(پاره هایی از یک گفتگو)
*- شعر در زنده گی شما چه نقشی داشته است؟
پاسخ: من با شعر زیسته ام.لذت ناک ترین لحظه ها برایم ، لحظه های آفرینش شعربوده است و لحظه یی که شعر پایان می یابد و بعد آن را با لذت تعریف نا پذیری مرور می کنم.شعرمرا نه تنها به جامعهء فرهنگی افغانستان، حوزهء گستردهء زبان فارسی دری معرفی کرده است؛ بلکه امروزه تا جایی که من خود می دانم و دیده ام پاره یی ازشعر هایم به زبانهای اردو، هندی، بنگالی، عربی، انگلیسی، فرانسوی ، جرمنی، نارویژی ، هالندی و ایتالیایی و شاید هم زبان های دیگری ترجمه شده است . این ترجمه ها به گونهء پراگنده در سایت ها ونشریه های گوناگونی ادبی به نشر رسیده است. در پیوند به چگونه گی شعر های خود نوشته های خوانده یا دیده ام از نویسنده گان و روزنامه نگاران غربی . به گمانم این همه کارساده یی نیست. بعضی از شعر هایم در تیاتر هایی در بریتانیا و امریکا به گونهء تمثلی اجرا شده است. دو پارچه شعر من در متروی لندن جایگاه که شعرهای شاعران را روی دیوار خطاطی می کنند، نیز خطاطی شده است.
شاعر ارجمند فاروق فردا ، نویسنده و شاعر گرانقدر بانو بلقیس مکیز شماری از شعر های مرا به زبان پشتو نیز ترجمه کرده اند. به گمان من ترجمه آثار نویسنده گان وشاعران افغانستان به زبانهای رسمی کشور می تواند در معرفی ادبیات معاصر در میان اقوام گوناگون کشور و ایجاد تفاهم و همدلی در میان شهروندان بسیار سود مند باشد. من از این دو شاعر عزیز بسیار سپاساگزارم و آرزو دارم تا روزی ترجمه پشتوی شعر هایم را به نشر برسانم.
من همگام با شعر هایم راه درازی را پشت سر گذاشته ام ؛اما در تنهایی، در فقر، دربی سر پناهی ،در آواره گی ودر زندان.آن هایی که با چنین درد هایی در گیر بوده اند می دانند که یک چنین دشواریها و دردهایی به چه پیمانه روان آدمی و ذهن آفرینش گر انسان را خردوخمیر می سازد. بخشی قابل توجهی شعر هایم سروده های سالهای زندان در دوران تجاوز شوروی سابق است. خداوند را سپاسگزارم که تا هم اکنون دانه یی از در دری از دست و قلم من در زیرپای هیچ خوکی روز گار نیفتاده است. در آغازچنان بود که گویی از جنگل انبوهی می گذشتم در تاریکی و دشواری. من علوم طبیعی می خواندم و شعر می سرودم و از رموز وغموض شعرچیزی نمی دانستم.آموزشهای دانشگاهی مرا کمک نمی کرد.شعرنه تنها در نزد استادانم ؛ بلکه در نزد صنفی هایم نیز حرف مفتی بود. چیزی غیر علمی بود ، خیالبافی بود و چیز های دیگری از این دست که می گفتند.یگانه صنفی ام که با او در این پیوند، جهان مشترکی داشتم، دوست عزیزم علی محمد رسولی قندهاری بود که به زبان پشتو شعرمی سرود.انسان پاکیزه روانی بود. نخستین بار او بود که یکی از شعر های مرا به زبان پشتو ترجمه کرد.خداوند بر او ببخشایاد! جوان دوست داشتنی وصمیمی بود ، در سالهای جنگ به شهرکراچی پاکستان آواره شد و در همانجا بود که در زیر آسمان سربی غربت از این جهان پر ملال چشم پوشید.
بر خلاف پندار ها و انگاره های نا درستی که در مورد من در ذهن شماری از افراد وجود دارد تا هم اکنون ازهرگونه گروه بازی های ادبی و سیاسی به دوربوده ام. من هیچگاهی حمایت گروهی را با خود نداشته ام. این من خودم بوده ام که در تنهایی راه زده ام. کار کردن در تنهایی آن هم در کشور مانند افغانستان که هویت ترا یک چنین پیوند هایی تعیین می کند کار دشواریست.وقتی گرگان هار از چهار سو به سوی تو دهن باز می کنند و کسی نیست تا ترا یاری کند و تو یاری رسانی نداری ، می بینی که آن گرگان پاره های از هستی ترا می درند. نام ترا و هستی ترا خون آلود می کنند. من چنین تجربه های سختی را پشت سر گذاشته ام و هنوز نیز تنهایم و آن گلهء گرگان هار در دنبال من؛ اما هزاران سنگ سخت در فلاخن پایداری دارم. وقتی به اصطلاح با دَل و تپلی وابسته نیستی دیگر نمی توانی قابل توجه باشی!من هیچگاهی شاعر قابل توجهی درکشورخود نبوده ام. گاهی در این سرزمین جایگاه شاعری ترا مقام تو تعین می کند. دانش ، آگاهی و جایگاه هنری و ادبی ترا، نه کار های تو و خرد تو و فهم تو ؛ بلکه جیب تو تعین می کند. این روز ها جیب ها بیشتر از مغز های سخن می گویند و آن هم سخنان آخرین را. جایگاه ترا آن موتری تعین می کند که ترا به یک نشست ادبی یا فرهنگی می برد! وقتی تو خاک آلود به نشستی می روی شاید کسی علاقه نداشته باشد که در کنارت بنشیند. چنین است که همیشه تلاش کرده ام تا در نشست ها در رده های آخرین بنشینم. موقعیت ترا این امر تعین می کند که زمانی نشست پایان می یابد تو به چهار سو نگاه می کنی تا شاید جوانمردی به سویت نگاهی کند وبگوید که فلانی کجا می روی که برسانمت! من چنین صداهایی را بسیار شنیده ام و بیشتر از شنیدن آن رنج برده ام ، چون در اکثریت این صداها طنین راستی را احساس نمی کنم. این صدا ها به تعارف همان پشاوریانی می ماند که اگر ترا در کوهستان دوری هم که بینند می گویدند که بوتلی برایت بخواهم(بوتل درباندی سکم). تو در شگفت می مانی که این جا بوتل از کجا خواهدشد! ومیدانی که یک تعارف دروغ است. وقتی آستین کهنه داری، شعر تو خود آستینچه وار است. وقتی از شعر تو بوی گرسنه گی می آید و بوی مصیبت و خون و انفجار، آن که از شعر هوای دیگری دارد، به این قضاوت می رسد که شعرهنرگرسنه گان است. امروزه شاعری در افغانستان یک امتیاز و فضیلت نیست. امروز شاعران افغانستان گرسنه اند. انسانهای های اند درد مند و رانده شده به انزوا. هر قدر که هنر و فرهنگ در این سر زمین رنگ می بازد به همان پیمانه هنرمندان، شاعران، نویسنده گان و فرهنگیان به حاشیه های تاریک انزوا رانده می شوند.شعر و ادبیات جایش را به بسیار چیز های دیگری داده است. شاید دیگرمادری به کودکش داستانی روایت نمی کند، شاید مادرکلان ها ذهن افسانه پرداز خود را از دست داه اند، شاید هم کودکان امروز به جای بازی خوشدارند تا « گیم» بگویند. شاید شبانه ها همه گان می نشینند در مقابل تلویزیون تا سریال« تولسی» ، «عروس خرد سال» و چیز های ازین قماش را تما شا کنند. حالا دیگر کسی شاهنامه نمی خواند و مثنوی معنوی را بر رواق بلند فراموشی خاک خورده است. رسانه ها بر نامه های دلنشین و آموزنده ای ادبی – هنری ندارند. در سازمانهای غیر دولتی و یا هم نهاد های مدنی نشریه ها نه بر اهداف فرهنگی ؛بلکه بیشتر برای فریب منابع امداد فعالیت می کنند. در پشت سر بسیاری از تلاش های و رویداد های فرهنگی و یا هم نهاد های فرهنگی اهداف کوچگ گروهی، قومی ، زبانی و مذهبی استوارست. این امر دیگر به یک بیماری سرطانی واگیر بدل شده است. ما درون و نهاد خود را صادقانه به همدیگر توضیح نمی دهیم و چنین است که فضای بی اعتمادی نه تنها در میان سیاسیون روز تا روز کشور را به سوی بحران های تازه یی به پیش می راند ؛ بلکه در میان فرهنگیان کشور نیز فضای بی اعتمادی و یک فضای سرد و غیر دوستانه بیداد می کند.
با این همه شعر برای من پس از خداوند بزرگترین متکای ذهنی بوده است. گاهی فکر می کنم که اگر خداوند این موهبت بزرگش را برمن ارزانی نمی فرمود، چگونه می توانستم مشقت بزرگ زنده گی را بر دوش کشم. فکر می کنم زبان پرخاش خود را نمی داشتم. فکر می کنم که هستی من ناکامل می بود.شعربرای من هم زبان عشق و زیبایست ، هم زبان اعتراض، پرخاش و ستیزه.شعربرای من دریاچه یی از قناعت و مناعت است که هر بامدان در آن شنا می کنم .باید بگویم که من نه دیروز و نه امروزهیچگاهی احسانمندهیچ وزیری ، دبیری وصدر نشینی نبوده ام. تازنده ام باید این سخن را بگویم. شاید تعجب آورباشد بگویم که کسی نمی تواند برای من بگوید که فلان زمان من در این یا آن زمینه دست ترا گرفتم و ترا راه رفتن آموختم و رساندم ترا به این یا آن جایگاه!
پس از آن که پنجرهء مقدس شعر به رویم گشوده شد بیشترین سالهای زنده گیم با شعر و دغدغه های آن گذشته است.شاید یکی از دلایلی که کمتر به رفاه و آسوده گی مادی زنده گی اندیشیدم، همین ذهنیت شاعرانهء من از هستی بود. نمی دانم سرودن یک شعر چرا این قدر مرا از قناعت و استغنا لبریز می کند. همیشه اندیشیده ام که پول هایی را که ازحق الزحمهء شعر ها و نوشته هایم از نشریه ها دریافت کرده ام، مقدس ترین پولهای جهان بوده اند. وقتی مقدارپول نه قابل توجهی از نشریه یی در یافت می کردم نمی دانم چرا احساس می کردم که همه ء کابل در جیب من است ! بادریغ که دیگر نشریه ها با همه گوناگونی که دارند فرهنگ پرداخت حق الزحمه به شاعر و نویسنده را گویی در بازار آزاد فروخته اند. نشریه ها به شاعر و نویسندهء این سرزمین حق الزحمه نمی دهند و اگر شاعر و نویسنده یی هم که در این باره با آنها سخنی در میان گذارد، چه معلوم شاید بگویند که این آقا یا خانم برای حق الزحمه می نویسد. همین جا باید بگویم که هم اکنون در افغانستان هچ ردهء اجتماعی به پیمانهء شاعر و نویسنده استثمار نمی شود. من در این مورد می خواهم در آینده بحث کلی تری داشته باشم.
عشق به شعر وشاعری بسیاری از پنجره های علایق دیگر را به روی من بسته است. گاهی فکر می کنم که عمده ترین دلیل فقر من همین شاعرانه زیستن من بوده است .من در یکی از نهاد های مدنی افغانستان کار می کنم روزی رییس من به من گفت که شعر و دانش ادبی تو در این جا به درد ما نمی خورد و با اهداف نهاد مدنی ما هم آهنگی ندارد! ما به شعر و ادبیات نیاز نداریم! در سخن او حقیقت تلخی نهفته بود، امروز روزگار بی ادبان است، این سخن کسی است که مانند حامد کرزی یک نهاد مدنی را به صورت نامشروع قبضه کرده است و امروز رسیده است به جایگاهی که می تواند از فراز بام خانه اش شهر کابل را در زیر غبار دود و خاکستر تما شا کند!
من یکی چند بار در گفتگو های رسانه یی خودگفته ام که امروزه همین نهاد های گویا مدنی و سازمان های امداد غیر دولتی خود به بزرگترین سنگر های تخریب زبانهای فارسی دری و پشتو بدل شده اند. شما تصور کنید وقتی رییس یک نهاد مدنی یک چنین پنداری در مورد زبان و ادبیات دارد، حال این زبان و ادبیات بی پناه در آن موسسهء چه روز و روزگاری خواهد داشت. شاید چنین بود که من در کنار وظیفهء اصلیم مدت بیشتر از پنج سال مدیریت مسوُول مجلهء جامعهء مدنی را به گونهء یک کار شاق و اضافی بدون دریافت کوچکترین امتیاز مادی به پیش بردم. بزرگترین مشکل کنونی درجامعهء ما همین است که فرهنگ و ادبیات به چیزی بی مصرفی و بیهوده یی بدل شده است. پنجهء ششم است که باید قطع گردد. در سر زمینی که نوشتن یک جملهء شکستهء انگلیسی به مراتب با اهمیت تر از سرایش یک حماسه می تواند باشد، دیگر به اصطلاح یک فعال مدنی! باید یک چنین سخنانی سر به هوایی را بگوید.گویی بازار آزاد هم اکنون در چار راه ها فریا می زند که ای مردم بدانید و آگاه باشید: آنانی که عمر برسر فرهنگ کرده اند، زنده گی بر بیهوده گی گذرانده اند! چنین است که دراین سرزمین همیشه فرهنگیانش گرسنه بوده اند و جاهلانش آسوده بر اورنگ.
پرسش: چه دست آورد های از سفر های فرهنگی خود داشته اید!
پاسخ: من تا پایان نظام کمونستی در کشور، هیچ گونه سفری به کشور های دیگر نداشتم ، حتی در زمان دکتر نجیب که گویی اندکی فضا به مقایسهء گذشته باز شده بود، ریاست امنیت ملی برای من اجازهء سفر نداد. قرار بود تا جهت آموزشهای فوق لیسانس درعلوم طبیعی به یکی از کشورهای اروپای شرقی بروم.
نخستین سفر فرهنگی من به سال 1975 به شهر دوشنبه بود، به مناسبت سمینار بین المللی کمال خجندی . آن جا سخنرانیی داشتم زیر نام« درکوچه باغهای شعر کمال خجندی» که با استقبال گرم دانشمندان و شهروندان تا جیکستان رو به رو. به سال 2004 در شصت و نهمین کانگرهء سازمان جهانی قلم در شهرمکسیکو اشتراک کردم و در همین کنگره بود که افغانستان به عضویت سازمان جهانی قلم پذیرفته شد. از آن جا که برگشتم همراه با شماری از شاعران و نویسنده گان انجمن قلم افغانستان را پایه گذاری کردیم و من نخستین رییس دوره یی آن بودم.
همینگونه در همین سال در سیمناری در پیوند به شعر معاصر فارسی، در دانشگاه تهران اشتراک کردم که رشته شعر خوانی ها و گفتگو های رادیویی و تلویزیونی داشتم. به مناسبت هشتادمین سالروز پایه گزاری شهر دوشنبه، سفری داشتم به آن کشور ودراتفاق نویسنده گان تاجکستان شب شعری داشتم.
به سال 2005 در برنامهء سفر شاعران جهانی در بریتانیا اشتراک کردم و همراه با شاعرانی از پنج کشور دیگر در جشنواره های ادبی در دوازه شهر بریتانیا به شعر خوانی پرداختیم. بعداً گزینهء کوچک ترجمهء انگلیسی شعر های من به وسیلهء مرگز ترجمهء شعر دربخش سواس دانشگاه لندن به نشر رسید. به سال 2006 در برنامه نویسنده گی جهانی به ایالت آیوا امریکا سفر کردم و در چارچوب این برنامه ء سه ماهه، در شماری از دانشکده های دانشگاه آیوا ، کالیج ها و هم چنان در دانشگاه اندیانا و کتابخانهء کانگرس امریکا به شعر خوانی پرداختم. همچنان در کتابخانهء عامهء شهر ایوا در پیوند به شعر سیاسی و چگونه گی آن درافغانستان سخن رانی کرم.
در همین زمان بود که شعر من زیر نام« مردان خوشبخت» در تیاتردانشگاه ایوا به گونهء تمثیلی به وسیلهء یکی از بازیگران تیاتر اجرا شد. در سالهای 2010 و 2011در جشنواره های ادبی کشور های سارک در دهلی اشتراک داشتم که به ایراد سخن رانی و شعر خوانی پرداختم . در سفر آخرین موفق به دریافت جایزهء ادبی بنیاد نویسنده گان و ادبیات سارک شدم. هرچند آنها این جایزه را به مجموع کار های ادبی من داده اند؛ اما ترجمه شعرهایم به زبان انگلیسی نقش اصلی را داشتند. غیر از این در این سالها به سمینار زبان فارسی دری که به وسیلهء دانشگاه حیدر آیاد هند دعوت شدم؛ اما وزارت اطلاعات فرهنگ در یکی از پنج شنبه ها به من اطلاع داد که من به چنین کنفرانسی دردانشگاه حیدرآباد دعوت شده ام و من باید روز یک شنبه آن جا باشم. چیزی که نا ممکن می نمود. بعداً فهمیده شده که رییس اداری آن وقت وزارت به عمد چنین وضعیتی را به پیش آورده بود تا من نتوانم در آن کنفرانس اشتراک کنم و کس دیگری را به جای من معرفی کرده بودند. این آقای رییس پیش از این یکی از سفر های دیگر مرا به این بهانه که گویا من نمی روم نیز به شاعر دیگری داده بود یاری هم در سمیناری امیر خسرو دهلوی به دهلی دعوت شده بودم، یکی از شاعران دعوت نامهء مرا از بخش فرهنگی سفارت افغانستان در هنود با خود به کابل آورده بود، مدت ها گذشته بود که از آن جا با من تماس گرفتند و شاعر معذرت خواهی کرد که گویا فراموش کرده تا دعوتنامه را به من برساند با وجود این او باز هم چنان امروز و فردا کرد که آن سیمینار سپری شد.باری هم در جشنوارهء شعر کشور های آسیایی به کوریای جنوبی دعوت شده بودم که به سبب مشکلاتی نتوانستم بروم و به همین گونه به سبب مشکلاتی از دو سفر فرهنگی به کشور ایران نیز صرف نظر کرده ام.
*- در داخل کشور چه دست آورد هایی دارید!
پاسخ: به سال 1354 که هنوز دانشجوی دانشگاه بودم، نخستین جایزهء ادبی خود را به مناسبت روز مادر دریافت کردم. شام دل انگیزی بود که بانوی نخست کشور زینب داود آن جوایز ادبی و هنری را برای برنده گان توزیع می کرد. حس عجیبی داشتم .شماری از شاعران ارجمند را همانجا دیدم مانند محمود فارانی ، حیدری وجودی و چند نقاش ، آواز خوان و هنرمند و آهنگ ساز معروف کشور سر مت را.بعداً به مناسبت روز استقلال موفق به دریافت جایزهء ادبی از وزارت اطلاعات و فرهنگ شدم.دوبار از کانون حکیم ناصر خسرو بلخی موفق به دریافت جایزهء درجه دوم شدم. البته در این هر دو بارجایزهء نخستین شعررابه کس دیگری نداده بودند واتفاقاً که درهردو بارمن و زنده یادعاصی آثارخود رانامزد کرده بودیم به هردوی ما جایزهء دوم دادند.
فکر می کنم که به سال 1369 بود که به مناسبت روز مادر موفق به دریافت جایزهء نخست ادبی شدم. وزارت اطلاعات و فرهنگ چند سال پیش با دادن تقدیر نامه یی از کار های فرهنگی من تقدیر به عمل آورد. پیام مجاهد با دادن جایزهء آزادی از من به عنوان شاعر برتر تقدیر کرده است، همچنان موسسهء فرهنگی ، آموزشی و اجتماعی زنان با دان تقدیر نامهء از کار های من ارجگذاری کرده است. در دهها سیمنار و کنفرانس علمی و فرهنگی در شهر کابل و ولایات کشور اشتراک کرده سخنرانی و شعر خوانی کرده ام. این نکته را نیز باید اضافه کنم که به سال 2004 گزینهء شعر های من « لحظه های سربی تیر باران» در نخستین جشنوارهء بین المللی کتاب در تاریخ فرهنگ افغانستان، که بنیاد جهانی ژورنالستان آریانای افغانستان، آن را راه اندازی کرده بود، برندهء جایزهء مطبوعاتی « بهزاد سلجوقی» شد.
پرسش- تا کنون چند اثر به نشر رسانده اید؟
پاسخ: باید بگویم که شاعری تنهایک بعد کار های فرهنگی مرا تشکیل می دهد. من در زمینه ء پژوهش های ادبی، اجتماعی و سیاسی نیز کار های دارم که هنوز پاره یی از آن ها به نشر نرسیده است. با این حال تا هم اکنون این گزینهء های شعری از من به نشر رسیده اند:
*- فقلی بر درگاه خاکستر
*- سوگنامه یی برای تاک
*- آن سوی مجهای بنفش
*- تصویر بزرگ، آیینهء کوچک
*-لحظه های سربی تیرباران
*-... وگریهءیک قرن در گلو دارم
*- شعر نا سرودهء من
*- با گامهای نخستین
*- دهکدهء بی بامداد
*- دهان خون آلود آزادی
*- شعر های پرتو نادری ، ترجمهء انگلیسی، نشر مرکز ترجمهء شعر، لندن
در زمینه پژوهشها و نقد ادبی این نوشته های از من به نشر رسیده اند:
*- عبوری از دریا و شبنم
*-مولانا جلال الدین محمد بلخی از بلخ تا قونیه
*- رودکی سمرقندی، پدر شعر فارسی دری
*- یک آیینه و چند تصویر
*- پنجره های رو به رو
*- زنده گینامه
*- افق تبعید
*- پرواز آخرین
*- چگونه گی رسانه ها در افغانستان
در زمینه های سیاسی این نوشته ها به نشر رسیده است:
*- رهنمون آموزشی پارلمان
*- رهنمون آموزشی قانون اساسی
*- رهنمون آموزشی حقوق شهروند
*-رهنمون آموزشی حقوق زن
*- رهنمون آموزشی دموکراسی
*-چرا می خواهم به پارلمان بروم
البته نوشته های دیگری هم هستند که هنوز به نشر نرسیده اند.
پرسش: وضعیت کنونی شعر در افغانستان را چگونه می بیند؟
پاسخ : شعرما درسالهای اخیر نه تنها بسیار گسترده شده ؛ بلکه متنوع نیزشده است.این امر داوری در این مورد را دشوارمی سازد.من در این پاسخ بیشتر به شعر درون مرزی توجه دارم. در سالها پس از طالبان شعر افغانستان بیشتر از هر زمان دیگری به زبانهای مهم جهان ترجمه شده است که این امر می تواند در شناسایی شعر معاصر افغانستان به جهانیان بسیار سود مندی باشد.چیزی که در گذشته بسیار اندک بوده است. به همین دلیل است که چهره های کمی ادبی درعرصهء جهانی داریم.
در جهت دیگرزمینه های دست رسی شاعران به شعر معاصر جهان گسترش یافته است. شاعران جوان به کارهای هم آهنگ روی آورده اند. یعنی تلاش می کنند تا با ایجاد نهاد های ادبی و فرهنگی درشهر کابل وشهر های دیگر با پویایی بیشتری کارکنند. کارهای تازهء خود را و دید گاههای خود را با یک دیگر در میان گذارند و درپیوند به شعر های یک دیگر داوری کنند. شمار شاعران جوان رو به افزایش است. دیگرشعر افغانستان به چند آقا و بانوی از خود راضی تعلق ندارد. در گذشته ها چنین چیزها و چنین امکاناتی یا وجود نداشت و یا هم اندک بود.شعرسالهای پسین در یک جهت همان غزلسرایی است، اما غزلسرایی نو آیین و غزل با هنجار های دیگر گونه که در گذشته چنین دید و چنین زبانی در غزل ما وجود نداشت. بر این گونه غزلهای چه نامی می توان داد و یا این غزل ها خود چه نامی خواهند یافت، گذشت زمان آن را مشخص خواهد کرد. این غزل ها در یک جهت با سنت های قدیم شعری بسته است، یعنی در یک جهت آن محدویت های ساختاری و وزنی شعر کلاسیک را با خود دارد و در جهت دیگر از نظر دید و زبان و ارائه های ادبی با گذشته قابل مقایسه نیست، همین مساله است که هویت این نوع غزل های را تعین می کند.در این گونه غزل ها شاعران تصویر پرداز مفاهم انتزاغی نیستند؛بلکه از مشخصات می گویند. حسی را بیان می کنند که در نتیجهء رابطهء ذهنی شاعر با جهان پیرامون به وجود آمده است.در همین حال دیده می شود که شماری از جوانان با تمام نیرو تلاش می کنند تا توسن غزل را از مرز های غزل مدرن و تصویری آن سو بجهانند، برای این سواران نجیب پیروزی می خواهم؛ اما می خواهم بگویم که غزل هر قدر هم که دور منزل بزند و ازهفت خوان مدرنیزم هم که بگذرد درنهایت ریسمان چهار اندامش به میخ سنت های دیرن بسته است ودر نهایت به بن بست می رسد و نمی تواند شعر مدرن روزگار ما باشد. آن گونه که امروز وقتی از شعر مدرن تا سخن به میان می آید ذهن ها می دود به سوی غزل. گویی شعر مدرن روزگار ما هیمن غزل است و بس.من می بینم که از هم اکنون شماری از شاعران جوان می روند تا این گونه غزل را نیز رها کنند.من باور دارم که چنین جوانانی، خود در برابر غزلهای مدرن خود قد علم می کنند و در تلاش رسیدن به فراخنا های گسترده تری دیواره های ساختار آن را فرو می شکنند. این را هم باید بگویم که این امر نیازبه بحث گسترده یی دارد که من با شتاب و به گونهء پراگنده دریافت های خودم را گفتم.
در مقابل این گونه غزل، نوع شعر دیگری که آنهم عمدتاً پس از طالبان شکل گرفته است دیده می شود. این شعر هم از نظر زبان و هم از نظر ساختار و فرم شیوه های تازه و مدرن تری را تجربه می کند. شاید بتوان گفت که این شعر نوع شعری جدا شده از شعر سپید درافغانستان است وهنوزنمی توان به آن نام مشخصی داد. آیا این نوع شعر پست مدرن است! دشواری کار در این جاست که با دریغ هنوزدر ادبیات ما مرز های مدرن و پست مدرن مشخص نیست وشاید هم در جهان چنین باشد. آیا مدرن و پست مردن و پسا پست مدرن و چیز های از این دست یک حرکت قانونمند ادبی و هنری است و یا هم نوع هیجان ادبی و هنری و خراب کاری بی آن که پایه گذاریی در میان باشد. هر کسی به ظن خود چیزی اندر این باب می گوید.به هر صورت این گونه شعری که شماری از شاعران جوان می سرایند، نه شعر نیمایی است و نه هم از آن نوع دیگر که بیشتر به نام شعر سپید معروف است، نه هم از موج نو. گاهی در این شعرها هیچگونه منطق شعری دیده نمی شود. گویی نوع ویرانی فرم ومحتوی است. گاهی هم فکر می کنی که سطر های پراگنده یی از جا های گوناگونی به گونهء تصادف در کنار هم قرار گرفته اند.در شعر نیمایی و سپید بیشتر شاعران تلاش می کردند تا یک پیام کلی را در شعربیان کنند ؛ اما در این شعر ها گویی شاعر می خواهد در هر سطری چیز تازه یی را بگوید . چنین است که گاهی فهم این شعر ها را دست کم برای نسل من دشوار می سازد. من از بخشی از چنین شعرهایی نمی توانم یک تصور و برداشت کلی به دست آرم؛ اما آن خیال انگیزی این شعر ها را دوست دارم. گاهی یک سطر در چنین شعر هایی می تواند خیلیها خیال انگیز باشد. ذهن من همین گونه است که باید هر چیز را در شعر با نوع خیال انگیزی ذهنی دریافت کنم. چنین است که گاهی شعر فلان استاد رسیده به هفت اورنگ شعر، خوشم نمی آید واما شعر فلان شاعر جوانی که شاید هنوز خانواده اش هم نمی داند که او شاعر است، خوشم می آید. به هر صورت این شاعران جوان باید خود در پیوند به معرفی ویژه گیهای شعر شان چیز های بگویند وچیز های بنویسند.
نوع خیالپردازی در شعر سالهای اخیر به مقایسهء گذشته بسیار دگرگونه است، هر چند شماری با این امر مخالفت می کنند؛ اما من باور دارم که اگر جوان بیست ساله ویا بیست و اند ساله یی به مانند فلان استاد شصت و هفتاد ساله تخیل پردازی کند و همگون یا همانند با زبان و بینش شاعرانهء او شعر بسراید، در حقیقت دست به خود کشی ادبی زده است. او باید تخیل روزگار خودش را داشته باشد. من دو سال پیش نام فیس بوک یا چهره نگار و یا هم رخنما را شنیدم.درسالهای طالبان در پشاور بود که دستم به کمپیوتر تماس کرد، پس چگونه می توانم انتظار داشته باشم تا شاعرجوانی مفهوم عشق را همان گونه دریابد که من حس می کنم. تو که در هوا پیما پرواز می کنی خیالات دگر گونه داری تا آن مردی سوار بر الاغی از راه سنگزار و دشوار گذاری می گذرد. این دیگر گونی خیال اگر نباشد، ما نمی توانیم چشم انتظار تنوع آثار ادبی و هنری باشیم. یک سیب سرخ در کام جوان وپیر مزه های گوناگون دارد. این مزه های گوناگون از سیب بر نمی آید ؛ بلکه مربوط به حس چشایی آن دوست. در همه عرصه های دیگر نیز می توان چنین گفت.
به تصورمن درمیان این دونوع شعر که عمدتاً به وسیلهء جوانان سروده می شوند، شعر شاعران نسلهای پیشین قراردارد که هنوز نه تنها به آن هنجارها ،معیار ها و موازین ادبی گذشته پای بندی نشان می دهند؛بلکه ازنظرچگونه گی دید شاعرانه کمابیش آن نگرش شاعرانهء خود را نگهداشته اند. این جا هنوزهمان شعر آزاد عروضی دیده می شود، هم شعرسپید با همان ویژه گیهای پیشین و هم نوع غزل سرایی آمیخته ای سنتی و مدرن .
در پیوند به چگونه گی موضوعات شعرسالهای پسین باید گفت که غزل سرایان مدرن عمدتاً ازبیان مفاهم سیاسی و اجتماعی فرار می کند.تنها شماری اندکی از شاعران جوان اند که در شعر های آن ها می توان با چنین موضوعاتی رو به رو شد. نوع تغزل نوین موضوعات شعر این شاعران را تشکیل می دهد.البته این سخن آخرین نیست، من از گرایش همگانی در غزل سالهای پسین سخن می گویم نه از موضوعات همگانی و کلی این شعر. برای آن که این امر نیاز به پژوهش گسترده دارد.
در جهت دیگر به پندار من، موضوع شعر در شعر شاعران دستهء دیگر گسترده تراست. این جاهم عشق است، هم سیاست ، هم فلسفه و هم دغدغه های درونی شاعر. البته این موضوعات گاهی چنان پیوسته با هم بیان می شوند که خواننده به درستی نمی داند که شعر از نظر محتوا بیانگر چه موضوعی است.
گاهی هم این موضوعات در این گونه شعر ها به گونه ای پراگنده و جدا از هم بیان می شوند. چنان که در نخستین سطر ها احساس می کنی که شعرعاشقانه یی را می خوانی، همین که به سطر های دیگر می رسی در می یابی که شعر چیز دیگری را غیر ازعشق و معشوق بیان می کند و تو به روشنی نمی دانی که آن چیز، چیست؟ چنین است که این گونه شعرها به مقایسه غزل جوانان خواننده گان کمتری دارد. می خواهم بگویم که این شعرها با همین ویژه گیهای که دارند برای من به مقایسهء غزل جوان خیال انگیز تر اند.نمی دانم چرا ذهن من این گونه پرورش یافته است که در شعربه دنبال ارضای خیال و عاطفه هستم نه به دنبال ارضای خرد. من در شعر کمتر به دنبال معانی می کردم . من به دنبال بیانم که آن معانی چگونه بیان شده است.من همیشه با معنا کردن شعر میانه یی نداشتم و گاهی هم کسانی از من می خواهند که این شعر را معنا کن ! حس می کنم که پرسنده هنوز با جهان درونی شعر بیگانه است.
اما در شعر نسل های پشین هنوز همان تعهد اجتماعی ، پرخاش و اعتراض سیاسی - اجتماعی دیده می شود. البته این سخن به این مفهوم نیست که همه شاعران نسلهای پیشین شاعران متعهد اند و شاعران جوان نه! من ازشمارشاعران جوان شعرهای خوانده ام که ویژه گیهای شعر مقاومت را به گونهء بر جسته یی در خود دارند، اما چنین ویژه گیهای را در غزل سالهای پسین کمتر می توان یافت.به هرصورت من چه در موج شاعران جوان غزل سرا و چه در موج شاعران که توسن از شعر سپید هم آن سو رانده اند ، چهره هایی را می بینم که بدون تردید فردا از نامهای بزرگ شعر افغانستان خواهند بود و از هم اکنون نیز نامهای احترام برانگیزی اند و شعر شان چند و چند سال پیشتر از خودشان راه می زند.
با این حال بزرگترین نقیصه در شعر جوانان گاهی همان همگون بودن زبان و حتی تصویر پردازی و بینش شاعرانهء آن هاست. گویی شعر ها را به گونه مشترک سروده اند. گاهی این شبهت مضمون و زبان در شعر شمار آنان به حدی است که خواننده را خسته می سازد. آخر گفته اند که شعر سفری است به سر زمین های نا شناخته و خواننده در شعر هر شاعر دوست دارد تا با راز هایی درونی او آشنا شود و این رو به رویی با این همه راز های گوناگون است که موجودیت این همه شاعر را توجیه می کند. مسالهء دیگر نوع بی اعتنایی شماری از شاعر جوانان به ادبیات کلاسیک است. هیچ چیزی نوی وجود نخواهد داشت تا زمانی که ریشه در گذشته و یا درچیز کهنه یی نداشته باشد. به زبان دیگر هر نوی ادامهء همان کهنه است. آن که بر همه چیز گذشته تیشه میزند در حقیقت بر ریشهء خود نیز تیشه می زند و اساساً چنین کسی خود ریشه ندارد.
وحشتناکترازهمه این است که شماری با نوع نهلیسم قهرمانانه همه ادبیات گذشته و شاعران نسلهای پشین را نفی می کنند. می خواهم بگویم دوست من! نه غزل مدرن تو و نه سروده های پست مدرن تو و یا هر نام دیگری که بر آن می گذاری، آن سمارق کوهی نیست که یکی و یک بار پس از تندر فروپاشی طالبان روییده و یک روزه پنجاه سانتی قد کشیده است.
آن که گذشتهء هر تحولی را رد می کند، در حقیقت خود در برابر آن تحول شمشیر برداشته است.یکی ازشاعران جوان در یکی از بر نامه های تلویزیونی با افتخار می گفت: شاعران افغانستان رانمی شناسم و شعر آن ها را نخوانده ام.این سخن را به گونه یی می گفت که گویی نیازی به چنین کاری ندارد، یا خود یک روزه صدر نشین همگان شده است. او گفت که با کلاسیک های زبان فارسی دری نیز میانه یی ندارم. وحشتناک است!!! زمانی که می پرسند پس چه می خوانی؟ با نوع رضایت خاطر می گوید که سایت های ادبی ایرانی را می خوانم و از آن جا مایه می گیرم و الهام. من می خواهم بگویم دوست من تو از آن سایت ها مایه نمی گیری؛ بلکه از آنها تقلید می کنی. این گفتهء معروفی است که فرهنگ با فرهنگ جذب می شود. به گفتهء مولانای بزرگ:ای دوصد لعنت بر این تقلید باد! و این تقلید شعر ترا بی هویت می سازد.
پرسش:می خواهم پرسشی را جدا از شعر وشاعری مطرح کنم و آن این که وضعیت شهر نشینی را در کابل چگونه ارزیابی می کنید؟
پاسخ: در یک جمله باید بگویم که ما سالهای درازی از فرهنگ شهر نشینی دورافتاده ایم. ما باید فرهنگ شهر نشینی را یاد بگیرم. البته این سخن برای آن همه گزفه گویانی که تا دهان می گشایند از تاریخ چند هزار ساله سخن می گویند، وباد در غبغب می اندازند، سخن ناهمواریست، اما درک من چنین است. ما از تاریخ گفتیم و از خاکباد سم اسبان مهاجمان خود ؛اما دیگران تاریخ را ماندند بر رواقی و خود نه در گذشته ؛ بلکه از حال به آینده تاختند و به جایگاهی رسیدند . ما این جا مانده ایم با این تاریخ چند هزار ساله ! هنوز نان به خواب می بینیم، ما گرسنه ایم ؛ اما همسایه گان ما می دانند که یک اتوم یورانیوم غنی شده چقدر انرژی تولید می کند و چند کیلو گرام یورانیوم می تواند که حتا کاسهء سر این تاریخ بد مغز افغانستان را متلاشی سازد، اما پیش از این ما بر جمجمهء آن تاریخ چنان با فلاخن دروغ کوبیده شده است که دیگر فریاد ما را نمی شنود و چنین است که شیوهء درست راه رفتن به اینده را نیز نمی دانیم. آیندهء ما همین است که تنها در سایهء قد یک قلدر تاریخ بنشینم و بعد فریاد بزنیم که ما از جابلقا تا جابلسا تاخته ایم. یکی از بزرگترین دلیل بد بدختی ما همین است که هیچگاهی از تاریخ درک درستی نداشته ایم و یا نخواسته ایم درک درستی داشته باشیم و بد تر از همه خواسته ایم تا در آزمایشگاه های تقلب و خویشتن برتر بینی جن های تاریخ را نیز دیگرگون سازیم وچنین است که امروزه درک نادرستی از تاریخ داریم به زبان دیگر درکی داریم ساخته گی که در نتیجهء تغیر آن جن ها به ما رسیده است. این سخن را هم باید بگویم تا زمانی که باشنده گان یک سرزمین به درک درست و مشترکی از تاریخ نرسند، به بلوغ فکری ملت شدن دست نمی یابند .واقعیت همین است که ما هنوزبه فرهنگ شهر نشینی نرسیده ایم . حال این سخن که بلخ مادر شهر ها بوده است و زمانی که در آن جا، دو هزارگرمابه وجود داشت، اروپاییان گله وار زنده گی می کردند ؛هیچ دردی را دوا نمی کند.
شهر کابل، شهر باند های مافیایی است، شهر آدم ربایان است، شهر حمله های انتحاریست، شهردموکرات های دیکتاتور است. شهر انجو سالاران دزد و« فند زن» است. انبار خانهء تجربه های زنگ خورده سیاسی است. مغز متفکر سرزمین هرویین است.شهر اداره ها و نهاد های فاسد است، شهر مکتب های مفلوج و آموزگاران گرسنه است. شهر قلدری و زور گویی، شهر ریسمان کشی های رییس جمهور و پارلمان است، شهر مثلث نا مشروع قوه های سه گانه است. شهر بلند منزلهای و شهرک های غیر قانونی است که من نیز در یکی از شهرک های غیر قانونی آن در دامنه های پغمان زنده گی می کنم . شهر کابل شهری است که همه روزه کما بیش پنج ملیون انسان کثافت می پراگنند و بعد تا دهان می گشایند بر شهر داری دشنام نثار می کنند که چرا شهر را پاگیزه نمی دارد. حال این سخن به مفهوم دفاع ازشهرداری نیست. می دانم شهرداری خود با فساد آلوده است. جناب نواندیش رییس شهرداری کابل تلاشهای سازنده و گسترده یی داشته است تا سیمای شهر را تغیر دهد؛ اما اوباید در ریشه کن کردن شهرداری از فساد نیز آستین بر زند. هرچند می دانم ریشه کن کردن فساد در ادارت دولتی و از جمله در شهر داری همانقدر دشوار است که پاکیزه نگهداشتن کابل و دادن سیمای یک شهر امروزین به آن.
شاید بتوان در فشرده ترین زبان گفت که کابل همان شهر خربوزه است که رییس جمهور به آن لقب برادر خواندهء پاکستان را داده است و شاید هم کابل به تعریفی نیاز دارد؛ برای آن که کابل هم اکنون نه شهراست ونه هم دهکده . پس کابل چیست؟ من که نمی دانم! شاید جناب نواندیش در سومین کنفرانس میلاد کابل به تعریف آن دست یابد.
میزان 1390
شهرک قرغه- کابل
شعری را که می خوانید، سه دهه پیش در شهرشبرغان سروده ام. شهری که در آن روزگار،شماری آن را مسکو کوچک می خواندند و اما برای من سایبریای استخوان سوز تنهایی بود. حال گذشت این همه سالها مرا از پای انداخته است. گویی نه سی سال ؛ بلکه سی سده را راه زده ام تا رسیده ام به همان نقطهء که بودم، در سنگلاخ این حادثه های تلخ .آن روز ها برهرکوی و برزن طبل سرخ نواخته می شدکه طنین زهر آلودی داشت. هر سرودی را که می شنیدی می انگاشتی که با بال آتش پرواز می کند. همه جامی شنیدی:
گرم شه لا گرم شه
ته ای مقدس لمره
ای دی آزادی لمره
ای د نیکمرغی لمره
هوا،هوای سربی سوسیالیزم افغانی بود! که به مشکل می توانستی نفس بکشی و با این حال پیوسته می شنیدی:
بر خیزید نفرین گشته گان خاک
ای گشنه گی را محکومین
فریاد عدالت خیزد بی باک
از انفجار واپسین
یک جا شویم و فردا
انتر ناسیونال شود سر نوشت انسانها
به انترناسیونال که نرسیدیم؛ اما چه سر نوشت های داغ و خونینی را که پشت سر گذاشتیم و چه گروهه کشی هایی را که تجربه نکردیم! هیچگاهی چنان جویبار های جاری شده از کوهستانها نرفتیم تا به دریایی برسیم، یا دریایی شویم؛ بل اگر دریایی هم که بودیم به جویبارهای تقسیم شدیم ودرعصبیت های گروهی خود خشکیدیم. وقتی به این سالها که نگاه می کنی مانند آن است که گویی تاریخ خواسته است تا چنان گرزه ماری تمام درازای خود را در چند حلقهء کوتاهی فشرده سازد. دیدیم که آن طبل سرخ از صدا باز ماند و طبالان سرخنام آتشین نفس در سرمای تمسخر تاریخ چگونه در آن سوی آبهای شور منجمد شدند. تا این که نیزه داران سبزینه پوش به نام دین، آن قدر خون در هاون کوبیدند، که همه سبزه ها سرخپوش گردیدند و باغ ها همه سوگوار. چنین بود که سپید پرچمان سیاه اندرون با شلاق حادثه، تا از خانهء نصیرالله بابر گامی به این سوی گذاشتند آبها در گلوگاه جوبیارها خشکیدند، آسمانها چهره در هم کشیدند ، ستاره گان از شرم کور شدند و در ختان جهل و تعصب در نا شناخته ترین فصل خدا جنگلی شدند از شلاق. حالا دیگر از آسمان باران دموکراسی فرو می ریزد و دهقانان در دهکده ها خون خرمن می کنند وانتحاری در قاموس ریاست جمهوری هنوز براردر است، چنین است که در بازار آزاد کابل خون هیچ شهروندی با یک لیتر بنزین معاوضه نمی شود. برای آن که خون هیچ شهروندی نمی تواند هیچ موتر زره را تا چند قدمی به پیش براند.
این همه لیل و نهار گذشته است، تندیس های بودا فروغلتیده اند، منار چکری از کمر شکسته است، قصر دارالامان یادگار سالهای استقلال به خانهء بیوه زن تاریخ بدل شده است، تخت رستم از حماسهء فردوسی تهی شده است و مانند آن است که رستم را از شهنامهء روزگار بیرون رانده اند و دیگرهیچ گلی سیاوشان در کوه های بدخشان نمی روید؛ کلاه پک و دستارسپید و سیاه برای قره قولی جای خالی کرده اند، گویی همه چیز عوض شده است، اما تا که می بینی استبداد و وابسته گی همچنان بلند ترین و استوارترین قامت در سرزمین ماست که آزادی در سایهء آن به برگ وبار ی نمی رسد.
از این منظرگاه باگذشت این همه سالها ،چیزی عوض نشده و گویی آب از آب تکان نخورده است. من هنوز همان کشتی شکسته را می بینم و همان نا خدای از خدا بیخبررا، توفان توطئه را و نهنگان دهان گشوده را و ساحل گمشده را! گویی مضمون زنده گی همان است که بود . ما هنوز سینهء همدیگر خویش را می دریم. بی آن که به توفان بیندیشیم وبه دیوانه گی امواج ، به افسانه های دروغین ناخدا دلخوش کرده ایم. گویند باری کشتی در دریا فرو می رفت و اما پیل بزرگی روی عرشهء کشتی بی خبر از همه چیز وبی خبر از فرو رفتن کشتی در آب، آرام و بی تشویش نواله می خورد. می ترسم که بگویم ما هم اکنون، تمثیل همان کشتی و همان پیل بی خبر از توفانیم. وقتی این روز ها به این شعر خود رجوع کردم مانند آن بود که همین دیروز آن را سروده ام. گویی وضعیت همان است که بود. گویی در این سی سال گامی به سوی همدلی و آسوده گی و آزاده گی بر نداشته ایم .من از نظر مضمون به این شعر نگاه می کنم والا امروزه زبان و بیان شعر فارسی دری افغانستان بسیار متحول شده است. به هر صورت ، این شعر یکی از نخستین تجربه های نیمایی من است که پس از سی سال هنوز با من سخن می گوید و امید وارم که با تو خوانندهء عزیز نیز سخنی گوید.
توفان بی ساحل
ما و این کشتی بشکسته دریغ
ما و این مستی توفان بزرگ
ما و این هیبت امواج بلند
ما و این ساحل گم گشتهء دور
در شگفتم که به ساحل برسیم
می زند موج پیاپی به شتاب
پیکر خویش چو پیل بدمست
برتن کشتی ویران خراب
و دراین عرشهء مرگ
بی خبر درهمه سو می نگرند
سرنشینان پریشان وغمین
ساحلی را که نیاید در چشم
افقی را که نگنجد درذهن
سرنشینان عجیبیم که عشق
سالهاییست دراز
بهرما خاطرهء گمشده ییست
بهرماهست امیدی که گهی
در دل بستهء ما راه نیافت
گر یکی دشنه یی آورد به کف
غافل از راه کج گشتی بان
غافل از تیزی دندان نهنگ
سینهء همسفر خویش شگافت
می کشد موج سراسیمه به خویش
کشتی را که ندارد سکان
چاه گرداب، گشاده آغوش
منتظر چشم نهنگ است در آن
با دهانی که چو گودال عمیق
هست آمادهء بلعیدن ما
خیزد از نعرهء دیوانهء موج
نالهء زنگ غم آلود خطر
کشتیبان قصهء ساحل گوید
مگر این قصه فریبیست که ما
سینهء همدیگرخویش دریم
با چنین کشتی بشکسته دریغ
با چنین ساحل گمگشتهء دور
تو بیندیش به این کشتیبان
تو بیندیش به دندان نهنگ
تو به این غارت جاری زمان
دلو 1359
شهر شبرغان
یکی دو جملهء آغازین
ما درسرزمین بلا دیده و تاراج شده یی به سر می بریم. سالهاست ، می بینیم که خون از رگ های بریدهء این سرزمین فواره می زند. هر کس وهر گروهی که می آید، شمشیرخشونت بر کف دارد و انبان تاراج بر دوش. دیروزیان و امروزیان همه تاراجگرانند؛ اما تنها این شیوه های تاراج است که فرق می کند. امروزیان هشیار تر از دیروزیان تاراج می کنند. گویی همان شعر معروف مصداق یافته است :« چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا». دزدان چراغدار دموکراسی به راستی در تاراج خویش اعجوبه های روزگاراند که دستان شیطان را هم از پشت سر بسته اند.
باری دوستی در پشاور پیوسته از من می خواست تا آن همه تاراجی را که در دوران حاکمیت مجاهدان بر انجمن نویسنده گان افغانستان گذشته بود بنویسم؛ اما ماههای درازی ذهنم را آماده برای نوشتن نمی یافتم تا این که در یکی از شبهای داغ تابستان، شاید آن تنهایی تلخ مرا بر آن داشت تاقلم بر دارم و یاد داشت هایی فراهم آورم در پیوند به آن تارج و آن روز های دشوار انجمن.
بعداً یکی از بخشهای مهم آن یادداشت ها را زیر نام« کتاب سوزان در انجمن نویسنده گان افغانستان» تنظیم کردم و دادم به نشریه هایی در چهار گوشه جهان و بعد دیدم که نویسنده یی بخشهای نخستی را را با تغیراتی در یکی از رمانهای خویش جا داده است. گفتم شیر مادر که این گونه می دزدی. دنا دنیای تارج است و تو چرا از دیگر پس بمانی! آن ورق پاره ها همچنان با من بود، زمستان سال1389 خورشیدی مروری داشتم بر آنها و خواستم تا همه را تنظیم کنم، این نوشته را که می خوانید بخشی از خاطره های من در انجمن نویسنده گان افغانستان است که زمستان پار بر اساس یاد داشت های پشاور تنظیم شده است.
با دریغ بخش دیگری آن را از دست دادم. دریکی از شبهای زمستان که باز هم مشغول باز نویسی خاطره های انجمن بودم در پایان، وقتی خواستم آن را در کامپیوتر نگهدارم و به اصطلاح اهل کامپیوتر« سیف»کنم با دریغ که با یک اشتباه کوچک آن همه نوشتهء من در یک چشم به هم زدن از پیش چشمم نا پدید گردید. مانند آن بود که سوزنی در دریای گل آلودی افتاده است، دیگر نیافتمش و دلم به خودم سوخت. به ساعت که نگاه کردم چیزی گذشته از سه بود. با خود گفتم این هم نتیجهء سروکارداشتن با این صندقچهء جادویی در این پیرانه سر!اگر با نوک آهنی می نوشتم شاید چنین دردی نمی کشیدم. من هنوز با نیرنگ بازی های شیطان کمپیوتر آشنای درستی ندارم . چنین است که گاه گاهی با چنین مشکلاتی رو به رو می شوم. تا کنون میلی به من دست نداده است تا بار دیگر بر گردم به آن ورقپاره ها وبربنیاد همان گفتهء معروف که :« دیوانه غلط کند از سر گیرد» به باز نویسی دوباره بپردازم. امید وارم تا روزی چنین شود. همین بخش را فرستادم جهت نشر تا قربانی یک شیطنت دیگر کمپیوتر نشود!
پرتو نادری
شهر کابل- سنبلهء 1390 خورشیدی
آن هفت خوان رستم
فکر می کنم که یک هفته یا چیزی کمابیش از آمدن مجاهدان در شهر کابل می گذشت، به تعبیر خودشان فتح الفتوح شده بود! با این حال صدای شلیک گلوله های سبک و سنگین پیوسته به گوش می رسید. گویی شنیدن این صداها به بخشی از زنده گی شهروندان کابل بدل شده بود.وقتی این صدا ها، اوج می گرفت اضطراب و دلهرهء خونینی درجان و روان مردم جاری می شد و مردم چنان رمه گان رم کرده یی از این گوشه ء شهر به گوشهء دیگر آن می گریختند ؛ اما به هر جایی که می رفتند آسمان همان رنگ را داشت، رنگ دودی ، رنگ غبار، رنگ باروت و رنگ آتش... اما به هر جایی که می رفتند این گرگ هار جنگ بود که زوزه می کشید ورمه گان رم کرده را پریشان تر می ساخت.
خوب به یاد دارم هرشامگاه گوینده یی با پکول و دستمال در تلویزیون ظاهر می شد و استغاثه می کرد :« مجاهدان کرام، برای خدا فیر نکیند!» اما مجاهدان مانند آن بود که پنبهء بی پروایی در گوش کرده و به چنین استغاثه های اهمیتی نمی دادند، کار خود را می کردند و خروس جنگی آنها روی دیوار ها و بام های افتخار پیوسته بانگ می زدکه: « منم آن شیر دمان ، منم آن ببر یله...»
آنان گذشته از آتش گشودن های روزانه ، هر شامگاهی فتح الفتوح خود را با آتش گشودن های دوامدار جشن می گرفتند! از آسمان کابل آتش می بارید و در زمین خون جاری می شد! سر انجام یک شب پروفیسور صبغت الله مجددی که رییس دوماههء حکومت انتقالی مجاهدان بود، از تلویزیون و رادیو به همه کارمندان دولت پیامی فرستاد که خطری در میان نیست و کارمندان دولت باید بر کارهای خودبر گردند! این در حالی بود که نظام انتقالات شهری از کار افتاده بود. به همینگونه شبکه بس های قراردادی که ماموران دولت را انتقال می داد نیز فعالیتی نداشت.شهرسیمای عجیبی داشت.
با این حال کارمندان دولت از گوشه های مختلف شهر شاید جهت دریافت اطلاعاتی در پیوند به وضعیت همکاران و چگونه گی ادارات خود، پیاده فاصله های دوری را منزل می زدند تا به دفتر های خویش برسند. شاید شماری هم می خواستند بدانند که آیا می توانند به کار خود ادامه دهند یا نه؟ آنها پیاده راه می زدند و این دیگر به اقبال هر کسی پیوند می یافت که خانهء اواز دفتر کارش چقدر فاصله دارد.من در حصهء سوم خیر خانه زنده گی می کردم و انجمن نویسنده گان افغانستان در شهر نو بود. پیاده راه می زدم و مانند آن بود که از هفت خوان رستم می گذشتم برای آن که گذشتن از ساحات زیر نفوذ هر تنظمی خود به مفهوم گذشتن از سرزمین های بود که با هم در منازعه و خصومت اند.
مردم موج پشت موج رو به سوی شهر روان بودند. در جاده ها موتری دیده نمی شد و اگر هم می بود مجاهدان بر آن سوار بودند. مردم با دلهره و اضطراب راه می زدند، آن های که ریش داشتند؛ اطمنان بیشتری داشتند و آنانی که ریش تراش بودند در هر گام اضطرابی داشتند تا مبادا مورد باز پرسی مجاهدی قرار گیرند! کودک که بودم نمی دانم نخستین بار این بیت را از زبان چه کسی آموخته بودم:
ریشداران غم فردای قیامت نخورین
که گناه همه را کوسه به گردن دارد
به انجمن نویسنده گان که رسیدم ، دروازه بسته بود، لحظه ها یی پشت دروازه درنگ کردم ، تا درواز را گشودم، چشمانم به سی الی چهل تن ازجوانان تفنگداری افتاد که شاید در میان بیست تا سی سال عمر داشتند .میز هایی را قطار در کنار هم گذاشته بودند و در دوطرف میز ها چوکی ها و کوچ ها را. با شور و هیجان با هم گفتگو می کردند، می خندیدند، بلند بلند. شاد و پیروزمند به نظر می آمدند. انبوهی از تفنگ های ماشیندار و شاژر های پر از گلوله و بم های دستی و راکت های سر شانه یی روی میزها انبار شده بودند . مو هایی داشتند درازو خمیده تا روی شانه ها و ریش های انبوه و دراز دراز. پکول های زیره یی بر سر، دستمالهایی بر گردن و لباس پلنگی بر تن و این همه بر آنها سیمایی می داد که گویی از دیار بیگانه یی آمده اند.
اندکی ترسیده بودم به سبب ریش تراشیده یی که داشتم و درشی که پوشیده بودم، هراسی داشتم که مبادا مورد مواخذه قرار گیرم. سلامی دادم و رد شدم به سوی دفتر رییس انجمن نویسنده گان ، می پنداشتم که در چنین روزی باید دیگران نیز در همان جا باشند.همین که از کنار آنان رد شدم سرعت گامهایم به سوی دفتر رییس انجمن بیشتر شد. می ترسیدم که یکی از آنان صدا نزد که: برادر صبر کو! ولی چنین نشد. آنهامشغول خود بودند، شاید هم متوجه نشدند که کسی از مقابل آنان گذشت.
به دفتر رییس که رسیدم نفس راحتی کشیدم. پس از یک هفته روز ها و شب های دشوار که کسی را از کسی خبری نبود، همکاران خود را دیدم وشاد شدم.پویای فاریابی رییس انجمن، اکبر کرگر معاون انجمن، واصف باختری ، حمید مهروز و ضیای دستور پیشتر از من به انجمن رسیده بودند. آنها در میکرورویان زنده گی می کردند و نسبت به من فاصلهء کوتاه تری را راه زده بودند.وحشتی در سیمای هر یکی خوانده می شد، هیچ کسی نمی دانست که تا لحظهء دیگر چه خواهد شد. انجمن به باغ توفان زده یی می ماند. دروازهء دفتر رییس و الماری های آن شکستانده شده بود، چیز های با ارزش دفتر به غارت رفته بود از آن قالین بزرگ قیمتی خبری نبود همه چیز در دفتر او به غارت رفته بود تنها یکی دو پایه کوچ و آن میز سنگین ساخته شده از چوب چهارمغز. میدان انجمن پر بود از اوراق رسمی، اسناد، کتابپاره ها مجله ها و شکست و ریخت دیگر...
بعد خواستیم تا به دفتر های خود سری بزنیم. من آن زمان مدیر مسُوول مجلهء ژوندن بودم، تا به دهلیز دفتر خود داخل شدم، دروازهء دفتر چاپلاق باز بود، به دفتر چون در آمدم حالتی داشتم که هیچگاهی نخواهم توانست تا آن را بیان کنم؛ حالت من بیان ناپذیر بود، فکر کردم که خانهء من تاراج شده است. روی اتاق پر بود از ورقپاره ها، کتاب ها و مجله ها. میخکوب شده بودم، گویی به تندیسی بدل شده بودم و تنها چشمان وحشتزده ام بود که با هراس در کاسهء سرم گشت می زد و پیوسته تصویری بر می داشت از یک غارت و از یک چپاول و از یک بی فرهنگی . فکر نمی کردم که فرهنگ غارت این قدر بتواند بی رحم و گسترده باشد.
قالین بزرگ دفترم نبود، قالین بافته شده در آن سالهای دور، زیبا و دل انگیز که گویی نمی خواستی روی آن پای بگذاری، آن را برده بودند، میز کوچک مجلس همراه با شش پایه چوکی ، رادیو، ماشین تیلفون؛ نوشت افزار روی میز، پرده ، کوت بند های پایه یی و چیز های دیگر همه چپاول شده بودند. ، کتاب های قیمتی از روک های الماری همه گان به یغما رفته بودند و کتاب های دیگر ریخته بر روی دفتر.
چند ماه از آن روز می گذشت که من عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان را به دست آورده بودم و بعداً به انجمن آمدم و در آغاز معاون نشریهء قلم بودم تا این که به حیث مدیر مسوُول مجلهء ژوندون به کا گماشته شدم.دوستی به این مناسبت برای من یک سبدگل زیبای مصنوعی آورده بود و آن را گذاشته بودم روی میز مجلس، در یکی از گوشه های دفتر.در میان آن همه اضطراب و اندوه ، یک بار متوجه شدم این سبد گل در وسط میز کار من به گونه یی گذاشته شده است که گویی کسی خواسته است تا به مناستی آن را به من هدیه کند. خنده ام گرفت و با خود گفتم حتماً این غارتگرطناز شاید هنگام که این سبد گل را روی میزمی گذاشته گفته است :برای شما مبارک باشد! این گل از شما و دیگر چیز ها از ما!
صدای شرفه پای به گوشم رسید و دیدم که تفنگدار جوانی که سیمای آرامی داشت وارد دفتر شد، چهره اش برایم آشنا می نمود و تصور کردم سالهاست که او را می شناسم. نگاه هایش به هر سویی می دوید، گویی می خواست همه چیز را ببینید، جز من را، موجودیت من برای آو اهمیتی نداشت، خم شد کتابی را از روی دفتر بر داشت و به ورق گردانی مشغول شد.نمی دانم چه امری مرا بر آن داشت تا با او سر سخن را باز کنم. گفتم برادر! تا دیروز من در این دفتر کار می کردم، آیا شما به دفتر کار ضرورت ندارید که چنین کردید؟ ظاهراً هیچ تغیری در سیمای او از گفتهء من پدید نیامد؛ اما با آرامی و خونسردی به من گفت:« مدیر صاحب! یک چیز برایت بگویم، پشت ای گپ ها نگرد، خوده جگر خون نکو، ای انقلاب است، انقلاب.»فکر کردم در پشت پردهء این سخنان آرام و خوانسردانه تهدید بزرگی وجود دارد. دیگر هیچ چیزی نگفتم، از دفتر که بر آمدم ، نگاهی به پشت سر انداختم ، دیدم که او مشغول جدا کردن بعضی از کتاب از الماری های دفتر من است.
به دفتر رییس که بر گشتم دیگران نیز آمده بودند؛ اما همگان ناراحت .همه دفتر های وضعیت همگون داشتند. هر یکی فهرست از اشیای به غارت رفتهء دفتر خود را نوشت و به سید حاکم آریا رییس تحریرات تسلیم دادند. پویا فاریابی تصور می کرد که می تواند رد پای دارایی های گمشدهء انجمن را پیدا کند. تمام فهرست ها را سید حاکم آریا تنظیم کرد و مهر گذاشت و پویا بر آن فهرست دراز امضایی کرد و برد به کمیتهء حفظ امنیت کابل یا چیزی شبیه همین نام. آن روز ها داکتر عبدالرحمن عهده دارد همین مقام بود.
می خواستیم تا دفتر را ترک کنیم که پلنگی پوشی که چند تن دیگر او را دنبال می کردند داخل دفتر شدند. یکی از آن میان به آن کسی که پیشا پیش دیگران قرار داشت اشاره کرده گفت که قومندان صاحب جیلانی خان گفتن :« برویم کتی برادر ها آشنا شویم»فرمانده جیلانی جوانی بود بلند قامت، لاغر اندام که شاید بیشتر از سی سال عمر نداشت. او تا همین که لب به سخن گشود، گفت:« پیش از این که ما این جه بیاییم، جنبشی ها این جه آمده بودند، ای چیز ها ره که بردن اونا بردن، انشاءالله دیگر یک خس هم بیجا نمی شه، خاطر شما جمع باشه.»ما همه گان دلشاد شدیم ، هنوز چیز های زیاد دیگری در انجمن باقی مانده بود. بدون شک این شادمانه ترین سخنی بود که آن روز شنیدیم.
فردا که برگشتیم دیدیم که جیلانی خان به راستی یک خس را هم بی جا نکرده است ؛ اما در مقابل تمام آن چیز های را برده است که در بازار قیمت و ارزشی داشتند. حالا فهمیدیم که فرمانده صاحب به گفتهء معروف می خواهد تا برف بام خود را به بام دیگران بیندازد. البته این سخن به این مفهوم نیست که لشکریان جنبش از چنین کار هایی نکرده بودند، نه بلکه آنها خود در این کار استادان مجرب و نام آوری بودند. چه کاری می توان کرد، چه کسی می تواند از فرمانده جیلانی بپرسد، که تو دیروز چنین می گفتی و امروز چنین کرده ای؟ هیچ کس از جان خود سیر نیامده بود، که چنین پرسشی را با او در میان بگذارد! باز هم تهیهء فهرست اجناس دزدید شده مهر و امضا و بردن به نزد داکتر عبدالرحمن که باز هم خبری از آن سوی نیامد.
پویا بسیار سر گردان بود تا دست کم چیز های را از غارت نجات دهد، بخاری های تیلی جرمنی که در آن روزگار قیمت بلندی داشتند، هنوز سر جای شان بودند. انجمن شاید حدود پانزده پایه از این بخاری ها را داشت. یک روز پویا هدایت داد تا این بخاری ها را گرد آوری کرده و دریک اتاق جابه جا سازند و دروازهء اتاق را گران قفلی نهند. تا آن روز تنها چند پایه از این بخاری ها دزدیدی شده بود. تا بخاری ها دراتاقی گذاشته شد و قفلی بر دروازهء آن زدند، فردا که بر گشتیم آن قفل و کلید پرانده شده بود و یک پایه بخاری هم سر جایش نبود.این بار همراه با بخاری ها یخچال های آشپزخانه، چاینک های نکل ، قاشق پنجه ها، پطنوس ها، ظروف غذا خوری و دیگر سامان افزار آشپزخانه نیز غارت شده بود.پویا باز فهرستی تهیه کرد و برد همانجایی که فهرست های دیگر را برده بود. مانند آن بود که چنین فهرست هایی و چنین شکایت هایی در کان نمک می افتادند و خود به پاره نمکی بدل می شدند!
در کنار دفتر مجلهء ژوندون کتابخانهء انجمن قرار داشت، چند هزار جلد کتاب داشت، خوبترین و کمیاب ترین کتاب ها در آن گرد آوری شده بود. از این نقطه نظر کتابخانه یی بود غنی . اندک اندک دسبرد به آن کتابها نیز آغاز یافت. پویا در تلاش چاره بر آمد، با فرمانده جیلانی در پیوند به اهمیت کتابها صحبت کرد و از او خواست تا کاری شود که کتاب ها به غارت برده نشود . فرمانده جیلانی گفت : « من تنها یک کتاب را که خوشم آمده است گرفته ام وبس.» نام آن کتاب را هم نمی دانست، تنها می گفت که:« من پیروی طریقت هستم و آن کتاب که در همین باره بود، گرفتم.» معلوم می شد که او تا صنف شش یا هفت درس خوانده است و به اصطلاح چشمش به خط می چسبد. با این حال با آن سلوکی که جیلانی خان فاتح انجمن نویسنده گان ! داشت کمتر می توانستی باور کنی که او پیرو طریقت است.
به هر صورت موافقت شد تا دروازهء شکستهء کتابخانهء انجمن ترمیم شده و بر آن قفل زده شود. پویا و جیلانی خان بر پارچه کاغذی امضا کردند و آن گونه که معمول بود آن پاره کاغذ امضا شده را روی دو لبهء دروازه سرش کردند تا کسی بدون اجازه داخل کتابخانه نشود. جیلانی خان در اجرای چنین کاری چنان قیافتهء جدی و صمیمانه به خود گرفته بود که فکر نمی کردی که دیگر آب از آب تکان بخورد. به گمانم پافشاری پویا فرمانده جیلانی و یاران او را فهماند که این کتاب ها هر کدام ارزشی دارد. گویا پویا بدینوسیله سنگ کم را به یاد بقال داده بود.
فردا که به انجمن آمدیم پویا رفت تا ببیند که تعهد بر جای مانده است یانه! دید که دروازهء کتابخانه به سوی او می خند و شماری از کتابها برده شده ،شماری هنوز در قفسه و شمار دیگری هم ریخته بر روی کتابخانه. ناچار باز شمشیر بر کشید و به سید حاکم آریا دستور داد تا فهرست کتاب ها و چیز های غارت شده در این فاصله را تهیه کند، باز همان مهر و امضا ی همیشه گی و بردن به همان جایی که تا آخر هیچ واکنشی از آن ندیدیم.
در گذشته ها همین که کارمندان کتاب حاضری خود را امضامی کردند یک راست می رفتند به دفتر های خود، اما حالا عادت عوض شده بود، کسی به دفتر خود نمی رفت چون کاری وجود نداشت، همه گان گرد می آمدند به دفتر سید حاکم آریا و یا هم به دفتر پویا فاریابی .همه تبادل اطلاعات بود، از خبر های رادیو ها گرفته تا شنیده گی ها، رویداد ، تحلیل ها، تبصره ها و پیشگویی ها و چیز های دیگری از این قماش.
ظاهراً رادیو های جهانی و از آن جمله رادیو بی بی سی ذهن و روان آموزش دیده گان و روشنفکر افغانستان را تسخیر کرده بود. ججت ها در پیوند به چگونه گی وضعیت و انکشاف آن همه از رادیو بی بی سی می آمد، فکر می کنم که در آن شب و روز بی بی سی پر شنونده ترین رادیو در افغانستان بود.
یکی از روز ها که به آنجمن رسیدم موتری دیدم گران قیمت از همان موتر هایی که با آمدن مجاهدان در کابل دیده می شدند، چند جوان مسلح بر دور و بر آن ایستاده ، پنداشتم که باید آدم مهمی به انجمن آمده باشد. به دفتر پویا که رسیدم دیدم که دیگران پیشتر از من آمده اند. آن روز در دفتر پویا مردی را دیدم با چهرهء آرام که بر خلاف مجاهدان دیگر، پکول سپیدی بر سر داشت. سلام دادم و قولی ، نمی دانم پویا بود و یا هم واصف باختری که مرا به او معرفی کرد، جایی نشستم و آن مرد به سخنان خود ادامه داد و در جریان صحبت فهمیدم که او کسی است به نام داکتر عبدالحی الهی که در شورای نظار عضویت دارد.
به آرامی صحبت می کرد، سخنانش از وزنهء علمی و فرهنگی برخوردار بود، مرد کتاب خوانده یی به نظر می آمد. چیز های نوشته و در زمینه های هم می خواهد دست به ارائهء نظریاتی بزند. بعداً او شبانه ها در تلویزیون رشته بحث هایی را در پیوند به معارف اسلامی به پیش می برد و به زودی در حلقات علمی و فرهنگی کابل از شهرتی بر خوردار شد.
او در این دیدار، به گونه یی به ما فهماند که در آینده انجمن نویسنده گان افغانستان، انجمن ژورنالیستان و اتحادیهء هنر مندان زیر نظر او کار خواهند کرد. در آغاز ما پنداشته بودیم که او جهت حل مشکل انجمن امده است. در دل خود شاد بودیم که فرستادن آن همه فهرست اجناس غارت شده و شکایت های پی در پی نتیجه یی به بار آورده است. تصور کردیم که او آمده است تا وضعیت را بررسی کند و این همه مشکلات را از سر راه انجمن بر دارد ؛ ولی از صحبت هایی او دریافتیم که چنین نیست و ظاهراً او خبر ندارد که در انجمن نویسنده گان افغانستان چه می گذرد. او آمده بودتا از انجمن دیدن کند و با کارمندانش معرفی شود.
با وجو آن در پایان سخنان او، ما هر کدام آغاز کردیم به طرح مشکلات خود و این که همه روزه، دارایی های انجمن در پیش چشم ما تاراج می شود و کسی نیست تا جلو این تاراج بیرحمانه را بگیرد. این سخنان همه اش با لحن انتقادی مطرح می شد در حالی که در آن روز ها هر نوع انتقادی می توانست اتهام ملحد و کافر بودن را در پی داشته باشد. همان گونه که هر انتقادی بر حکومت دست نشانده ء شوروی سابق اتهام ضد انقلاب را در پی داشت و گاهی هم کار به شکنجه و زندان می کشید.با این حال او ظاهراً خمی به آبرو نیاورد و آن همه انتقاد ها را پذیرفت و همه را بر گردن ناآگاهی فرهنگی گروهی انداخت که انجمن را قبضه کرده اند .داکتر عبدالحی الهی قول داد که چارهء این کار را می کند و ما بسیار خوشحال شدیم.
هنگام خدا حافظی با او از دفتر بر آمدیم. موتر او در نزدیکی دروازهء انجمن در کنار تفنگداران پلنگی پوش توقف پ کرده بود. او ابتدا سوی تفنگداران رفت و به نرمی شروع کرد به سخن گفتن با آنان. دیدیم که با فرمانده جیلانی گوشه شد و هرد رفتند تا آن سو تر، شاید نمی خواست تا ما بدانیم که او به جیلانی چه دستور می دهد. صحبت آن دو زیاد دوام نکرد و الهی بر گشت و به ما اطمنان داد که من به برادران تا کید کردم که متوجه همه چیز باشند و دیگر چیزی نمی شود، شما خاطر جمع باشید!
ما هم خاطر جمع راه های دور و نزدیک را پیمودیم و رفتیم به خانه های خود. از چندی بدینسو فرمانده جیلانی یک عراده موتر تیوتای ترپالی پیدا کرده بود. این موتر همه روزه پشت دروازهء انجمن متوقف بود. بعد دریافتیم که این موتر جهت انتقال اموال انجمن تدارک شده شده است. چون همه روزه ما از انجمن می بر آمدیم ،دارایی های غارت شدهء انجمن به وسسلهء همین موتر به جایی که می خواستند انتقال داده می شد.
فردای آن روز چون به انجمن آمدیم مانند آن بود که سیلابی از انجمن گذشته است . انجمن به باغچهء سیلاب زده یی می ماند. کمتر چیزی سر جایش باقی مانده بود. این بارحتی دستگیر و قلفک دروازه ها، قندیل ها، سیم های برق، دست شویی ها کتابهای کتابخانه، میز ها، چوکی های به اصطلاح چرخکی ، الماری های فلزی ، کوچ های باقی مانده و در یک جملهء کوتاه همه چیز را غارت کرده بودند.زحمت زیادی کشیده بودند! تا آن همه چیز برای شان حلال شود. باید تمام شب ییدار خوابی کشیده و مشغول غارت بودند، در حالی که ما با ترنم شلیک های مقدس آنان آرام خوابیده بودیم. . خوب از قدیم گفته اند که:« نا برده رنج گنج میسر نمی شود.» آنها آن شب رنج فراوانی کشیده بودند تا آن همه گنج را از انجمن نویسنده گان افغانستان فراچنگ اورند و تا شفق داغ آن همه را با آن تیوتای ترپالدار ببرند به جایی که خود می خواستند .
با این همه انبوهی از چوکی های آموزشگاه کانون انجمن نویسنده گان جوان، چوکی های که در بر گزاری سیمینار ها و نشست های شعرخوانی از آن ها استفاده می شد، روی چمن انجمن، در مقابل دفتررییس انجمن انبار شده بودند. شاید انتقال آنها به وسیلهء این موترتیوتای ترپالدار امکان پذیر نبود و به موتر بزرگتری نیاز بود. شاید هم با این کار، به گونهء نمادین خواسته بودند تا به پویا و دیگر کارمندان انجمن بفهمانند که: نگاه کنید ما آن چیزی را انجام می دهیم که دل ما می خواهد و پروای گپ وسخن کسی را نداریم. حتی اگر پکول شپید هم در سر داشته باشد. زور تان در کمر تان!!!
پس از دیدار داکتر الهی رویهء فرماندهفرماندهفرمانده جیلانی با انجمن بسیار تغیر کرده بود. در گذشته دست کم، اموال غارت شده را شبانه انتقال می دادند؛ ولی پس از آن، این کار را روزانه و هر زمانی که می خواستند انجام می دادند. ما از این تغییر رویهء فرمانده جیلانی در هراس بودیم. برای آن که او هر کاری می کرد، هیچ مرجعی نبود تا ازاو پرسشی کنید. تا به انجمن می رسیدیم مانند آن بود که دیگر ما همه گروگان اوو مردان تفنگداراوییم.
فرمانده جیلانی تا پیش از این روز با اکبر کرگر و واصف باختری با نوع احترام بر خورد می کرد؛ اما این دو حتی از این احترام و خلوص نیز می ترسیدند. او پاره یی از کار روایی های خود را به کرگر قصه کرده بود که گاهی کرگر جرئت می کرد و از قصه های او چیز هایی به ما می گفت که به گفتهء معروف از خنده روده بر می شدیم.
پویا را از همان آغاز بد می دید و روز تا روز نفرت او نسبت به پویا فزونی می یافت. باری به واصف باختری گفته بود که:« به ای رییس تان ، به ای خشکک بگو که خوده بسیار ای طرف و او طرف نزنه که یک دفه اگه جلالی شدم باز خدا می دانه....»
به راستی هم که پس از دیدار داکتر الهی از انجمن، فرمانده جیلانی پوستین را چپه پوشیده بود و ما همگان از او می ترسیدیم. او حتی زمانی که در داخل انجمن این سو و آن سو می رفت شماری از پلنگی پوشان تفنگدار نیز به دنبال او می بودند. در دفتر رییس هم که می آمد همینگونه می آمد.
ظاهراً فرمانده جیلانی و یارانش ، نخستین گروهی بودند که انجمن را به گفتهء خودشان فتح کرده بودند و خود را وابسته به اتحاد اسلامی می دانستند . فرمانده جیلانی رااز شراب بدش می آمد و اما چرس را آمده از بتهء فقری می دانست. در جریان جستجوی اتاقهای انجمن اتفاقاً دو شیشه شراب هم یافته بود. این که این شیشه های شراب چه شده بودند چیزی نمی گفت؛ ولی پیوسته می پرسید که در انجمن چه کسی شراب می نوشد! همه گان چنان بید می لرزیدند و هر کسی هراس از آن داشت که مبادا این طوق نفرین بر گردن او بیفتد!روزی من و یکی دو تن دیگر از همکاران که جیلانی خان را خوش هوا یافتیم به نوعی برایش فهماندیم که دارایی های انجمن باید نگهداری شود برای آن که نظام مجاهدین نیز به چنین انجمنی نیاز دارد! جیلانی خان خندید و خندید و در آخر گفت:« شما کمونیست ها می گفتید که انقلاب یک عمل بنیادی و کیفی است، حالا ماهم بنیاد شما را کنده ایم و کیف کرده ایم. فرمانده باز هم خندید و خندید.» ما هم چارهء جز خندیدن نداشتیم.
فرمانده جیلانی رها دادنی نبود با نوع استهزا ادامه داد که:« شما هم خوش حالید که شاعر و نویسنده هستید! چند روز صبر کنید که استادان از پشاور بیایند تا شاعری را به شما یاد بدهند و شما نمی توانید شاگرد آنها هم باشید.» می گفتیم پس این میز ها و چوکی ها را نگهدارید برای آن استادان! می گفت: « آن قدر میز و چوکی از پاکستان بیاید که شما حیران شوید و در این جا، جایی برای آن ها نباشد، فامیدی جان برادر!»
نیاز به صبردراز نبود از همان روز های نخست شماری از پشاور و جا های دیگری به نام نویسنده وشاعر آمده بودند؛ ولی در میان شان کسی که در زمینه آفرینش های ادبی سرش به تنش بیرزد دیده نمی شد. با آمدن آنها بحث شعر جهادی همه جا پیچید و شاعران و نویسنده گان را به دوسته در دو انتها دسته بندی کردند، شاعران جهادی یعنی از پاکستان بر گشته گان و شاعران کمونیست یاد ملحد! یعنی شاعران مانده در کشور.
شاعران وابسته به تنظیمهای جهادی هنوز در پشت دیوار اوزان عروضی می پلکیدند ، توان آن را هنوز نداشتند تا سمند خیال را آن سوی دیگردیوار بجهانند و فکر می کردند که در آن سوی این دیوار دیگر چیزی وجود ندارد ، در حالی که در آن سوی فراخی بود و عرصه بود و معنی . چندی نگذشته بود که حملاتی بر ضد شاعران و نویسنده گانی که شعر سپید و یا شعر در اوزان آزاد عروضی می سرودند آغاز شد و نهایتاً این حکم صادرگردید که شعر نیمایی شعر کمونیست هاست. کاروان سالار چنین دیدگاههای داکتر محی الدین مهدی بود که چنان رستمی همه گان را به آورد گاه می خواست. آوردگاه او کناره های رود هیرمند نبود ؛ بلکه روزنامهء دولتی انیس بود که هر ازگاهی درآن گفتگویی می کرد و نیمایی سرایان و سپید سرایان را به آوردگاه فرا می خواند. من به آن گفتگو پاسخی نوشتم و در روزنامهء صبح امید به نشر رساندم . بدینگونه ادبیات افغانستان در آن روزگار در دو صف مشخص قرار گفت.یکی ادبیات دولتی مجاهدان، دودیگر ادبیات اعتراض و مقاومت که بارسنگین آن را شاعران و نویسنده گانی بردوش می کشیدند که همین جا در سرزمین خود باقی مانده بودند و تا آن زمان افتخار! زیستن در پشاور را درزیر چتر هیچ یک از تنطیمهای جهادی نداشتند!
در بهار 1375 خورشیدی گرد هم آیی بزرگی ادبی به مناسبت سال نو در هوتل انتر کانتیننتال کابل راه اندازی شد، گردانندهء این گرد هم آیی عبالقیوم ملکزاد یکی از شاعران جهادی بر گشته از پشاور بود. در این گرد هم آیی چه از شاعران وابسته به تنظیمهای جهادی و چه از شاعران دیگر اندیش دعوت شده بود تا سروده های خود را ارئه بدارند. شعر های زیادی به زبانهای فارسی دری ، پشتو و ترکی ازبیکی خوانده شد. قرار بود که برای سه تن از شاعرانی که بهترین شعر را ارائه کرده اند جوایزی نیز داده شود. در رابطه به ارزیابی شعر های خوانده شده، شیوهء تازه یی ارائه شده بود و آن این که برای هریک از اشتراک کننده گان ورقهء ارزیابی داده شده بود تا شعر های خوانده شده را از جهات گوناگون ارزشیابی کنند. بعداً از روی نمرات مجموعی داده شده به وسیلهء اشتراک کننده گان نشست ،، برنده گان مشخص می شد. اما جایزه یی داده نشد و دلیل آن هم چنین بود که سه شعر بر گزیده به وسیلهء شنونده گان ، از شاعران غیر جهادی بود . شاعران بر گشته از پشاور اقبالی نیاورده بودند. چنین بود که خاموشانه از کنار این مساله گذشتند.
بعداً این زمزمه های به گوش ها می رسید که اولیای امور مجاهدان پس از این گرد هم آیی ادبی ، گفته بودند که شعر را بگذارید به همین کمونیست ها. منظور از این کمونیست ها همان شاعرانی بودند که عضویت تنظیم های جهادی را نداشتد و در سرزمین خود مانده بودند، نوشتند بودند وسروده بودند و نگذاشته بودند که این آتش مقدس خاموش شود.
روز ها همین گونه می گذشت، کاری در انجمن نبود و نمی دانم چرا در چنین وضعت خطرناکی ما همه روزه پای پیاده از راه های دور به انجمن می آمدیم و به گفتهء مردم روز گمی می کردیم. هر روزی که می گذشت، انجمن فقیر تر می شد، فرمانده جیلانی گل های دیگری را به آب می داد. اتاقهای از اثاثیه خالی شده بودند. هیچ روشنایی در راه نبود. نمی دانستیم که چگونه می توان جلو این همه تاراج و غارت را گرفت. شکایات و فهرست های سپرده شده به آن کمیتهء امنیت هیچ تاثیری در پی نداشت. شاید بر ما خندیده باشند که ما در چه حالیم و شما در چه حال!
حقوق ماهوار به موقع آن نمی رسید. کارمندان گرسنه مانده بودند. جنگ ها روزتا روز دامنهء بیشتری پیدا می کرد. جنگ های سنگینی در سمت غربی کابل در میان اتحاد اسلامی به رهری سیاف و حزب وحدت اسلامی به رهبری مزاری رخ می داد. این دو حزب در حقیقت با راه اندازی چنین جنگ هایی دو قوم پشتون و هزاره را در برابر هم قرار داده بود. چون هر دو حزب بیشتر پایهء قومی داشتند. تا در آن جا صدای تفنگ در میان آن ها بلند می شد، فرمانده جیلانی همراه با یارانش آستین بر می زدند و تفنگ ها را بر می داشتند و می رفتند در چها راه مقابل انجمن و بعد آن جا هر چه هزاره یی چه پیر و چه جوان می گذشت، آن ها را می گرفتند و می آوردند به انجمن و در اتاقی اسیرشان می کردند. بعداً این اسیران بی گناه را یا در بدل پول آزاد می کردند و یا هم معاوضه می شدند در بدل اسیرانی که حزب وحدت از پشتون ها می گرفت...
زمستان 1389 خورشیدی
شهرک قرغه - کابل
ترجمهء پرتونادری
بازارگان بغداد *
روزگاری درشهربغداد بازارگانی می زیست که نامش علی کوجیا بود. او زن وفرزندی نداشت و چنین بود که هرازگاهی شترش را بار می زد و به سفرهای درازی می رفت.
باری علی تمام چیزهایی را که در دکان داشت به فروش رساند، وسایل خانه را نیز فروخت و بر آن شد تا باز به سفر رود. اما یگانه چیزی که او را نگران می ساخت ، هزارسکه زری بود که نمی دانست آن را چگونه و درکجا پنهان کند. سرانجام آن همه سکه را درکوزه یی فروریخت وبعد مقدار زیتون بر روی سکه ها ریخت و کوزه از زیتون لبالب گردید، آن گاه دهن کوزه را محکم بست.
درشهردوستی داشت که او نیز بازارگان بود. علی اندشید که این کوزه را به آن دوست بسپارم تا از آن نگهداری کند. کوزه را برگرفت ورفت به خانهء دوست و گفت: براردر!شاید شنیده ای که من روانه ای سفردرازی هستم، آمده ام تا از تو بخواهم که این کوزهء زیتون را در جای امنی تازمان بر گشت من نگهداری!
آن دوست کلید دکانش را برای علی کوجیا داد و گفت برو کوزه را در دکان؛ در کنار کوزهء شراب من بگذار.تو دربرگشت کوزهء خود را در همان جایی که گذاشته ای خواهی یافت! چنین بود که علی با اطمنان خاطر بر شتر خویش سوار شد وراهی سفرگردید. هفت سال از سفر علی می گذشت و در این هنگام هیچگاهی نشده بود که بازارگان باری به آن کوزهء زیتون بیندیشد. اما دریکی از روز ها زن بازارگان هوس خوردن زیتون کرد. بازارگان به یاد آورد که دوستش علی کوجیا پیش از سفر کوزهء پر از زیتونی را در دکان او گذاشته است. او گفت سالهاست که ازعلی خبری نیست، شاید او مرده باشد وما چرا آن زیتون ها را نخوریم، آن هم وقتی که هوس خوردن زیتون داریم.
زن گفت شوهر عزیزمن! خودت را به سبب این هوس های بیهودهء من پریشان مکن! به راستی هم که من میل چندانی به خوردن زیتون ندارم. شاید پس از این همه سالهای دراز دیگر آن زیتون ها خراب شده باشند.شاید روزی علی بر گردد و او چه فکر خواهد کرد زمانی ببیند که دهن کوزه باز شده است!او از شوهرش با التماس خواست تا آن کوزه را باز نکند؛ اما بازارگان سخنان زن را نپذیرفت، کاسه یی برداشت و رفت به دکان.
بازارگان به دکان رسید و دهن کوزه را بازکرد و دید که زیتون ها پوسیده اند.اندیشید که شاید زیتون های قسمت پایینی کوزه هنوز سالم مانده باشند. کوزه را به شدت شور داد تا زیتون ها از پایین کوزه در کاسه فرو ریزند، ناگهان دید که همراه با زیتون ها چند سکه زر نیز در کاسته ریخته است.دیدن سکه های زر تمام حرص و آز بازارگان را به شور آورد.آزمندانه به درون کوزه نگاه کرد و دید که در زیر دانه های زیتون، کوزه پر از سکه های زر است.
با شتابی به خانه برگشت وبه زنش گفت تو کاملاً درست گفته بودی، آن زیتون ها دیگر قابل استفاده نیستند.دهن کوزه را همان گونه که بود دوباره بستم، علی فکر نخواهد کرد که حتی کسی به آن دست زده است. بازارگان تمام شب را در تشویش و نگرانی به سر برد که اگر علی کوجیا بر گردد و کوزهء خود را بخواهد او سکه های زر را چگونه پنهان کند. روز دیگر همین که به بازار رفت مقداری زیتون تازه خرید، سکه های زر را از کوزه بیرون ریخت و به جای آن کوزه را از زیتونی که خریده بودلبالب کرد. دهن کوزه را بست و آن را درهمان جایی گذاشت که علی گذاشته بود.
یک ماه از این ماجرا گذشته بود که علی کوجیا به بغداد بر گشت و رفت به خانهء بازارگان و از او قدردانی کرد که این همه سال ها آن کوزهء زیتون را نگهداری کرده است.او به بازارگان گفت ، آمده است تا کوزهء خود را پس گیرد. بازارگان گفت، یقیناً، آن کوزه سرجایش است. من خوشحالم که با نگهداری آن خدمتی به توانجا داده ام. این هم کلید دکان بر گیر و برو، تو کوزهء خود را در همان جایی که هفت سال پیش گذاشته ای خواهی یافت!
علی کوجیا کوزه را به خانه آورد و دهن آن را باز کرد و با هیجان دست خود را در آن فرو برد و متوجه شد که سکه های زر سر جای شان نیستند. تمام زیتون ها را بیرون ریخت؛ اما دید که حتی یک سکه هم در کوزه نیست. با شتاب و نگرانی زیادی به دکان بازارگان برگشت و پرسید: ای دوست، آن هزارسکه زری را که درزیر زیتون ها درکوزه پنهان کرده بودم، نیافتم. بازارگان گفت: مگر تو مرا به دزدی متهم می کنی! تو خود آن کوزه را آوردی و دردکان من جا به جا کردی.تو خود آن کوزه را از دکان به خانه بردی و حالا می گویی که تو در آن هزارسکهء زر را پنهان کرده بودی! ایا گاهی چنین چیزی را در گذشته به من گفته بودی؟ اگر تو سکه زری را هم که در کوزه می گذاشتی حالا سرجایش می بود.
علی با خشونت از بازوان بازارگان گرفت و گفت اگر شهامت آن را داری،خواهیم دید که این گفته ها راچگونه در نزد قاضی بیان خواهی داشت! قاضی در میان ما فیصله خواهد کرد! بازارگان گفت من غیر از آن چه که گفتم، دیگر چیزی برای گفتن ندارم. خواهیم دید که قاضی چه کسی را بر حق می داند. آن دو به نزد قاضی رفتند وعلی ماجرایی را که بر او رفته بود بیان کرد. بازارگان به همان گفته های پیشین خود چسبیده بود و تکرارکرد که اواز موجودیت آن هزارسکهء زر در کوزهء زیتون چیزی نمی دانست.
قاضی به بازارگان گفت بسیار خوب، تو دزد به نظر نمی آیی که آن سکه های زر را دزدیده باشی! به همین سبب من ترا بی گناه اعلام می کنم. بازارگان با شادمانی به خانهء خود رفت واما علی کوجیا تصمیم گرفت تا مشکل خود را به خلیفه یا سلطان که مرد خردمند و با اقتداری بود، برساند. روزدیگر علی تقاضای خود را به دربار سلطان رساند .برایش گفتند که سلطان فردا به مشکل تو رسیده گی می کند. شامگاه آن روز سلطان همرا با وزیر بزرگ خویش به قدم زدن بیرون رفت.آنها جامه های ساده و درازی پوشیدند ، سیمای خود را چنان تغییرداده بودند که اگرکسی هم آنها را می دید نمی توانست بشناسد.
سلطان همان گونه که قدم زنان از کوچه ها می گذشت ، ناگهان متوجه سرو صدایی شد ازکنارهء راهروی دید که ده تا دوازده کودک در گوشه یی درروشنی ماهتاب مشغول بازی اند. سلطان خود را در تاریکی گوشه یی پنهان کرد تا بازی کودکان را تماشا کند. او دید که یکی از کودکان به دیگران می گوید که بیایید بازی قاضی را انجام دهیم و من قاضی هستم.علی کوجیا و آن بازارگانی را که متهم به دزدی هزار سکهء رزعلی کوجیا است به حضور من بیاورید! سخنان این کودک سلطان را به یاد داد خواهی علی کوجیا انداخت که تازه به او اطلاع داده بودند. او با علاقمندی منتظر پایان بازی ماند که چه چیزی رخ خواهد داد.
کودک چنان قاضیی در جایگاهی نشست و دو کودک دیگر در برابر او زانو زدند که یکی خود را به نام علی کوجیا ودگری به نام بازارگان معرفی کرد.علی کوجیا از جای برخاست و به احترام چنان کمانی خم شد و تمام ماجرا را برای آن کودک که در نقش قاضی بازی می کرد بیان داشت و خواهان عدالت شد.نوبت به کودک دیگر رسید. او در نقش بازارگان به دفاع از خود آغاز کرد و به تکرار سخنانی پرداخت که آن بازار گان اصلی در دادگاه گفته بود. کودکی که در نقش قاضی در جایگاه نشسته بود فریاد زد خاموش! من آن کوزه را همراه با زیتون آن باید بررسی کنم وبه علی کوجیا گفت که آیا آن کوزهء زیتون را با خود آورده ای؟ علی گفت نه کوزه این جا نیست. قاضی جوان گفت: برو وآن کوزه را بیاور!
کودک با ادایی، نشان داد که گویی رفته و کوزه را آورده و در پیش پای قاضی گذاشته است.او همچنان با ادایی نشان داد که دهن کوزه را باز می کند. قاضی جوان با حرکتی نشان می دهد که او با تعمق به درون کوزه نگاه می کند. اوه چه زیتونهای خوبی! من باید یکی از آنها را بخورم تا بدانم که چگونه مزه یی دارد! قاضی جوان چنین وانمود می کند که یکی از زیتون ها را در دهن خود گذاشته و آهسته آهسته آن را می جود.
راستی که این زیتون فوق العاده است، تازه و روشن و باید هم زیتون هفت ساله همین گونه تازه و آبدار باشد! او دستور داد تا دوتن از تاجران ماهر زیتون را به دادگاه بیاورند که آن ها در پیوند به این زیتونها چه می گویند! دو کودک دیگر در پیش روی قاضی آمدند و خود را به نام تاجران زیتون معرفی کردند.
قاضی جوان به آنها گفت که بگویید که زیتون تا چند سال می تواند با مزه باقی بماند که قابل خوردن باشد؟ یکی از آنها گفت که جناب قاضی اگرهرقدرهم که زیتون به گونهء درست نگهداری شود، پس از سه سال دیگر قابل خوردن نیست. رنگ و مزهء خود را چنان از دست می دهد که باید آن را به دورانداخت.قاضی جوان گفت اگر چنین است این زیتون های داخل این کوزه را امتحان کنید وبگویید که چند سال از آنها گذشته است؟ تاجران ماهر زیتون، وانمود کردند که گویی هر کدام زیتونی را می جوند و امتحان می کنند. بعداً انها گفتند که این زیتون ها تازه و مزه دار اند.
قاضی جوان گفت: نه شما اشتباه می کنید، علی کوجیا سوگند یاد می کند که او هفت سال پیش این زیتون ها را در این کوزه انداخته است.اما هردو تاجرجوان زیتون، گفتند که جناب قاضی ما می توانیم به شما اطمنان دهیم که این زیتون ازحاصلات همین سال است. بچه یی که در نقش بازارگان بازی می کرد، به مانند آن بازارگان با پر رویی و بی شرمی به اعتراض پرداخته و می خواست تاکید کند که او بی گناه است. مگر قاضی جوان بر او صدا زد که تو یک دزد هستی و باید مجازات شوی!
سلطان که این بازی را خاموشانه تماشا می کرد به خرد مندی وقضاوت این کودک حیران مانده بود و با خود گفت راه بهتری غیر از این نیست که بتوان این مشکل را حل کرد. سلطان به وزیر بزرگ گفت فردا این کودک را به دربار بیاور تا به این قضیه در حضور او رسیده گی شود. همچنان سلطان تاکید کرد که قاضی شهر را که به سود بازارگان قضاوت کرده است نیز فراخوان. دو تن از تاجران ماهر زیتون نیز باید حاضر باشند.
سلطان به قصر بر گشت و فردای آن شب بر تخت نشست وآن کودک را که شب در نقش قاضی بازی کرده بود در کنار خود نشاند.هنگامی که علی کوجیا وآن بازارگان به دربار سلطان رسیدند، برای آن ها گفته شد که سخن بگویید تا این کودک در میان شما قضاوت کند.علی کوجیا ماجرای خود بر گفت و خواهان عدالت شد. اما وقتی که بازارگان خواست تا سوکند بخورد که او گناهی ندارد و از سکه های زر بیخبر است؛ قاضی جوان جلو سخنانش را گرفت و گفت بیاید که نخست به کوزه زیتون نگاه کنیم!
علی کوجیا آن کوزه را در پیش روی گذاشت و دهن آن را باز کرد.سلطان زیتونی از آن برداشت و آن را جوید تا امتحان کند و به آن دو تاجر ماهر زیتون نیز دستور داد تا چنین کنند و آن ها نیز چنین کردند و گفتند که این زیتون ها همه تازه و از حاصلات همین سال اند.قاضی جوان به آن دو تاجر زیتون گفت: علی کوجیا می گوید، از زمانی که او این زیتون ها را در این کوزه انداخته است، هفت سال می گذرد. تاجران زیتون گفتند این امکان ندارد. در این هنگام آن بازارگان متهم دریافت که او یقیناً محکوم می شود. تلاش کرد تا تو ضیحاتی ارائه کند؛ اما قاضی جوان جلو او را گرفت و گفت: تو یک دزد هستی! بعداً به آهسته گی به سلطان گفت: ای پیشوای با ایمان ونجیب، این دیگر یک بازی نیست! من شایستهءآن نیستم تا این مرد را محکوم کنم، شما با بزرگی خود فتوای عدالت را صادر کنید!
سلطان باورکرده بود که بازارگان سکه های زر را دزدیده است و دستورداد تا او را به زندان اندازند. بعداً بازارگان از گناه خود پرده برداشت و جایی را که سکه های زر را پنهان کرده بود نیز نشان داد. آن گاه سلطان با چهرهء گرفته وخشم آلود رو به سوی قاضی شهرگفت : من به تو اعتماد دارم که حتماً از دهان این کودک چیز هایی آموخته ای تا در آینده بدانی که چگونه باید در معامله یی عدالت را بر قرار سازی!
سلطان به پاس خردمندی و قضات درست آن کودک صد سکهء زر برای او بخشید و او را به خانه فرستاد!
پایان
*- درپیوند به سرگذشت علی کوجیا، یک چنین روایاتی نیز وجود دارد که او در روزگارهارون رشید می زیست؛اما باید توجه داشت که چنن حکایاتی آمده از منابع عربی بیشترینه با زمان هارون رشید پیوند خورده است. چنان که برخی از قصه های کتاب« هزار ویک شب» نیز به زمان هارون رشید،پیوند زده اند که نمی توان برآن باور کرد. برای آن که در آن جا نوع در هم آمیزی افسانه و تاریخ را می بینم. تاریخ افسانه نیست هر چند می تواند ریشه در افسانه داشته باشد. شخصیت های تاریخی شخصیت های عینی اند نه شخصیت های ساخته و پرداختهء ذهن قصه پرداز مردم . قصهء این بازارگان بغدادی را نیز به دوران هارون رشید پیوند زده اند وآن گونه که آمده است او باری در خواب دید که مرد مقدس ونورانیی به نزد او می آید و با نگاههای تندی او را سرزنش می کند که چرا به زیارت خانه ء خدا به مکه نرفته است. اما او نگران خانه و دکان خویش است که چه کسی تا برگشت ازسفر،خانه ودکان او پاسداری می کند. اونمی تواند تصمیم بگیرد.شب دیگربازآن مرد مقدس را درخواب می بیند که با نگاه های سرزنش آمیز ازو می پرسد که چرا نمی خواهد به زیارت خانهء خدا برود و باز شب دیگر این رویا در خواب او تکرار می شود تا این که پای در رکاب سفر می گذارد. چنین است که اوهمراه با کاروانی از بغداد راهی مکه می شود و آن گونه که در این قصه بیان شده است ، آن هزار سکهء زر را در نزد دوست بازارگانش به گونهء امانت می گذارد و ماجراهمان است که خواندید.
سنبله 1390
شهرک قرغه - کابل
به« یونسی» عزیز و به همه بی سرپناهان سرزمینم
که جز آسمان، آسمانه یی ندارند!
بهار 1357 خورشیدی بود ومن در لیسهءحبیبیهء کابل آموزگاربودم.شبپناهی، نداشتم که باید می داشتم. روزها بود که خیابان درخیبان سرگردان بودم. گاهی حس دردناکی مانند آسیا سنگی روی روان من می چرخید. تا به نگهبان هرساختمان می رسیدم ،پس ازسلام کوتاهی نخستین پرسشم این بود: اتاق کرایی دارید؟ گاهی پاسخ بلی بود و گاهی نه! گاهی هم که بلی بود کرایهء اتاق آن قدر بلند بودکه حقوق ماهواریک آموزگار نمی توانست آن را کفاف کند. خسته به ساختمان دیگرسری می زدم، با یونسی دوستم که هردو همزمان از دانشکدهء ساینس دانشگاه کابل فارغ شده بودیم، تفاهم کردیم تا با هم اتاقی مشترکی به کرایه گریم تا از عهدهء پرداخت بتوانیم به در آییم.
او درلیسهء رحمان بابا ریاضیات درس می داد. از مکتب که رخصت می شدیم یکه راست می رسیدیم به دانشگاه کابل که در آن سالها روی تمام کتابچه هایم نوشته بودم پوهنتون کابل! به کفیتریای دانشگاه می رفتیم و در بدل چهارافغانی نان می خوردیم که در شهر نمی شد آن را با چهل افغانی خورد. غیر از آن نان خوردن در کفیتریا مزیت های دیگری نیز داشت، فضای شاد اشتها آور، طنین خنده ها، هر سو زیبا رویی و جوانی و ادایی .ما چنان می نمودیم که گویی هردو هنوزدانشجوهستیم.سرانجام هردو پناه گاهی یافتیم،اما تا نفس راست نکرده بودیم که آن روز خونین پنج شنبه فرا رسید، هفتم ثور 1357خورشیدی را می گویم، که کاش خداوند این روز را در تقویم خود نمی داشت.
تا چشم به هم زدیم «یونسی» به زندان رفت، پس از چندی رها شد و باز به زندان رفت و زمان درازتری را در زندان ماند، برادر کوچکش در دارالمعلمین کابل درس می خواند . جوان پر شور و با استعداد، عاشق و دل در گرو بلند بالا یی! همه دغدغه اش این بود که چگونه با او پیمان زنده گی مشترک ببندد.در آن روزگار شهر نشینان کابل هوای دیگری داشتند که گویی بر تر از آنهایی اند که در ولایات زنده گی به سر می برند. او به اتاق می آمد با دوستانش. سخت دلبستهء بحث های سیاسی بود. ازخلقی ها بدش می آمد. انتقاد و پشت انتقاد و گذشته از آن در پیوند به آنان فکاهه های سیاسی می گفت و ما می خندیدیم. با این حال او را به آرامش و خویشتنداری دعوت می کردیم که زبان نگهدار که جاسوسان دولت همه جا نشسته اند و او ما را محافظه کار می خواند و با بی پروایی می خندید. بعداً در کابل معلم شده بود.سالی نگذشته بود که شنیدم که آن معلم جوان و عاشق را زمانی که جهت دیدار خانواده به ولسوالی نرخ میدان وردک رفته بود، آدم کشان مکتب سوز و چراغ دشمن ، به جرم آموزگار بودن و در دامنهء کوهستانی خون پاکش را بر زمین ریخته بودند. خداوند بر او ببخشایاد! شهید ناکام که یکه وتنها توسن شهادت ازاین مصیبت آباد خونین آن سوی جهانید! بهشت برین جایش باد! خداند عاشقان را دوست دارد! وقتی شنیدم که چگونه او را در آن دامنهء کوه به شهادت رسانده اند،احساس کردم که تمام رگ های بدنم باز شده است و خون داغ و جوانم فواره زنان روی خاک های «نرخ» فرو می ریزد. بعد شنیدم که دوستم« یونسی» هی میدان و طی میدان ازهفت کوه سیاه و جنگل و دریا گذشته و رفته است تا آن سرزمین های دور. شنیدم که در اتریش، کوهستانی ترین کشور اروپایی زنده گی می کند. زنده گی برایش گوارا باد. من کوه و کوهنشینان راهمیشه دوست داشته ام. « یونسی» عزیرم ، آن کوهستانها برایت گوارا و گشایش آور باد!
می دانم «یونسی» این شعر را پیش از این خوانده است. او شعر را با لحن خاصی می خواند که گاهی مرا سر شار از خنده می ساخت. نمی دانم چرا همیشه بر می خاست چنان تندیسی از شکوه و زیبایی و دست می افشاند و می خواند:
« نادری» رخت سفر بند و برو جای دیگر
غیر رسوایی در این شهرچه نامی داری
این شعر را به «یونسی» عزیز اهدا می کنم و به همه بی سرپناهان سرزمینم. سرزمینی که جز خداوند پناه دیگری ندارد و هر کسی که می آید او را بی پناه تر می سازد.حتی کرزی دموکرات!!! نیز چنین کرده است. این شعر را به بی پناهان سرزمینم اهدا می کنم که آسمانه یی جز آسمان ندارند و پناهی جز خداوند!
« یونسی» تو رفتی و من پیشرفت بزرگی کردم دیگر در کوچه ها و پس کوچه های کابل به دنبال« اتاق» سرگردان نبودم؛ بلکه به دنبال« خانه» یی سر گردان بودم، از اتاق نشینی به همسایه نشینی رسیدم. هنوز وضعیت برای من تغیرچندانی نکرده است. شهر دیگر برای من خانه یی نداشت، چه کاری می کردم. من نیز مانند تو هی میدان وطی میدان راه زدم، از جنگل ها و تپه های گذشتم و رسیدم به بیرون شهر، به آب گیر قرغه؛ اما از آن نتوانستم بگذرم و مانند تو در دامنهء کوهی پناه گرفتم؛ اما نه در دامنه های کوهای اتریش؛ بل در دامنه های کوههای پغمان. آخرین چیزی راکه می خواهم بگویم این است که من باور دارم و تو هم نیز باور داشته باش که این سرزمین، این مادر من و مادر تو این همه نا مهربان نخواهد بود، می دانم این جا در کابل یا در بدخشان و یا هم در نرخ وردک برای من وبرای تو ، دو متر مربع زمین خواهد داد تا آرام بخوابیم، بی آن که کرایه یی بپردازیم و بی آن که روی شیشهء میتر برق، کاغذی بچسبانیم تا گردش آن را نبینیم. باور دارم روزی این مثلث مهربانی از کابل تا نرخ وبدخشان شکل خواهد گرفت و به گفتهء شاعر ما دوباره کبوتران گمشدهء خود را خواهیم یافت!
شاید حالا توبر نگردی و اما من حس می کنم که یک روز بر می گردی. شاید از گورستانهای نرخ این صدا در آن دوردستان به گوشت می رسد که:
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
هرچند به مهربانی مادر شکی ندارم ؛ اما می ترسم تا مادر آغوش مهربانی به سوی من و تو بگشاید، باند های مافیایی و زالو های خون آشام نشسته بر اورنگ، گورگاه ها را نیز به آیین بازار آزاد به حراج بگذارند! و بعد ما گورستان تا گورستان روی شانه های مردم سنگینی کنیم!
پناه باد
بسترم بر دوش
می شتابم درخم هر کوچهء دلگیر
با نیاز خفته درچشمم
خسته و خاموش
کس ز درد من نمی داند
کس نیاز خفتهء چشمان تبدارم
در نگاه من نمی خواند
کس نمی داند که من درهر قدم آرام
همچنان درخویش می سوزم
بسترم بر دوش
می شتابم در خم هرکوچهء دلگیر
از درون جاده های روشن پر نور
گونه هایم زرد
سینه ام پر درد
با غم و اندوه تنهایی خود همراه
در سراغ یک اتاق کوچک متروک
بسترم بر دوش
من دورن کوچه و پسکوچه های شهر
یک پناه بادمی خواهم
ای دریغا روزها بگذشت
بسترم بردوش
می شتابم در خم هرکوچهء دلگیر
خسته و خاموش
حمل 1357
شهر کابل
یکی دو سخن آغازین
در سالهای حاکمیت طالبان ، موسیقی درکشور از چوبه بلندی حلق آویز شده بود و اگر افغانستان را هم که چیزی به نام موسیقی باقی مانده بود ، در برون کشور نفس می کشید و آن هم به سختی. باری گزارشی شنیدم دررادیو بی بی سی از زنده گی زنده یاد استادرحیم بخش در کویته پاکستان، وقتی در پیوند به وضعیت موسیقی از او پرسیدند، پیر مرد به سختی گریست و گفت تا از کابل و کوچهء خرابات یادم می آید دود از جگرم بلندمی شود.ازسخن استاد اشکهای داغی از چشمانم جاری شد. یادم آمد که روزگای صدای استاد با چه شکوهی همه جا پخش می شد که: سر دریای کابل جوره ماهی...
من در آن سالها برای رادیو بی بسی در پشاور کار می کردم. افزون بر گزاشهای روزمرهء سیاسی و اجتماعی ، هرفته برنامهء داشتم زیر نام« گزارشهای فرهنگی افغانستان». در این بر نامه گذشته از رویداد های فرهنگی در پیوند به چگونه گی ابعاد گوناگون فرهنگ و هنر افغانستان نیز هر ازگاهی گزارشهایی نیز به نشر می رساندم. این نوشته را که می خوانید بر بنیاد یکی از چنین گزارشهایی شکل گرفته است
تاهکال پشاور و موسیقی افغانستان
در منطقه تاهکال شهر پشاور پاکستان هنرمندان و آواز خوانان افغانستان بازار گرمی دارند،.وقتی چشمت به این همه اعلان ،اشتهار و سرلوحه های رنگارنگ گروههای هنری و مراکز آموزش موسیقی می خورد و در هر گام با یک هنرمند و آواز خوان کشور رو به رو می شوی،کمتر تصور می کنی که در جای دیگری غیر از افغانستان قرار داری!
هر چند بعضی از گروههای هنری و شماری از آواز خوانان پناهنده بنا بر اجبار زنده گی موسیقی را چنان کالایی به بازار برده و گاهی هم به حفظ ارزشها و سنتهای موسیقی خودی توجهی نشان نمی دهند ، با این حال شماری دیگری از آواز خوانان و هنر مندان در تلاش آنند تا ارزشها و سنتهای موسیقی اصیل کشور را کماکان پاسداری کنند. در آموزشگاههای موسیقی که این جا به وسیلهء شماری از هنر مندان و نوازنده گان ایجاد شده است، همه روزه شماری از جوانان پناهندهء افغان به چنین مراکزی می آیند و به آموزش موسیقی و آواز خوانی می پردازند. گاهی هم شماری از شاگردان پیشگام براساس همان رسم کهن، مراسم «گُر» گذاری رای در برابر استادان به جا می آورند. در افغانستان مراسم گر گذاری یکی از سنتهای دیرین سال در شیوه آموزش سنتی موسیقی و خاصتا موسیقی کلاسیک به شمار می آید. آوازخوان و نوازنده یی که از چنین راهی نگذرد، گویی هنر او در حلقهء موسیقی کلاسیک کشور رسمیتی ندارد.
در حقیقت با اجرای مراسم« گرگذاری» شاگرد یا شاگردانی مرحلهء بلند تر آموزش موسیقی را چه در هنر نوازنده گی و چه در هنر آواز خوانی آغاز می کنند و پای به مرحلهء بالا تری می گذارند.د ر منطقهء ارباب رود پشاور«مرکز موسیقی عرفان» از مدتی بدینسو فعالیت دارد و یکی از مراکزبا اعتبار آموزش موسیقی افغانستان درپاکستان دانسته می شود. این مرکز را نوازندهء چیره دست و نام آور کشور استاد محمد احسان عرفان در همکاری با شماری از اهل موسیقی ایجاد کرده است.
استادمحمد احسان عرفان،ستار نواز سرشناس کشور ،همه روزه شماری از جوانان را دراین مرکز بادستگاه های موسیقی افغانستان واساسات علمی موسیقی آشنا می سازد. هرچند شاگردان این مرکز هنری گاه گاهی ترانه ها و سرود هایی رانیز زمزمه می کنند؛ اما عمدتاً این مرکز به آموزش هنر نوازنده گی می پردازد و شاگردان بیشتر از همه به نوازنده گی ستار، رباب و طبله می پردازند. شاگردان می آیند و مراسم گر گذاری را در حضور استاد عرفان اجرا می کنند.
چگونه گی مراسم گر گذاری
از استادعرفان می پرسم که یک شاگرد، چه زمانی شایسته گی آن را پیدا می کند تا مراسم گرگذاری را به جای آورد. او می گوید که این مراسم پس از آن به جا آورده می شود که شاگرد، گامهای مقدماتی در موسیقی را برداشته باشد. یعنی دیگر در پیوند به این امر که او در آینده آواز خوان یا نوازنده یی خواهد شد نگرانیی وجود نداشته باشد.یعنی شاگرد باید مراحل مقد ماتی و ابتدایی آموزشهای نوازنده گی و یا آواز خوانی را با موفقیعت پشت سر گذاشته باشد و به همین گونه درپیوند به استعاد او پرسشی وجود نداشته باشد.
در مراسم گر گذاری که در « مرکز موسیقی عرفان» راه اندازی می شود به قول استادعرفان نه تنها شماری از چهره های شناخته شدهء موسیقی کشور؛ بلکه شماری از هنرمندان موسیقی پاکستان نیز دعوت می شوند.او در پیوند به چگونه گی اجرای مراسم گر گذاری می گوید که پس از آن که همه استادان دعوت شده در جایگاه خود قرار می گیرند، شاگرد پتنوسی از شیرینیهای رنگارنگ ، گر و تحفه هایی را که تهیه کرده است در مقابل استاد می گذارد. بعداستاد تار خامی را که به نام (پاندره)) یاد میشود ، به دست شاگرد می بندد با اجرای چنین مراسمی در حقیقت ر سما اعلان می شود که هنرمندی به شاگردی استادی زانو زده است .
***
افغانستان پیوسته تاریخی داشته است دیگرگونه . این تاریخ خونین کمتر مجال داده است تا زنده گی در این کشور به گل و شگوفه یی برسد. زنده گی در این کشور گویی همیشه در یک دایره سیر میکند، دایره یی که گویی محیط آن راسه حادثهء خون ، ویرانی و توقف به وجود آورده است. حادثه یی به میان می آید خون وویرانی در پی دارد ،حادثه در نقطه یی به پایان می رسد ،هنوز مردم از زیر بار مصیبت آن قامت راست نکرده اند که حادثهء دیگری با ظرفیت بزرگتری از ویرانی و خونریزی آغاز می شود. یک چنین تاریخی به هیچ پدیده هنری و اجتماعی در این کشور مجال رشد نداده است.
چنین است که ما کشور استعداد های نیم سوزیم. در این جا کمتر استعدادی توانسته است تا به گونهء کامل بدرخشد. اسعداد ها درخشان نمی شوند؛ بلکه بیشتر به گونهء نیم سوز، می سوزند و دود و خاکستر می شوند. گاهی ما از خود می پرسیم که ما چرا مانند این یا آن کشور هنرمندان ، شاعران پژوهشگران و سیاسیون بزرگ و بر جسته در سطح منطقه و جهان نداریم؟ پاسخ چنین پرسشهایی دقیقاً بر می گردد به همین امر که ما فضای برای درخشنده گی نداشته ایم و هم اکنون نیز نداریم. پرنده گان در قفس نمی تواند بالاتر از سقف قفس پروازی داشته باشند. اگر پرواز بلند می خواهیم باید قفس را بشکنیم و اگر درخشنده گی می خواهیم باید، فضای آزادی داشته باشیم.
موسیقی افغانستان نیز پیوسته چنین وضعیتی داشته است ،برسی این امر از گذشته های دور تا امروز کاری نیست که از دست من به د رآید.من تنها به همین سده های اخیر توجه می کنم.چنان که در سده های اخیر موسیقی افغانستان گاهی دست به دیوار ،گاهی دست به عصا و گاهی هم لنگ لنگان گام بر داشته و هم اکنون در چار راه سیاه خاموشی و تعصب چنان دریوزه گر پیری نشسته،آهنگ و آواز گدایی می کند! ازاین همه فراز ها و فرود ها که بگدریم در نیمه سدهء نزدهم میلادی موسیقی افغانستان تلاش کرده است تا با قامت بلند تری گام بردارد؛اما نمی دانست که در پایان سدهء بیستم با طالبان در گورستان خاموشی دیداری خواهد داشت.
مهندس صدیق قیام در زمینهء موسیقی در افغانستان تحقیقات سودمندی انجام داده است،او که در ارتباط به چندی و چونی موسیقی کشور و رمزو راز راگها یا دستگاه های موسیقی کلاسیک و شیوه های اجرای آن نتایج تحقیقات چندین ساله اش را در کتاب پر حجمی زیر نام « از آهنگ تا صدا» اخیراً در شهر پشاور،انتشار داده است، می گوید که در سده ء نزدهم باز سازی موسیقی افغانستان در دوران امیر شیر علی خان زمانی آغاز شد که شماری از هنرمندان و آواز خوانان به همین هدف از کشور هند به کابل فراخوانده شدند. او می گوید که این هنرمندان در کوچهء خرابات کابل که امروز ویرانه ء بیش نیست جایگزین شدند.
در همین زمان شماری از آواز خوانان و نوازنده گان کشور در نزد استادان هندی به آموزش علمی موسیقی پرداختند. همان گونه که گفته آمدیم ،موسیقی افغانستان در روند هستی خود تحولات و تغیرات گسترده یی را پشت سر گذاشته است .چنان که گاهی تا آستانه ء فروپاشی به پیش رفته و گاهی هم حرکت رو به تعالی داشته است.
به گفتهء صدیق قیام پس از باز سازی موسیقی د رکوچه ء خرابات در زمان امیر شیر علی خان ،چهره های درخشانی در عرصهء موسیقی کشورپدید آمدند. او از استاد قاسم یاد می کند و می گوید که استاد قاسم هم مکتب گذار موسیقی بود و هم مبارز راه استقلال که کاج بلند صدایش از کوچهء خرابات قامت افراشت. به همین گونه به گفتهء او شخصیت دیگری که ازکوچهءخرابات کابل سر به در آورد استاد سر آهنگ است که لقب بابای موسیقی را از کشور هند به دست آورده است.
مجید سپند ستار نواز شناخته شده ءکشور نیز در ارباب رود پشاور آموزشگاهی دارد که روزانه شماری از جوانان بهاین آموزشگاه می آیند و پنچه های شان را با تار های پولادین ستار آشنا می سازند. ستار می آموزند و می خواهند تا غم غربت و دوری از وطن را در زمزمه های تار های ستار رها سازند. اودر پیوند به سابقهء مراسم گر گذاری در آموزش سنتی موسیقی در افغانستان می گوید: در دوران امیر شیر علی خان زمانی که آموزش سنتی موسیقی در کوچهء خرابات آغاز شد، رسم گر گذاری نیز پدید آمد. ظاهراَ چنین فکر می شود که رسم گرگذاری از کشور هند به افغانستان آمده است.
به گفته مجید سپند اسا ساُ فلسفه ء گرگذاری این است که رابطهء شاگرد و استاد به رسمیت شناخته شود. راه اندازی جشن گرگذاری با هزینهء آن بر عهدهء شاگرد است. به گفتهء سپند، استاد در این جشن،در بند دست شاگرد تا خامی می بندد و این تار خام بیانگر رابطه بسیار نازک و حساس شاگردی و استادی است.یعنی اگر این تار در یک جهت بیانگر پیوند و رابطه است در جهت دیگر این مفهوم را نیزمی رساند که این رابطه بسیار حساس است و می تواند هر لحظه گسسته شود. این خطر شاگرد را برآن می دارد از تمام نزاکتهای شاگردی و استادی با خلوص نگهداری کنند و نگذارد که این پیوند از هم بپاشد. این رشته می تواند رشتهء خلوص باشد! این رشته مفهوم بزرگ نمادین دارد. در زبان مردم افغانستان نیز رشتهء خام کنایه از حساس بودن یک رابطه است که خطر گسستن هر لحظه آن را تهدید می کند.
رسم گر گذاری نیز از خود شرایطی دارد ، مجید سپند می گوید که در جشن گر گذاری تنها کسانی حق اشتراک دارند یا به زبان دیگر از کسانی دعوت می شود که آنها خود باید مرحله گر گذاری را سپری کرده باشند.البته چگونگی اجرای مراسم گرگذاری در بخش نوازنده گی و آواز خوانی یک سان است، مثلا اگر شاگردی گر گذار نوازنده است است در این صورت زیادتر نوازنده گان دعوت می شوند و اگر شاگرد گر گذار آواز خوان است در آن صورت آواز خوانان بیشتر فرا خوانده می شوند.
این جشن هنری، با هنر نمایی هنرمندان آغاز می شود . یعنی اگر گر گذارری نوازنده است، نوازنده گان شروع می کنند به هنرنمایی ،آنها به نوبت پارچه های خود را می نوازند ،در پایان استادی که به او گر، گذاشته شده است به هنر نمایی می پردازد و پارچه هایی را اجرا می کند. در صورتی که گر گذار آواز خوان باشد ،آواز خوانان و استاد به نوبت به آواز خوانی می پردازند.
هنر نمایی استاد در حقیقت اعلان موقیعت بلند هنری اوست، یعنی به حاضران می فهماند که او در آن درجه و موقیعت هنری قرار دارد که می تواند هنرمندی رارسماً به شاگردی بپذیرد. اجرای مراسم گر گذاری برای شاگرد این مفهوم را ارائه می کند که او در حقیقت درحضور گروهی ازهنرمندان به شاگردی کسی زانو زده است و استاد همیشه برگردن اوحق استادی خواهد داشت ،حتی اگر در آینده اگر این شاگرد به شهرت و موفقیتهای بزرگی هم که دست یابد.
مرحلهء گر گذاری در آموزش سنتی موسیقی در افغانستان هنوز به معنای پایان کار نیست. محمد احسان عرفان می گوید که پس از مرحلهء گرگذاری، مرحله« شَکَر» گذاری وجود دارد.گاهی واقع شده است که یک شاگرد سالهای درازی در میان مرحله گر گذاری و شکر گذاری ریاضت می کشد. او می گوید یک استاد زمانی به شاگرد خود اجازه میدهد تا مراسم شکر گذاری را به جا ی آورد که باید شاگرد به مراحلی از کمال و پخته گی رسیده باشد.
در مراسم شکر گذاری استادان بلند پایه ء موسیقی دعوت می شوند. در آغازشاگردی که شکر گذاشته است به اجرای برنامه می پردازد. استادانی که در حقیقت گروه داور اند ، به دقت تمام به هنر نمایی های شاگرد توجه می کنند ، به او گوش می نهند، گوش نهادنی با تمام حواس و روان . بعداُ آن ها هر کدام در پیوند به چگونه گی برنامه ء اجرا شده به ابراز نظر میپردازند که ایا شاگرد به آن درجه از پختگی و کمال رسیده است که بتواند خود به گونه شخصیت هنری مستقل به کار هنری بپردازد و شاگردان دیگری تربیه کند یا نه؟ در صورتی که همه استادان یا دست کم اکثریت آنان موفقیت شاکرد را تصدیق کردند ،در آن صورت استادی که شکر گرفته است به شاگرد خود رسماُ اجازه فعالیت مستقلانه ء هنری را می دهد.
مرحله ء شکر را میتوان به تعبیری به مراسم اخذ دانشنامهء موسیقی در آموزش سنتی موسیقی تلقی کرد. گاهی گذشتن از چنین مراحل آموزش سنتی موسیقی در افغانستان بی شباهت به گذشتن از هفت خوان رستم نیست. محمد طارق عزیز میرزا غزنه یی، تقریبا سی سال است که با موسیقی سر وکار دارد و تبله می نوازد.
هر چند او این قابلیت و توانایی را به دست آورده است تا به آموزش شاگردان بپردازد ؛ولی ازین که تا کنون مراسم شکر گذاری را اجرا نکرده است ، بناُ نمی خواهد به چنین اقدامی دست بزند. غیر از این شاگردان موسیقی نیزعلاقه ندارند تا نزد کسی به شاگردی بروند که خود مراحل آموزش موسیقی را رسماً پشت سر نگذاشته است. طارق غزنه یی می گوید که ظرف سی سال گذشته از آن عده استادان و هنرمندانی که به افغانستان آمده اند آموزشهایی دیده و به گونهء پراگنده به شاگردی پرداخته است، با این حال از این که او مراسم و شکر گذاری را رسماً به جای نیاورده، بناً در این مدت زمان نخواسته است تا رسماً به آموزش شاگردان بپرد. اوسرانجام به سال 1999 میلادی نزد استاد محمد عارف چشتی در هنر تبله نوازی مراسم گرگذاری را به جای آورد و رسما به شاگردی او زانو زد. او هم اکنون در همین مرحله است یعنی تا هنوز به مرحلهء شکر گذاری نرسیده است.
***
این چند دهه است که مردم افغانستان روزگار سختی را سپری می کنند،جنگ و سختگیریهای سیاسی ملیون ها تن را از کشور به چهار گوشه ء جهان آواره کرده است. همراه با کاروان چندین ملیونی پناهنده گان ارزشهای معنوی و مادی زیادی نیز از افغانستان آواره شده است. در حقیقت هر پناهنده یک افغانستان ذهنی دارد و درآن زنده گی می کند. در این میان موسیقی و آواز خوانی افغانستان به گونهء گسترده یی پای در گلیم تبعید کشیده است.در دوران حاکمیت مجاهدین ، موسیقی افغانستان صدمه ء بزرگی دید،((افغان موزیک)) یا تاراج شد و یا هم به دود و خاکستر بدل گردید.
شمار بیشتر نوازنده گان ،آواز خوانان و آهنگسازان به سبب در گیریهای خونین تنظیمی و فروپاشی زمینه های کار هنری کشور را ترک کردند.با این حال دراین سالها موسیقی افغانستان هر چند به سختی باز هم نفسی می کشیدو اما صاعقهء بزرگ زمانی فرود آمد که طالبان کابل را قبضه کردند.پیروزی آنها بر کابل آخرین نفسهای موسیقی افغانستان را خاموش کرد. هم اکنون در ساحات زیر کنترول طالبان نه پنجه یی روی تاری می لغزد و نه هم سرودی در گلویی زمزمه می شود.، همه جا خاموش است وتاریک. تنها سایهء سیاه هول و اضطراب است که راه را برای زیستن بسته است.
افغانستان از چهره های پر آوازه ء عرصهء موسیقی کاملاً خالی شده است ، نه تنها کوچه خرابات گهوارهء موسیقی کلاسیک افغانستان،خاموش وماتمزده به نظر می آید،بلکه سالهاست که بردروازهء مکتب موسیقی درشهر کابل قفل سیاه و سنگینی تعصب وکوردلی آویخته شده است. گویی سده های درازیست که ضربهء شلاق بر اندام بلورین ترانه و آواز می پیچید و صدای آن چنان صدای جغد کوری در یک شب تاریک طنین انداز است . آری این یگانه صداییست که دراین خشکسال آواز ، سرود و ترانه ،چنان باران سرخ و سربین بر باغستان هستی افغانستان فرو می ریزد.
یاداشتها :
*- به روشنی نمی دانم که این نوشته در کدام یک از ماههای سال 1380 خورشیدی نوشته شده است، شاید هم درسال 1379.این نوشته بعداً در شمارهء دوازدهم و سیزدهم سال 1380 خورشیدی فصلنامه ء سپیده که به وسیلهء مرکز فرهنگی عرفان در پشاور به نشر می رسید، انتشار یافته است.
*- با پیدایی گروه های آماتور رسم کهن گر گذاری در آموزش موسیقی افغانستان اندک اندک آن شکوه پیشین خود را از دست داده است. چنان که دیگر کمتر کسی می خواهد تا سالها نزد کسی زانوی شاگردی بزند و به ریاضت هنری بپردازد . گویی آن تار خام که روزگاری استوار ترین رشتهء آموزش و پیوند معنوی در میان استاد و شاگرد بود، سالهاست که از هم گسسته و دیگر در موسیقی افغانستان نه استادی در کار است و نه هم ریاضتی. رقص جلف چند دختر بازاری، یک صدای آزاردهنده و به تعبیر حضرت سعدی صدای بدتر از آوازهء مرگ پدر و چند جملهء مستهجن به نام شعر کافیست تا مسیقی امروز افغانستان را تعریف کند. چنین است که در این سالها موسیقی در افغانستان به چیز خدادادی بدل شده است. گاهی به تعبیر ظاهر هویدا این موسیقی نه بلکه موسیخی است، یعنی نا میشنوی موی بر اندامت بر می خیزد. یک ساز ناخوش با آواز ناخوش و رقصهای ناموزون با هم در می آمیزند و می شود آهنگ روز.
باز هم در پیوند به مراسم گر گذاری باید بگویم که اجرای این مراسم در گذشته آن قدر مهم بوده که پر آوازه ترینان حتی آنانی که به مقهوم واقعی بر سکوی استادی نیز پا گذاشته بودند، با این حال نا گزیر از آن بودند تا چنین مراسمی را به جا آورند و رسماً در پیشگاه استاد بر تر از خود گر گذارند و اعلام شاگردی کنند. اخیراً دریکی از سایت ها، نوشته یی خواندم از جناب نزهت هروی زیر نام« سخنی در چهلمین سالروز در گذشت استاد غلام حسین ». او جایی در این نوشته گفته است :
«امیرحبیب اله خان به اندازهء به استاد غلام حسین ارج می گذاشت که استادان او هر یک استاد امام الدین سیالکوتی و استاد کریم خان سندی را از هندوستان به کابل دعوت نموده ، در دربار محفل شایانی برپا و مراسم « گور گذاری» استاد را نزد ، استاد امام الدین سیالکوتی و استاد کریم خان سندی برگذارنمود»
از این گفته بر می که در آن روزگار استادی که شایسته آن را می داشت تا استادغلام حسین نزد او گر بگذارد وجود نداشته و در جهت دیگر استاد در چارچوب سنت های آموزشی موسیقی در افغانستان ناگزیر از آن بوده است تا نزد استادی مراسم گر گذاری را به جا آورد.
باز نویسی
سنبلهء 1390 خورشیدی
شهر کابل
کتاب تازه ای من زیر نام « پرواز آخرین» این روز ها به شمارگان هزار جلد در شهر کابل انتشار یافت. این کتاب در بر گیرندهء شماری از نوشته های من است در پیوند به شعر معاصر افغانستان و چگونه گی شعر و شاعری یکی چند شاعر معاصر.
در مقدمهء کتاب نوشته ام:
مرا بر بساط همین است
گاهی نوشتن چقدردشوار است وگاهی هم چقدر آسان؛ اما برای من آن روز های خوب گذشته اند که به آسانی می نوشتم و ازیک نشاط تعریف ناپذیر لبریز می شدم. ماه هاست که دیگر نمی توانم چیزی بنویسم، مانند آن است که همه چیز پایان یافته است، گویی جمله ها، همگان ادامهء یک نقطه است، نقطهء پایان.
تا می خواهم بنوسم به نقطهء انجام می رسم، به نقطهء بن بست وگویی درآن سوی بن بست دیگرچیزی نیست. چقدرانتظارکشیدم تا ذهنم آماده شود برای نوشتن یک مقدمهء کوتاه برای « پرواز آخرین»؛ اما چنین نشد.کتاب را باید بفرستم به چاپخانه، پس نا گزیرازآنم تا چیزی بنویسم تا جای خالی مقدمه را پرکند.اضافه از شش ماه است که دست به قلم نبرده ام گویی مرا با او هیچ آشنایی و دیداری نبوده است، در حالی که لبریزم ازفریاد واما مانند آن است که گویی زمستان بد بختی های من همه چیز را منجمد ساخته است، حتی فریاد را ونوشتن را نیز.
مرگ درهرحالی به سراغ هرانسانی می آید ، به گفتهء مردم این شترسپید پشت دروازهء هرخانه یی زانو می زند.اما شاید مرگ تمام آنانی که به گونه یی با قلم آشنا هستند، آن گاه فرا می رسد که که دیگر ازنوشتن بازمی مانند. توخوب می دانی آن گاه که آفرینش هنری به پایان می رسد، هنرمند نیز به پایان رسیده است. وقتی حس می کنی که دیگر نمی توانی بنویسی یا آن گونه که می خواهی نمی توانی بنویسی درحقیقت به نقطهء پایان رسیده ای. این حس خود همان نقطهء فرجام در برابرسطرکوتاه زنده گیست.
این حس به زنده گی هرشاعر، نویسنده وهنرمندی پایان می دهد. هم اکون که این سطرها را می نویسم احساس می کنم که پایان یافته ام و به سنگی بدل شده ام درکوهستان دوری، کوهستان خوابیده درزیر برف سنگین خاموشی. آیاطلوعی درراه خواهد بود، تا این خاموشی را ازمن بردارد؟ نمی دانم، چون آینده از آن خداوند است وما را بر چگونه گی آن دستی نیست.
چه می توان کرد، دلتنگم، دلتنگ در این سر زمین ملال انگیز، ملال بیدرمان ، ملالی که با من راه می زند، ملالی که گاهی سایهء من است و گاهی من سایهء او، ملالی که گاهی مرا می سوزد و گاهی بر روی آسمان وستاره گان پرده می افگند. ملالی که مرا در درون منفجر کرده است. یادم می آید که باری در آن روزگارشاد جوانی که غمها این قدر بزرگ نبودند، ازنادر نادرپور خوانده بودم:
جهانا! فسون تو ام بی اثر شد
نگیرد مرا جذبهء مهرو ماهت
نه آن زعفرانی فروغ غروبت
نه آن لعل گون پرتو مهرو ماهت
جهانا! ملال از تو دارم
ملالی که آغاز و پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
تو زین پیش زیباتر از حال بودی
دریغا که امروز، دیگر نه آنی
مرا پیر کردی و خود پیر گشتی
جهانا! تو قدر جوانی چه دانی؟
نمی دانم که این شعر از آن روزگار جوانی چگونه تا این سالهای درد، سالهای شکست و مویه با من راه زده است. حال خودم را بهتر می توانم در آینهء این شعر پیدا کنم. حال می دانم وقتی که جذبهء مهر و ماه تورا نمی گیرد، توچه حالی داری! وقتی جذبهء مهر و ماه تو را نمی گیرد و زبان بامداد را نمی فهمی و نمی دانی که نسیم با کدام زبان با شاخه های درختان گفتگو می کند، مانند آن است که تمام شده ای ودیگر آفرینش پایان یافته است.وقتی آفرینش پایان می یابد ، همه چیز دگرگونه می شوند و نامهای تازه می یابند و آفرینشگر نیز چنبن می شود.
کتاب « پروازآخرین» شاید کتاب آخرین من است و شاید هم نه، نام کتاب از داستان عقابی بر گرفته شده است که بربلندترین قلهء کوه بلندی در زیرروشنایی زرین غروب می میرد و اما نمی رود تا از چشمهء زنده گی، آبی بنوشد و بعد جاودانه زیست کند؛ اما با پروازی پست در دنبال کلاغان و در تهء دره های همیشه تاریک. چنین است که او مرگ را بر می گزیند و در کنار جوجه گان در یک غروب غمناک سر روی سنگی می گذارد و خاموش می شود.مرگ این عقاب چقدرمی تواند حسادت بر انگیز باشد! او در پیش چشم جوجه گان، بر بلند ترین قلهء کوه خاموش می شود .در اوج می میرد، در بلندی، در رهایی و آزادی !
این داستان را از زندان با خود آورده بودم و چه سالهای درازی که با من زیست تا این که زمستان سال پار روی صفحهء کاغذ پیاده شد.
به همین گونه نوشتهء« از دهکده و دریا تا کوهستان وقرآن» که سالها در ذهن من بود، بار ها به دوستانم و بچه ها قصه کرده بودم، اما دوستی در یک گفتگو از من خواسته بود تا خوب ترین رویایی را که تا کنون دیده ام بنویسم و من نیز این رویا را در زمستان گذشته نوشتم. هم اکنون مانند آن است که آتشی در دلم می سوزد و تمام هستی مرا می سوزاند که چرا این نوشته را به علی سینا ندادم تا بخواند شاید می خواستم تا روزی آن را دراین کتاب بخواند!. آه خدای من حادثه چقدر غافلگرانه و نا جوانمردانه فرا می رسد و در یک چشم به هم زدن به همه چیز پایان می دهد. نوشتهء « لحظه ها وخاطره ها» بیانگر شرایط ناگوار زنده گی سالهای حاکمیت طالبان در کابل است که از در و دیوار کابل فقر و خشونت، تعصب و جهالت فرو می ریخت. این نوشته را به علی سینایم اهدا کرده بودم، او که هنوز چهار سال داشت. این نوشته تا هم اکنون چندین بار در نشریه های کشور به نشر رسیده است.
گذشته از این ها « آخرین پرواز» دربر گیرندهء برخ دیگری از نوشته های من در سالهای اخیر است که در پیوند به کار های ادبی شماری از شخصیت های فرهنگی کشورنوشته شده اند .« شهزادهء خوشبخت» را سالها پیش در زمان حاکمیت مجاهدین ترجمه کرده بودم که پس از یک باز نگری در این کتاب به نشر رسید.ظرف چند سال گذشته در پیوند به ادبیات معاصر کشور به پژوهشهای بیشتری پرداخته ام. چنان که کتاب های« عبوری ازدریا وشبنم»،« یک آیینه وچند تصویر»،« افق تبعید»
،« پنجره های رو به رو» و کتاب « پرواز آخرین» که در دست دارید، نتیجهء چنین پژوهشهایست.
« پروازآخرین» درحقیقت ادامهء چنین کاریست. شاید بتوان گفت که این کتابها ادامهء یکدیگراند. این که چرا این گونه بی برنامه ونا منظم به نشرمی رسند باید بگویم، زنده گی من خود نیزچنین است. هیچگاهی نتواتسم تا گوشه یی بنشینم و در چارچوب یک برنامه ، به پژوهش و سرایش بپردازم. تا می خواهم چیزی بنویسم مشکلی در برابرم قد بلند می کند و مرا ازنوشتن بازمی دارد. تا جایی می دانم که امروزه نوشتن در افغانستان به شاق ترین کار بدل شده است. روزگاری، جوانی به گورکی نوشته بود:« ازبس که زنده گی برایم شاق شده است، چارهء دیگری جز نوشتن ندارم»؛ اما این جا نه تنها زنده گی؛ بلکه نوشتن نیز شاق شده است.شاید نوشتن خود یکی از راه های مقابله با دشواریهای این زنده گی شاق است.
بااین حال گویی این جا همه گان از نوشتن و خواندن روی بر گشتانده اند! هرچندگاهی صدای ناتوانی این جا و آن جا به گوش می رسد و تو زمزهء داستانی یا شعری را می شنوی .صدایی که چنان پیچکی بر اندام سپیدار تنهایی خود می پیچد و پیش از آن که به سوی آفتاب چشمکی زند، خاموش می شود. گویی غوغای بازار آزاد ، سرو صدای شبکه های مافیایی، انفجار چادری پوشان انتحاری، پروازبم افگن های دموکراسی اهدایی، دشنامها و پهلوانی های پارلمانی، دروغپردازیهای سخنگویان دولتی، ابتذال رسانه یی، بوق و کرنای تکه داران به اصطلاح جامعهء مدنی،هیاهوی انجو سالاران مافیایی، سیاست های دادگاهی، گرسنه گی و بی آبی و آلوده گی زمین و آسمان ،گویی همه صدا های را که می خواهی بشنوی خاموش کرده است.
این جا در این اوقیانوس خون باید صدای بلندی داشت، این جا دراین اوقیانوس خون، این نهنگان گرسنه می خواند تا همه ماهیان طلایی و کوچک صدای ما را در یک نفس ببلعند.چنین است که این جا نوشتن شاقتر از هر کار دیگریست.باری یکی از دوستان فرهنگی که سالهاست که قلم می کشد، از آلمان بر گشته بود و در دستگاه دولتی جایگاه مناسب خود را یافته بود. او روزی به من گفت: در این شهر،شما چگونه می نویسید؟ گفتم همین گونه در این یا آن گوشهء اتاق در خانه، بی آن که میز و چوکیی در کار باشد. بی آن که خلوتی باشد و روشنایی خیال انگیزی! او همانگونه که ناباورانه به سویم نگاه می کرد گفت: از وقتی که به کابل آمده ام تا کنون نتوانسته ام چیزی بنویسم. بعد شنیدم که دریکی از سفارتخانه های کشورمقام بلندی یافته است. با خود گفتم زنده باد دموکراسی با این شایسته سالاری اش! وقتی نویسنده یی نمی تواند در کابل بنویسد باید به کشور دیگری فرستاده شود! به گمانم آن نویسندهء عزیز نه به هوای نوشتن؛ بلکه به هوای بر داشتن یک خیز بلند به کابل آمده بود.
می دانم که درکتاب بازهم اشتباهت چاپی راه یافته است. چاره چیست؟ خود پیش روی کامپیوتر می نشینم، تایپ می کنم و می فرستم چاپخانه و بعد خود به صطلاح چاپگران پروف خوانی می کنم، یک بار، دوبار و دیگر حوصله نمی کنم و ظاهراً می بینم که همه واژه ها و سطر ها درست است؛ اما تا کتاب از چاپخانه بر می گردد، پیش از دیگران خودم می بینم که چه اشتباهاتی در آن رخ داده است، دلتنگ می شودم. حال دیگر به عادتم بدل شده است تا درهرکتابی چنین چیزی را بنویسم و پوزش خواهی کنم از تو خوانندهء عزیز!
بر من ببخشایید ؛ مرا بر بساط همین است. این پرنده را بال پرواز بلند تری نیست.
اسد 1390 خورشیدی
شهر کابل
باز هم ادامهء چنگ شعر مثنو ی
شمار ی از مولانا شناسان براین باور اند که نقش حُسام الدین چلب ی درآفرینش مثنو ی ، تنها در این نیست که مولانا بنا بر خواهش او سرایش مثنو ی را ادامه داد؛ بلکه او را درآفرینش پاره ی ی از مضامین مثنو ی نیز موثر م ی دانند . چنان که او در آوردن شمار ی از حکایات وداستانها ی که شمس در مجالس خاص بیان م ی نموده است، نقش کارساز ی داشته است .م ی گویند حُسام الدین پیوسته از مولانا م ی خواسته است تامنظومه اش را به مانند شیخ فرید الدین عطار با داستانها ی عاشقانه و عبرت آور ی ، مزین سازد .م ی توان گفت به همان پیمانه ء که شمس تبریز در انگیزه ء شاعر ی مولانا اثر گذار بوده به همان اندازه مثنو ی معنو ی نتیجه ء تشویق حسام الدین بوده است .چنان که مولانا خود مثنو ی معنو ی را نه تنها در اصول و فروع از آن ِ حُسام الدین م ی داند؛ بلکه ابتداء و انتها ی آن را نیز وابسته به او م ی سازد .
همچنان مقصود من زین مثنو ی
ا ی ضیا ء الحق حسام الدین تو ی
مثنو ی اندر فروع و دراصول
جمله آن ِ تست کرد ی تو قبول
چون نهالش داده ا ی ، آبش بده
چون گشادش داده ا ی ، بگشا گره
مثنو ی را جمله اصل و ابتدا
خود توی ی هم با تو باشد انتها
قصدم از الفاظ او راز تو است
قصدم از انشاش آوازتو است
پیش من آوازت آوازخداست
عاشق ازمعشوق حاشا ک ی جداست
غیر از نخستین دفتر مثنو ی که با " نی نامه" آغاز م ی شود، مولانا پنج دفتر دیگر را به نام " ضیاء الحق حسام الدین " م ی آغازد، حق گزار ی مولانا به مرید و خلیفه ء خود حسام الدین چلب ی به پیمانه یی است که در دفتر ششم وقت ی که مثنو ی به پایان خود نزدیک م ی شود، او این اثر گرانسنگ را به حسام الدین پ یش کش م ی نماید ومثنو ی را به نام او " حسام ی نامه " م ی خواند .شاید بدینگونه مولانا م یخواهد حق ی را که حسام الدین در فراهم آور ی مثنو ی داشته است ادا کند .
گشت از جذب چو تو علامه ی ی
در جهان گردان حُسام ی نامه ی ی
پ یش کش م ی آرمت ا ی معنو ی
قسم سادِس درتمام مثنو ی
هرچند این امر چنین توهم ی را نیزاین جا و آن جا به میان آورده است که گویا نام مثنو ی معنو ی" حسام ی نامه " بوده است ؛ ول ی محققان عرصه ء مثنو ی شناس ی یک چنین باور ی را اشتباه م یدانند.استاد ذبیح الله صفا درجلد سوم تاریخ ادبیات درایران م ی نویسد: « بدان نجو ی که برخ ی تصورکرده اند ، نام کتاب " حسام ی نامه " ن یست ؛ بلکه مولو ی ازباب شکر گزار ی ، آن را چنین عنوان ی داده است .»
استاد ذبیح الله صفا به بیت :
پیش کش می آرمت ا ی معنو ی
قسم سادِس درتمام مثنو ی
استناد نموده م ی گوید که در این بیت دوباره مولانا به اسم معمول کتاب ، یعن ی مثنو ی بازگشته است .» عقیده یی نیز وجود دارد که توصیف حُسام الدین چلب ی به نام " ضیاءالحق حسام الدین " درمثنو ی برا ی مولانا تداع ی کننده ء یاد و خاطرهءشمس تبریز نیز است .
برا ی آن که مولانا در سیما ی حسام الدین ، تجسم یاد ها و خاطره ها ی شمس را نیز م ی دید.غیر از دفتر نخستین که با "ن ی نامه" آغاز م ی شود ، پنچ دفتر دیگرمثنو ی با توصیف حسام الدین آغاز شده است. بدینگونه مثنو ی از نظر آغاز و انجام خود باهیچ یک از آثار عرفان ی دیگر در زبان فارس ی در ی شباهت ی ندارد .در دفتر دوم چنگ شعر مثنو ی پس از یک خاموش ی دو ساله زمان ی به نوا درم ی آید که حسام الدین جهت صید معان ی تازه ازمعراج حقایق باز م ی گردد:
چون ضیاالحق حسام الد ین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود
ب ی بهارش غنچه ها نشکفته بود
چون زدریا سو ی ساحل باز گشت
چنگ شعر مثنو ی با ساز گشت
در دفتر سوم مولانا حسام ا لدین را گشاینده ء گنجینه ء اسرار م ی خواند :
ا ی ضیاء الحق حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
بر گشا گنجینه ء اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذاررا
در سر آغاز دفتر چهارم ، مولانا تمام هست ی مثنو ی را در اختیار حسام الدین م ی دهد و او عاشقانه این کاروان معرفت به هر سوی ی که م ی خواهد م ی کشاند :
ا ی ضیاء الحق حسام الدین تو ی
که گذشت ازمه به نورت مثنو ی
همت عال ی تو ا ی مُرتجا
م ی کشد این را خدا داند کجا
گردن این مثنو ی را بسته ا ی
م ی کش ی آن سو ی که دانسته ا ی
مثنو ی پویان کشنده نا پدید
ناپدید ازجاهل ی کِش نیست دید
مثنو ی را چون تو مبداء بوده ا ی
گر فزون گردد تواش افزوده ا ی
چون چنین خواه ی خدا خواهد چنین
م ی دهد حق آرزو ی مُتقین
با این همه توصیف ی که مولانا از حسام الدین به دست م ی دهد ، به نظر م ی اید که هنوز چیز ها ی ناگفته ء زیاد ی در توصیف او دارد . چنان که دردفترپنجم مولانا از اهل زمانه و تنگنظر ی ها ی روزگار شکایت دارد که نم ی تواند ، آن گونه که م ی خواهد درمدیح حسام الدین داد معن ی دهد .
ا ی ضیاءالحق حسام الدین راد
اوستادان صفا را اوستاد
گرنبود ی خلق محجوب و کثیف
ورنبود ی حلقها تنگ و ضیف
در مدیحت دادمعن ی دادم ی
غیر این منطق لب ی بگشادم ی
در دفتر ششم آن گونه که گفتیم مولانا به حقگزار ی حسام الدین م ی پردازد و از مثنو ی " حسام ی نامه " م ی سازد و آن را برا ی مرید و خلیفه ء ایثار گر خویش پیشکش م ی کند.
ا ی حیات دل حسام الدین بس ی
م یل م ی جوشد به قسم سادِس ی
گشت از جذب چو تو علامه ی ی
درجهان گردان حسام ی نامه ی ی
روایت است که حسام الدین چلب ی مجموع مجلدات مثنو ی را هفت بار بر حضرت خداوندگار بر خواند، و اززبان مولانا به رمز و رازآن آگاه ی یافت و به دستور او بر بسیار ی از واژه گان اِعراب نهاد.
بدینگونه مولانا به تشویق ، انگیزه و ایثار عرفان ی حسام ا لدین چلب ی در سالها ی آخرین زنده گ ی خویش مثنو ی معنو ی را چنان تندیس ی از اندیشه و عرفان ، پند و حکمت پدید آورد که از همان روزگاران شاعر تا هم اکنون به ح یث بزرگترین منظومه ء عرفان ی در کنار کتب مقدس ازآن یاد م ی شود و سالکان واد ی عشق و حقیقت در درازا ی زمانه ها هیمشه ازآن مشعل ی فرا را ه خویش ساخته اند .
غروب روز یک شنبه پنجم جماد ی الاخر سال 672 قمر ی ، برابر با 1273 میلاد ی نه تنها آفتاب قونیه در پشت تپه فرو م ی رفت ؛ بلکه درخشان ترین خورشید عرفان اسلام ی و ادبیات عرفان ی فارس ی در ی نیز در حال غروب بود .درست ، مولانا جلال الدین محمد بلخ ی درغروب همین روز خرقه ته ی کرد .حسام الدین چلب ی پس از خاموش ی مولانا ، از سلطان ولد خواست تا به جا ی پدر بنشیند ، او را و مریدان دیگر را پیشوایی کند .سلطان ولد خود دراین ارتباط در مثنو ی ولد ی م یگوید :
گفت ازآن پس حسام الدین به ولد
بعد ی والد توی ی امام و سند
جا ی او باتو م ی رسد ، بنشین
که چو تو نیست عارف رهبین
سلطان ولد در پاسخ به ا ین تقاضا م ی گوید که مولانا همچنان زنده است و روان پاک او در کنار حق باقیست ، واز حسام الدین م ی خواهد که کماکان خلیفه ء مریدان باق ی بماند :
در زمانش بُد ی خلیفه ء ما
هیچ تغی یر ن یست ، بیش روا
تو بُد ی چون امام و ما، ماءموم
از شه این کرده ایم ما ،معلوم
اول و آخر ی خلیفه ء ما
پیشوای و شیخ،در دو سرا
بدینگونه حسام الدین چلبی پس از خاموش ی مولانا مدت دوازده سال دیگر خلیفه ء مریدان بود و به زنده گ ی صوفیانه ء خویش ادامه داد .او در این مدت روز ها به زیارت تربت مولانا م ی رفت و بر فراز تربت او با صدا و آهنگ خوش ی که داشت به خواندن مثنو ی م ی پرداخت . چنین است که او را م ی توان یک ی از پایه گذاران مثنو ی خوان ی نیز گفت . بازهم مثنو ی ولد ی را ورق م ی زنیم و این بحث را با چند بیت ی که سلطان ولد در ارتباط به خاموش ی حسام ا لدین چلب ی سروده است به پایان م ی بریم :
بعد ی ده سال و دو ، زناگاه او
گشت رنجور و شد به حضرت هو
ماند تنها ولد چو طفل یتیم
زار گشت و نزار شد از بیم
سر هم ی زد زغصه بر دیوار
ازغم هجر آن چنان دلدار
والسلام
شهر کابل
جد ی - 1383
ادامهء چنگ شعر مثنوی
(۹)
درسفر عرفانی که داريم همچنان در شهر قونيه در پشت دروازه حجرهء مولانا نشسته ايم و صدای او را می شنويم که می سرايد :
بلبلی زينجا برفت و باز گشت
بهر صيد اين معانی باز گشت
ساعد شه مسکن اين باز باد !
تا ابد بر خلق اين در باز باد !
و حسام الدین با شور عارفانه يي بيت ها را به آهسته گی زمزمه می کند و روی ورق های سپيد کاغذ می نويسد .حسام الدين چلبی چهل سال داشت که مولانا او را به سال 662 قمری به جا نشينی صلاح الدين زرکوب برگزيد و بدينگونه او سومين خليفه ء مولانا بود .سلطان ولد در مثنوی ولدی می گويد که حسام الدين مدت ده سال با مولاناهمدم بود تا اين که مولانا خرقه تهی کرد :
خوش به هم بوده مدت ده سال
پاک و صافی مثال آب زلال
بعد از آن نقل کرد مولانا
زين جهان کثيف پرز َعنا
اما شماری از پژوهشگران دوران خلافت حسام ا لدين و دمسازی او با مولانا را پانزده سال می دانند . اين دسته از محققان باور دارند که در واقع خلاقت حسام الدين اندکی پس از خاموشی صلاح الدين زرکوب در محرم 657، آغاز شده بودکه در آن زمان حسام الدين سی وپنج سال داشت . اين که چرا مولانا در همان زمان رسماًجانشينی حسام الدين را به ياران ابلاغ نکرد ، می تواند بيانگر اين امر باشد که مولانا از مخالفت شماری از ياران و مريدان بهانه گير، نگران بوده است و تشويش داشته است که ممکن چنين مريدانی اعتراض کنند که حسام الدين هنوز برای مرشيدی و پيشوايی ياران بسيار جوان است بناً او صبر می کند تا حسام الدين به چهل ساله گی که سن کمال و پخته گيست برسد .
باری مولانا ، حسام الدين را در مقايسه با شمس و صلاح الدين به ستاره يی همانند کرده بود ؛ ستاره يی که او در روشنايی عرفانی آن گرما و فروغ عارفانه ء شمس و صلاح الدين را نيز می ديد .داکتر علدالحسين زرينکوب در کتاب " پله پله تاملاقات خدا" می نويسد که : « عشق حسام الدين در حق مولانا تا حدی بود که باری ازوی اجازه خواست تا مذهب شافعی را که مذهب او و پدرانش بود رهاکند و به تبعيت ازمولانا در فروع، احکام مذهب حنفی را که مولانا و پدرانش در خراسان و ماورالنهربرآن رفته بودند ، پيش گيرد؛ امامولانا ، که به " اصوِل اصوِل اصوِل دين " می اند یشید، به اين تبديل مذهب که در باب" فروعِ فروعِ فروعِ دين " بود رضا نداد و با الزام عشق وتسليم او را ازاين کار باز داشت .»مولانا در این سالها در کنار حسام الدین به نوعی آرامش روحانی دست يافته بود ، ياران و مريدان با حسام الدین نه تنها مخالفتی نداشتند ؛ بلکه او را به مرشدی و پيشوايی خویش پذيرفته بودند و از او متابعت کامل میکردند .مثنوی معنوی که از آن به عالی ترين حماسه ء عرفانی عالم ، نيز تعبير کرده اند ، درنتيجه ء همدمی حسام الدين ومولانا ، در همين سالها سروده شده است .
روایت است که باری حسام الدين مريدانه از مولانا تمنا کرد تا اثری به شیوه ء حديقةالحقيقه يا الهی نامه ء حکیم سنايي و منطق الطير شيخ فريدالدين عطار بسرايد و انديشه های عرفانی خود و شمس را به رشته ء نظم بکشد، تا ياران و مريدان درمجالس سماع آن را بر خوانند . آمده است که مولانا با لبخندی دست به گوشه ء دستار خويش برد و نوشته يی را بر گرفت و به حسام الدين داد تا بر خواند .
مولانا به حسام الدين می گويد بخوان و ببين که هر چند حکیم سنايی و شیخ فريدالدين عطار هرکدام علامه ء زمان خود بودند ؛ ولی اغلب از فراق سخن می گفتند و ما همه از وصال می گوييم .حسام الدين که سراپا در هاله ء از هيجان و جذبه ء عرفانی فرو رفته بود، با آن صدای نيکويی که داشت خواندن آن نوشته را که هژده بيت نخستين مثنوی بود آغاز کرد و در يک لحظه فضای اتاق از طنين عارفانه ءحکايت و شکايت " نی " لبريز گرديد:
بشنو از نی چون حکايت می کند
از جدايي ها شکايت می کند
کز نيستان تا مرا ببريده اند
ازنفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هرکسی کو دورماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتی نالان شدم
جفت خوش حالان و بد حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سِرمن از ناله ءمن دور نيست
ليک چشم و گوش را آن نور نيست
تن زجان و جان زتن مستور نيست
ليک کس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ نای و نيست باد
هرکه اين آتش ندارد ، نيست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حريفی هرکه از ياری بريد
پرده هايش پرده های ما د ريد
همچو نی زهری و ترياقی کی ديد
همچو نی دمسازو مشتاقی که ديد
نی حديث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم اين هوش جز بی هوش نيست
مر زبان را مشتری جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نيست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نيست
هرکه جزماهی زآبش سير شد
هر که بی روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام
اين هژده بيت نخستين مثنوی را که از آن به نام " نی نامه " نيز ياد می کنند ، مولانا پيش از آن که حسام الدين چنين خواهشی را به ميان آورد ، سروده بود .بدينگونه در مثنوی همه چيز با حکايت و شکايت نی در" نی نامه " آغاز می گردد.شارحان مثنوی باور دارند که دفتر های شش گانه ء مثنوی نه تنها ادامه ء همان هژده بيت نی نامه است ؛ بلکه تمام بخش های مثنوی با نی نامه در پيوند است . به مفهوم دیگر مثنوی در کليت خويش تفسير همين هژده بيت نی نامه است .اين که مولانا نی نامه را چه زمانی سروده است به درستی روشن نيست ، تنها اين قدر معلوم است که نی نامه پس از خاموشی صلاح الدين سروده شده است .
در آغاز مولانا ظاهراً در انديشه ء تطويل و تفسير نی نامه نبوده است ؛ ولی خواهش های مکرر حسام الدين سبب می شود تا او سرايش این بزرگترين اثر فلسفی – عرفانی را دنبال کند . آن گونه که مولانا گفته است ، سال 662 قمری سال آغاز سرايش دفتر دوم است :
مثنوی که صيقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ اين سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
مولانا به سال 672 که سال خاموشی ابدی اوست کار سرایش مثنوی را به پايان آورد . بدینگونه دفتر دوم تا دفتر ششم مثنوی ظرف ده سال سروده شده است. يعنی مولانا در سرايش هر دفتر دوسال از عمر پر بار خود را به سر آورده است .از اين جا می توان قياس کرد که مولانا در سرايش دفتر اول نيز دو سال وقت خود را صرف کرده است . بدينگونه او دوازده سال تمام مشغول آفرينش يکی از درخشان ترين شاهکار های ادبيات عرفانی جهانی يعنی مثنوی معنوی بوده است .با در نظرداشت گسسته گی دو ساله يي که در سرايش مثنوی پس از دفتر نخستين پيش آمد ، سال 658 را سال آغاز سرايش مثنوی دانسته ا ند .
مثنوی در شش دفتر در بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف سروده شده است که پس از سرايش دفتر نخستين همسر حسام الدين ، چهره در نقاب خاک کشيد و این امر او را در اندوه و سوگ بزرگی فرو برد . به همينگونه در هيمن زمان علاًالدين فرزندمولانا نيز به ديار رفته گان پيوست و مولانا چنان سوگوارگرديد که از شدت اندوه نتوانست در مراسم به خاک سپاری فرزند اشتراک کند و به بيرون شهررفت و مدت زمانی را در بيرون شهر به سر برد. بدينگونه حسام ا لدين تا دوسال ديگر سوگوار و پريشان خاطر است . مولانا نيز خاموش است و چيزی نمی سرايد و سازی از چنگ شعر مثنوی برنمی خيزد . تا اين که آن کَشنده ء مثنوی - حسام الدين چلبی ، جهت صيد معانی تازه بر می گردد و مو لانا را برنی انگيزد تاسرايش مثنوی را از سر گيرد :
چون ضياءالحق حسام لدين عنان
باز گردانيد ز اوج آسمان
چون به معراج حقايق رفته بود
بی بهارش غنچه ها نشکفه بود
چون زدريا سوی ساحل باز گشت
چنگ ساز مثنوی با ساز گشت
چنين است که مولانا حسام الدين چلبی را نه تنها مبداء مثنوی می داند ؛ بلکه او را نوری می داند که مثنوی به همت آن نور هستی می يابد و از ماه و ستاره گان آن سو تر پرواز می کند :
ای ضياءالحق حسام الدين توی
که گذشت از مه به نورت مثنوی
همت عالی تو ای مُرتجا
می کشد اين را خدا داند کجا
گردن اين مثنوی را بسته ای
می کشی آن سوی که دانسته ای
مثنوی را چون تو مبداء بوده ای
گر فزون گردد تو اش افزوده ای
روايت است که حسام الدين شبها در حجره ء مولانا می نشست ، مولانا می سرود و او می نوشت و بيت های نوشته شده را با آهنگی خوشی می خواند. چنان که بعضی شب ها کار مثنوی تا بامدان ادامه می يافت .
صبح شد ای صبح را پشت و پناه
عذرمخدومی حسام الدين بخواه
تافت نور صبح ما از نور تو
درصبوحی با می منصور ما
بدينگونه مولانا در چند سال اخير عمر خويش در همدمی با حسام الدين چلبی ، چنان اثری آفريد که آن را نماد تجسم انديشه ء بشری نيزخوانده اند . اثری که در آن عشق ، دانش ، تصوف و عرفان با هم در آميخته است و چنين است که در کنار صفت های بسيار ديگر، مثنوی معنوی دايرةالمعارف تصوف و عرفان نيز خوانده اند .
چنگ شعر مثنوي
(۸)
مولانا در باره ء سومين خليفه ء خويش ، حسام الدين چلبي سروده است .
مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين خوش شنو
چون ضياًالحق حسام الدين عنان
باز گردانيد زاوج آسمان
چون به معراج حقايق رفته بود
بي بهارش غنچه هاي نشکفته بود
چون زدريا سوي ساحل باز گشت
چنگ شعر مثنوي با ساز گشت
مثنوي که صيقل ارواح بود
بازگشتش روزاستفتاح بود
مطلع تاريخ اين سودا و سود
سال اندر ششصد وشصت و دو بود
بلبلي زينجا برفت و بازگشت
بهر صيد اين معاني باز گشت
دفتر دوم مثنوي معنوي با اين بيت ها زماني آغاز مي شود که حسام الدين چلبي از معراج حقايق بر مي گردد وبدينگونه چنگ مثنوي ، آهنگ گمشده ء خود را از سر مي گيرد . همان سان که نام شمس با ديوان غزليات مولانا پيوند خورده است و مولانا شمس را گوينده ء ديوان غزليات تلقي مي کند و درپايان بيشترينه غزلها نام شمس را ذکر مي کند ، به همانگونه نام حسام الدين نيز با مثنوي معنوي در پيوند است . چنان که مولانا در سر آغاز دفتر ششم ، مثنوي را به نام حسام الدين " حسامي نامه " مي خواند .
اي حيات دل حسام الدين بسي
ميل مي جوشد به قسم سادِ سي
گشت از جذب چو تو علامه يي
در جهان گردان حسامي نامه يي
پيش کش مي آرمت اي معنوي
قسم سادِ س درتمام مثنوي
بدون ترديد اين يکي از سر فرازي هاي حسام ا لدين چلبي است که مولانا مثنوي معنوي را بنا بر خواهش او سروده است که پژوهشگران سال 657 را سال آغاز سرايش مثنوي معنوي مي دانند . مولانا پس از غيبت بي باز گشت شمس ، بيست و هفت سال ديگر به زنده گي پر بارو عارفانهء خويش ادامه داد. اودر اين مدت زمان سيماي عارفانه و پرشکوه شمس را در چهره ء شيخ صلاح الدين زرکوب و شيخ حسام الدين چلبي مي ديد . بانوي دانشمند ، "انه ماري شيمل " مولوي شناس فقيد آلماني در کتاب" شکوه شمس" در اين ارتباط مي نويسد : « سه مرحلهء الهام بخش در وجود مولوي تکرار شده است ، چنان که او پس از تجربه ء سوزان و پر التهاب عشق شمس الدين ، در صحبت صلاح الدين آرامش روحي يافت . تاثير و نفوذ حسام الدين چلبي او را به نهايت کمال فکري رساند .»
روزي يکي از مريدان از مولانا پرسيد که از ميان شمس ، صلاح الدين و حسام الدين زرکوب، کدام يک بر تر است ؟ مولانا گفته بود : شمس خورشيد است ، صلاح الدين ماه و حسام الدين ستاره .سلطان ولد اين موضوع را اين گونه در مثنوي ولدي يا ولد نامه بيان مي کند :
آن يکي باز گفت ، مولانا !
زين سه نايب کدام بود اعلي
گفتش اندر جواب کي همراه
شمس چون مهر بد ، صلاح چون ماه
چون ستاره ست شه حسام الحق
زانکه گشته ست با ملک ملحق
همه را يک شناس چون که ترا
مي رسانند هر يکي به خدا
دامن هر يکي که گيري تو
زنده گردي ديگر نميري تو
پس از خاموشي شيخ صلاح الدين به سال 657 قمري ، مولانا چند سالي بر احولال مريدان نظارت داشت و از آن ميان حسام الدين چلبي را مي ديد که باوجود داشتن علم حال از علم قال نيز بهره مند است . غير از اين او در نظر مولانا نه تنها تجسم تازه يي از روح شمس بود ؛ بلکه او براي مولانا خاطره ء زنده يي از ذوق و حال شيخ صلاح الدين زرکوب نيز بود ، که چنان مرواريدي در ميان مريدان ديگر مي درخشيد. در حقيقت مولانا سومين خليفه ء خود را انتخاب کرده بود ؛ اما حسام الدين هنوز سي و پنج سال داشت و مولانا نگران آن بود که اگرامر انتخاب حسام الدين را به جا نشيني صلاح الدين اعلان کند ، ممکن شماري از مريدان بهانه گير اعترض کنند که اوهنوز براي مرشدي و شيخي بسيار جوان است!. چنين بود که مولانا تا پنج سال ديگر صبر ميکند و پس از آن به سال 662 است که حسام الدين را خليفهء خويش و ياران مي سازد .در ولد نامه مي خوانيم :
چون که رفت از جهان صلاح الدين
شيخ گفت اي حسام حق آيين
بعد از اين نايب و خليفه تويي
زانکه اندر ميانه نيست دو يي
شيخ اين را به جاي آن بنشاند
بر سرش نور ها نثار افشاند
گفت اصحاب را که سر بنهيد
پيش او عاجزانه پر بنهيد
همه امرش ز دل به جا آريد
مهر او را درون جان کاريد
گفته شده است که شمس تبريزي نيز شيفته ء زهد و مجاهده ء حسام الدين جوان بوده و مولوي در برخي از مکتوباتش از عشق خود نسبت به حسام الدين که با او به وصال کامل روحاني رسيده است حکايت مي کند . چنان که باري در بارهء او مي گويد :« هم فرزند مرا ، هم پدر ، هم نور مرا ، هم بصر...» مولانا ، حسام الدين را پيش از طلوع شمس در قونيه مي شناخت . در آن زمان حسام الدين جوان نورسيده يي بود که پس از خاموشي پدرش همرا با گروهي از جوانمرداني که با او بودند به خدمت مولانا در آمد. بعداً هم به حلقه ء مريدان شمس پيوست و آنچه ازمال و منال دنيا داشت ، آن را در راه عشق شمس و مولانا چندين بار نثار کرد .
او انديشه هاي عارفانه ء شمس و مولانا را براي ياران خود توجيه مي کرد و هر چند از حيث دانش و نفوذ کلام و قدرت مادي و معنوي بر صلاح الدين تفوق داشت ؛ بااين حال زماني که مولانا از او خواست تا به مريدي شيخ صلاح الدين که مرد عاميي بود ، در آيد ، او بي هيچ مخالفتي چنين کرد و تا پايان زنده گي از صلاح الدين متابعت نمود .باري در سفري که مولانا به جستجوي شمس روانه ء شام بود ، حسام الدين در خدمت مولانابود و آخرين باري هم که مولانا درجستجوي شمس راهي دمشق گرديد او را در قونيه نقيب ياران ساخت .به روايت افلاکي :« بعد از آن که چهل روز تمام بگذشت ، حضرت خداوندگار ازغايت سوز درون ، و جهت تسکين حساد و شماتت اعداي بي اعتقاد ، چلبي حسام الدين را نقيب ياران کرده ، سوم بار به طلب مولانا شمس الدين ، سفر شام در پييش گرفت و سالي بيشتر يا کمتر در دمشق متمکن شد.... »
*
حسام الدين چلبي به سال ششصدو بيست و دو ، در اروميه چشم به جهان گشود . نام او حسن و نام پدرش محمد است و جدش نيز حسن نام داشته ا ست . او را به نام چلبي يا چلپي يعني پيشوا و رهبر نيز ياد کرده اند . چند سالي از عمر او نگذشته بود که پدرش همراه با ياران و وابسته گان به قونيه آمد . او از نوجواني به تصوف و عرفان علاقمند بود و آرزو داشت تا روزي به شناخت مکتب اشراق از ديدگاه هاي عملي و نظري دست يابد .پدر و نياکان حسام الدين چلبي همه پيشوايان طريقت فتوت بودند و چون اين طايفه به شيخ خود" اخي " مي کفتند ، بناً به نام "اخيان" شهرت پيدا کردند و حسام الدين را به مناسبتي که پدر و جدش اخي بودند ، "ابن اخي ترک " مي گفتند . فتيان گروهي از جوانمردان بودند که از صدر اسلام براي خود تشکيلاتي داشته اند اسرار آميز، و تنها مسلمانان مي توانستند که به اين فرقه بپيوندند و جوانمردي را پيشه ء خو سازند .جوانمردان اگر مالي مي داشتند در ميان تهيدستان تقسيم مي کردند ؛ با فرو دستان مهربان و يار و ياور بودند و اما بافرادستان و مستبدان پيوسته در مبارزه به سر مب بردند . بدينگونه فتوت خود ايثاراست . يعني برتر داشتن و بر گزيدن غير بر خود و اين امردر حقيقت بالا ترين مرحله ء سخاوت است . فتيان پاسبانان آسايش زنده گي برادران ديني خود بودند . ازمسافران و غريبه ها مهمان داري مي کردند. متحد و يک پارچه بودند و پيوسته به نياز هاي مردم توچه داشتند.
فتوت با اداب و شيوه هاي خاصي آن در سده هاي هفتم و هشتم در سرتاسرشهر هاي اسلامي و به ويژه در روم شرقي رواج داشت و در اکثر شهرهاي آن قتوت خانه ها داير بود .
حسام الدين در ميان فتيان و جوانمردان قونيه که بيشترينه از پرورش يافته گان پدر او بودند ، شهرت و محبوبيت فراواني داشت و او را مرشد و مربي خود مي دانستند .شماري از مولوي شناسان براين باور اند که جاذبه ء معنوي وکمال علمي حسام الدين چلبي پيشواي فتيان قونيه ازجاذبهء شمس کمتر بنوده است . آن گونه که که گفته آمديم حسام الدين از شمار فتيان بود ،او گذشته از علم حال از علم قال نيز شر رشته يي داشت و در ميان فتيان و جوانرمردان قونيه از محبوبيت گسترده يي برخوردار بود. غير از اين علاقه و محبت مولانا نسبت به حسام الدين سبب مي شد تا مريدان بيشتر و بيشتر مجذوب آن گردند و به حکم آنچه مولانا گفته بود نه تنها حسام الدين را به چشم يک انسان الهي مي ديدند ؛ بلکه به حکم او نيز تسليم بودند و احوال و اطوار او را تقليد مي کردند . بدينگونه مخالفتي در ميان مريدان نسبت به او وجود نداشت و دراين سالها قونيه در آرامش خاصب به سر مي برد .
علاقه ء مولانا با حسام الدين چنان بود که بدون او هيچ جايي آرامشي نمي يافت و خاطرش نمي شگفت ؛ بلکه خاموش و اندوهگين در گوشه يي مي نشست و لب به سخن نمي گشود . مولانا حسام الدين را سالک راه حقيقت مي دانست و باور داشت آن معاني و اوصافي که در حسام الدين است در ديگران نيست .روزي حسام الدين را با تشريفاتي خاصي به خانقاه فتيان مي بردند تا به شيخي فتيانش بر گزينند ، مولانا سجاده ء حسام الدين را بر دوش افگند و پاي پياده با ياران و اخيان به راه افتاد و او را به خانقاه برد.
بزرگترين سر افرازي حسام الدين در ادبيات عرفاني فارسي دري اين است که مولانا ، مثنوي معنوي را به خواهش و پيشنهاد او سروده است و چنين است که مولانا در مقدمه ء مثنوي نه تنها او را کليد خزاين عرش مي داند ؛ بلکه او را با يزيد وقت و جنيد زمان نيز مي خواند.