوسته در حضر و سفر در آزادی و قید مینویسد و میسراید. چنان كه به قول خودش در حدود (6-7) هزاربیت شعر در همین تبعید گاه سروده بود. زنده گی بهار همیشه توأم با نگرانی و ناراحتی و آزار حاسدان و كینه ورزان بوده است. حتی یك مرتبه به طور خیلی جدی با زمینه سازی قبلی وسایل قتل او را فراهم كردند. روزی كه قرار بود مجلس به انقراض سلسلهء قاجاریه رای بدهد برای این هدف نا پاك تعیین شده بود و اما در این ماجرا واعظ قزوینی كه شباهت زیادی به بهار داشت به جای او كشته شد.

بهار با آن كه بعد از دورهء ششم از سیاست كناره كرد، ولی باز هم در دوره پانزدهم از تهران به مجلس رفت و ریاست فراكسیون دموكراتها را به عهده گرفت. در سال (1324) خورشیدی در زمان نخست وزیری مرحوم احمد قوام، بهار به مقام وزارت فرهنگ رسید و خود در این رابطه مینویسد:

"آخر وزیر شدم وای كاش قوام مرا به وزارت دعوت نمی كرد و آن چند ماه شوم را كه بی هیچ گناه و جرمی در دوزخم افگنده بودند نمیدیدم." كار وزارت چند ماه بیش ادامه پیدا نمی كند و در اثر وقایع آذربایجان از وزارت كناره میگیرد و مینویسد! "مشقت و رنج و عذاب روحی بی نهایت بود و من بید رنگ پای استعفا نامه را مضأ كردم."

بهار به خانه بر میگردد و به گفتهء خودش آن جا می افتد و در اوایل زمستان احساس می كند كه سینه اش ناراحت است. با آن كه بضاعت چندان هم در بساط ندارد به سال (1326) خورشیدی به سویس می رود تا باشد صحت خویش را باز یابد. چنان كه تا (1328) آن جا میماند و هنگامی كه به ایران بر میگردد به تعبیر مردم ، دیگر "آفتاب لب كوه" شده بود.

هر چند از او تقاضا های می شود تا مسؤولیتهایی را به عهده گیرد، ولی دیگر فصل بهار زنده گی از "بهار" كوچ كرده است. پیری و ناتوانی و بیماری شاعر ستایشگر آزادی را در انقیاد خویش در آورده است. روز تا روز آفتاب عمر او در پشت تپه های راز ناك مرگ فرو میرود. تا این كه پس از یك هفته جدال درد ناك و غم انگیز با مرگ، در نخستین روز اردیبهشت ماه (ثور) سال (1330) خورشیدی چشم از جهان پوشید. خداوند (ج) روحش را غریق دریای بیكرانهء رحمت خویش كنار!

***

در یك صبحگاه بهاری وقتی كه خبر اندوهبار مرگ شاعر را اعلام نمودند، نفسها در سینه ها بند آمد و افكار متوجه این حقیقت تلخ شد كه زبان فارسی دری یكی از نابغه های بزرگ خود را از دست داده است. بهار مرد جذاب و خوش بیانی بود. شنونده را به خوبی زیر تاثیر و نفوذ كلام خویش قرار می داد. مردی بود سخت مبارز و كار دان. در برابر هر دشواری ایستاده گی میكرد. شاعری بود بلند اندیشه و والا قریحت و سیاستمداری بود نیرومند و دور اندیش.

حقیقت را می پذیرفت و با وجود آن كه خود یكی از شاعران بزرگ قصیده سرای معاصر بود در مقابل شعر جدید (شعر در وزن نیمایی) ابرو در هم نمی كشید و روی ترش نمی كرد. چنان كه در سال (1325) در نخستین كنگره نویسنده گان ایران به هنگامی كه خود وزیر فرهنگ بود در خطابهء خویش با صراحت تمام گفت:

" حیات عبارت از جنبش و فعالیت است و حیات ادبی نیز همواره در گرو فعالیتها و جنبشها بوده و از این رو حركت انقلابی خواه اجتماعی، خواه فكری و عقلی موجب ترقی ادبیات و باعث بروز و ظهور ادبا و نویسنده گان شده و می شود."او در همین خطابهء تاریخی خویش همچنان گفته بود:‌

"ما اكنون بر سردو راهی تاریخ قرار داریم. راهی به سوی كهنه گی و توقف و راهی به طرف تازه گی و حركت و هر گوینده و نویسنده كه مردم را به سوی آینده و جنبش و حیات هدایت نماید و صنعت او حقیقی تر و غم خوارانه تر باشد، كالای او در بازار آتیه رایج تر و مرغوب تر خواهد بود.

آقایان! توقف و طفره در طبیعت محال است. هستی عبارت از حركت است. هر متفكر و نویسنده كه هوا دار توقف و محافظت وضع حالیه باشد. با دلیل منطقی باید اذعان كند كه رو به عقب می رود و هر كه در زنده گی رو به عقب رفت، به سوی مرگ شتافت. خاصه ادیب و گوینده كه باید همواره به مسافات بعیده پیشاپیش قوم حركت كند تا قوم را كه فطرتاً‌ دیر باور و مایل به توقف است قدری پیشتر بكشد."‌

او به همینگونه در یكی از خطابه های دیگرش می گوید كه:

"ما همانطور كه نمی خواهیم شعر را از پیروی كلاسیك منع كنیم. نمی خواهیم آنان را از پیروی شعر سپید (بی قافیه و بی وزن) هم منع نماییم. ما باید گوینده گان را آزاد بگذاریم كه هنر نمایی كنند." این گفته های تاریخی و هشدار دهنده از آن مردیست كه قصیده این كهنسالترین قالب شعر فارسی دری را به مرز های وسیعی از كمال رسانده و در تاریخ ادبیات به حیث آخرین علم افراز قصیده سرایی تثبیت شده است. به راستی كه او یكی از چند تن قصیده سرایان طراز اول ادبیات معاصر است كه زبان فخیم قصیده را در مكتب خراسانی یك بار دیگر برگ و بار تازه یی بخشیدند.

از این خطابه در كشور ایران نیم قرن و یك دهه سپری میشود. با دریغ در كشور ما هنوز جای چنین خطابه یی همچنان خالیست و چنین می نماید كه كلاسیك گرایان ما تا هنوز كه بشریت وارد قرن (21) شده است، جرأت تایید تحولات ادبی را ندارند و با تحجر ادبی چنان خو نموده اند كه میخواهند سرعت نور را با مقیاسهای گام اشتر اندازه كنند.

چرا شاعری چون بهار كه اوج كارش قصیده است با تحولات ادبی و خاصتاً‌ شعر در اوزان نیمایی و حتی شعر سپید از در مخاصمت پیش نمی آید و دستور نمیدهد كه اولاً وزن مناسب بعداً قافیه مناسب، كلمه های مناسب و موضوع مناسب را باید شاعر از قبل در نظر داشته باشد تا بعداً‌ شعر بسراید؟ مسلماً پاسخ در این جاست كه بهار یك شخصیت تثبیت شده و آگاه ادبی و علمی بود و بدون تردید چنین شخصیتهایی از تحولات ادبی هراسی در خود احساس نمیكنند. برای آن كه هراس و مخالفت با تحول علمی و ادبی كار شخصیتهایست كه به گونه تصادفی و یا هم با قلدری هایی خود را بر جامعهء فرهنگی یك كشور تحمیل می كنند و باز هم به گفته روان شاد ملك الشعرا بهار:

« هر كس كه در زنده گی رو به عقب رفت به سوی مرگ شتافت. خاصه ادیب و گوینده كه باید همواره به مسافات بعیده پیشا پیش قوم حركت كند...»ملك الشعرا بهار در كلیت دارای یك شخصیت چندین بعدیست كه شاید بتوان شخصیت علمی، فرهنگی او را در ابعاد زیرین مشخص ساخت.

1-      بهار ، شاعر بزرگ قصیده سرا.

2-      بهار، شخصیت آگاه و پر تحرك سیاسی.

3-      بهار، پژوهشگر نستوه زبان و ادبیات شناسی.

4-      بهار، خبر نگار نو آور و مروج نوع نثر نوین در مطبوعات.

5-      بهار ، مورخ.

6-      بهار، مترجم آثار ادبی.

بهار (68) سال زنده گی كرد كه پیوسته در زنده گی او حادثه پشت حادثه چنان سایه پشت سایه می  آمد، ولی با این حال او هیچگاه قلمش را زمین نگذاشت و تا آن جا كه توان داشت سرود و نوشت و آثار گران ارجی از خویش به یاد گار گذاشت كه در ذیل شماری از آنها را یاد دهانی میكنیم.

1-      دیوان شعر كه بنا بر قولی در بر گیرندهء (30-40) هزار بیت است.

2-      كتاب سبك شناسی یا تطور نثر زبان فارسی در سه جلد.

3-      تاریخ تطور نظم فارسی (ناتمام) كه به اهتمام تقی بینش بار اول و به اهتمام علی قلی بختیاری بار دوم به چاپ رسیده است.

4-      نیرنگ سیاه یا كنیزان سپید دامان.

5-      تاریخ احزاب سیاسی.

6-      تاریخ انقلاب روسیه و لنین.

7-      زنده گینامهء مانی.

8-      زنده گینامهء محمد ابن جریر طبری.

9-      زنده گینامهء سید حسن مدرس.

10-  شعر در ایران، چاپ شده در مجلهء مهر (1313).

11-  خط و زبان پهلوی در روز گار فردوسی. چاپ شده در فردوس نامه مهر.

12-  تاریخ طبری، ترجمه.

13-  بهار و ادب فارسی در دو جلد به تدوین محمد گلبن (مجموعهء صد مقاله).

14-  یاد گار زیران ترجمه از پهلوی.

15-  درخت آسور یك ترجمه از پهلوی.

16-  درخت آسوریك ترجمه از پهلوی.

17-  كتب ادبی  دبیرستانها كه با شماری  از استادان دیگر نوشته شده اند.

 به همینگونه كتب زیرین را تصیحی نموده و بر آنها حواشی نوشته است:

18-  مجمل التواریخ و القصص از آثار قرن ششم هجری.

19-  جوامع الحكایات و لوامع الروریات از محمد عوفی.

20-  تاریخ سیستان.

21-  رسایل افضل الدین كاشانی مشهور به بابا افضل.

و شاید هم آثار و نوشته های دیگر كه باید جستجو شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

خراباتيان سوگوار کابل

        صنف دهم دارالمعلمين اساسي کابل بودم، نمي دانم روزي چه بحثي پيش آمد که غلام فاروق يکي ازصنفي هايم از من پرسيد، ميداني مردم فهميده کابل بيشتر به کدام يک از آواز خوانان راديو علاقه   دارند؟

بيدرنگ گفتم به خيال ...

او تقريبآ با صداي بلندي خنديد وگفت: مردم فهميدهء کابل به استاد رحيم بخش علاقه دارند به استاد رحيم بخش!مثل آن بود که سخن غير قابل باوري را مي شنيدم. هيچ دليلي نداشتم  که بافاروق مخالفت کنم. سخن او را پذيرفتم؛ ولي در نهاد خود کاملآ موافق نبودم. بحثي هم نکردم ، مي ترسيدم که اگر روي اين مساله با او بحث کنم شکست خواهم خورد. چون او بيشتر از من با کابل و کابليان آشنا بود.به هر صورت نظر فاروق مرا بر آن داشت تا به آواز استاد رحيم بخش بيشتر توجه کنم و آهنگ هاي او را با دقت بيشتري بشنوم.

    دارالمعلمين کانتيني داشت يا شايد بهتر باشد بگويم چايخانه يي داشت که  ما بچه ها پس از پايان برنامه هاي آموزشي روزانه به آن جا مي رفتيم پنجاه پول يا به زبان ديگر يک قيران مي پرداختيم و يک چاينک چاي مي خريديم. گاهي هم که اندکي سر حال مي بوديم به گفتهء هراتيان مقدار دشلمه يي هم مي گرفتيم. دشلمه ها را روي توته پاره هاي روزنامه ها مي گذاشتيم چاي مي نوشيديم و از هر دري سخني مي گفتيم و در آن چايخانه راديوي بزرگي بود مثل يک صندوق کلان و صداي آن ميتوانست تقريبآ تمام فضاي دارالمعلمين را پرکند.

به صداي راديو گوش مي داديم ولذت مي برديم و بحث هايي مي کرديم از سرجواني، بچه هاي با ذوق پنگ پانگ بازي مي کردند. همه اش جوش بود و خروش، همه اش زنده گي بود ولذت. همه اش رويا هاي رنگين بود و آينده هاي روشن و خيالات نوجواني.ما همديگر را معلم صاحب خطاب ميکرديم و اگرکسي  کار نا صوابي مي کرد  و يا کلمهء نا صوابي مي گفت برايش گفته مي شد که به سويهء يک معلم براي تو شرم است که چنين مي کني و يا چنان مي گويي! همين جا بود که روزي صداي دلنشين استاد رحيم بخش در فضاطنين افگند.

 عمري خيال بستم من آشناييت را

آخر به خاک بردم داغ جداييت را

 بعد روزها صنفي ديگرم فدا محمد يا محمد فداي سمنگاني بود که اين آهنگ را در صنف در دهليز در چار گوشهء دارالمعلمين و در باشگاه شبانهء شاگردان  به تقليد از استاد زمزمه مي کرد و ما از زمزمه ء او لذت مي برديم. روزها مي گذشت و من به دنبال آواز استاد بودم ...  باز روزي شنيديم که استاد به زيبايي ميخواند:

 شمالک مي زند با برگ پسته

کدام ظالم زده بالم شکسته

زليخا دارم امشب

زليخا دارم و دارم زليخا

زليخا دارم امشب

 ديگر من يکي از مقلدان اين آهنگ استاد بودم؛  اما صداي من آن شيريني آواز فداي درهء  صوفي را نداشت.فدا خيلي ها زيبا مي خواند و عاشق ادبيات بود. از رياضي بدش مي آمد. او مي گفت ادبيات چيزيست که به هيچ چيز ديگري نياز ندارد. چقدر علاقه داشت که دانشکدهء ادبيات دانشگاه کابل  را بخواند اما در آزمون ورودي دانشگاه دو نمره کم آورد، دلشکسته شد و مايوسانه از کابل رفت.

ديگر نميدانم که حوادث ناگوار سال هاي بعد او را چنان پاره چوبي بر کدام ساحل دور دست سرنوشت افگنده است. اميد وارم که  زنده باشد  و اين سطر ها را بخواند  و به ياد بياورد که  هر سال زمانی که پس از مرخصی های  زمستانی و تابستانی به کابل می  آمد  و گويي کسی از او پرسيده باشد  سفر چگونه بود  ؟  به تقلید از استاد  رحيم بخش می خواند:

 رسييدم بر سر کوتل سالنگ

نشستم گريه ء پر سوز کردم

می  گفتم من ملقد اين آهنگ استاد بودم تا چند سال پيش که اين قدر دل افسرده نبودم اين آهنگ را در خلوت خويشتن خويش زمزمه مي کردم. اين آهنگ هميشه گستره ء  بزرگي از دشت ، کوه و جنگل را در برابر چشمان مي گشود .

و باز آهنگ ديگري استاد:

من از تو جدا نمي توان بود

مردود وفا نمي توان بود

حالا ديگر آهنگ هاي زيادي استاد رحيم بخش را شنيده بودم که شعر هاي بسياري از آنها ورد زبانم بود.

گرنداني غيرت افغانيم

چون به ميدان آمدي ميدانيم

 من نمي دانم که سر انجام مردم فهميدهء کابل در آن سال ها بيشتر به کدام يک از آواز خوانان کشور علاقه داشتند؛  ولي ديدگاه فاروق نجرابي سبب شد تا من استاد رحيم بخش را در همان سال هاي نوجواني بشناسم.سال هاي پسين، سال هاي دو دهه ءاخير براي افغانستان سال هاي دشواري بود. در اين سال ها اگر تجاوز شوروي سابق پس زده شد در جهت ديگر کشور هزاران زخم ناسود برداشته است.

در کجاي جهان نيست که نقش پاي کاروان چندين مليوني آواره گان افغانستان را نتوان يافت با اين حال وقتي طالبان با شلاق هول و اضطراب شهر ها و دهکده هاي افغانستان را به گورستان خاموش بدل کردند. اين کاروان دنبالهء در از تري پيدا کرد.در اين سال ها اگر افغانستان را کشور بي تصوير گفته اند در جهت ديگر کشور بي آواز نيز بوده است. سه سال پيش زماني که در يک گزارش راديوي بي بي سي صداي استادرحيم بخش  را شنيدم، دلتنگ شدم.استاد نمي توانست واژه ها را به درستي اداکند. صداي او مي لرزيد و کلمه ها نا تمام باقي مي ماندند.

روزي و روزگاري استادمي خواند:

 سر درياي کابل جوره ماهي

مرا کشته غم روز جدايي

هران کس که جدايي را بنا کرد

بسوزد مثل ماهي در کرايي

شرين جان همدم من ، دلبرمن

الهي سيه بپوشي از غم من

 اين درد را چگونه مي توان تحمل کرد که اين آواز از آن (ارغوان هزار آوا) ديگر به گوش نمي رسد. استاد رحيم بخش آن غزلخوان نام آور افغانستان در شهر کويتهء پاکستان به روز دوشنبه بيست و هشتم جنوري سال دو هزار و يک ميلادي برابر با هشتم دلو سيزده هشتاد خورشيدي خاموش شد و بدينگونه موسيقي افغانستان را سيه پوش کرد.

 مرگ استاد رحيم بخش چنان دردناک است که گويي  چند نسل از خراباتيان کابل سايهء مهربان پدر را از دست داده و يتيم شده اند. در اين سال هاي تلخ غربت و آواره گي بسيار هنر مندان و استادان موسيقي چنان ستاره گاني  سقوط کردند و يگان يگان به خاک تيره مرگ پيوستند و خاموش شدند. آنها هر کدام دسته گلي بودند با رنگ و بوي جداگانه که بادهاي ياغي مرگ هر کدام را پرپر کرد و استاد رحيم بخش آخرين دسته گلي از باغستان  کلاسيک افغانستان بود که پرپر شد.

شماري از دوستان استاد به من گفتند که او اضافه از نود سال عمر داشت در حالي که شمار ديگري عقيده دارند که استاد در آستانهء نود ساله گي بوده است.حاجي هم آهنگ که اخيرآ از طرف اتحاديهء سراسري هنر مندان افغانستان در هنر آواز خواني لقب استادي يافته است و خود سال هاي درازي شاگرد استاد رحيم بخش بوده است، تخمين ميزند که استاد رحيم بخش در ميان سال هاي هشتادو چهار تا هشتادو پنج بود که چهره در نقاب خاک کشيد.

آن چه  روشن است اين است که استاد رحيم بخش کما بيش  يک دهه زنده گي خود را در زير آسمان سربي غربت سپري کرد.مهندس صديق قيام در زمينهء موسيقي در افغانستان پژوهشهاي قابل توجهي انجام داده است. کتاب او که زير نام از آهنگ تا صدا در پشاور انتشار يافته است در نوع خود اثر يگانه ييست که تا کنون  در ارتباط به چگونه گي موسيقي افغانستان  نوشته شده است . او نيز از شمار شاگردان استاد رحيم بخش است.

او در اين سال هاي دردناک غربت در پاکستان با استاد رحيم بخش همچنان رابطه ءاخلاصمندانه و دوستانه يي داشته است . قيام ميگويد : در سال هاي پسين استاد افسرده تر از آن بود که چيزي زمزمه کند و گاه گاهي در خود فرو مي رفت و چنان ابري با دلتنگي مي گريست،  به گفته ء او  استاد رحيم بخش سال ها پيش از اين روحاً زماني خاموش شده بود که درسال هاي جنگ هاي تنظيمي در کابل انفجاري راکتي دونوهء او را که پيش روي خانه مشغول بازي هاي کودکانه بودند به مشت گوشت واستخوان بدل کرد وگوشتپاره هاي بدنشان  گوشت  بر ديوار ها چسپيد و برشاخه هاي  درختان آويزان ماند.

استاد مردي بود ميهن دوست و با مردم رابطهء صميمانه يي داشت. دست و دلباز بود، جوانمرد بود و سخاوت پيشه. به هيچ نظام سياسي مداحي نکرد. با مردم بود واز مردم بود.

در افغانستان  در ميان خراباتيان و گروههاي آماتور يا به آن اصطلاح مروج گروه هاي شوقي رابطه هاي تنگاتنگ دوستانه کمتر وجود داشته است. و اما  استاد رحيم بخش باهمه گان سلوک دوستانه يي داشت. قلبش از محبت پر بود. همه گان را به نيکويي رهنمايي مي کرد و اين امر که اين يا آن کس از اهل خرابات است يا از دسته هاي شوقي براي او اهميتي نداشت.ياران او مي گويند که استاد دسترخواني داشت گشوده هر چند نه رنگين. به گفته مردم دستر خواني بود با نان و پياز و اما با پيشاني باز.

او از سر بر آورده گان کوچهء خرابات کابل بود. کوچهء خرابات را به نام گهوارهء موسيقي کلاسيک افغانستان نيز ياد ميکنند. صديق قيام اظهار نظر مي کند که در خرابات کابل بيشتر از همه دوشيوهء آواز خواني وجود داشت . يکي شيوهء استاد غلام حسين، دو ديگر شيوهء استاد قاسم.

استاد رحيم بخش از همين شيوهء استاد قاسم  پيروي مي کرد و چنان که  در غزل خواني اين شيوه را به کمال رسانده بود. به عقيدهء او پس از باز سازي موسيقي در دوران امير شير علي خان در سده نزدهم در کوچهء خرابات استاد قاسم نخستين کسي بود که آهنگ هاي اصيل عاميانهء کابل را با شيوه هاي کلاسيک در آميخت و آن ها را به گونه نيمه کلاسيک ارائه کرد.او مي گويد اين شيوه نه تنها در ميان مردم افغانستان طرفداران زيادي پيدا کرد؛ بلکه شاه جوان افغانستان- شاه امان الله خان نيز از علاقمندان جديي چنين شيوه يي بوده است.

پس از استاد قاسم شاگردان او اين شيوه را بيشر و بيشتر در ميان مردم بردند. از آن شمار استاد رحيم بخش در گسترش اين شيوه در افغانستان نسبت به هر کسي ديگري تلاش بيشتري کرد و مي شود او را آخرين مشعلدار بزرگ شيوهء استاد قاسم در کشور خواند که با دريغ اين مشعل تابناک به خاموشي گراييد. استاد رحيم بخش در زبان پشتو نيز آهنگ هايي زيبايي اجرا کرده است. او با اجراي همين چند آهنگ در موسيقي زبان پستو نيز جايگاه بلند استادي دارد.

شماري از کارشناسان عرصهء مو سيقي باور دارند که با خاموشي استاد ، موسيقي افغانستان نا تمام مانده است و اين امر بيشتر از بخش هاي ديگر غزل خواني در کشور را صدمهء جبران نا پذير زده است.کار شناسان عرصه موسيقي در افغانستان بر اين عقيده اند که گسترش شيوهء استاد قاسم در ميان مردم افغانستان بيشتر نتيجه کوششهاي استاد رحيم بخش بوده است.

به عقيده صديق قيام استاد رحيم بخش نه تنها شماري زيادي آهنگ هاي استاد قاسم را باز خواني کرد؛ بلکه در اين عرصه چند نسل شاگرد نيز پرورش داده است.او استاد رحيم بخش را شاهنشاه غزل خواني در افغانستان مي داند.  به نظر او استاد اين توانايي و موفقيت را در خود ديده بود که غزل را نسبت به کلاسيک بهتر و خوبتر ميتواند اجرا کند.

استاد در زمينهء انتخاب غزل ها سختگيري مي کرد و مي کوشيد تا غزل هاي بلندي را از شاعران بلندي دستي انتخاب کند و اما به گفته صديق قيام شيوهء اجراي غزل خواني استاد رحيم بخش به گونه يي بود که قشرها ورده هاي گوناگون جامعه مي توانستند  از آواز خواني او لذت ببرد.قيام اوج آواز خواني استاد را در غزلخواني او ميداند. با اين حال پرسشي که به ميان مي آيد اين است که چرا استاد رحيم بخش در افغانستان بيشتر به نام يک آواز خوان کلاسيک شهرت دارد، شايد اين امر در ميان اهل موسيقي افغانستان امر روشني بوده باشد؛ ولي مردم افغانستان يا دست کم رده هاي آموزش ديده ء کشور چگونه به يک چنين باوري رسيده اند؟

صديق قيام اين مساله را اين گونه توضيح ميکند که،  آواز خواني مي تواند بهتر غزل بخواند که با کلاسيک آشنا بوده باشد. آن هايي که کلاسيک نمي فهمند و يا با کلاسيک آشنا نيستند نبايد ادعاي غزلخواني کنند. او مي گويد استادان کوچهء خرابات همه گان اهل کلاسيک بودند. اساسآ بدون کلاسيک نمي شود غزل را با زيبايي وموفقيت  اجرا کرد.البته موسيقي کلاسيک شيوه هاي گوناگون دارد مثلآ استاد سرآهنگ به شيوهء مي خواند که با شيوهء استاد رحيم بخش فرق دارد. به گونهء نمونه راگهاي بيروي و مالکمس را هر دو استاد اجرا کرده اند. منتها استاد سراهنگ در آن راگها خيال و ترانه خوانده است و استاد رحيم بخش غزل که اين خود نيز کلاسيک است.

آنهاي که با رمز و راز موسيقي آشنايي دارند و در اين سر زمين جادويي و بيکرانه منزل هاي دوري طي کرده اند مي دانند که غزل خواني چه مشخصه هايي دارد. من که در اين عرصه بي سوادم چه بگويم که استاد کدام يک از غزل هايش را در اوج خوانده است؛ ولي از همان روزگاري که فاروق نجرابي صنفي عزيزم چشمان مرا بر گسترهء يک حقيقت بزرگ روشن کرد تا امروز اين غزل استاد در گوش من طنين ديگري داشته است.

 عمري خيال بستم من آشناييت را

آخر به خاک بردم داغ جدايييت را

 اين روز ها يک بار ديگر اين آهنگ استاد را شنيدم و در يافتم که اين آهنگ چگونه درذره ذرهء جان انسان نفوذ مي کند و استاد چه با شکوه اين غزل را اجرا کرده است.با دريغ که استاد رحيم بخش نه اين داغ جدايي؛ بلکه صدها داغ ديگر را نيز با خود به خاک برده است.

او هم اکنون در گورستاني در شهر کويتهء پاکستان دور از خاک سرزمين خويش آرام خوابيده است.پير مرد حتي اين آرزوي خويش را که مي خواسته است در گورستان شهداي صالحين در کابل بيارامد نيز به خاک برده است.  شايد اين آخرين آرزوي او بوده است که در آهنگي از من و از تو خوانندهء غزيز مي خواهد تا دستي بر آوريم و در حق او دعايي بکنيم.

 چيز ديگر زپيش شما نيست خواهشم

دستي بر آوريد و برايم دعا کنيد

 پروردگار عالميان او را  بيامرزاد که مردي بود از شمار فتيان.

  پرتو نادري

جنوري دوهزار و يک

شهر پشاور

 

*- پس از انتشار اين نبشته شنيدم که شماري از  شاگردان و علاقمندان ا ستاد  جنازه ء او را از گورستان کويته  به کابل انتقال دادند  و در شهداي صالحين  به خاکش سپردند ؛ اما استاد بزرگ شعر و ادب  معاصر کشور ،  دانشیمرد نستوه  استاد خليل الله خليلي  همچنان درگورستان هاي  سرزمين غربت در پشاور پاکستان  خوابيده است ، شاید هنوز آن جا دستان مهرباني باشد تا  شامگاهي بر  فراز گور خاموش او شمعي  يا چراغي بر افروزد !

و شايد هم  به گفته ء  شاعر :

 بر مزار ما غريبان  نی چراغی نی گلی

نی پری پروانه يابی نی صدای  بلبلی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 ... و غزلهای بيدل نا خوانده ماندند

                     در سوگ آن چراغدارصدا                   

  روز يک شنبه شانزدهم جوزا يا خردادماه1361خورشيدی ، افغانستان سرتاج موسيقی کلاسيک خود را  از دست داد . آری استاد محمد حسين سرآهنگ  درهمين روز به جاودانه گان پيوست  و رود بارزلال صدايش در ريگزار تفتيده ء مرگ خشکيد  و به گفته ء شاعر : چراغدار صدا مرد !

استاد سرآهنگ  به سال  1296 خورشيدی در گذرخواجه خوردک خرابات کابل  زاده شد .  هنوز کودک بود  که اساسات موسيقی را از پدر هنرمندش  استاد غلام حسين فرا گرفت . بعد به سرزمين جادويي هند سفرکرد  و شانزده سال  نزد استادغلام علی خان مشهور به چراغ پنجاب  به آموزش موسیقی  کلاسيک پرداخت . در همين جا بايد بگويم که اين نخستين هنرمندی از افغانستان است که جهت آموزش  موسیقی اين  همه ساليان دراز را  دور از آغوش وطن و خانواده سپری می کند .

مهندس قيام  يک تن از  موسيقی دانان کشور  و نويسنده ء کتاب «  ازصدا تا آهنگ » اظهار نظر می کند که  درافغانستان تا کنون  هيچکسی  نتوانسته است که موسيقی کلاسيک را  به مانند استاد  سرآهنگ  دراوج زيبايي و کمال اجرا کند . افغانستان کشوديست که پيوسته در سنگلاخ خون و حادثه منزل زده است . تاريخی دارد خونين و هر بار که هر ورق اين تاريخ را  بر می گردانی  بوی خون تازه است که مشام جان ترا می آزارد.

دستان آلوده و خاينی را می بينی که بر فرق مردم شمشير می راند ، شمشيری که بيگانه يی در کف او نهاده است .  در سده های اخير نيز کشور يک جنين تجربه های ناگواری را پشت سر گداشته است . چنان که جنگی های  دوامدار  بر سر تاج و تخت و هجوم بيگانه نه تنها مجالی هيچگونه پيشرفتی را برای کشور باقی نگذاشت ، بلکه ؛  تمام عرصه های گوناگون زنذه گی اجتماعی – اقتصادی را در سراشيب فروپاشی دردناکی قرارداد  که در اين ميان مسيقی نيزبا وضعيت ناگواری روبه رو گرديد. با اين حال  در زمان امير شيرعلی خان در اواخر سده  نزدهم نيلادی يک رشته برنامه هايی در جهت باز  سازی موسيقی افغانستان  روی دست گرفته شد که با اجرای آن درکالبد شکسته و ريخته ء موسيقی کشور جان تازه يي دميده شد . مهندس صديق قيام می گويد که در همين دوران بود که نخستين بار شماری از هنرمندان  و آوازخوانان هندی به کشور دعوت شدند  و درکوچه ء خواجه خوردک کابل  جاگزين گرديدند .

اين امر  در حقيقت نخستين بلاش  رسمی حکومت  در جهت باز سازی  موسيقی کشور به  حساب می آيد . هنرمندان  و آواز خوانان  هندی شماری از جوانان  در شهر کابل را بااساسات دانش موسیقی آشنا ساختند  و بدينگونه  نوعی باز سازی موسیقی در افغانستان آغاز گرديد .هم اکنون چهره های درخشانی درعرصهء موسيقی کلاسيک کشور وجود دارد  که بدون ترديد  نام های شان چنان ستاره گان تابناکی   در آسمان  هنر کشورمی درخشند .

 اين ها همه گان پرورش يافته گان کوچه ء خرابات اند که هم اکنون از اين کوچه  جزيک  ويرانه ء وحشتناک چيزی ديگری باقی نماند است .درافغانستان کوچه ء خرابات  و موسيقی کلاسيک  گويي هميشه دو روی يک سکه بوده اند . نام يکی  هميشه در  ذهن ها تداعی کننده ء نام ديگريست .

حالا کوچه ء خرابات به نيستانی  به آتش کشيده يي می ماند  که چتر سياه  خاموشی  و ويرانی  بر فراز  ذره ذره ء آن  سايه ء دهشتناک  خود را  هموار کرده است .به عقيده ء مهندس  قيام  در شمار سر برآورده گان  از کوچه ء خرابات  نخستين  چهره يي که  ابداعات پسنديده يي را  درموسيقی افغانستان  پديد آورداستاد قاسم است . استاد قاسم موسيقی محلی  افغانستان را  با اساسات  موسيقی کلاسک  هم آهنگ کرد و در حقيقت اين نخستين سنگبنایی بود که موسيیقی محلی افغانستان را با اساسات موسيقی  علمی هم آهنگ می  ساخت .

دومين چهره يي که از کوچه ء خرابات  سر به در آورد  و درخشانتر از  هر چهره ء ديگری  نه تنها درافغانستان ، بلکه  در نيم قاره ء هند نيز  درخشيد ، استاد سر آهنگ است و همان گونه که می سرود  او هم جان خرابات بود و هم جانان خرابات . استاد سر آهنگ  از شيوه ء پتياله پيروی میکرد . همان شيوه ء که  استادش عاشق علی خان آن را به جايگاه و مقامی بلندی رسانده بود . اين که در افغانستان  هيچ استادو آوازخوانی  تا کنون نتوانسته است  خيال های شيوه ء پبياله را  به مانند استاد دراوج زيبايي و کمال بخواند ، قوليست که جمله گی بر آنند . استاد سر آهنگ باری در يکی از گفتگوهايش با يکی از نشريه های شهرکابل گفته بود:  آنچه را که من به نام موسيقی کلاسيک  می خوانم خيال نام دارد. خيال ازابداعات  شاعر و موسيقی دان بزرگ  

امير خسرو بلخی – دهلویست که در ميان  سالهای (725-651) هجری قمری  می زيست   . خيال در موسيقی يک شيوه است واما اين شيوه  در سبکهای گوناگون موسيقی هند چه موقعيتی دارد ؟مجيد سپند که در ستار نوازی يکی از بلند آوازه ترينان است و روزگاری هم  در نزد استاد  زانوی ارادت و شاگردی زده است ؛ عقيده دارد که پيش ازامير خسرو دهلوی شيوه ء خيال خوانی  در هند  رواج نداشته  و بيشتر شيوه ء مراتی خوانده می شده است .

امير خسرو ابداعاتی را در موسيقی مروج آن روزگار هند پديد آورد . چنان که شيوه ء های خيال ، ترانه ، تهمری ، غزلخوانی  و قوالی  از ابداعات او به شمار می آيند.مجيد سند در توضيح شيوهء خيال می گويد که  در شيوه ء خيال آواز خوان از شعر کمتر استفاده می کند  و بيشتر به تکرارو رنگ آميزی  هنری می پردازد .مثلاً آواز خوانی می خواند :

 اکبرک دربار

تان حسين کالا کار ...

 آوازخوان يک چنين  چيزی را به تکرار و به تکرار  زمزمه می کند  و اين تکرار  را در سر های گوناگون ادامه می دهد تا اين که می رسد به انتره . البته شيوهء خيال تنها محدود به سبک پتياله نيست ؛ بلکه در تمام سبکهای چهارگانه ء موسيقی هند خيال خوانده می شود. غير از خيال خوانی به سبک پتياله ،  استاد سر آهنگ آهنگهايي را به شيوه ء غزل ، نيمه کلاسيک، لايت  و محلی نيز اجراکرده است . يکی از تلاش های استاد سر آهنگ اين بوده است تا  موسيقی محلی افغانستان را با معيار ها و ظابطه های موسيقی کلاسيک  هم آهنگ کند . البته پس  از استاد قاسم ، استاد سر آهنگ يگانه آوازخوان در کشور است که در اين راه  گامهای عملی و سود مندی را برداشته است .

ففقير احمد منيری يک تن از استادان مرکز مو سيقی عرفان در شهر پشاور بر اين عقيده است که به هيچ وجه استاد سر آهنگ در پی  آن نبوده است تا يک سره راگ خوانی را در افغانستان  گسترش دهد ؛ بلکه استاد می خواسته است تا نغمات  و شيوه های محلی را با موازين و اصول موسيقی علمی استوار کند . او می گويد که استاد خود در اين زمينه ابداعاتی داشته است . چنان که  شيوه ء موسيقی شمالی را با اصول و قواعد راگ بيروی  هم آهنگ کرد . به همين گونه استاد، آهنگ " او يار کتيت کار دارم " را پايه و بنياد علمی داد .اافزون بر اين استاد سر آهنگ بر بنياد موسيقی محلی مناطق مرکزی افغانستان راگی را به نام  راگ هزاره  ابداع کرد  و بعداً آن را در کشور هند  در برابر استادان موسيقی  ارائه نمود .

   استاد سر آهنگ پيش از آن که جهت اشتراک  در کانفرانس ها  و مسابقه های موسيقی به کشور هندوستان برود ، در کشور خود  تنها يک لقب داشت و آن لقب سر آهنگ بود که آن را شاه سابق افغانستان  محمد ظاهربه او داده بود.محمد احسان عرفان يک تن ا ز  سر آمدان و استادان  ستار نوازی  در کشور می گويد :

سرتاج موسيقی ، کوه موسيقی ، بابای موسيقی ، و شير موسيقی آن القاب بزرگی اند که استاد سر آهنگ از مراجع با اعتبارهنری کشور هند  در نتيحهء مسابقات  آواز خوانی به دست آورده ا ست .استاد هر از گاهی که در کانفرانس ها و مسابقات آواز خوانی  در هند اشتراک می کرد با دستان پر و گردن افراخته  به کشور بر می گشت . غير از اين دانشگاه کلکته  القاب افتخاری ماستری ، پروفيسوری و دکترا  به استاد  داده بود . استاد  در درازای حيات پر باری هنری خود به دريافت بيست و يک مدال موفق شده است. از اين شمار دومدال از کشور خود  ، هفده مدال از هند و دو مدال ديگر را از پاکستان  به دست آورده است  .

 ديده می شود که  ميزان ارجگذاری  به استاد در سرزمين خودش افغانستان نسبت به کشور های ديگر ناچيز تر  به نظر می آيد و اين جای تاًسف  بسيار است . ظاهراً چنين به نظر می آيد که  اين ديگر ها بوده اند که استاد  و ابعاد شخصيت بزرگ هنری او را برای ما شناختاندند . استاد در کنار ما بود  و ما بی اعتنا  از کنار او می گذشتيم و نمی دانستيم که يک کوه  آواز، آرام آرام  از کنارما  می گذرد . چشمان ما کور تر از آن بود تا بتوانيم  تلالؤی آن تاج بزرگ را بر تارک موسیقی کشور خود ببنيم و چه بسا که  هنوز نيز نمی بينيم . دريغ بر قوم و ملتی باد  که با اين همه گزاف هنوز ياد نگرفته است تا شخصيت های علمی – فرهنگی و هنری – ادبی خود را  ارج بگذارد!

استاد در ماه های اخير زنده گی  از بيماری رنج می برد . او را جهت درمان به  هند بردند . مدتی در آنجا ماند ؛ اما  در  ضع  استاد بهبود چندانی حاصل نشد . استاد خود پيوسته به دوستان و دکتران می گفته است : بگذاريد  تا مرا به سر زمينم  به زادگاهم کابل  ببرند ؛   می دانم که با تنفس هوای کشورم   دوباره صحت خود را به دست خواهم آورد! ناچار چنين کردند و استاد  در شفاخانهء  اين سينا دوباره زير درمان قرار گرفت و اما دگر  روزهای آخرش بود و در همين شفاخانه  جان به جان آفرين داد و بدين گونه افغانستان  آن تاج بزرگ موسيقی خود را از دست داد و غزل های  بيدل نا خوانده ماندند .

                                               *

استاد سر آهنگ در زمينهء موسيقی  رساله يی  دارد زير نام " قانون طرب "

اين رساله  نخستين بار به سال  1377 خورشيدی به کوشش محمد احسان اسیر درشهر پشاو پاکستان به چاپ رسيده است . هرچند قانون طرب رساله ييست کوتاه و فشرده با آين حال صاحبنظران و  اهل موسيقی در افغانستان  آن را ازنظر کيفی يک اثر بسيار مهم و قابل توجه تلقی می کنند .*

استاد در اين رساله پس از تعريف  و تشريح علم موسيقی  و توضيح اصطلاحات آن ،  شماری  از راگها و راگنی ها را  از نظر  ساختار و شيوه ء اجر تشريح کرده است .

افزون بر اين استاد  در اين رساله به بيان ساخته های خود نيز پرداخته است . کارشناسان عرصهء موسيقی به  اين نظر اند که اين رساله به ويژه برای آنهايي که در سبک پتياله آواز می خوانند و يا هم به اين طرز آوازخوانی علاقه دارند  اثر بيسار سود مندی به شمار می آيد .

استاد  سر آهنگ در ميان شاعران کلاسيک  فارسی دری  به غزلهای  ابوالمعانی  ميرزا عبدالقادر بيدل علاقه ء فراوانی داشت . او تا پايان زنده گی  نزد بيدل شناس سر شناس کشوراستاد  محمد اثير معروف به  قندی آغا  به بيدل خوانی می پرداخت  و خود را با رمز و راز شعر بيدل آشنا می کرد  و می خواست چنان کوهنورد نستوهی آن کوه بلند معنی را با  آن همه کوتل هايش در نورد .

من هرباری که  غزلهای ابوالمانی بيدل را به آواز  استاد سرآهنگ می شنيدم  می پنداشتم  که اين دو کوه بلند چگونه عاشقانه به  هم در مي آميزند . فکر می کردم پس از چند سده  خداوند استاد سر آهنگ را  آفريد  تا آن کوه معنی را به تغنی در آورد . غزلهای  بيدل را  در افغانستان هيچ آواز خوانی نتوانسته است  که به مانند استاد سر آهنگ به  زيبايي  بخواند .

آری شعری را که کوه است و کوتل دارد جز کوه بلند موسيقی ديگر چه کسی می تواند با چنان شکوه و زيبايي اجرا کند . وقتی استاد غزل های  ابوالمعانی را  اجرا می کرد چنان بود که  گويي رودبار سخن با رودبار آواز  در هم می آميزد.

استاد سر آهنگ مرد شکسته  و صوفی مشربی بود . کارشناسان عرصه ء موسيقی افغانستان  باور دارند که او  در موسيقی کلاسيک کشور  يگانه بود ، يگانه زيست  و يگانه رفت .

  پرتو نادری

تابستان 1379

شهرپشاور

 *- آخيراً دريکی از نشريه های برون  مرزی کشور جايي خواندم  که  رساله ء قانون طرب  در  يکی از کشور های  غربی تجديد چاپ شده است . نويسنده به سبب کثرت اشتباهاتی که  در چاپ پشاور و چه درچاپ غربی آن وجود داشته است ، شديداً اظهار نگرانی و تاً سف کرده و گفته است  که اي کاش اين رساله علمی هرگز با چنين  وضعيتی   به چاپ نمی رسيد ! تا جايي که من به خاطر دارم بخشهايی  از اين رساله فکر می کنم که  در  دوران جمهوريت محمد  داوخان  در مجله ء پشتون ژغ  به چاپ رسيده است . غلباً اين رساله نتيجه ء گفتگو هاي راديو ييست که آواز خوان و آهنگ ساز توانای کشورمددی با استاد انجام داده است . اين گفتگوها شايد هم کلاً و شايد هم  بخشهای آن  وسيله ء  راديو افقانستان انتشار يافته است . پيشنهاد من اين است که پژوهشگران می توانند با ا ستفاده از اين دو منبع چاپ کاملتر  و دقيقتر اين رساله که در حقيقت يگانه ياد گار نوشتاری استاد  بزرگوار -  استاد سر آهنگ-  است به علاقه مندان  عرصه ء موسيقی ارائه کنند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  |